Nimrooz
Vol. 16, No. 829, April 15, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۹ - جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۸۴
دكتر عزت الله- همايونفر
جهـــان فـــــردا
002958.jpg
Homayounfar
آيا كارخانجات عظيمى كه با سحر و جادوى تبليغ و از راه تخدير افكار مردم جهان محصولاتشان را مى فروشند هدفشان تأمين آسايش و سبك كردن هزينه مصرف كنندگان است؟
البته آنهائى كه فيلم ها را تهيه مى كنند و يا آنهائى كه محصولاتشان را به بازارهاى جهان مى آورند معلم اخلاق يا مسئول ارشاد مردم نيستند و شايد (!) نبايد هم باشند. آنها بازرگان اند و كار و حرفه و شغلشان چيزى غير از تربيت و راهنمائى مردم است.
ولى انصاف و آدميت، اين نوع سودجوئى ها و سوداگرى ها را نمى پسندد و محكمه تاريخ به اين چنين كارها عنوان تلاش سالم نمى بخشد.
***
اصولاً رفاه اقتصادى و توانائى مالى بيرون از حدّ و حساب نه امروز بلكه از قديمى ترين ايام يكى از عوامل خود فراموشى و غرور و بى اعتنائى به بسيارى از مبانى و مبادى اجتماعى و غافل ماندن از حال ديگران و پند ناپذيرى و دست كم گرفتن مسائل معنوى و زياده روى در تن پرورى يا بهره گيرى از آسايش هائى موذى بوده و در پاره اى موارد موجب پيدايش امراض روانى مثل خست و لجاجت و بى خبر شدن و طمع.
پس عيش و لذتى كه از بركت تكنولوژى و اقتصاد و پيوند اين دو شاخه پر ثمر نصيب مردم اين عصر شده حقاً و منطقاً بايد كه اكثريت مردم مرفه جهان را دور از آن چيزهائى نگاه دارد كه عنوان عمومى شان معنويات است و نيز اين حقيقت را هم بايد پذيرفت كه اگر فقر و گرسنگى موجب گله و اعتراض و حمله و جنگ مى شود چنانچه در گذشته نيز يكى از چند مايه و موجب اصلى جنگ ها همين مسئله گرسنه بودن و پوشيده نبودن بود.
در مقابل: دوندگى و نقشه كشى به هر در زدن براى جمع ثروت نيز مقدمه و موجب اختلاف و اعتراض و منازعه و بالاخره جنگ مى گردد. چه جنگ سرد و چه جنگ گرم و آتشين با اين تفاوت كه اولى، سرها را به باد مى دهد و دومى ريشه ها را مى سوزاند.
نخستين زيانى كه از بى توجهى به معنويات و برعكس توجه و علاقه و حتى عشق به ماديات مى بريم اين است كه گذشته را مسخره مى كنيم و رفتار گذشتگان را به سُخره مى گيريم، فى المثل در آثار شكسپير و يا دانته يا هوگو آنچه كه به صورت اشاره هاى اخلاقى و سر فصل هاى ارشادى و كلمات قصار روحانى آن هم در جالب ترين قالب هاى كلام عرضه شده، مورد پسند و قبول و مصرف ما قرار نمى گيرد و اى بسا كه آنها را نوعى خيالبافى و رقص در روياها تلقى مى كنيم.
عشق پر شور لامارتين و غوغاى عالم گير مولوى و لولى گرى بى پرواى «بايرون» و ادب خاص هوگو و تخيلات بهشتى حافظ و آثار آسمانى شكسپير را در عصر سفينه هاى فضائى و عصر بهره بردارى از انرژى خورشيد و عصر سوارى بر اتم، كم ارزش و از رواج افتاده و اى بسا مايه توقف و واماندن از قافله باشد.
يا نه: چنين شاهكارهاى جاندار جاويد و چنين چراغ هاى روشنگر دل و صفابخش باطن را نوعى آرزو طلبى نويسندگان و خالقين آنها مى دانيم كه به قولى در جهان اوهام زندگى مى كردند (!)
به اصطلاح اين آثار نه تنها به درد زندگى دنياى ما نمى خورند بلكه در آخرت و جهان ناديده اى هم كه اساسش در سراشيبى ناباورى غلطانده شده، مصرفى ندارند!!
از ديد واقع بين! بشر امروز كه مشكل حلق و دلق و جلق را با قدرت اقتصاد و توان مالى حل و بسيارى از خواسته هايش را به ضمانت پول رفع مى كند و هر قدر مقدورات مالى و اقتصادى اش بيشتر باشد احساس رفاه و خوشبختى! بيشترى مى كند. از ديد چنين بشرى به دنبال عشق هاى بهشتى رفتن و اسير چيزهائى شدن كه به كار روز و روزگار نمى خورد! كار صواب و صلاحى نيست.
