*بيست و هفتم ماه مارس، روز جهانى تئاتر است و هر سال به اين مناسبت، يكى از اهالى برجسته تئاتر با نگاهى به موقعيت هاى تازه نمايشى، پيامى مى گذارد. پيامگزارى امسال را خانم «آريان منوشكين»، كارگردان فرانسوى برعهده گرفته است.
-پيشينه روز جهانى تئاتر و پيامگزارى هاى آن را، سال گذشته (در نيمروز ۷۷۹) به تفصيل بيان كرده ايم. با اين همه بد نيست مرورى كوتاه و نگاهى دوباره بر نكات برجسته آن داشته باشيم.
آغاز كار به چهل و چهار سال پيش بازمى گردد. در سال ۱۹۶۱ در نهمين كنگره انستيتوى بين المللى تئاتر وابسته به سازمان يونسكو، در وين، برگزارى چنين روزى به تصويب رسيد و قرار شد كه همه كشورهاى عضو مراسمى به اين مناسبت برپا سازند. يكسال بعد، يعنى در سال ،۱۹۶۲ نخستين پيام روز جهانى تئاتر از سوى «ژان كوكتو»، هنرمند نام آور فرانسه انتشار يافت. از آن سال تاكنون نيز نام آوران بسيارى از عرصه فرهنگ و هنر در اين پيامگزارى ها شركت داشته اند. از جمله مى توان از آرتور ميلر، لارنس اوليويه، پيتر بروك، پابلو نرودا، موريس بژار، ريچارد برتون، لوكينو ويسكونتى، اوژن يونسكو، ادوارد آلبى و واسلاو هاول ياد كرد. از سال هاى هشتاد به بعد در ميان پيامگزاران به نام هائى از هنرمندان و انديشه وران آسيائى و آفريقائى نيز برمى خوريم كه بسيارى از آنها براى جوامع غربى ناآشنا مانده بودند.
-اين را هم بگوئيم كه ايران نيز از سال ۱۹۶۲ به انستيتوى بين المللى تئاتر پيوسته است ولى گمان نمى كنيم تا به حال پيامگزارى جهانى برعهده اهل تئاتر ايران نهاده شده باشد. البته در «مراسم كشورى» به مناسبت روز جهانى تئاتر، پيام هائى انتشار يافته و گاه از سوى كسانى كه هيچ رابطه ذهنى يا عملى با تئاتر نداشته اند. به عنوان مثال مى توان از پيام «محمدعلى رجائى»، نخست وزير نظام اسلامى، در سال ۱۹۶۰ ياد كرد. او در آغاز پيام به «شهيدان اسلامى» درود مى فرستد و بعد به هر اهل تئاتر توصيه مى كند كه در كار خود از «تعاليم انسان ساز اسلام» الهام بگيرند! :
- «هر پيامى در صحنه تئاتر بايد مانند صفير گلوله هاى سربازان اسلام، خواب دشمن را به هم بريزد..»!
*
*و اما پيامگزار امسال خانم «آريان منوشكين» در سال ۱۹۳۸ از پدرى روس و مادرى انگليس زاده شده است. پدرش فيلمساز و مادرش بازيگر بوده اند و بديهى است كه او نيز از خردسالى به «صحنه» علاقمند شده است.
آريان منوشكين، نخستين تجربه هاى نمايشى خود را در تئاتر دانشجوئى «آكسفورد» به دست آورده، هنگامى كه در رشته روانشناسى درس مى خوانده است. بعدها اين تجربيات مقدماتى را در دانشگاه «سوربن» گسترش داده و در سال ۱۹۴۶ گروه تئاترى مستقل «خورشيد» را بنياد كرده است.
آريان منوشكين، ظاهراً به پرداختن به مسائل انقلابى در تئاتر علاقه اى ويژه دارد. او در دو نمايش ۱۷۸۵ و ،۱۷۹۳ به ماجراهاى انقلابى رخ داده در فرانسه پرداخته و در نمايش «دوران طلائى»، مهاجرت الجزايرى ها را به فرانسه تصوير كرده است. زندگى مولير، مفليستو، خرده بورژواها (ماگسيم گوركى) و ريچارد دوم (شكسپير) از ديگر كارهاى شهرت يافته اوست.
*
*آريان منوشكين، گمان مى كنيم علاوه بر توانائى در «ايجاز»، روحيه اى سخت شاعرانه نيز دارد. پيام او برخلاف، پيام هاى ديگران، در بيست و نه سطر- بهتر است بگوئيم بيست و نه «مصراع»- تنظيم شده و همه آن چه را كه بايد بيان كرده است. توانائى ها و كارسازى هاى تئاتر را كوتاهتر و دقيق از اين نمى توان تصوير كرد. او ترجيح داده است به جاى اهل تئاتر، با خود تئاتر صحبت كند:
- «تئاتر، به يارى ام بشتاب! / به خواب رفته ام، بيدارم كن! / در تاريكى گم شده ام، دست كم مرا به شعله شمعى برسان! / خسته ام، كمكم كن/ بى تفاوت شده ام، ضربه اى فرود آر! / هراسناكم، دلاورم ساز/ ابلهم، دگرگونم كن/ پليدم، مكافاتم دِه/ لالم، زبانم را بگشا/ كَرَم، بگذار توفانى از دردها فرياد كنند/ كورم، روشنائى را فراخوان! / فراموشكارم، بگذار بار ديگر به ياد آورم/ پير و از پا افتاده ام/ نيروى كودكى را در من جارى ساز/ بَردِه زشتكاران هستم، زيبائى را پيروز گردان! / مغلوب نفرت شده ام، بگذار عشق را با تمام نيرو هديه كنم! ...»
*
*زندگينامه و متن پيام آريان منو شكين را، «اصغر نصرتى»، مدير كانون فرهنگى چهره، در شهر كلن در آلمان در اختيار ما نهاده كه شبى را نيز به مناسبت روز جهانى تئاتر، برنامه گزارده بود:
نصرتى كه يكسال و نيمى مى شود- شايد بيشتر- كه كانون چهره را بنياد كرده، با مرارت بسيار آن را از دشوارى ها عبور داده و با چنگ و دندان حفظ كرده است. اميدواريم همچنان بماند، بپايد، با دشوارى ها بستيزد و برنامه هاى فرهنگى خود را دنبال كند.
-در شب ويژه «روز جهانى تئاتر» علاوه بر بخش هاى شادمانه موسيقى كه به بازخوانى ترانه هاى معروف بهارى گذشت، نمايشنامه تازه اى از «بهروز قنبر حسينى» به نام «تولد يك مرگ» بازخوانى شد. نمايشنامه اى است با مضمون كشاكش ميان هستى و نيستى و به آخرين روزهاى يك زن زندانى سياسى در ايران امروز مى پردازد كه به سبب باردار بودن، اعدام او به تعويق افتاده است. باردارى او ثمره تجاوز زندانبانان است و او ميان عشق و نفرت به فرزند آينده خود سرگردان مانده است.
موضوع البته تازه نيست، با اين همه همچنان مى تواند برانگيزاننده باشد، به يك شرط: درازگوئى هاى تكرارى در نمايشنامه از ميان برخيزد! تكرار، آفت زيبائى و تأثيرگذارى است.... (پيش از اين از قنبر حسينى سخن گفته ايم: نيمروز ۷۵۶) .
-در همان «شب ويژه»، منوچهر رادين، بازيگر و كارگردان كارآزموده تئاتر كه در شهر «اُفِن باخ» در آلمان زندگى مى كند، پيامى از يكى از بازيگران قديمى تئاتر را بازخواند. درست نمى دانيم پيام از كجا به دست «رادين رسيده و آيا پيام رسمى «كشورى» روز جهانى تئاتر است و يا پيامى خصوصى و داوطلبانه است. به هر حال سوز و دردى كه در آن است، آن را شايسته بازنويسى و بازخوانى مى سازد. پيام را «جمشيد لايق» فرستاده است؛ تكه اى از آن را مى آوريم:
- «... ما به معناى امروزى تئاتر نداشته ايم. عده اى آمده اند. پيدا شدند، زحمت كشيدند، كار كردند، رنج بردند و ما را به تئاتر- در خدمت پيشبرد زندگى- پيوند زدند. ما خاك پاى آنان هستيم. آنها را از ياد نبريد. ما را از ياد نبريد. ما در گذشتگان نيستيم. ما گذشتگان شما هستيم! با سالن و زرق و برق و علم و كتل و اين چيزها، نمى شود گفت تئاتر داريم... ما دلمان مى خواهد يك روزى در اين مملكت تئاتر درست و حسابى داشته باشيم. تئاتر آزاد، انسان آزاد. آزاد از سانسور. تئاترى كه مثل نهر و رودخانه و شعر آزادانه بر صحنه جارى شود. سانسورى نباشد. نه سانسور شاهنشاهى، نه سانسور مذهبى... تئاتر تا وقتى آزاد است كه تئاتر جمهور، جمهورى انسانى، جمهورى مردمى به معناى واقعى باشد. به اميد آن روز.... با هم مهربان باشيم. با ما مهربان باشيد!»
*
-پرواز،
-چشم به راهِ
-پرنده ها!
*اهميت حضور فروغ فرخزاد را در شعر معاصر ايران، مى توان از زاويه هاى گونه گون بررسى كرد، ولى از يكى دو بابت اين حضور اهميت ويژه فرهنگى پيدا كرده است. او از يك سو قامت تكيده شعر زنانه را از قيد جامه عاريتى مردانه به درآورد و به آن مجال در خود- و با خود- باليدن داد. از سوى ديگر شيوه تازه نگاه كردن به جهان پيرامون را- كه خود از نيما و شاملو آموخته بود- رونق و گسترش بخشيد.
فروغ با اين نوآورى هاى اساسى، تأثيرى ژرف در زنان شاعر پس از خود برجاى نهاد. پس از او كمتر زن شاعرى را ديده ايم كه همچنان زبان مردانه را حفظ كرده باشد و يا همچنان با نگاه كهنه، به ديدار جهان پيرامون برود. البته وقتى از تأثيرپذيرى شاعران زن از فروغ، مى گوئيم نيم نگاهى حتى به «تقليد» نداريم. هرگز! تأثيرپذيرى از الزامات هنر پويا است. هيچ هنرمندى- و در اينجا شاعرى- را نمى توان بيرون از دايره تأثير و تأثر پنداشت. «تأثير»، امرى «درونى» است و «تقليد» عارضه اى «بيرونى». در ميان زنان شاعر پس از فروغ، شمار مقلدان البته اندك نبود، ولى شعر هيچكدامشان باقى نماند. در عوض شمار اندكى از آنان كه مايه شاعرى داشتند با تأثيرپذيرى از نگاه و شيوه فروغ، خود را ماندنى ساختند. اينان حتى يك امتياز نسبت به فروغ پيدا كردند. با فاجعه انقلاب اسلامى روبرو شدند و با همه تلخكامى ها، به تجربه آموختند كه چگونه دردهاى خود را فرياد كنند و شعر را به مثابه سِلاحى بُرّان، ولى پنهان، در روياروئى با تبهكاران به كار گيرند.
در يكى دو سال گذشته، به چند تنى از اين شاعرانِ نسل پس از فروغ پرداخته ايم. از جمله به «مينا اسدى» (نيمروز ۷۴۷) و ژيلا مساعد (نيمروز ۸۱۷)، اينك مجموعه تازه اى به دستمان رسيده از يكى ديگر از آنان كه مدت ها بود از او بى خبر مانده بوديم: آذر خواجوى، نام و شعر او را در سال هاى پايانى دهه چهل و نيمه اول دهه پنجاه، در نشريات سنگين و رنگين فرهنگى مى خوانديم و مى ديديم كه بر شالوده اى از تأثيرپذيرى ها كه ذكرش رفت- انديشه هاى شاعرانه تازه اى پر و بال گشوده است. شعرهاى مجموعه تازه «خواجوى» با عنوان «و آفتاب نمى دانست» ما را با شاعره اى آگاه و سركش، با زبانى استوار و بيانى دلكش، روبرو ساخته است. مجموعه در سال ۱۳۸۳ در تهران انتشار يافته و مى توان دريافت كه از هزار لاى سانسور گذشته است. با اين همه، نمادها و تمثيل ها، كه خيلى هم پيچيده نيستند، حرف خود را مى زنند و برمى انگيزانند!
*
-نگاه به مجموعه تازه «آذر خواجوى» را از همان شعرى آغاز مى كنيم كه عنوان خود را به مجموعه داده است. «آفتاب» در اين شعر (و آفتاب نمى دانست) نشانه همان قدرت مطلقى است كه آن گونه كه در ذهن ما فرو كرده اند، بايد همه چيز را بداند- و بتواند- ولى جهان دستاورد او و آن چه در آن مى گذرد نشان مى دهد كه «نمى داند و نمى تواند»! اعتراضى است به «قادر متعال» كه «بذر شرارت» را نيز در كاشتِ «آدم و حوا» به كار گرفته و خميره آنها را با خشم و خون و فتنه عجين ساخته است:- «و آفتاب نمى دانست/ كه ذره،- ذره خرد/ چنان جهانى از آتش، به سينه انبارد/ كه با تلنگرى از كينه- انفجارى هول-/ جهان و آنچه در آن/ از ميانه بردارد! ... و آفتاب نمى دانست/ كه سنگ/ «اگر چه لعل شود در مقام صبر»، اما/ چگونه تُردترين لحظه اى بلوغش را/ از آن گذارِ دل آزار سنگ بر سر سنگ/ عبور خواهد داد/ به اين پهنه نور...»!
جهان به هر حال همين است كه هست. بايد بهار را دريافت و با خزانى كه از راه مى رسد ستيزيد. شاعر در پيچاپيچ نااميدى ها، «دريچه اى بر هواى تازه سحر» مى گشايد و طبيعت را ژرف تر مى نگرد:
- «اگر اين چشمه بيدار نبود/ اگر اين زمزمه در كار نبود/ آيت سوگ شقايق ها را/ كه تلاوت مى كرد؟ / كه بشارت مى داد/ داغداران چمن را/ بر صبح/ برباد؟ ...»
-در «گل سرخ»، مكافات گران زنى تصوير شده كه «در اَمن بوته گل سرخ» و بر «بسترى از وسوسه هاى نسيم و عطر»، تسليم «جادوى گرم ناب ترين لحظه هاى عشق» مى شود. مكافاتش در ايران امروز معلوم است: فرداى آن شب «زن/ اما/ تنها/ رسوا/ فرياد گنگِ خسته بى آوا/ گلبرگ تن سپارده، باران سنگ را!»
در بسيارى از شعرهاى «و آفتاب نمى دانست» فضاى سال هاى انقلابى تصويرى زلال پيدا كرده است. آن سال ها كه «گلوله، پاسخ فريادهاى انسان بود» و «حلال تر زهمه سينه غزالان بود»! :
- «نه آن تلنگر باران به پنجره، كه سلام! / نه آن ترنم باران ز ناودان، كه درود! كه تيرباران بود! ...»
ولى با اين همه، «سوارانِ دشت هاى ستيز/ گذشته از توفان/ گذشته از شب و سرما و تندر و باران/ رسيده اند به دروازه هاى شهر اميد...». سرگشتگى ميان نااميدى، خشم و اميد دوباره محتواى عاطفى شعر آذرخواجوى را به شعر «مشيرى» نزديك مى كند، به خصوص كه سرمشق اميدبخش او نيز طبيعت است كه هر پائيز و زمستانى را از سر مى گذراند و خود را به بهار مى رساند. اتفاقاً خواجوى شعرى هم دارد كه در آن همسانى هاى خود را با «مشيرى» برملا مى كند. شعرى كه به مشيرى هديه شده است:
- «من و تو، راهيار شهر شعر و آفتاب/ چو منشور بلور/ من و تو گرم تفسير زرافشان آيه هاى نور/ گل افشان باغ هاى شعر/ رها تا آن سوى پرواز/ تا آن دور/... روان تو، بهارآئين/ پر از آئينه و آذين/ خزان من اگر غمگين/ همه رنگين، همه رنگين.../ و ما هرگز ندانستيم/ كه مردابى كمين كرده است/ بلعنده/ به پشت صخره ناگاه...!»
- «سهراب سپهرى» زمانى گفته بود: «پروازيم و چشم به راه پرنده ايم!» همين «چشم به راهى» براى آذر خواجوى دستمايه اى شده است براى سرودن شعر «پرواز بى فرود» شاعر «سرود نازك» خود را پرنده اى مى داند كه بايد روزى «هراس شكستن» را از بال هاى خود بزدايد. آيا پيام جنگل بيدار، در قلب «حصار» راه خواهد يافت. تا «در ژرفناى خسته ترين هسته اميد/ شوق ستيز رُستن و رستن را» برانگيزد؟ آيا «سروش پاك اهورائى»، روزى/ در «سورناى عشق» خواهد دميد/ تا همه «بنديان/ همراى و همسراى/ از جان برآورند/ فرياد بى امان گسستن را؟ / پرواز چشم به راه پرنده هاست! ...»
-در شعر «شمعى هنوز» شاعر، شمعى را مى بيند كه در اين دخمه سياه- كه گوئى هيچگاه درى به سوى آن گشوده نخواهد شد، «در ته فانوس مى فروش» مى سوزد. «سنگ ريز حادثه» پيمانه ها را شكسته است. ولى «مستان باده» پيمان نگاه مى دارند، زيرا كه «فرداى بارور/ از تاك انتظار/ انگور تابناك/ به چرخشت مى رود...» / تأييد كن حماسه فردا را/ پيمان نگاه دار! /»
- «كولى» از شعرهاى جاندار تصويرى مجموعه است. «كولى دشت غريب» با «سبدى چند به سر/ چنته اى پر به بغل/ كودكى خواب، به دوش/ زير بازارچه سرد و نمور» بانك سر مى دهد:
- «فال مى گيرم، فال/ سُرمه، سر خاب، سبد/ قندرون، مهره مار/....
سخنش قصه عشق/ نفسش روح بهار.../ اى دلت تنگ غروب گريه ات رنگ شراب/ خانه ات سرد و خراب! ... غم چيزى دارى؟ / عاشقى؟ / درد عزيزى دارى؟ / برج بختت خاموش/ خط عمرت مغشوش/ اى دلت تنگ بلور/ عاشق ماهى نور/ منشين چشم به راه...!»
-قدرت تخيل در تركيب واژه ها، در گوشه و كنار برخى از شعرها تازه و غافلگير كننده است:
- «و آذين كن شب تنهائى ات را/ با چراغ اشك هاى من»
- «ترا از برج عاج غرفه معراج مى خوانند/ بيا بر هودَجى از آبنوسِ آهِ من بنشين!»
-نفير برگ، خواب برگ را آشفت/...»
*در مجموعه «و آفتاب نمى دانست» از آذر خواجوى، چند غزل و رباعى و دو بيتى و چهار فقره شعر «هايكووار» نيز آمده است. تكه اى از غزل «مرغ نور» :
- «سياه مستِ خراب شرابخانه من/ مباد ساغر اشك تو بى بهانه من! / بهار چلچله هاى سبك ترانه گذشت/ زمان من شد و گلبانگ عاشقانه من/ تو مرغ نورى و من شبنمى نشسته به خاك/ خدا كند كه بسازى به آب و دانه من!»
-و يك دو بيتى از او كه سوگوارانه است:
- «چراغى، تا فروزم شام ياران/ نسيمى تا برم پيغام ياران»
«گُلى تا پَر كنم در سوگت اى دوست/ غمى، تا بشكنم در جام ياران!»
و هايكووارى كه نقطه پايان بر مجموعه «و آفتاب نمى دانست»، مى گذارد:
- «غروب سرد غريبى و ابرشبگيرى/ و چتر اندوهى/ كه بى دريغ/ برايم گشوده شد...» *
*و آفتاب نمى دانست، آذر خواجوى، انتشارات ايران جام، تهران ۱۳۸۳.