Nimrooz
Vol. 16, No. 829, April 15, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۹ - جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۸۴
۲ پناهنده
با اين توضيحات مى خواهم بگويم كه اگر رضاخانى ظهور نمى كرد، بدليل ضعف حكومت مركزى ايران و هرج و مرجى كه سراسر ايران را فرا گرفته بود، نه اينكه كشور دچار چند پارگى مى شد، بلكه در كنار چند پارگى، ايران يا كلنى انگليس مى شد و يا يكى از اقمار شوروى بلشويكى و باز طبق همان حساب احتمالات نام تو ومن امروز مى شد اميراف و احمداف ويا به بيمارستان مى گفتيم «هاسپيتال» و دوچرخه را «باى سى كل». يعنى ديگر هويتى نداشتيم وحتى زبانمان هم دست خوش تغيير مى شد. براى استدلال اين سخنم به جمله آخر نقل قول از قمرالملوك درهمين نوشته در شماره گذشته اشاره مى كنم و توضيحات مختصرى در موردش مى دهم تا آن شرايط مورد بحث بيشتر روشن وآشكار شود. قمر مى گويد «رژيم مملكت تغيير كرده....و پس از يك بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسيده بود». آرى اين همان قمرى است كه در سال ۱۳۰۳ اولين كنسرت را در گراند هتل لاله زاربدون حجاب وسروروى برهنه در مقابل زنان ومردان وبدون ترس از عمله واكره ارتجاع اجرا كرد. وراستى چرا قمر مى گويد پس از يك بحران بزرگ دوران آرامش فرا رسيد؟
پر واضح است كه قمر پنج سال قبل را با چشم دل و جان نظاره كرده ودر بطن جامعه ديده چه هرج و مرجى در گوشه و كنار و حتى مركزحاكم است. چون مى ديده كه هيچ گونه امنيتى در كشور وجود ندارد. راهزنى، دزدى، هتك ناموس، چپاول و زمزمه جدايى در گوشه و كنار مملكت بيداد مى كرد. اينجا است كه پس از برقرارى امنيت وكوتاه كردن دست سارقين وگردنكشان داخلى وآزادى مملكت از دست بيگانه پرستان، قمر احساس آرامش مى كند. نه قمر بلكه تمامى مردم ايران چنين احساسى دارند. حال بيائيم با هم صفحات تاريخ اين دوره هرج و مرج راورق بزنيم و در هر صفحه اش كمى درنگ كنيم. و خودمان را در آن شرايط قرار دهيم و عملكردها را متناسب با آن شرايط تحليل كنيم.

۱- قيام شيخ محمد خيابانى:
بعد از قرارداد ِ۱۹۱۹ وثوق الدوله با دولت انگليس، شيخ محمد خيابانى در تبريز قيام مى كند. هر چند ابتدا حركت و قيامش ترقّى خواهانه است و در واقع برعليه قرارداد ۱۹۱۹ اعتراض مى كند ولى در ادامه حركتش منحرف مى شود و پرچم جدايى بلند مى كند. هرچند در حرف بر زبان نمى آورد ولى با تغيير نام آذربايجان به آزادى ستان و چاپ تمبر و... عملأ استقلال آزادى ستان را خواهان است و اگر چنين نبود مى بايستى با فرستاده حسن پيرنيا (مشيرالدوله) نخست وزيريعنى مهدى قلى خان هدايت (مخبرالسلطنه) كه در مشروطه خواهى و آزادى خواهى او شكى وجود نداشت همكارى مى كرد و به گفتگو مى پرداخت و مشكل را حل و فصل مى كرد. در حالى كه شيخ در پاسخ مى گويد تا دولت آزادى ستان را برسميت نشناسند وى وارد هيچ گفتگويى نخواهد شد. و اينجا است وقتى مخبرالسلطنه به عنوان استاندار وارد تبريز مى شود نيروهاى شيخ محمد خيابانى با او وارد جنگ مى شوند وشيخ در اين جنگ كشته مى شود. هر چند كه اين موضوع ربطى به رضاشاه ندارد ولى درست در زمانى اتفاق مى افتد كه چند ماه بعد كودتاى سوم اسفند ۱۲۹۹ رخ مى دهد.

