پاپ اعظم درگذشت و جهانى... بى اغراق، جهانى را برانگيخت و همگان، بر اين عقيده استوارند كه تاريخ كليسا، چنين موج همدردى جهانى را به ياد ندارد.
سران همه كشورهاى جهان، نمايندگان همه اديان، در مراسم بى نظير وداع پاپ حضور داشتند.
در لهستان، زادگاه پاپ، شبها و روزها، از اين فرزند روحانى ياد شده و مى شود، همه مملكت را شمع آجين كردند و در واتيكان، ميليونها انسان، از اطراف و اكناف، گردآمدند تا فقط لحظه اى از پيكر پاپ بگذرند و او را براى آخرين بار ببينند.
و در جهان، ميلياردها انسان به تماشاى احترام آميز اين مراسم، چشم داشتند و بيشترين آنان، جوانان بودند. چرا؟! ...
زيرا اين روحانى بزرگ، دروغ نگفت... با وعده هاى دروغين به فريب مردمان برنخاست... نمى خواست، نفت و برق و آب را مجّانى به مردم بدهد كه مى دانست دروغ است...
جنگ را بركت الهى نمى خواند و هر نوع كشتارى را بهانه اى، غير انسانى مى دانست.
با فيدل كاسترو روبرو مى شد و در مقرّ فرمانروائى او، رعايت حقوق انسانى را توصيه ميكرد و اين چريك پير خدا ناشناس، بر پيكر اوبه سلام ايستاد.
با خداناشناسان، پيمان همراهى نمى بست تا وقتى پايه هاى قدرت شيطانيش محكم شد، همه آنها را به تير ببندد...
«توى دهان» كسى مشت نزد! و جرثومه كينه و انتقام نبود و انسان نود ساله و جوان بيست ساله را به قربانگاه نفرستاد... «هيچ» نبود و همه را «هيچ» نمى دانست.
در كشتارگاه وطن خودش «آشويتس» به نماز مى ايستاد و ستمى را كه بر يهوديان رفته بود، پوزش خواه مى شد و در برابر «ديوارندبه» ى يهوديان و محراب مسجد مسلمانان به احترام مى ايستاد و «اهل جهان را شاخه و برگ يكديگر مى دانست» و انسانيت و مهربانى و جوانمردى، مذهب او بود نه كينه و انتقام...
جوانان را دوست مى داشت و همه آدميان را نيز... و چنين است كه همگان او را دوست مى داشتند و مرگ او را، مرگ مهربانى و دوستى وعشق به انسان مى دانستند و «مسلمانش به زمزم شست و هندويش به آتش»...
و انبوه مردمان، خودجوش و خودخواسته، بى آنكه سپاهى و بسيج و شلاق و نان و آب و پول، موجبى باشد، با اشتياق باطنى، از صميم دل و جان به مشايعت او آمدند و او را در سفر آخرين، چنين صميمانه بدرقه كردند...
مرد خدا بود و انسان ها، يار مردانِ خدايند... يارمردان خداباش كه در كشتى نوح/ هست خاكى كه به آبى نخرد طوفان را.
شرنگ