نيمروز متن سخنرانى آقاى بهرام چوبينه در شهر كلن آلمان Souterrain در ۲۶ مارس. ۲۰۰۵- ۰۳- ۲۶ را براى آگاهى خوانندگان خود تماما در دو شماره بچاپ ميرساند.
ايران سرزمينى كهن و باستانى است و مانند همه كشورهاى كهن و باستانى آفريننده فرهنگ، تمدن، دين، فلسفه، آراء و انديشه هاى گوناگون بوده. ايرانيان به ديگر كشورها يورش برده اند و متقابلا اقوام و طوايف بسيارى نيز به كشور ما حمله كرده اند. كسانى به كشور ما پناه آورده و يا كوچيده اند و در فرهنگ ايرانى ذوب شده و در بعضى موارد بيش از ايرانيان تعصب ملى نشان داده اند.
تخت جمشيد، شوش، پاسارگارد و نيشابور، نشانى از شكوه و عظمت تمدن و فرهنگ كهنسال اين كشور باستانى و تاريخى ست و هنوز آثار باستانى اين فرهنگ و تمدن در سراسر ايران موجود است و سنت هاى ديرينه در زندگى ما نفوذ دارند.
پيروان اديان و آيين هاى ميترايى، زروانى، زرتشتى، مانوى، مزدكى، يهودى، مسيحى و غيره از ديرباز در ايران زندگى كرده اند و هنوز هم با وجود مشكلاتى كه براى آنان در كشور ما وجود دارد، كسان بسيارى به برخى از اين اديان ايمان دارند و يا هنوز به آنها علاقمندى و احترام نشان مى دهند. از اديان، مذاهب و فرقى كه در طول ۱۴۰۰ سال پس از يورش تازيان به ايران وجود آمده و يا ايرانيان در پايه گذارى آنها نقش مؤثرى داشته اند، در فرصت ديگرى بايد سخن گفت. با اين همه هويت ايرانى پس از سالهاى طولانى تطور و تكامل به هيچ وجه ارتباطى با دين و نژاد و فرهنگ مشخصى ندارد، نه آن زمانى كه اكثر ايرانيان زرتشتى بودند، نه اكنون كه اكثريت مردم ايران مسلمان و شيعه هستند. ايرانى كسى ست كه با هر نوع عقيده مذهبى و سياسى در اين سرزمين و در ميان همين فرهنگ كهن و رنگارنگ و متنوع متولد شده، رشد و نمو يافته و به زندگى دلخواه خويش پرداخته است. «ايران اسلاميِ»، «اسلام ايرانى» و «ميهن اسلامى» واژه هائى پوچ و بى بنيان هستند كه تنها در مغزهاى كوچك عوام فريبان و واپس گرايان وجود دارد و نه در انديشه بالنده و مترقى ايرانى.
امپراتورى ساسانى در حدود سال ۶۵۱ ميلادى كه در اثر جنگ هاى داخلى و خارجى و دخالت روحانيون متعصب زرتشتى ناتوان و مفلوك شده بود، در مقابل اعرابى كه در زير لواى اسلام، هويت و اتحاد جديدى يافته بودند، شكست خورد.
به قول زنده ياد على دشتى نويسنده متأخر عصر بيدارى ايرانيان در كتاب فاخر و مستند «۲۳ سال»:
«ايران شكست خورد، متواليا شكست خورد... به طور ننگين و دردناكى شكست خورد، شكستى كه استيلاى اسكندر و ايلغار مغول در جنب آن كمرنگ است».
ايرانيان بنا بر تحقيق دكتر عبدالحسين زرين كوب استاد تاريخ در كتاب بسيار خواندنى «دو قرن سكوت» قرن ها در مقابل مهاجمين و آراء و انديشه هاى دينى آنان به اشكال مختلف مقاومت كردند و بنا به نظر مطلعين و محققين مسائل ايران اين مقاومت حتا تا به امروز هم ادامه دارد.
فرهنگ و تمدن ايران پس از يورش تازيان سالهاى طولانى دستخوش فراز و نشيبهاى گوناگونى شده و اقوام و طوايف مختلفى در ايران حكومت كردند. ايرانيان مورد هجوم قرار گرفته و به ديگران هجوم بردند.
دين رسمى ايران پس از حمله تازيان تا اوايل قرن ۱۶ ميلادى سنى گرى بود و ايرانيان نهصد سال به يكى از فرق سنى (حنبلى، حنفى، شافعى، مالكى) اعتقاد داشتند. ايرانيان بنا به نظر محققين اسلامى خود موسس فرق فراوانى در دين اسلام شدند و در تمامى فرهنگ اسلامى نقش اساسى و موثرى داشتند به هر روى، با برق تيغ و چماق قزلباشان، ايرانيان سنى آرام آرام در اثر فشار و يا به دلخواه شيعه شدند. فراموش نكنيم كه روند شيعى سازى ايرانيان تا اواسط دوران قاجاريه ادامه پيدا كرد.
ايران با ظهور صفويه و ايجاد مذهب تشيع روى آرامش نديد و اين مذهب هرگز سبب وحدت ملى نگرديد. مورخين بيش از ۲۰۰ جنگ كوچك و بزرگ تنها در دوران صفويه گزارش مى كنند. اما تغيير مذهب در ايران يك نقطه عطف تاريخى در روند تحولات فرهنگى و سياسى بود.
سلسله صفويه به سبب نفوذ روحانيون قشرى در كار سياست از تعداد كمى افغانى شكست هولناكى خورد و سلسله افشاريه و سپس زنديه در عرصه تاريخ ايران پيدا شدند و سرانجام ايران به عهد قاجاريه رسيد.
در اينجا فرصت آن نيست كه قرنهاى متوالى دگرگونيهاى سياسى و تحولات غم انگيز و خشونت بار اين روزگار پرمحنت را يك به يك بررسى كنيم. خواننده را به آثارى كه درباره تاريخ ايران نگارش يافته حواله مى دهم. تذكر اين مطلب اما ضروريست كه كتابهايى را بايد خواند كه از جانب استادان تاريخ ايران نوشته شده و نه از سوى كسانى كه ميل داشته اند به بهانه تاريخ نويسى، اعتقادات مذهبى و سياسى خود را مشروعيت بخشند.
اگر شتابزده قرنها تحولات سياسى و فرهنگى ايران را بدون بررسى جزئيات پشت سر مى گذارم و شما را به عصر قاجاريه مى كشانم نه به اين دليل است كه آنچه در حوزه فرهنگ و سياست تا به قدرت رسيدن قاجاريه روى داده ناچيز است و بازگوكردنى نيست. نه، چنين نيست. زيرا فرصت كافى براى بيان آن نيست، از اين روى پيرامون تحولات تاريخى عصر قاجاريه بيشتر مى گويم، زيرا آنچه در قرن نوزدهم در ايران اتفاق افتاده، واكنش روح ايرانى در برابر مهمترين آزمون تاريخى پس از هجوم تازيان به ايران است. و اين واكنش همانا برخورد فرهنگ ايران با فرهنگ غرب است. اين برخورد كه گاهى به «تجدد طلبى» و «ترقى خواهى» و يا «آزادى خواهى» تعبير شده، و سبب پيدايش «عصر بيدارى» و «عصر روشنگرى» در ايران شده است.
برخورد و تلاقى دو فرهنگ شرق و غرب كه منجر به نوعى پذيرش انديشه هاى اروپايى در متفكرين ايرانى شده با انقلاب فرانسه آغاز و با توسعه طلبى هاى سياسى و اقتصادى غرب در آسيا و آفريقا توسعه يافته است.
انقلاب فرانسه در (۱۷۸۹) از يك سو نتيجه رنسانس (نوزايى و تولد دوباره Renaissance) عصر احيا و تولد و تجدد در ادبيات و هنر در اواخر قرن ۱۵ ميلادى و رفرماسيون (اصلاحات Reformation) در اوايل قرن ۱۶ ميلادى (سال ۱۵۱۷ ميلادى همزمان با انتشار بيانيه مارتين لوتر بنيانگذار آلمانى مذهب پروتستان) بود و از سوى ديگر زاييده عصر روشنگرى در قرنهاى ۱۷ و ۱۸ ميلادى.
درست در همين زمان ايران اواخر دوران زنديه را مى گذراند و دستخوش ناآراميهاى قدرت طلبانه قبايل شده بود. با قتل كريم خان زند در ۱۷۹۴ ميلادى و پس از يك سلسله جنگهاى محلى سرانجام آغامحمدخان قاجار به سلطنت رسيد و در ۱۷۹۷ ميلادى مقتول شد. فتحعلى شاه برادرزاده آغامحمدخان دومين شاه قاجار در همين سال به سلطنت رسيد.
آغا محمد خان به سوگوارى هاى مذهبى و به راه انداختن دسته هاى سياه پوش سينه زنى و خواندن نوحه هاى جانگداز رغبت داشت و از هر بهانه اى براى روضه خوانى و سوگوارى استفاده مينمود. گرچه شيعه اى متعصب بود و به روحانيون احترام ميگذاشت ولى روابط نزديكى با آنان نداشت و آنان نيز براى او احترام و اعتبارى چندان قائل نبودند. يكى از اقدامات ابلهانه وى حمله به گرجستان بود. شاه قاجار گرجستان را گرفت ولى مردم تفليس را قتل عام كرد و تنفر از اين رفتار سبب شد كه گرجيها به روسيه متوسل شوند و روسها آن سرزمين را در سال ۱۸۰۰ ميلادى بطور كامل به روسيه ملحق كردند. در نتيجه ميان ايران و روسيه در ۱۸۰۴ ميلادى جنگ در گرفت و اين جنگ پس از ده سال با پيمان ننگين گلستان به پايان رسيد.
همزمان با پيروزى انقلاب آمريكا پس از جنگهاى استقلال در ۱۷۷۶ كه نخستين قانون اساسى دموكراتيك جهان دستاورد آن بود و ۱۳ سال بعد از جنگهاى استقلال در آمريكا، انقلاب فرانسه در ۱۷۸۹ كه شعار معروف «آزادى، برادرى، برابرى» را بر تارك خود داشت و بطور كلى با شروع تحولات سياسى و فرهنگى گسترده و بنيادين در غرب، فتحعليشاه قاجار در ۱۷۹۷ بحكومت رسيد و شيوه حكومتى قرون وسطا را در ايران ادامه داد. نخست اين سلسله بر قدرت جنگى ايل قاجار متكى بود و افتخار سركردگانش در اين بود كه خود را از نژاد ترك بدانند. فتحعلى شاه در قصيده اى سلطنت عموى خود آغامحمدخان قاجار را برابر با رسالت و پيامبرى رسول الله مى دانست و مدعى بود: «دو محمد در جهان پيدا شد از ترك و عرب...»
شاه و درباريان قاجار زمانى كه از زبان هانرى دوبرن، عضو هيأت نظامى فرانسه در ايران از انقلاب فرانسه و اصول قوانين اساسى و مواد حقوق بشر مندرج در آن آگاه شدند، همگى به شدت شگفت زده گشتند. هانرى دوبرن مى نويسد: «گويى از كتاب هزار و يك شب براى آنها سخن مى گويم».
لارم به يادآوريست كه روحانيت شيعه پس از سقوط صفويه سالهاى طولانى تا سلطنت فتحعلى شاه (۱۸۶۴-1797) در كنار دستگاه حكومت و قدرت وجود داشت اما از نفوذ چندانى برخوردار نبود. بطور كلى سلاطين قاجاريه هيچگونه ريشه اى مردمى در جامعه ايران نداشتند و مردم نيز كمترين علقه مذهبى و يا ملى با آنان احساس نمى كردند. به همين دليل ضرورت داشت تا ايشان پس از طى دوران جنگهاى داخلى كه براى تحميل حكومت خويش به ايرانيان انجام دادند كه بسيار خونين و وحشيانه انجام گرفت، سياستهايى را در جهت تثبيت خود و مشروعيت بخشيدن به قدرت خود و كسب مقبوليت ملى و دينى پيش گيرند. از آن جمله سياست بر قرارى روابط نزديك با روحانيون بود كه نهايتا زمينه ساز جهش قدرت روحانيون و بهره گيرى زيركانه آنان از فرصت ايجاد شده در آن دوران گرديد و فصل جديدى در ارتقاء پايگاه اجتماعى و سياسى روحانيون و دخالت بيش از اندازه آنان در اداره حكومت و سياست گرديد.
فتحعليشاه براى جلب رضايت روحانيون به همكارى با حكومت قاجارها به احداث مساجد، حمام، كاروانسرا در راه زوار مشهد و معصومه در قم و غيره كرد. به دستور وى قبه سيدالشهداء تعمير و تذهيب گرديد و مسجد امام حسن عسگرى مرمت شد. تعمير گنبد و كشيدن شبكه طلايى تازه اى در اطراف مقبره معصومه در قم و تزئين شاه چراغ در شيراز از جمله اقدامات وى است. ساختن مدارس طلاب در سراسر ايران و واگذارى آن به مجتهدين از جمله كارهاى ديگر فتحعليشاه در دوره پادشاهى وى است. وى همچنين بانى و سازنده معروفترين مدرسه طلاب در ايران، يعنى مدرسه فيضيه در قم است..
فتحعلى شاه صاحب ۷۰۰ زن در حرمسراى خود بود و هزاران شاهزاده به جامعه ايران هدايت كرد! وى انسانى خرافى و بسيار قشرى بود. براى درك دانش سياسى و اطلاعات دينى وى همين بس كه به پرسشهايى اشاره كنيم كه وى در نامه اى به يكى از علماى شيعه زمان خود يعنى شيخ احمد احسايى مطرح مى كند. اين پرسشها ميزان عقل خاقان جهانگشا و نيز مشكل گشايان جامعه آن دوران يعنى ملايان رانمايان ميكند:
۱-استفسار از كيفيت نكاح در جنت؟
۲-آيا اهل جنت بيش از چهار زن عقدى مى توانند تزويج نمايند يا نه؟
۳-تنعم جنت مثل تنعم دنياست يا طور ديگر است؟
شيخ احسايى در پاسخ به پرسش نخست مى نويسد: جماع در جنت ۴۰ سال طول مى كشد!
در زمان فتحعلى شاه در برخى از شهرها روحانيون بيش از نمايندگان و مأموران دولت و حكومت از قدرت و نفوذ برخوردار بودند. در اصفهان حجت الاسلام سيد محمد باقر شفتى حاكم مطلق بود و والى اصفهان را كه نماينده و منتخب شاه بود به چيزى نمى گرفت. در كرمانشاه آقا محمدعلى بهبهانى يكى از روحانيون مشهور، صوفيه را مى گرفت و توبه مى داد و اگر توبه نمى كردند مى كشت. در ملاير يكى از پسران فتحعلى شاه به نام شاهزاده شيخ الملوك كه حاكم آن شهر بود به اغواى يكى از روحانيون كه مدعى بود با اجنه روابطى دارد، عاشق دختر شاه پريان شد و سرانجام نيز با پرداخت مبلغى كلان به همان ملا صيغه عقد او و دختر شاه جنيان خوانده شد! اين ماجراى مضحك را شاهزاده جهانگير ميرزا در كتابى به نام «تاريخ نو» به تفصيل شرح داده است.
در زمان فتحعلى شاه بود كه رسوخ و نفوذ ملايان و روحانيون در امور كشوردارى و سياست رو به فزونى نهاد و حتا سيد محمد مجاهد فتوا به جهاد عليه روسها داد كه ايرانيان شكست خوردند و سرزمينهاى وسيع شمالى رود ارس به دست روسها افتاد و دو قرارداد ننگين گلستان در ۱۸۱۴ و تركمانچاى (۱۸۲۸) بسته شد كه بر اساس آنها ايرانيان حتا حق نداشتند در درياى مازندران آبتنى كنند.
اگر جنگ اول ميان روس و ايران بر اثر خونخوارى آقا محمد خان قاجار به گرجستان ايجاد گرديد اما جنگ دوم ايران روس بر اثر حماقت فتحعليشاه و روحانيون متعصب و ابله شيعه و فتواى جهاد آنان عليه كفار روس اغاز و با شكست ننگين ايرانيان پايان يافت. پايان خفت بار اين جنگ و انديشه چگونگى سقوط ايران در انديشمندان آن دوران سبب پيدايش فكر بيدارى و روشنگرى در ايران گرديد و بحث پيرامون قدرت شاه و جدائى دين از سياست ميان ايرانيان تولد يافت.
بعد از اعلان جنگ و اعلان فتواى جهاد عليه كفار روس وسيله مجتهدين نجف و ايران با سركردگى سيد محمد مجاهد، در روز ۳۱ اكتبر ۱۸۲۸ يعنى پانرده روز پس از همه گنده گوئيهاى روحانيون و دربار مفلوك فتحعلى شاهى، ژنرال پاسكويچ وارد تبريز شد و مردم شهر تبريز طبق گزارش مؤلف فارسنامه ناصرى در پشت پرچمى كه مير فتاح مجتهد تبريزى بدست گرفته بود به استقبال لشكر روس رفتند و بخاطر ورود ژنرال پاسكويچ شادى و راه را براى او گلباران و حتى گاو در جلوى پاى او قربانى كردند!
در اين هنگام عباس ميرزا در شهر خوى بود. مير فتاح مجتهد تبريزى پنهانى با فرماندهان روسى «بناى مراوده گذاشته» و مردم را عليه عباس ميرزا مى شورانيد. دسيسه هاى مير فتاح مجتهد به گوش مادر فتحعليشاه كه در تبريز اقامت داشت رسيد و صلاح در اين ديد كه مير فتاح را در خانه خود «ضيافت نموده و بيست هزار تومان» به او رشوه دهد تا بلكه از فتنه و دسيسه و كارهاى خائنانه وى جلوگيرى نمايد. مير فتاح مجتهد بيست هزار تومان را گرفت اما هم چنان «بناى مراوده» با ژنرالهاى روسى را گذاشت و پنهانى به آنها «عرايض» مى نوشت كه «در تبريز چندان جمعيتى (منظور سرباز است) نيست و اهل تبريز خواهان شما مى باشند و اگر شما هزار نفر صالدات (سالدات، سرباز) را در قلعه عباس آباد (تقريبا صدوبيست كيلو مترى تبريز) بگذاريد و با سه هزار نفر ديگر از راه مرند متوجه تبريز شويد، به محض اين كه اهل تبريز مستحضر از آمدن شما شوند، غوغا و شورش كرده لشكريان و مستحفظان ايران را مسلوب الاختيار كرده شهر تبريز را به تصرف دولت روس مى دهند».
نامه ها و «عرايض» مير فتاح مجتهد تبريزى خائن مورد قبول و اطمينان ژنرالهاى روس قرار گرفت و در روز ۱۹ اكتبر وارد مرند شدند و شهر را تسخير كردند. حاكم تبريز الله يارخان آصف الدوله هر چه كوشيد نتوانست روحانيون را براى دفاع از شهر با خود همراه كند مير فتاح مجتهد از فراز منبر آشكارا مردم را تشويق و دعوت كرد كه شهر تبريز را به لشكريان روس تسليم كنند و از «بيدادگريها و تاراج گريهاى قاجارها» سخن راند...
در همين هنگام ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى مكتوبى از زبان عباس ميرزا نايب السلطنه به ميرزا عيسى قائم مقام و معروف به ميرزا بزرگ مى نويسد كه سراسر شكوه و شكايت، بلكه دشنام به فقها و روحانيون و بويژه اعمال ضد ميهنى مير فتاح مجتهد است. من خوانندگان كنجكاو را به اصل نامه در كتاب منشآت قائم مقام حواله ميدهم و تنها چند فراز آن را كه مؤيد خيانت اكثر روحانيون در همه ادوار ايران است نقل ميكنم: وليعهد عباس ميرزا «مى فرمايند پلوهاى قند و ماش و قدح هاى افشره و آش شماست كه حضرات (آخوند) را هار كرده است. اسب عربى بى اندازه جو نمى خورد و اخته قزاقى اگر ده من يكجا بخورد بد مستى نمى كند..... از تاريخى كه شيخ الاسلام تبريز در فتنه مغول (فتوا داد كه لشكر مغول مجاهدين دين سيد المرسلين هستند و آنان را به تبريز فرا خواند) صلاح مسلمين را در اسلام ديد، تا امروز چه در عهد جهانشاهى و مظفرى، چه سلاطين صفوى، چه نادرشاهى و كريم خانى، چه در حكومت دنبلى و احمد خان، هر گز علماى تبريز اين احترام و عزت و اعتبار و مطاعيت نداشتند، تا در اين عهد. از دولت ما و عنايت ماست كه علم كبريا به اوج سما افراشتند. سزاى آن نيكى اين بديست. امروز كه ما در برابر سپاه مخالف نشسته ايم و مايملك خود را بى محافظ خارجى به اعتماد اهل تبريز گذاشته، در شهر پايتخت ما آشوب و فتنه بكنند و دكان بازار ببندند و سيد حمزه و باغ ميشه بروند و شهرت اين حركت را (ژنرال) مرزويج در ملت روس دهند... روى اهل تبريز سفيد!
اگر فتحعلى خان عرضه داشت و كدخدايان آدم بودند... فتاح (مير فتاح مجتهد) غير عليم چه جرئت و قدرت داشت كه مصدر اين حركات شود؟!»
رضا قلى خان هدايت در روضه الصفا مينويسد: «آقا مير فتاح... بحكم وراثت امام و پيشواى اهل تبريز بود و ساغر خاطرش از باده غرور و جوانى لبريز، در حفظ شهر و شهريان اطاعت روسيه را اولى و انسب و به صرفه وقت اقرب دانسته تن به متابعت آصف الدوله در نداد و از تسليم و تمكين به روسيه سخن راند و عموم اهالى شهر را با خود مطابق و موافق كرد»
اوضاع تبريز پايتخت دوم و وليعهد نشين ايران آن چنان به تحريك مير فتاح مجتهد عليه قاجارها به آشوب كشيده شد كه حتى نوكران عباس ميرزا صلاح را در اين ديدند كه مادر فتحعليشاه و خانواده عباس ميرزا را از ترس آنكه مير فتاح مجتهد آنان را تحويل ارتش روس دهد، از شهر خارج كنند. با همه اين پيش بينى ها مردم تحريك شده و مقلدين مير فتاح مجتهد «در تعاقب اهالى حرم (شاه) قصد تطاول و چپاول كردند» حتا مادر شاه و همسر وليعهد در خطر تجاوز عمال مير فتاح مجتهد قرار گرفتند. «در اين هنگامه آقا مير فتاح (مجتهد) مذكور با كل اهالى شهر به دروازه كجيل آمده حكم به گشادن دروازه كرده، دروازه را فرو شكستند و توپچى را از بام دروازه تبريز افكندند و علم خود رأى برافراشته به استقبال نيارال (ژنرال) ارستوف چنانكه معهود بود تقديم ورزيد. تفنگچيان حصار (شهر) از ملاحظه اين حال دست از محارست بروج برداشته متفرق شدند و هر يك به كنجى خزيدند»
آصف الدوله حاكم شهر چاره اى نداشت و «در خانه يكى از رعاياى محله خيابان مخفى» گرديد و «آقا مير فتاح (مجتهد) و عموم اعيان شهر به نزد نيارال (ژنرال روس) رفته استدعاى قدوم او به شهر نمودند. در سيم شهر ربيع الثانى وارد (تبريز) و در دارالاماره خاص مكان گرفت».
خبر سقوط شهر مرند و از همه مهم تر شهر تبريز بويژه با فتواى مير فتاح مجتهد تبريز بگوش سربازان عباس ميرزا رسيد و سبب برهم ريختگى سپاه ايران شد و عده زيادى از «مجاهدين اسلام» فرار را بر دفاع از اسلام عليه كفر ترجيح دادند. و شهرهاى خوى، مرند، تبريز، قراجه داغ، مشكين شهر، سراب، گرم رود، خلخال و مراغه «از اطاعت دولت عليه ايران» سر پيچيدند!
جهانگير ميرزا در تاريخ نو با جملاتى روشن كه سبب شرم هر ايرانيِ است مى نويسد: «نا معقولان مملكت و قوادان رعيت با اهل نظام روس و بزرگان ايشان مراوده كرده به جهت خوش آمد به قوادى (روسپيگرِى براى روسهاى كافر) مشغول شدند و حفظ عصمت بسيار مشكل شد. بعضى از ريش سفيدان تبريز در اين باب به آقا مير فتاح (مجتهد و حافظ بيضه اسلام و مسلمين) در جزو گفتگو كرده بودند. (جناب مير فتاح مجتهد) به زبان تركى گفته بود كه صالدات (سرباز روسى) بجاى فرزندان منند، چگونه به اذيت و عزوبت (بى زنِى) ايشان راضى شوم، العياذ بالله».
مقلدين مير فتاح مجتهد كاخ عباس ميرزا را تاراج كردند، اما بدستور مير فتاح مجتهد انبارهاى اسلحه و آذوقه و كارخانه توپ ريزى را دست نخورده تحويل لشكر روس دادند. روسها بلافاصله ماليات براى اصناف تعيين كردند و اين سبب شورش و نا آرامى در تبريز شد. «مير فتاح مجتهد فورا نزد پاسكويچ رفت و اطلاع داد كه كارگزاران دولت ايران مردم را تحريك كرده اند... مير فتاح مجتهد صورتى از نامهاى ايشان به پاسكويچ داد و چون آنها را زندانى كردند فتنه فرو نشست».
همين مير فتاح مجتهد خائن به پاسكويچ ژنرال روس پيشنهاد كرد كه عباس ميرزا را ميتواند وسيله عوامل خود دستگير و تحويل سپاه روس دهد. اما ژنرال روس از روى دور انديشى قبول نكرد.ژنرال پاسكويچ شورائى را براى اداره آذربايجان تشكيل داد كه عده اى از افسران عالى رتبه روس و همچنين مجتهد تبريز عالى جناب مير فتاح در آن شوراء عضويت داشتند. پاسكويچ نامه اى به تزار نوشت و از خدمات مير فتاح مجتهد به دولت روسيه داد سخن داد و حتى پيشنهاد كرد كه او را به روسيه و در نواحى فتح شده گسيل دارند زيرا وى معتقد بود در ميان مسلمانان قفقاز خيلى بدرد روسها خواهد خورد. مير فتاح طبق عهدنامه تركمن چاى در ايران ماند و تبعه روسيه شد و بعدها باز هم خدمات فراوانى به روسها كرد...
گاو صاحب الزمان
چندان خالى از فايده نيست كه ماجراى ديگرى را از مير فتاح مجتهد در اينجا نقل نمائيم. در سال ۱۲۶۵ هجرى مطابق با مارس ۱۸۴۹ ميلادى در شهر تبريز قصاب گاوى را براى كشتن به سلاخ خانه مى برد. گاو زبان بسته كه الهامى به او رسيده بود، از دست مرد قصاب فرار ميكند و به «دهليز بقعه صاحب الامر» كه در ميدان «صاحب الزمان»، در نزديكى سلاخ خانه است به رسم متداول روحانيون بست نشينى اختيار كرد و «رفت و به خفت». مردم تبريز معتقدند كه يكى از «بزرگان طريقت در خواب و اگرنه در بيدارى آن حضرت (صاحب الزمان) را در آن مقام بگذاشتن نماز» ديده. مردم خرافاتى آن زمان، چون اين زمان با شنيدن اين «قصه» آن محل را «ميدان صاحب الزمان نام كردند و جعفر قلى خان دنبلى... در آنجا بنيان بقعه كرد و از كارداران دولت ايران خادم و متولى گماشته آمد». «ميرزا على اكبر» نامى كه «به سفارت روس مترجم باشى بود» احتمالا به دستور روسها كه در تبريز بودند، براى احمق ساختن مردم عامى و دلبرى ملايان آن بقعه را «با آيينه مزين كرد»، تبريزيان در «ليالى جمعه» به زيارت آن بقعه مى رفتند و براى رفع حاجات خود شمعى روشن و گاه گاوى قربانى مى كردند و اما بقيه ماجرا: «قصاب ريسمانى آنجا برد و به گردن گاو نهاد و بيرون كشيد» اما با معجزه حضرت صاحب الزمان مرد قصاب «ناگاه از پاى در افتاد و چند قطره خون ازبينى او برفت و جان بداد».
شاهزاده نادر ميرزا كه همان زمان در تبريز بوده، مشاهدات خود را در «تاريخ و جغرافياى دارالسلطنه تبريز» چنين آورده است: «به تبريز بودم به سال يك هزارو دويست و شصت و پنج از هجرت روزى با شاهزاده محمد رحيم ميرزا به عزم شكار آهو از شهر خارج شديم. از فراز پل روشنائى هاى بسيار از سوى شهر پديدار شد و هياهويى بود. گفتيم شايد جائى آتش افتاده و آن روشنائى از آن است و آن هياهو به اين سبب است كه به فرونشاندن آتش گرد آمده اند. عنان سبك كرديم. فراشى چند از شاهزاده برسيدند، تهنيت گفتند كه حضرت صاحب الامر عليه السلام معجزى كرد. شهر و بازار چراغان كرده اند... به بازار رسيديم همه دكانها پر چراغ و بانك صلوات بود و تهنيت، همى گفتند كه تبريز شهر صاحب الامر شد از ماليات و حكم حكام معاف است. پس از اين حكم با (گاو) بزرگ مقام است. بدان سوى شديم مسجد و مقام سراسر پر چراغ بود و لوليان (روسپيان، فرهنگ معين) بر بام بودند، كوس همى زدند، آنجا سجده كرديم و بدرگاه شديم. حكمران حشمت الدوله بنشسته بود. كجا ياراى دم زدن داشت... مردم از هر سويى گرد آمدند كه جاى ارزن (انداختن) نبود. آن گاو را آقا مير فتاح (مجتهد تبريز) برده بود، جلى از بافته كشمير بر او انداخته، فوج فوج (دسته دسته) همى رفتند و بر سم آن حيوان بوسه همى زدند، وقيعه (در اينجا معنى مدفوع گاو را مى دهد) آن (گاو) به تبرك همى ربودند. بزرگان به آنجا چراغدانها و پرده ها به نذر همى بردند تا به جائيكه سفير انگليس چراغ بلور (چهل چراغ كريستال) بفرستاد و بياويختند. آنجا خدام و فراشها بگماشتند. مردم نواحى فوج فوج با چاوش به زيارت همى آمدند. همه روزه معجزه اى ديگر همى گفتند كه فلان كور بينا شد و فلان گنگ بر زبان آمد و فلان لنگ پاى كوفت. برخى از بزرگان بدينكار بيشتر قوت همى دادند تا يك ماه كس را قدرت نبود سخنى در كند. مردم غوغا هر يك هر چه ميخواست ميكرد و ميگفت و به تن آن گاو موى نمانده همه بركنده بودند. يك تن ديدم از بزرگ زادگان تبريز ضعفى در باصره داشت، يك ماه به غرفه اى از آن غرف مسجد نشسته بود كه شفا يابد تا از قضاى ايزدى گاو بمرد... مردم غوغا اندكى از آن صولت نيفتادند تا دير باز هى آمدند. خداوند روزى جمعى بدان جاى حوالت فرموده بود كه سخت بينوا بودند»
لسان الملك سپهر مؤلف «ناسخ التواريخ» همين ماجرا را تأييد ميكند و مى نويسد «نقاره و كرنا» در بلاى سر گاو مينواختند. نقاره زدن از عادات و رسوم مغولان و تركان بود كه براى احترام رؤساى ايل و پادشاهان مينواختند. سپهر مينويسد كه: براى گاو صاحب الزمان مردم گاو قربانى ميكردند و از سراسر آذربايجان «از بهر زيارت آن مقام، زن و مرد به انبوه برسيدند» بطورى در آذربايجان غوغا برخاست كه حكام در بيم شدند كه «مبادا از آن جنبش و شورش، فتنه حديث شود كه صلاح آن نتوان كرد» داستان گاو صاحب الزمان باعث گفتگو در پايتخت شد. امير كبير صدر اعظم ناصرالدين شاه كه اصولا با دخالت ملايان و فقها در كار سياست و مملكت مخالف بود و ماجرا را از مأمورين خفيه خود شنيده بود دست بكار شد و بعد از كاوشها به اين نتيجه رسيد كه اين بار دست كنسول دولت انگليس در كار است و جناب مستر استيونس در ماجراى گاو مقدس دخالت كامل دارد. در نامه اى به خانم شيل همسر كنسول در ايران از دخالتهاى بيجا و شيطنت آميز كنسول انگليس در تبريز گله ميكند و مى نويسد: «بعد از آنكه مردم اجامر و اوباش تبريز به جهت شرارتهاى خودشان در امور ملكى و اتلاف ماليات ديوانى از براى خود مأمن و بستى قرار گذاشته و خود سريها كنند. عاليجاه مشاراليه (كنسول انگليس) به جهت تقويت آنها و استحكام خيالاتشان چهل چراغى به مسجد صاحب الزمان فرستاد و بر آنجا وقف كرده زياده از حد باعث جرئت عوام و اشرار گشته پاى جسارت را پيش تر گذارده اند تا از اين خيالات عوام خدا داند چه حادثات بروز و ظهور كند...»
ميرفتاح مجتهد تبريز عامل اصلى اين فتنه و آشوب بود. او بود كه در مناقب گاو معجزات مى ساخت و حتى مينويسند كه نقاشان و شاعران شمايل گاو مى كشيدند و اشعار سوزناك ميسرودند. روحانيون پس از مرگ گاو تشييع جنازه مفصلى از گاو كردند....
اتحاد شاه و فقيه، يعنيِ حكومت مشروعه كه از دوران صفويه و سپس قاجاريه در ايران مرسوم بود نتايج خود را پس از حمله افغان دو باره در دو جنگ ميان ايران و روس ظاهر كرد و مردم ايران شاهد بى لياقتى شاه و خيانت مجتهدين نجف و كربلا و بويژه مير فتاح مجتهد تبريز شدند. عامل اصلى شكست جنگ كسى جز مجتهدين نبودند و ايرانيان مجبور شدند پس از اين جنگ خفت بار جريمه مالى فراوانى به روسيه تزارى بپردازند و تمامى قفقازيه بدست تزارها افتاد. تعداد زيادى از ايرانيان آواره گرديده و مجبور به ترك ميهن شدند و مهاجرت به ايران را بر سلطه تزارها ترجيح دادند. ايرانيانى كه در سرزمينهاى جدا شده از ايران در زادگاه خود ماندند با افكار دنياى جديد آشنا شدند و در پى پاسخ به اين پرسش بر آمدند كه علت همه اين واماندگى و بيچارگى را بشناسند و آنان جوابى جز محدود كردن قدرت حكومت و دولت و جدائى دين از سياست و خردگرائى پيدا نكردند.
فتوحات روسيه تزارى در شمال ايران فاصله بين آن كشور را با مستعمرات امپراتورى استعمارى انگليس در آسيا كم و كمتر مى كرد. انگليسيها چاره را در اين ديدند كه به ايران و مسئله ايران توجه بيشترى كنند. دو كشور روسيه، انگليس و تاحدودى فرانسه به اشكال مختلف در پى نفوذ بر دستگاه حكومت در ايران براى تحكيم منافع خود بودند.
دوران سلطنت فتحعلى شاه ۳۷ سال طول كشيد و در همين دوران قفقازيه و به قول مورخان دوره قاجاريه ۱۷ شهر قفقاز به دست روسها افتاد.
محمدشاه (۱۸۴۸-1834) چهارده سال حكومت كرد. او در عين حال كه درويش منش بود، ليكن بى رحمى و قساوت را نيز با ديندارى درآميخته بود. قائم مقام فراهانى وزير لايق محمدشاه به فرمان خود او به قتل رسيد. به جاى او ميرزا آقاسى كه شيوه اى آميخته از دلقكان و صوفيان داشت به مدت ۱۳ سال و تا پايان دوران محمدشاه امور كشور را به دست گرفت. در دوران محمدشاه بود كه افغانستان بر اثر تحريكات روسها و توطئه انگليسيها از ايران جدا شد. حجت الاسلام سيدمحمدباقر شفتى كه در بالا از او نام برديم «با سفير انگليس عليه حكومت متحد شد و همراه با روحانيان ديگر فتوا داد كه لشكركشى محمدشاه به هرات ضداسلام است» و حتا همين آخوند در اصفهان به دسيسه سفير انگليس به فكر خودمختارى افتاده بود!
جنبش مذهبى بابيه در زمان محمدشاه و در سال ۱۸۴۸ ميلادى در استبداد مطلق آغاز شد و كشتار آنان در دوران ناصرى ادامه يافت. بايد اعتراف كرد كه كشتار بابيان مهمترين سرگرمى ناصرالدين شاه قاجار بود. دوران ناصرالدين شاه با راندن انديشمندان به ديار بيگانه، مسافرت به فرنگ و زيارت كعبه و مليجك بازى گذشت. درست همزمان با جلوس ناصرالدين شاه مانيفست حزب كمونيست توسط كارل ماركس، فيلسوف و انديشمند آلمانى، منتشر شد و چندى بعد حزب سوسياليست آلمان تاسيس گشت و تاريخ تحولات جهان را از زاويه نقش مردم و قشرهاى فرودست جامعه در سرنوشت سياسى كشورها به شدت تحت تأثير قرار داد و سبب جنبشهايى در اروپا گرديد. در ايران احزاب سوسياليست و سوسيال دموكرات پيدا شدند و تفكرات سوسياليستى در ميان انديشمندان ايرانى گسترش يافت. جنبش مذهبى بابيه و تأثير آراء و انديشه هاى باب در حوزه ديانت اسلام سبب پيدايش رفورم فكرى در ميان شيعيان ايران شد. اين بخش از عصر بيدارى ايرانيان كه يكى از بخشهاى شيرين و پندآميز تاريخ تحولات فكرى ايرانيان است مى بايد جداگانه بررسى شود.
حكومت ناصرالدين شاه مبتنى بر استبداد و بوالهوسى بود. او با تحميل فشارهاى گوناگون مادى و معنوى بر پيكر محرومان جامعه و با اخذ وام هاى كلان و قراردادن منافع ملت و كشور در اختيار بيگانگان، به اروپا سفر كرد. سه بار سفر او به فرنگ و مشاهده آزادى هاى مردم كشورهاى اروپايى نه تنها در جهت پذيرش حاكميت مردم و كاهش فشار و خفقان حكومت استبدادى در او اثرى نبخشيد، بلكه اين مشاهدات، وى را به شدت بيمناك ساخت و در پى بستن راه هاى ارتباطى با غرب برآمد. او از مسافرت ايرانيان به اروپا و بازشدن چشم و گوش آنان به وحشت مى افتاد. ناصرالدين شاه در نامه اى به اعتمادالدوله صدراعظم خود نوشت:
«آقاحسن بى اجازه رفته است. نمى دانم از شما اجازه گرفته رفته يا نه. در هر صورت او را بايد زودتر به ايران مراجعت بدهند. خيلى خيلى بد است پاى ايرانى اين جورها به فرنگستان باز شود. اگر جلوگيرى نشود بعد از اين البته ده هزار ده هزار به فرنگستان براى ديدن خواهند رفت و خيلى خيلى اثر بد خواهد داشت»
ميرزاآقاخان نورى، اعتمادالدوله، وزير اعظم قبله عالم ناصرالدين شاه كه پس از قتل اميركبير بر مسند صدارت نشسته بود، دشمن هر نوآورى و مخالف هر انديشه ترقى خواهانه بود. حتا مى خواست مدرسه نوبنياد دارالفنون را ببندد. وى از نشر كتاب «مخزن الوقايع» نوشته ميرزا حسن سرابى كه در شرح سفارت فرخ خان امين الدوله به اروپا بود جلوگيرى كرد و فرمان داد:
«البته نخواهيد گذاشت اين كتاب را باسمه نمايند كه به همه جا منتشر شود و براى مردم درست آگاهى از اوضاع اروپا حاصل شود كه مصلحت نيست»
تمامى دوران شاهان قاجار تا ۱۹۲۲ ميلادى و نيز روحانيون به مبارزه عليه آزادى خواهى و جهت پايدار نگاهداشتن سنت هاى كهن ايلى و مذهبى در برابر گرايش هاى آزاديخواهانه غربى گذشت. شاهان قاجار، ايران را به صورت يك ملك اجاره اى به شمار مى آوردند كه مدت اجاره اش نامعلوم است!
در فضاى تاريك استبداد و محيط سنت گراى دوران قاجار بود كه فكر ترقى و پيشرفت به كندى وارد ايران شد. تلاشهاى انديشمندان و آزادى خواهان از جانب فقها و متشرعين به عنوان قطع ارتباط با سنت و دين تلقى مى گرديد و از همين روى به سختى با آن مقابله مى كردند.
با وجود استبداد و سانسورى كه بر كشور حاكم بود، ايرانيان آرام آرام با افكار نو آشنا شدند. بى ترديد نفوذ تدريجى فرهنگ غرب در انديشمندان ايرانى، سبب واكنشهايى در ميان روحانيون و حكام مى شد كه جاهلانه نيز به مقابله با آن مى پرداختند. از آنجا كه فرهنگ سنتى با عقايد مذهبى مخلوط و ممزوج بود، روحانيون و حكام در مقابل انديشه هاى نو قرار مى گرفتند و طبيعتا مخالف اين انديشه ها قلمداد مى شدند.
آزادى خواهان و ترقى خواهان كه از ستم مستبدين راهى كشورهاى ديگر شده بودند در آنجا با افكار جديدى آشنا شدند و همين امر آنان را برانگيخت تا كتابها و مقالاتى در بيان و شرح آن انديشه ها براى ايرانيان بنويسند. در اين آثار نفوذ انديشه هاى انديشمندان غربى كه افكار عمومى را براى قبول انقلاب فرانسه آماده كرده بود به خوبى ديده مى شود.
ترقى خواهى و تجدد و فكر آزادى و حكومت قانون (البته نه قوانين شرعى) درواقع اساس عقايد سنتى اسلام را تهديد مى كرد. هر كس كه سخنى از حقوق فرد و آزادى انديشه مى گفت از جانب روحانيون مرتد و كافر اعلام مى شد. ترقى خواهان در شمار زنادقه و كفار قرار گرفتند. مفسد فى الارض و محارب با خدا از واژه هائى هستند كه از همان دوران از جانب ملايان به كار گرفته شده اند.
نهضت تجدد خواهى نخست در ميان نواحى مرزى ايران آغاز شد. به ويژه در آذربايجان و گيلان و مازندران كه با كشورهاى عثمانى و روسيه تزارى هم مرز و به اروپا نزديكتر بودند.
آذربايجانيان سهم فراوانى در بيدارى ايرانيان دارند. جنگهاى ايران و روسيه قراردادهاى ننگين گلستان و تركمن چاى، آوارگى و درماندگى آنان در سالهاى جنگ و سپس جدا شدن قسمتى از خاك ايران تأثير عميقى در انديشه سياسى، اجتماعى و اقتصادى ايرانيان گذاشت. داد و ستد با قفقازيه و سرزمين هاى عثمانى و مسافرت به آن كشورها براى خريد و فروش كالا و كار در آن نواحى سبب شد كه آنان با فضاى متعقل فرهنگ غربى آشنا شوند. همراه با كالاهاى مصرفى ناگزير افكار و انديشه هاى آزادى خواهى و ضد استبدادى نيز وارد ايران شد و رونق مى گرفت. اين همان پديده اى است كه امروز نيز حكومت اسلامى را به وحشت انداخته است.
به هر روى، عده اى از ايرانيان كه به سبب دو جنگ ايران و روس در قفغازيه مانده بودند و يا از جور و ستم حكام و روحانيون راهى قفقازيه و عثمانى شدند و الزاما با زبان و آثار فلسفى و سياسى غرب آشنا گشتند.
برخورد دو فرهنگ كاملاً متضاد، يكى از بيخ و بن سنت گرا و ديگرى متعقل، ناگزير سبب چالشهايى مى گشت. انديشمندان و ترقى خواهان كه عطر فرهنگ اروپايى به مشامشان خورده بود، با كلمات و الفاظ نوينى سخن مى گفتند و آرام آرام به نوشتن و تدوين آراء و انديشه هاى خود پرداختند. روحانيون نه به اين زبان آشنايى داشتند و نه اصطلاحات فرهنگ نو را مى فهميدند و نه پذيرفتن زبان انديشه هاى نو به سود آنان بود. پيشروان و پيشاهنگان بيدارى ايرانيان از آزادى و حقوق «ملت» و نه «امت» سخن مى گفتند. استبداد و خودكامگى حكام و روحانيون را مورد انتقاد قرار مى دادند. خواستار استقلال وطن بودند. واژه و مفهوم «وطن» در تمامى آثار عصر بيدارى نقش ويژه اى بازى مى كند. بزرگ شمردن فرهنگ باستانى ايران، بازگوكردن تمدن هخامنشيان و ساسانيان و شيفتگى به آن دوران در اكثر آثار عصر بيدارى ايرانيان ديده مى شود. واژه هاى «ديسپوتيسم»، «رولوسيون»، «فناتيسم»، «سيويليزاسيون»، «پروتستانيسم»، «پارلمانت»، «شانژمان»، «ليبرال»، «پوليتيك»، «پاتريوت»، «آزادى»، «حكومت قانون»، «ترقى و تجدد» به آثار سياسى و اجتماعى راه يافتند. از اين لغات با دانايى و آگاهى استفاده مى شد. در شرح اين واژه ها در فلسفه و علوم سياسى و اجتماعى مقاله و كتاب نوشته مى شد. نام ولتر، ژان ژاك روسو، ارنست رنان، استوارت ميل، منتسكيو، ديدرو و ديگران در آثار اين دوره تكرار مى شود و پيشروان بيدارى ايرانيان به تقليد از آنان كتابها نوشته اند.
دلبستگى روحانيون قشرى به سنت گرايى از يك سو و جاذبه تمدن و فرهنگ نوين غربى براى انديشمندان و ترقى خواهان از سوى ديگر، جامعه ايرانى را به چالش و مبارزه دعوت مى كرد. اين تضاد و دوگانگى را يكجا مى توان در رسالات دينى روحانيون يافت كه به نقل روايات مربوط به اجنه و ملائكه و احوال حور و غلمان و شرح دوزخ و بهشت، حلال و حرام، تقليد و اجتهاد به عنوان آخرين دستاوردهاى «علمى» جهان اسلام پرداخته اند. در جاى ديگر اما در آثار آزادى خواهان و تجددطلبان همه آنها به منزله خرافات نامعقول رد مى شوند. نويسندگان عصر بيدارى ايرانيان به دو مقوله بيش از هر چيزى توجه و انتقاد مى كردند. يكى استبداد و ديگر تفسير قشرى و واپس مانده از دين اسلام توسط روحانيون.
ادامه دارد