۲- قيام كلنل محمد تقى خان پسيان
ايشان در خطه خراسان رئيس امنيه يعنى ژاندارمرى بوده و فرماندهى نظامى اين استان را به عهده داشت و احمد قوام هم در آنجا استاندار بود. بعد از كودتاى سوم اسفند ۱۲۹۹ سيد ضياء الدين طباطبايى به نخست وزيرى مى رسد و چون با احمد قوام درگيرى و اختلاف داشت، دستور مى دهد كه قوام از استاندارى خلع شود. ولى احمد قوام تمّرد مى كند و حتى نخست وزيرى سيد ضياء را به رسميت نمى شناسد. از طرفى هم كلنل محمد تقى خان پسيان با احمد قوام ميانه خوبى نداشت. لذا بدستور سيدضياء، كلنل، احمد قوام را دستگير و روانه تهران مى كند كه بعد به زندان مى رود. پس از آن بدليل رشد تضاد بين سيدضياء با رضاخان وزير جنگ، سيدضياء پس از ۹۹ روز نخست وزيرى مجبور به استعفا مى شود. در بحرانى كه پس از استعفاى نخست وزيرى سيدضياء ايجاد مى شود، احمد شاه به هر كس كه رجوع مى كند، كسى حاضر نمى شود پست نخست وزيرى را قبول كند. تا اينكه به احمد قوام متوّسل مى شود و به همين جهت او را از زندان بيرون مى آورد و حكم نخست وزيرى را بنام او صادر مى كند. قوام اين فرمان را مى پذيرد ونخست وزير مى شود ولى كلنل محمد تقى خان پسيان او را به رسميت نمى شناسد و سر به طغيان مى گذارد و با نيروهاى امنيه تحت فرمانش خراسان را به اشغال خود در مى آورد ودر آنجا حكومت نظامى اعلام مى كند و بعد در صدد برمى آيد اسكناس جديد در خراسان چاپ كند و تهديد مى كند با ۴۰۰۰ سپاه و شايد به كمك ميرزاكوچك خان به تهران حمله كند. همچنين او با بلشويك هاى آسياى ميانه هم مذاكراتى كرد و از آنها يارى خواست و قصد داشت به سمت تهران پيشروى كند كه در يك درگيرى در قوچان شكست مى خورد. بعد در ۹ مهر ۱۳۰۰ در تپه جعفر آباد كشته مى شود و يا به قولى خودكشى مى كند. و در اين زمان رضاشاه وزير جنگ شده و حتى ژاندارمرى را تحت فرماندهى خودش در آورده بود. و طبيعى است كه سازماندهى برانداختن اين فتنه با او مى تواند باشد.
۳- اسماعيل خان سميتقو و قيام سرگرد لاهوتى
اسماعيل سميتقو پسر يكى از خانهاى قبيله كرد (۱۲۶۹-1309) بود. كارش راهزنى و حمله به شهرها ودهات آذربايجان و كردستان بود و مى كوشيد تمامى كردها را با خود همراه سازد. نقشه اش اين بود كه در بخشى از آذربايجان و كردستان، دولتى مستقل تشكيل دهد. براى اين كار دولت جديد تركيه و عناصرى در آذربايجان شوروى به حمايت از او بر مى خيزند و به او يارى و اسلحه مى رسانند. زيرا دولت تركيه قصد داشت از اين طريق بخشهايى از آذربايجان غربى را ضميمه خاك خود كند. چون قراردادهاى مرزى پيشين خود را با ايران قبول نداشت ومخالف آن قراردادها بود. از اين رو به حمايت از ايل سميتقو برخاسته و توپ و تفنگ در اختيار آنها مى گذاشت و آنها را تشويق مى كرد كه آذربايجان و كردستان را به اشغال خود در آورد وپس از يورش، پناهگاه امن در خاك خود در اختيار آنها مى گذاشت. سرگرد ابوالقاسم لاهوتى يكى از افسران ژاندارمرى بود كه قبل از جنگ جهانى اول به قول خودش مورد حسد دشمنان واقع شده و مورد تعقيب دولت قرار گرفته بود و بعد به استانبول فرار مى كند. در دوران استاندارى مخبرالسلطنه هدايت در آذربايجان يعنى پس از قيام شيخ محمد خيابانى، لاهوتى به تبريز مى آيد و مورد