هر روز ز درد عشق رنجورترم
مشتاق ترم به يار و مهجورترم
عمريست كه گام مى زنم در ره عشق
وين طرفه كه در هر قدمى دورترم
فخرالدين اسعد گرگانى
مرا بى تو مبادا زندگانى!
الا اى ابر گرينده به نوروز
بيا گريه ز چشم من بياموز
همى بارم چنين و شرم دارم
همى خواهم كه صد چندين ببارم
گهى خوناب و گاهى خون بگريم
چو زين هر دو بمانم چون بگريم؟
اگر صبرست با من نيست هم پشت
و گر بخت است خود بختم مرا كشت
اگر خرسند گردم در جدائى
ز من باشد نشان بى وفائى
به نيكى ياد باد آن روزگارى
كه بود اندر كنارم چون تو يارى
قضا در خواب بود و بخت بيدار
بد انديش اندك و اميد بسيار
مرا بى روى تو ناله نديم است
دريغ هجر در جانم مقيم است
ز درد من همه همسايگانم
فغان برداشتند از بس فغانم
همى گويند از اين ناله بياساى
دل ما سوختى بر ما ببخشاى
به گيتى عاشقان بسيار ديديم
نه چون تو مستمندى زار ديديم
اگر نالم همى بر داد نالم
كه اينست از جفاى دوست حالم
نگارا من ز دلتنگى چنانم
كه خود با تو چه مى گويم ندانم
بسان مادرى گم كرده فرزند
ز غم بر دل دو صد كوه دماوند
چو ديوانه به كوه و دشت پويان
ز هر سو در جهان فرزند جويان
به چندين كز تو ديدم رنج و آزار
دلم ندهد كه نالم پيش دادار
ز بس خوارى كه هجر آرد برويم
ز دلتنگى همين مايه بگويم
ترا بى من مبادا شادمانى
مرا بى تو مبادا زندگانى