بيا، اى دخترِ پوشيده گيسو
كه پنهان كرده اى از عاشقان رو
به تنبان در كشيده مرمرِ ساق
فرو برده به چادر عاجِ بازو
از آن يكپارچه حورى كه بودى
فقط مانده ست پيدا چشم و ابرو
همان چشمى كه در پيشش چو شيشه
ندارد جلوه اى چشمانِ آهو
همان ابرو كه با شمشيرِ تيزش
شكافد بر هلالِ ماه، پهلو
اگر اين چشم و ابرو هم نمى زد
از آن سوراخِ چادر گاه سوسو
بگو، اى نيمه بهتر، كه دارى
عبورى با شتاب از برزن و كو
چگونه مى شد از اين شكل فهميد
كه حوّا زاده اى يا بِنتِ لولو؟
من اين را گفتم و چشمت به من گفت
حواست واقعاً پرت است، يارو!
گمان كردى كه من از ترسِ شّلاق
شوم گُم تا ابد در كنجِ پستو؟
برم از ياد طنّازى و عشوه
بگيرم با شُلى و پخمگى خو؟
برونم گرچه تاريك است و خاموش
درونم روشن است و پُر هياهو
نگاهى تند در چشمم بينداز
اگر گُم كرده اى دارى، در آن جو!
كه من در معبدِ عشقم الهه
زند در پيشِ من هر مرد زانو
شوى با يك نظر در چشمِ من مست
زنى چون صوفيان، مستانه ياهو
به چشمِ ظاهرم بينى و گويى
كه اين لولوست! پس حور و پرى كو؟
بيا در خانه تا پيشِ نگاهت
زنم از باغِ پيكر پرده يك سو
بچين با دست و لب گلها از اين باغ
بچين و با مشام جان بكن بو
بله، زشكى، نه من هستم شلخته
نه تو، شكرِ خدا، از بيخ هالو
هر آن دردى كه مى آرد زمانه
شود درمان، چو باشى فكرِ دارو!