وساطت مخبرالسلطنه قرار مى گيرد و با همان درجه سرگردى به ژاندارمرى مى رود و معاون سرهنگ پولادين فرمانده ژاندارمرى خطه آذربايجان مى شود. مقارن سوم اسفند سال ۱۳۰۰ يعنى سالگرد كودتا (۱۲۹۹)، عده اى از افسران ژاندارمرى تصميم مى گيرند كه در شب سوم اسفند دست به كودتا بزنند. اين افسران لاهوتى را كه به اصطلاح چپ و گرايش كمونيستى داشت به رهبرى خود انتخاب مى كنند. لاهوتى با اسماعيل سميتقو تماس مى گيرد و با هم متحد مى شوند كه به كمك يكديگر قيام كرده و در آذربايجان حكومت مستقل بر قرار سازند. سميتقو از تركيه به ايران مى آيد ودر مهاباد به هنگ ۱۴ ژاندارمرى آذربايجان حمله مى كند و آنجا را به اشغال خود در مى آورد. رضاخان سردار سپه به مجرد شنيدن اين خبر سرتيپ شيبانى را جهت سركوبى سميتقو به كردستان مى فرستد. لاهوتى از جنگ بين ارتش ايران با سميتقو از فرصت بدست آمده استفاده مى كند و به تبريز حمله مى برد، سرهنگ پولادين وآجودانش را دستگير و زندانى مى كند. سيم هاى تلفن و تلگراف را قطع مى كند و نهايتاً تبريز را به اشغال خود در مى آورد. خبر تصرّف تبريز به سرتيپ شيبانى مى رسد و شيبانى مبارزه با سميتقو را موقتاً رها مى كند و خود را به تبريز مى رساند و فتنه لاهوتى را سركوب مى كند. لاهوتى به روسيه بلشويكى فرار مى كند و سرتيب شيبانى پس از آن به مهاباد مى رود و در يك حمله سميتقو را در چهريق شهر رضائيه شكست مى دهد و سميتقو به تركيه فرار مى كند و عاقبت در يك درگيرى در سال ۱۳۰۹ كشته مى شود. ملاحظه مى كنيد كه اگر فرد مقتدرى مثل رضاشاه ظهور نمى كرد تا اين زمان خراسان و آذربايجان و كردستان در خطر جدا شدن از مام وطنمان ايران بود.
۴- ميرزاكوچك خان، حيدرخان عمواغلى، احسان الله خان و پيشه ورى
نخست نقل قولى از كتاب بسيار غنى دكتر سيروس غنى با عنوان بر آمدن رضاشاه در رابطه با ميرزاكوچك خان و...خالى از لطف نيست. با هم مى خوانيم «سربازان شوروى ۳ ژوئن (۱۳ خرداد) رشت را گرفتند وروز بعد ميرزاكوچك خان جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان را اعلام كرد وخود سر كميسر (نخست وزير) دولت جديد شد. با اين عمل معلوم گرديد كه عناصرى در سلسله مراتب حكومت شوروى قصدشان تنها بيرون راندن قواى انگليسى از شمال ايران نيست و خواب و خيالهاى ديگرى هم در سر دارند. راسكالينكف ادعا مى كرد كه مسكو از عمليات او در انزلى بى خبر است و او صرفاً براى پس گرفتن كشتيهاى نيروى دريائى به اين كار دست زده است. به هر تقديرپس ازاعلام جمهورى شوروى گيلان شكى نماند كه مسكو با همكارى كمونيستهاى قفقاز و آذربايجان شوروى به عمليات يارى رسانده و چه بسا دستياران كوچك خان جنگلى را هم خود يك يك براى زمامدارى گيلان دست چين كرده باشند. اين دستياران، كمونيستهاى قفقاز بودند كه به سركردگى حيدرخان عمواوغلى و جعفر پيشه ورى، از باكو دستور مى گرفتند. پس از مدتى ميرزاكوچك خان پى برد كه مقامى تشريفاتى بيش نيست. پس از اين كار كناره گرفت و به جنگل عقب نشست. ميان سپاهيان حيدر عمواغلى و ميرزاكوچك خان چندين بار زدوخوردى روى داد. نيروهاى كمونيست شكست خوردند و حيدرخان عمواغلى كشته شد» پايان نقل قول، كه البته اين قصه سر دراز دارد و به كوتاهى اين نقل قول نيست. زيرا وقتى ميرزاكوچك خان مى فهمد كه مى خواهند از او سوءاستفاده كنند با ياران خود به جنگل ميرود و به جاى او احسان الله خان دوستدار سركميسر مى شود و پيشه ورى يكى از وزيرانش مى گردد. در حالى كه به گواهى تاريخ ميرزاكوچك خان فردى مذهبى بوده و اساساً با مرام اشتراكيِ كمونيستى سر سازگارى نداشته ولى مى بينيم پس از آنكه راسكالينكف فرمانده ناوگان ارتش سرخ كه با شمارى سرباز مسّلحِ بلشويك بندر انزلى را به توپ مى بندد و سپس آنجا را تسخير مى كند. در مصاحبه اى كه پس از بازگشت از آن مأموريت با روزنامه پطروگراد- سكيا پراودا (شماره ۲۵ ژوئيه ۱۹۲۰) (۱۲۹۹) مى نمايد و مى گويد «پس از اشغال انزلى، سر مذاكرات سياسى را با ميرزا كوچك خان باز و او را تشويق كرديم به سوى رشت پيشروى كند و آنجا را بگيرد» و همانطور كه در بالا اشاره شد، ميرزاى ساده لوح ما گول مى خورد و رشت را اشغال مى كند و متعاقب آن جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان را اعلام مى كند كه در آن هم نخست وزير وهم وزير جنگ مى شود.
و اما ببينيم ميرزاكوچك خان كى است؟ كوچك خان (۱۳۰۰-1259) كه نام اصلى اش يونس است، فرزند مالكى خرده پا است كه در شهر رشت بدنيا آمد. كوچك خان الهيات را در تهران تحصيل كرد و مى خواست روحانى شود ولى به جنبش مشروطه كشيده شد. در سال ۱۲۹۰ كه محمد على شاه براى باز يافتن تخت و تاج به ايران حمله آورد، كوچك خان در لباس سربازى براى دفع اين حمله قدم پيش نهاد و در يكى از زد و خوردها در شمال ايران زخمى شد. ميرزاكوچك خان ابتدا با چند تن از رجال طرفدار اتحاد اسلام در تهران مشورت ومذاكره نمود. اتحاد اسلام، انديشه اى بود كه از سوى سيد جمال الدين اسدآبادى، عبدالرحمن كواكبى، شيخ محمد عبده و رشيدرضا به منظور همبستگى عموم مسلمانان و مبارزه با استعمار بوجود آمده بود. در اوايل جنگ جهانى اول به رشت برگشت (۱۹۱۴) و سازمانى به نام اتحاد اسلام به وجود آورد كه هدف آن حكومت پارلمانى و بيرون راندن نيروهاى روس و انگليس از ايران بود. كوچك خان در اوج قدرت خودش تقريبأ ۲۰۰۰ چريك زير فرمان داشت كه در گيلان و مازندران فعاليت مى كردند پس از انقلاب بلشويكى (۱۹۱۷) با ماركسيستهاى قفقاز تحت رهبرى حيدرخان عمواوغلى ائتلافى بوجود آورد و از بلشويك ها كمك نظامى گرفت. بطور خلاصه تر ميرزا با ديدگاه مذهبى و حس وطن پرستى در انقلاب مشرطيت شركت مى كند و به دنبال بحرانى كه بعد از استقرار مشروطيت بوجود مى آيد، ميرزا با مشورت بزرگان دينى در تهران اتحاد اسلام را تشكيل مى دهد تا از اين طريق اجانب را كه در آن زمان روس و انگليس بودند، از كشور بيرون كند و اين ايده و اقدام همزمان مى شود با جنگ جهانى اول و به قدرت رسيدن حزب بلشويكى در روسيه واز اينجا است كه يك مبارزه وطنى از مسير خود منحرف مى شود و اعضاى حزب كمونيست به اصطلاح ايران با اجازه حزب لنين وارد صفوف مبارزين جنگل مى شوند و پس از تسخير انزلى بوسيله بلشويكها، ميرزا را كه وجهه مردمى داشته، با نيّات شوم جهت جدا كردن گيلان ومازندران، تشويق مى كنند كه شهر رشت را اشغال كند و وقتى كه ميرزا با مبارزين جنگلى رشت را تسخير مى كند بلا فاصله جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان را اعلام مى كنند كه ميرزا را نخست وزير و وزير جنگ مى كنند. در حاليكه نقشه آنها اين نبود كه ميرزا در رأس بماند بلكه مى خواستند از وجود ميرزا جهت نيّات شوم خودشان سود ببرند كه همانا جداكردن گيلان و مازندران بود. اينجااست كه ميرزا به نيّات پليد آنها پى مى برد و با ياران خود دوباره به جنگل باز مى گردد و در زدوخوردى كه با حيدر خان عمواوغلى داشت، حيدرخان كشته مى شود. جالب است بدانيم كه مسئله به اينجا ختم نمى شود بلكه پس از كناره گيرى ميرزا از آن دام، حزب بلشويك روسيه احسان الله خان را نخست وزير مى كند كه در كنارش پيشه ورى يكى از وزرايش مى شود تا به خيال خام خودشان بدون هيچگونه مزاحمتى شمال ايران را ببلعند. ولى هيهات كه از وطن دوستى گيلان زمين بيخبر و بيگانه بودند و طولى نكشيد كه مردم گيلان به آنها پشت مى كنند و راه را براى ورود سرباز فداكار وطن رضاخان باز مى كنند و گيلان عزيز دوباره به دامن مادرش ايران برمى گردد. احسان الله خان به روسيه فرار مى كند، ميرزا در جنگلهاى تالش- خلخال بر اثر سرما يخ مى زند بدون اينكه بخواهد با سپاه رضاخان درگير شود.
نتيجه: على رغم ارادت شخصى كه به ميرزا دارم و مى دانم كه هدفى پاك در سينه داشته ولى در مرحله اى از تاريخ از روى ناآگاهى مرتكب اشتباه فاحشى شد كه تاريخ او را نمى بخشد ولى با فدا كردن جانش و بدون حل شدن در بيگانه پرستى به عنوان اسطوره به تاريخ پيوست و ازاين رو است كه مردم گيلان و مازندران نام او را گرامى مى دارند. درمقابل اما افرادى مثل حيدرخان، احسان الله خان و سيد جعفر پيشه ورى از همان ابتدا با نيّت خدمت به بيگانه وارد سرزمين ما گيلانيها شده بودند و مى خواستند سرزمين تاريخى و پدرى مان را تقديم لنين و استالين كنند و اگر در اين نقشه شوم موفق مى شدند معلوم نبود سرنوشت امروزيمان چه بود؟
با اين توضيحات ملاحظه مى كنيد كه در يك سرفصل تاريخى همين رضاخان سردارسپه، گيلان را كه من و تو به آن افتخار مى كنيم كه يك گيله مرد هستيم، از چنگ بيگانه و بيگانه پرستان نجات داد. حال به لحاظ تاريخى در اين زمينه بايستى به او نمره بد داد يا خوب؟ در حالى كه مى بينيم افراد مغرض و غير منصف اين شخصيت تاريخ نوين ايران زمين را با كوله بارى از فحش و تهمت و نا سزا بدرقه كردند و هر آنچه لجن زمانه بود بر روى اين شخصيت تاريخى ماليدند تا من و تو و ما نسبت به او بيگانه شويم و شوق وطن دوستى و خدمت به وطن از دل هاى مان زدوده شود و براى حيدرخان ها، احسان الله خان ها سينه بزنيم ونامشان را بزرگ داريم. در حالى كه حيدرخان به گواهى تاريخ ذوب شده در مكتب بلشويسم لنين بوده و به دستور حزبش جهت جدا ساختن گيلان و مازندران به اين سو آمده بود و اساساً هيچ گونه سنخيتى با جنبش جنگل نداشت. و چقدر زشت است كه نام حيدرخان در كنار كوچك خان قرار بگيرد. درحالى كه هر دو پسوند خان را دارند، يكى واقعاً خان است و بزرگ و به اسطوره پيوست و نامش را گيلانيها به نيكى ياد مى كنند، در حالى كه حيدرخان به زباله دان تاريخ سپرده شد و آوردن نامش چيزى جز شرم تاريخى بر پيشانى ايران نيست. در اين ميان احسان الله خان سزاى اعمال ننگينش را در «بهشت زحمتكشان» بوسيله استالين جانى چشيد ودق مرگ شد.
حال بياييم نامشان را در زرورق خدمت به «انترناسيوناليسم» بپيچانيم. ولى همچنانكه در بالا اشاره كردم تاريخ به راه خود مى رود و در جريان يك سونامى تاريخى زباله ها را با خود مى شويد ونابود مى كند و صافى زلاليت تاريخى را بر همگان مى نماياند. نمونه اش همين رضاخان است كه پس از فروريختن ديوار ذهنى و تابش آگاهى تاريخى، امروز نسل جديد و حتى قديم به ارزش اقدامات ملى اش پى مى برند و نامش را گرامى و بزرگ مى دارند. واين راهى است كه هنوز در آغازش هستيم و طبيعى است كه بايد به همّت همين نسل جديد، شخصيت هائى تاريخى را كه مورد تخريب بيگانگان و بيگانه پرستان قرار گرفته اند، از زير آوار دروغ، تهمت و لجن تاريخى بيرون آورده شوند و آنچه را كه بودند و خدمت كردند به مردم بنمايانند و طبيعى است كه هر شخصيت تاريخى، مجموعه اى از نقاط قوت و ضعف است و بايستى در ارزيابى تاريخى بطور جامع مورد بررسى قرار گيرد و در نهايت بايد ديد كه عملكردشان در مجموع يعنى حاصل جمع و تفريق محاسن ومعايب، در خدمت منافع ملى ما بوده يا خير؟ و اين روشى است كه بايستى هر شخصيت تاريخى را با آن مورد تجزيه و تحليل قرار داد.
و راستى جنبش جنگل كه يك جنبش مذهبى بوده، و رهبرش يك طلبه، چگونه است كه در نهايت منجر به تشكيل جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان شد؟ نكند ميرزا هم ماركسيست و كمونيست شده بود و تاريخ خبر ندارد. مگر خواست نهضت جنگل تشكيل حكومت كمونيستى بوده و اگر بوده چرا جمهورى شوروى سوسياليستى، مگر گيلان جزء شوروى بوده است؟
اصلأ حيدرخان و پيشه ورى كه هر دو ترك بودند آنجا چكار مى كردند و حزب كمونيست ايران (قفقاز) آنجا چه مى كرد؟ هرچند كه در گنجايش اين نوشته نيست كه من بيوگرافى سران حزب كمونيست ايران را با عملكرد مشعشع شان در اينجا بازگو كنم. ولى اين سوال تاريخى هنوز به قوت خود باقى است كه چرا جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان؟ در حيرتم از اينكه حتى امروزهم افراد و يا كسانى اين حركت را يك حركت ملّى مى دانند و حيدرخان، احسان الله خان و پيشه ورى را افراد ملى ارزيابى مى كنند. نمى دانم از مقوله ملّى و ملّى گرايى اطلاعى دارند يا خير؟ اگر دارند پس چرا جمهورى شوروى سوسياليستى گيلان؟ آيا جداشدن گيلان و مازندران و تبديل شدن به اقمار شوروى يك حركت ملّى گرايانه است، اينجا است كه دم خروس بيرون مى آيد و نام ومقوله ملّى را مبتذل مى كنند. در حاليكه به گواهى تاريخ اساساً تا زمان خروشچف، مقوله ملّى و جنبش هاى ملّى در چهارچوب ايدئولوژى و تئورى حزب كمونيست شوروى جايى نداشت.