از ديد چنين بشرى مفهوم زندگى خور و خواب و خشم و شهوت است و مسائل غير ملموس و ناشمردنى مثل خدمت به نوع يا حمايت از يتيم يا غمخوارى براى همسايه و يا گذشت و مردانگى مسائلى جدى و واقعى تلقى نمى گردد.
چنين بشرى فقط مراقب و مواظب خويش است كه بايد شكمش سير، تنش پوشيده، شهواتش تأمين، خوابش آرام و خانه اش سرشار از خوشى و آسايش باشد. چرا؟ كه در نظرش اصل: «خود دوستى» و به خودرسى است. حتى جهان و خلقت را هم فرع وجود خود مى داند. فى المثل مانند گذشتگان فرزندش را تا لب گور به دوش نمى كشد و بار گرفتارى هايش را تحمل نمى كند و وقتى به سن رشد رسيد از خانه به اجتماع تحويلش مى دهد تا نان خود را درآورد و گليم خويش را از آب حوادث بيرون كشد. حتى اگر بى نان بماند از خود چيزى به او نمى بخشد. چرا كه تربيت در جهان امروز چنين حكم كرده است كه هر كس بر روى پاى خود بايستد و به ديگرى تكيه نكند و به ديگران دل و اميد نبندد (!)
چنين بشرى مثل گذشتگان جان بر سر عقيده نمى دهد. يا گناهكارى را كه پشيمان شده نمى بخشد و بى حساب و كتاب كسى را بر سفره خويش ميهمان نمى كند و خلاصه براى اصولى مانند مروت، صفا و گذشت و ايثار ارزش عملى و اجرائى قائل نيست و رابطه بين خود و ساير افراد را به حكم قوانين و قواعدى حفظ مى كند كه عقل و حساب بر او تحميل كرده و احساس و عاطفه در آنها سهمى ندارند.
عدول از اين قوانين را اشتباه و خطاى محض مى شناسد. البته چنين بشرى كه نظامات خشك و قوانين بى روح بر او و همنوعانش حكومت مى كند، آسايش مادى اش تا حدود زيادى تأمين است ولى آسايش روانى اش هرگز به حد كمال و به مرحله اى كه اقناعش كند نخواهد رسيد. چرا كه ارتباطش با ساير انسان ها ارتباطى حساب شده است نه مناسباتى عاطفى و معنوى. چرا كه انسان اجتماعى ترين مخلوقات است و نيازهاى انسان ها به يكديگر بيشتر نيازهاى معنوى است كه از قوانين خشك و بى قلب تبعيت نمى كند و مانند نيازهاى مادى اش نيست كه تابع ضوابط ثابت و دستورهاى يك نواخت و فرمان هاى متشابه باشد.
ما فرزندان آدمى به عطوفت يكديگر نياز داريم ولو گناهكار باشيم. به حمايت هم نياز داريم ولو حقى برهم نداشته باشيم. به شرف مشترك و نام مشترك و آبروى مشترك و سرنوشت مشترك و آرزوهاى مشترك و تعصب هاى مشترك آنچنان نياز داريم كه ماهيان به آب دريا، كه صحنه حيات و محيط مشترك آنهاست.
من فارغ از تو. تو فارغ از ديگرى نمى توانيم باشيم. چراكه ما آجرهاى چيده شده در يك بنا نيستيم كه لال و بى زبان كنار هم جايمان داده باشند. ما انسانيم متكلم و گويا.
قدرت تكلم و گويائى كه خلقت به آدميان بخشيده، دليل نياز روحى فرزندان آدم به يكديگر است. چنانكه وقتى براى دوستى همدل، سخنى مى گوئيم با اين كه گره اى از كارمان باز نمى شود، گره از پيشانى مان برمى دارد.
اين؛ يكى از نيازهاى مسلم و مؤثر انسان ها به يكديگر است. روحيه ما پس از درد دل كردن با دوستان بهتر مى شود. اى بسا بار افتاده را دوباره به دوش مى گيريم و اى بسا كه به مقصد هم مى رسانيم.
كسى را كه به ما آزارى رسانده و پشيمان شده است مى بخشيم تا لذت عفو كه در انتقام نيست، نصيبمان شود. با همشهرى و هموطنى در خارج از كشور برخورد مى كنيم. سابقه دوستى نداريم اما با تبسم جاندارى به سويش مى رويم چرا كه او هم ايرانى است و لذت مشتركى بنام ايرانى بودن روح ما را به هم نزديك كرده و در هم بافته است. چنانچه آنها كه درد دورى از وطن پيدا مى كنند دردشان عموماً درد مالى و مادى نيست بلكه درد كم انسى و كم آشنائى است كه جانشان را آزار مى دهد.
جدا شدن از اين حقايق و فاصله گرفتن با اين دقايق به اين اعتبار كه آنچه در چنگ جاى نمى گيرد و در دست ما باقى نمى ماند و قابل محاسبه و معامله نيست به درد نمى خورد، امرى اشتباه است چرا كه تنها ماندن و سر در گلوى خويش فرو بردن و فارغ از شادى و غم ديگران بودن، روان ما را عليل و ديدمان را تار و از تماشاى حيات و اى بسا ادامه زندگى بى زارمان مى كند، هر قدر كه خانه اى آباد داشته باشيم.
وقتى اشك يتيم و ناله ذليل و فرياد بيمار، از خواب خود دوستى و خودپرستى بيدارمان نكند يا شادى و سعادت دوست با همسايه دلشاد و مسرورمان نسازد عملاً بيماريم، بيمارى كه كورى روان و كرى باطن دارد و همين بيمارى است كه ما را از دريافت بسيارى از لذايذ آفرينش محروم مى كند.
***
جهان صنعتى و دنياى تكنيك زده اين عصر زمزمه مى كند كه روزى شعر از صفحه فرهنگ بشرى برداشته خواهد شد و در اين باب دلائلى هم مى آورد.
از جمله اين كه آنچه از شعر مى خواهيم، افاده يك معنى يا انتقال يك مطلب و يا تجسم يك حال است. در اين صورت چه ضرورتى دارد كه ما به جاى گفتن چند جمله ساده و غير مرصع كه هر كس آن را به آسانى نمى فهمد وقت و فكر خود را صرف زيبا ساختن كلام و به آهنگ كشيدن كلمات و ترصيع و ترجيع عبارت هائى كنيم بنام شعر... (!) اين خود نوعى تفنن و اصراف (!) و حاشيه رفتن است كه بايد از ميان برود!!! وه كه كه چه منطق بى روح و چه استدلال خشك و بى نورى.
دست برداشتن يا دست كشيدن از هنر شعر يا هر هنر ديگر نوعى خاموشى روح يا نوعى عقيم شدن جان ماست و بالاترين بى سليقگى است. كور كردن چشمه ذوق است و پناه بردن به زندگى سرد و بى مزه اى است.
وقتى از كج رفتارى ظالمى آتش مى گيريم، يا از بى وفائى دوستى آزرده مى شويم، يا مرگ ناكامى جانمان را مى سايد، مثل اين است كه مضراب تقدير بر تار وجودمان خورده، متأثر مى شويم و اين تأثر را به صورت نوعى از هنر نشان مى دهيم، يا بهتر بگويم، عرضه مى كنيم. خنديدن يا گريستن يا از خودبى خود شدن صداى برخورد آن مضراب به جانمان است.
شعر، موسيقى، نوشته، نقاشى، مجسمه، خط خوش، معمارى، تئاتر و امثال اين ها نتيجه تأثرات انسان هاست از ديدنى ها و شنيدنى هايشان و محصول مضراب خوردن بر سه تار وجود انسان هاست. حتى اگر شعر كم مايه يا موسيقى خام و يا نوشته درهم و يا نقاشى كم روح و يا مجسمه، بى قواره و يا خط ناخوش و يا معمارى بدتركيب باشد. همه و همه اينها آثار هنرى انسان هاست.
شاهكارهاى جاويد هنرى آنها هستند كه هواخواه و طرفدار و طالب زياد پيدا مى كنند: و همين هواخواهى آنها را به ثبت تاريخ و ضبط روزگار مى رساند.
بهره گيرى و بهره ورى از هنر هم خود نوعى هنر است كه هيچ انسانى با آن ناآشنا و از آن محروم نيست.
هجوم مردم دنيا براى شنيدن آهنگ هاى مشهور، يا تماشاى هنرمندان قدر اول يا ديدن نمايشگاه هاى هنرى، همه و همه به خاطر سيراب كردن غريزه هنرپذيرى ماست.
اين همه زيب و زينت كه به زندگى مى بخشيم، تنها براى خوردن و خفتن نيست. بيشتر براى رفع عطشى است كه به تماشاى هنر و لمس هنر و دوستى با هنر داريم. اگر بيائيم و به هر بهانه بى هنرى كنيم و هنر را كنار بگذاريم (كه هرگز نخواهيم توانست) مثل اين است كه بخواهيم در تاريكى غذائى بخوريم يا با عزيزى به گفتگو بنشينيم و يا به تماشاى نازنينى مشغول شويم.
هنر چراغ زندگى است، اگر نباشد زندگى ما خاموش، گنگ و تاريك مى ماند.
بنابراين به اعتبار اين كه هنر خوردنى و نوشيدنى و پوشيدنى نيست و وقت و پول را به هدر مى دهد و دست و بالمان را مى بندد، بيائيم و زندگى عارى از هنر را تدارك كنيم و يا اين كه به جاى هنرهاى اصيل، هنرهاى بدلى را رواج دهيم (كه داده ايم) دنيائى يكنواخت و كم مزه و محدود براى خود مى سازيم، درست شبيه دنياى موريانه ها.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •