نوروز و مهرگان دو جشن برجسته اى هستند كه از دوران هاى دور باستان به يادگار مانده اند. اين دو جشن در دوره اساطيرى پايه گذارى شدند. لذا، بنيان اين دو جشن با اساطير ايرانى درهم آميخته است. قدرت اين دو جشن به عهد پيشداديان، در تاريخ اساطيرى اقوام هند و ايرانى برمى گردد. اولين نظام اجتماعى و ادارى در ايران بزرگ (ايران ويچ) توسط پيشداديان در حدود ۱۵۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح بنياد نهاده شد.
در مهرگان، فريدون شاهنشاه ايران، كه از سرزمين ديلمان برخاسته بود و از فرّايزدى نيز بهره مند بود، با يارى جنبش توده اى به رهبرى كاوه آهنگر بر ضحاك ماردوش پيروز مى شود. داستان فريدون پادشاه پيشدادى در اوستا و نيز در متن «ودا» از كتب هند باستان ذكر شده است. ضحاك به علاوه دومارِ روئيده بر شانه هايش، در مجموع همان اژدهاكِ سه سر و شش چشم است كه در فرهنگ اساطيرى هند و ايران، نشانه خشكسالى، فلاكت و محنت است.
به نوشته طبرى، پس از نوروز و مهرگان، بزرگترين جشن ايرانيان، آبانگان يا جشن آب است. اين جشن در نهمين روز از ماه آبان برگزار مى گرديد. افراسياب كه در تبانى با اهريمن و به منظور نابودى ايرانزمين، مانع باريدن باران و دامن گسترى آبادانى شده بود، در آن روز از ذاب پسر طهماسب شكست مى خورد.
در آبانگان، كاريزها و جويبارها كه به دست افراسياب ويران شده بود، دوباره مرمت و لايروبى مى شوند و آب مجدداً در آنها جارى مى گردد. در خنثى كردن كار اهريمنى افراسياب و در بازگردانيدن آب و باران به ايرانشهر، ايزد نگهبان زمين؛ بنام «سپندارمزد»، زاب پادشاه پيشدادى را يارى مى رساند.
از ديگر جشن هاى كهن ايرانيان، جشن تيرگان است كه در تير روز از ماه تير برگزار مى گرديد. همانطور كه قبلاً يادآور شديم، در اين روز آرش كمانگير تيرى از شست رها كرد كه با فرود آن تير در دورترين جاى خاور، مرز ايران و توران تعيين گرديد. بدين نحو، در تيرگان صلح ميان دو كشور همسايه يعنى ايران و توران برقرار گرديد.
*
پس از پيشداديان، به روايت فردوسى، كيقباد اولين پادشاه كيانى است كه پس از او پسرش كيكاووس بر اورنگ شاهى جلوس مى كند. «كى» به معنى بزرگ، لقبى است كه پيش از اسم شاهان، خصوصاً در دوره كيانيان به كار برده مى شد. در تاريخ اساطيرى ايران، كيكاووس از جمله قديسانى است كه از موهبت عمر جاويد برخوردار بوده است.
در اساطير ايرانى، مهمترين دوره پهلوانى به عصر كيانيان تعلق دارد. خانواده هاى پهلوانى گوناگونى همچون خاندان سام نريمان، زال و رستم دستان، خاندان گودرز و گيو، خاندان توس و نوذر در عصر كيانى مى زيستند. پهلوانان وظيفه نگهبانى از تاج و تخت كيانى و نيز دفاع از سرحدات را در برابر هرگونه تعرض به عهده داشتند. برخى از اسطور، شناسان، دوره حماسى و قهرمانى در عصر كيانيان را به دوره تاريخى اشكانيان منسوب مى كنند. در مقابل، برخى ديگر، آن دوره را با پادشاهى هخامنشى مترادف مى بينند. از دسته اول مى توان از دكتر يارشاطر نام برد و از دسته دوم مى توان به كتاب «توران يا سكائيان، تركان، آران و آذربايگان» نوشته زرتشت ستوده (چاپ لندن به تاريخ ۲۰۰۱؛ ص ۱۴۰) مراجعه نمود. برخلاف چنين اظهارات و تشبهاتى، بايد خاطرنشان شد كه پيشداديان و كيانيان دو دوره اساطيرى و پيشا تاريخى اند كه ارزش يادواره ها و يادبودهاى آن صرفاً فرهنگى است. همانطور كه قبلاً نيز ذكر كرديم، دوره تاريخى و باستان شناسى از عهد مادها آغاز مى شود و با شاهنشاهى هخامنشى به مسير علم باورانه مى افتد و همچنان تداوم مى يابد.
بارى، رستم پيلتن، نامدارترين قهرمان و پهلوانى است كه در دوره كيكاووس، پادشاه كيانى، ميزيسته است و او را در امر غلبه بر دشوارى ها، يارى مى داده است.
كيكاووس به جنگ با ديوان مازندران مى رود، ولى، خود اسير آنها مى شود. پس آنگه، رستم وى را از اسارت مى رهاند. برخى از مفسران اساطيرى معتقدند كه ديوان مازندران، به طور نمادين، همانا سركردگان بوميانى بودند كه پيش از ورود آريائى ها، در ايران زمين سكنى داشتند. به دين قرار، با پيروزى بر ديوان و با پشت سر گذاشتن هفت خان رستم، پارسيان بر بوميان مسلط مى شوند و اقتدار سياسى از آن پس به دست تازه واردين آريائى نژاد مى افتد.
بارى، كاوس شاه را فرزندى است بنام سياوش كه نزد رستم به پايتخت يعنى به استخر فرستاده شده است تا تحت تعليم و پرورش قرار گيرد.
در فتوحات خود، كاوس پادشاه «هاماوران» را شكست مى دهد و سودابه دختر وى را به زنى مى گيرد. القصّه، سودابه، مادر اندر سياوش، بعدها عاشق سياوش مى شود. سياوش دست رد بر سينه سودابه مى زند. سودابه سرخورده از او، به تلافى، نزد شاه سياوش را اتهام مى زند كه قصد تجاوز به عنف را داشته است. شاه براى اطمينان از بى گناهى سياوش، از او مى خواهد كه از آتش بگذرد. سياوش به سلامت از آتش مى گذرد و بيگناهى خود را به اثبات مى رساند. سياوش بعداً نزد شاه از سودابه شفاعت مى كند و كيكاووس بر خطاى سودابه قلم عفو مى كشد.
مدتى از اين ماجرا مى گذرد. افراسياب پادشاه توران قصد حمله به ايران را در سر مى پروراند. سياوش براى آن كه از فتنه سودابه و از دربار دور شود، از پدر مى خواهد كه او را به جنگ با افراسياب اعزام دارد. سياوش در اجراى اين مأموريت، همچنين همراهى رستم را كه در زابلستان است از كاووس شاه طلب مى كند؛ چرا كه پيوندى عاطفى بين آن دو برقرار است. در واقع اين رستم است كه سياوش را در كودكى پرورش داده است و آئين حرب را به او آموخته است. بارى، كيكاووس موافقت مى نمايد و آنها روانه جنگ مى شوند.
حاليا بشنو از طرف مقابل، گرسيورز (برادر افراسياب) كه از پهلوانى هاى رستم و سياوش خبرها شنيده است، به شاه توران، يعنى به افراسياب اندرز مى دهد كه: پيروزى در جنگ نامحتمل مى نمايد و بهتر است درخواست صلح شود. سياوش و رستم پيشنهاد صلح را در صورتى مى پذيرند كه افراسياب يكصد گروگان از خاندان سلطنتى را ارسال دارند. افراسياب چنين مى كند. سپس سياوش، رستم را به دربار كيكاووس روانه مى كند تا موضوع متاركه جنگ و پذيرش يكصد گروگان را به اطلاع شاه برساند.
كيكاووس از گزارش رستم خشمگين مى شود و مى گويد كه سياوش نمى بايست صلح را مى پذيرفت. كاووس شاه فرمان مى دهد كه جنگ بايد هر آينه پى گرفته شود و يكصد گروگان نيز بايد به دربار او ارسال شوند تا همگى از دم تيغ گذرانده شوند. شاه، رستم را از ادامه مأموريت عزل مى كند و به جاى او توس را روانه مى كند تا فرمان جديد را به سياوش برساند و در كار رزم نيز او را همراهى نمايد.
سياوش پريشان از عدم موافقت شاه، دور از مُرّوت مى بيند كه گروگان ها را به دربار گسيل دارد. پس از مذاكره با چند تن از سران سپاه، سياوش تصميم مى گيرد كه گروگان ها را به كشور توران پس بفرستد و افراسياب را از وضعيت جديد مطلع سازد.
پس از ختم غائله، سياوش كه از روش پدرش در امور حكومت ناخرسند است، از افراسياب مى خواهد كه به او اجازه دهد كه از سرزمين توران عبور كرده تا به بخش باخترى چين (خُتَن) برود. چرا كه: سياوش بر آن است گوشه انزوا اختيار نمايد. افراسياب، در مقابل، از سياوش دعوت به عمل مى آورد كه به دربار او برود. با اين دعوت، افراسياب مى كوشد تا موجبات بهبود روابط ميان دو كشور هماره رقيب را پايه ريزى نمايد. سياوش دعوت را مى پذيرد و به توران مى رود و در آنجا با استقبال مواجه مى شود.
پيروان ويسه وزير خردمند افراسياب، دختر خود را بنام جريره به همسرى سياوش درمى آورد. از اين پيوند، پسرى زاده مى شود بنام فرود. بعداً، به وساطت پيران ويسه و به منظور بهبود روابط ميان دو كشور برادر و همسايه، سياوش دختر افراسياب بنام فرنگيس را به همسرى جديد برمى گزيند. افراسياب به نيك خواهى با اين ازدواج موافقت مى نمايد.
*
دريغا كه اطرافيان افراسياب، آنها كه منافعشان را در خطر مى ديدند، به بدگوئى و سَعايت پرداختند و افراسياب را از پى آمد كار ترسانيدند. گرسيورز كه سياوش را همچو خارى در چشم مى ديد، پس از مراجعت از شهرى كه سياوش در شرق توران زمين برپا كرده بود، كوشيد تا علاقه افراسياب را نسبت به سياوش بزدايد. گرسيورز مدعى بود كه سياوش پنهانى با ايران در ارتباط است. لذا آينده حكومت افراسياب در مظان تهديد قرار دارد.
آخرالامر آتش ظن و بدگمانى افروخته مى شود و افراسياب سپاهى جنگى عليه سياوش به محل اقامت او در خوارزم گسيل مى دارد. در اين هنگام، فرنگيس، زن سياوش و دختر افراسياب، حامله است. سياوش پيش از راهى كارزار شدن و به هنگام بدرود از فرنگيس مى خواهد كه اسم پسرى را كه منجمان پيش بينى كرده اند، خسرو بگذارد. در صحنه كارزار، سياوش شكست مى خورد و دستگير مى شود.
پيلسم، برادر پيران ويسه، افراسياب را هشدار مى دهد كه از قتل سياوش اجتناب ورزد؛ چه كه پهلوانان ايران زمين به كين خواهى برخواهند خاست. مساعى پيلسم كارگر نمى افتد و سياوش به فرمان افراسياب؛ اما در اساس بر اثر ترس و ترديد افراسياب، كشته مى شود. متعاقباً، جنگ هاى طولانى و عديده اى به خونخواهى ميان ايران و توران درمى گيرد.
*
سياوش شاهزاده جوان و پارسامنش ايرانى، پيش از كشته شدن در انديشه آرمانشهرى، دو شهر بهشت آئين در سرزمين برادر توران بنا مى سازد. فردوسى در مورد زيبائى هاى كنگ دژ، كه به دست سياوش در خوارزم ساخته مى شود، چنين مى سُرايد:
همه شهر گرمابه و رود و جوى / به هر بَرزنى آتش و رنگ و بوى
همه كوه نخجير و آهو به دشت / چو اين شهر بينى نشايد گذشت
تذروان و طاووس و كبك درى / بيابى چو از كوه ها بگذرى
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد / همه جاى شادى و آرام و خورد
نبينى بدان شهر، بيمار كس / يكى بوستان بهشتست و بس
همه آبها روشن و خوشگوار / هميشه بَرو بومِ آن چون بهار
پس از احداث كنگ دژ، فردوسى خبر از شهرى ديگر بنام سياوشگرد مى دهد كه آن نيز شهرى آرمانى و بهشت آئين بوده است. اين شهر در خُتَن، در حواشى شرقى از توران زمين بنا نهاده مى شود:
به هر گوشه اى گنبدى ساخته / سرش را به ابر اندر انداخته
نشسته سراينده رامشگران / سراندر ستاره، سران سران
سياوشگردش نهادند نام / همه شهرزان شارستان، شادكام
*
اندوه مرگ سياوش آنچنان با درد و دريغ همراه شد كه تا حمله اعراب مسلمان، مراسم سوگ سياوش هر ساله در ايران برگزار مى گرديد.
دهه سالانه عاشوراى حسينى كه پس از حمله اعراب مسلمان به تدريج در ايران پاى گرفت، يادآور سوگ سياوش است كه از ايران باستان به يادگار مانده است. در آنجا كه به فرمان افراسياب، خون سياوش بر زمين ريخته شد، گياهى فرا روئيد كه «خون سياوشان» نام گرفت. تخم اين گياه سرخ رنگ، از آن خاك، توسط باد، به نواحى ديگر نيز برده شد. صمغ سرخ رنگى از اين گياه فرو مى چكد كه آن را نيز «خون سياوشان» مى نامند. در فرهنگ ايرانى، دردهاى بسيارى را اين گياه درمان مى بخشد.
به آن دم گياهى از آن خون برست / جز ايزد كه داند كه او چون برست
گيا را دهم من كنونت نشان / كه خونى همى خون اسياوشان
بسى فايده خلق را هست از او/ كه هست اين گياه اصل اش از خون او.
(ادامه دارد)