صحت اين گفتار را مى شود در ديدگاه حزب توده كه وابسته به حزب كمونيست شوروى بوده در جنبش ملّى شدن صنعت نفت به رهبرى دكتر محمّد مصدق مشاهده كرد كه اساسأ پشيزى براى حركت مّلى گرايى قائل نبودند و مصدق را نوكر امپرياليسم مى دانستند. آيا بهتر نيست نسبت به هر رويداد تاريخى انديشه كنيم وخرد خود را به كار بگيريم؟
چرا بايد حرف و حديث ديگرانى كه آگاهانه در جهت تخريب واژه ها و شخصيت هاى تاريخى هستند به عنوان وحى منزل بپذيريم و ناآگاهانه بدون اينكه مطالعه اى از تاريخ و شخصيت هاى تاريخى داشته باشيم، آنها را بلغور كنيم؟ آخر طى اين مدت طولانى يعنى بيش از ۸۰ سال نبايستى اين سئوال را از خودمان بپرسيم كه خوب اگر چنين بوده، ورضاخان قلدر بوده و نوكر انگليس، پس چرا در دوره او در همه زمينه هاى مّلى از اقتصادى گرفته تا اجتماعى، از فرهنگى تا هنرى رشد چشمگيرى داشتيم؟ آيا نبايد خرد خود را بكار گيريم و اين سئوال را از خود بكنيم كه چگونه زنان ما از قعر پستوها و اندرونها بيرون آمدند و هويت اجتماعى پيدا كردند؟ آيا نبايد به خود زحمت بدهيم و فقط اندكى انديشه كنيم كه همه ترّقيات اجتماعى فقط ظرف ۱۶ سال انجام پذيرفته است؟
آيا بهتر نيست بجاى اينكه بفهميم لنين صبحانه چه مى خورده و ماركس چند تا دوست دختر داشت تاريخ خودمان را بخوانيم؟ اگر ديروز نمى دانستيم، امروز ديگر چرا سعى نمى كنيم بفهميم؟ بحث مربوط به اواخر دوره قاجار است. جامعه قبيله اى و ملوك الطوايفى اداره مى شده است، هر گوشه و كنار براى خودش سازى مى زدند، مردم براى شب خودشان نان نداشتند، عبور و مرور در نقاط شهرى و كشور با الاغ و گارى بود، توليد كفاف مصرف جامعه را نمى داد، مردم در ناامنى بسر مى بردند، بختيارى ها در اصفهان چپاول مى كردند، قشقائى ها در فارس، شيخ السلطنه در ماكو شبيخون مى زد، آدمخوارى بنام اسماعيل سميتقو در كردستان و آذربايجان، الوار در لرستان ياغى گرى را به حد اعلا رسانده بودند، تركمنها در گرگان، ايلات هزاره و عضدانلو در نوار مركزى و شمال خراسان تا سيستان، پليس جنوب كه در اختيار انگليس بود و فارس و بلوچستان و حتى تا كرمان را در اختيار داشت، دوست محمّدخان در بلوچستان ياغى شده بود و شيخ خزعل حكومت عربستان درست كرده بود. حال ما مى خواهيم در صفحات شمالى كشور اقمار كمونيستى درست كنيم، آخر طبق كدام تئورى، كدام دانش و كدام آگاهى؟ جامعه ايران در تماميتش هنوز در مرحله فئودالى است، آنهم فئوداليست مبتذل. يعنى بر خلاف اروپا يك قشر فئودال كه اختيار تام داشته باشد وجود ندارد و همه چيز زير نظر سلطان است و طبيعى است كه توليد در اين سيستم رشد طبيعى خودش را نمى كند و انباشتى از سرمايه بر جا نمى گذارد تا جامعه پس از آن با آن سرمايه وارد جامعه سرمايه دارى شود و جاى شگفتى در اينجا است كه هنوز ما مرحله سرمايه دارى را طى نكرده و حتى در آن وارد نشده، مى خواهيم جامعه سوسياليستى بوجود آوريم. غافل از اينكه سوسياليسم بر بستر سرمايه بنا مى شود نه بستر فقر، يعنى با انباشت سرمايه در جامعه سرمايه دارى و بسترسازى جهت يك جامعه ايده آل ترمى توان سوسياليسم را ايجاد كرد.
اينجا است كه بايد خرد را بكار برد و انديشه كرد و در يك چهار ديوارى تنگ ذهن خود را نبست، كافى است جوامع جهانى را گذرا نگاهى بيندازيم. خواهيم ديد تمامى كشورهايى كه به سوسياليسم و كمونيسم گراييده بودند همه گدا و گرسنه هستند و از نظر تكنيك عقب افتاده. و امروز پس از فروپاشى شوروى به عيان ديده مى شود كه اين كشورها تا چه اندازه از دنياى مدرن امروز عقب افتاده اند.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •