هفته پيش نويسنده اين گزارش به دعوت دوستى كلانسال (همانند خودم) كه ديريست براى نزديكى و همكارى گروه هاى پراكنده و حتى دشمنانه جبهه ملى در آمريكا و اروپا و ايران و ديگران از جمله «چپى» هاى پوست انداخته مى كوشيده است به استكهلم رفتم و در جلسه اى تحت عنوان «نشست جبهه جوانان ملى» يكى از سخنگويان بودم. سخنرانى كوتاه من پيرامون دوره آغازين بنيادگذارى و فعاليت هاى كنفدراسيون دانشجوئى در اروپا بود كه مطالبى جسته و گريخته عرضه داشتم و به ويژه درباره سازه هائى كه در پيدايش، گسترش و والايش شعار معروف كنفدراسيونى «اتحاد، مبارزه، پيروزى» در سال هاى ۶۰ و ۷۰ ميلادى بود توضيحاتى دادم. همچنين با اشاره به تاريخچه اين جنبش كه در غياب احزاب كارآمد سرانجام به چالش سياسى رژيم شاهنشاهى منجر شد و با عطف به خاطرات گذشته نكاتى را يادآور شدم. در اين جلسه حدود پنجاه تن حضور داشتند كه اينجانب فقط معدودى را مى شناختم ولى ميزبانان مى گفتند از هر فرقه و گروهى كسانى بودند: از توده اى و جبهه اى و نيروى سومى و راه كارگرى و كمونيست كارگرى و سلطنت طلب و مجاهد و فدائى و طوفانى و اكثريتى و اقليتى و غيره. نظامت جلسه به عهده چند تن از جوانان دانشجوئى بود كه در اين دو سه سال اخير از ايران به خارج آمده اند و فروغ مديريت و خبرگى در وجنات و حركات و سخنان آنها ساطع بود- اينها نمونه جوانانى هستند كه در اين سال هاى اخير جنبش دانشجوئى در ايران را هدايت كرده اند كه خارى در پهلوى قشرى گرايان حكومتى بوده است- اين مبارزان دانشجوئى با ظرافت هوشمندانه اى توانسته اند خردگرائى و مسالمت را با دليرى و جسارت بياميزند كه در موارد متعددى چماقداران حكومت اسلامى را آچماز كرده اند.
اينجانب سال ها پيش در همين روزنامه نيمروز درباره جنبش دانشجوئى پيش بينى مى كردم كه آنچه به ظاهر انجمن ها و نهادهاى دانشگاهى و دانشجوئى با پسوند «اسلامى» در ايران به راه افتاده در بطن با رژيم آخوندى در ستيز خواهند بود و حوادث گوناگون سال هاى گذشته منجمله يورش و ايلغار به دانشگاه در شش سال پيش نشان داد كه حدسيات اينجانب مقرون به صحت بوده است.
آنچه براى من واقعاً جالب و اميدوار كننده بود حضور چشمگير جوانانى است كه شايد در كودكى همراه با والدين پناهنده خود به سوئد آمده اند يا در همين كشور زاده شده اند و زبان سوئدى براى آنان سهل تر و معمول تر از فارسى است. اينان در نهادهاى اجتماعى و سياسى سوئد از جمله در حزب محافظه كار يا سوسيال دموكرات حزب چپ و درون پارلمان سوئد در سطح بالائى به فعاليت هاى كارشناسانه حرفه اى اشتغال دارند ولى پيوندهاى عاطفى خود را با مرز و بوم ايران حفظ كرده و از ويژگى هاى جامعه درونبوم ايران آگاه و باخبرند و در مواردى هم انديشناك. افزون بر اين حدود ۸۰ نهاد و انجمن فرهنگى، اجتماعى، سياسى ايرانى در پهنه سوئد در سال هاى اخير گردهم آمده و «اتحاديه سرتاسرى ايرانيان سوئد» را بنيان گذاشته اند كه در نوع خود شايد در جهان بى نظير و يگانه باشد و پژواكى از سال هاى اوج جنبش كنفدراسيونى است. اين اتحاديه سرتاسرى از يارمندى و كمك هاى فنى و مالى شهردارى ها و حكومت هاى محلى در سوئد برخوردار است. مدير اجرائى اتحاديه اصغر نصرتى، از «بقيه السيف» كادرهاى سابق كنفدراسيون دانشجوئى است كه در دهه اخير از جان و دل در اين اتحاديه مايه گذاشته. كوشندگان ديگر اتحاديه دست آوردهاى ارزشمندى در زمينه روابط خارجى، امور زنان، امور پناهجويان امور وام خواهان امور فرهنگى و اينترنتى داشته اند كه وصف كنش ها و نام و نشان همه آنان در حوصله اين نوشتار نيست.
در جلسه اى كه بدان اشاره كردم بيشترين پرسش ها و پاسخ ها در سطح معقول و انديشيده بود البته كسانى هم حضور داشتند كه سئولات آنان خصمانه يا ناسگاليده بود! يكى از آنان كه در شمار سلطنت طلبان محسوب مى شود و آشكار بود كه دل پرى از حكومت پر فريب و ظالم آخوندى و فلاكت هاى ناشى از آن دارد رو به اينجانب كرد و فعاليت هاى كنفدراسيون دانشجوئى در سال هاى ۶۰ و ۷۰ را به باد انتقاد گرفت.
سخنان او براى من چيز تازه و شگفت آورى نبود و صراحتاً متذكر شدم كه بسيارى از فعالان سياسى بد فرجام ولى به خيال خود «خوش نيت» هنگامى كه در تنگناى پرسش هاى تاريخ گرفتار مى شوند به ترفند نامقبول «كى بود كى بود من نبودم» پناه مى برند. كنفدراسيون و كادرهاى آن از اين قاعده مستثنى نيست و اينجانب اينجا و آنجا متذكر شده ام كه از زمانى كه عناصر اسلام گرا مانند آقاى بنى صدر و مرحوم معدوم صادق قطب زاده و هم مسلكان آنها در ميان فعالان دانشجوئى مخصوصاً در آمريكا به كنفدراسيون پيوستند و رخنه كردند اين سازمان كه در آغاز سكولار بود گرفتار دغدغه ها و زمزمه هاى دينى و عقيدتى شد.
ناخدا احمدى تاريخ نگار شفاهى كه پژوهنده اى نستوه و شخصى بسيار آگاه از زوايا و جزئيات و سايه روشن هاى تاريخ معاصر ما است همين دو ماه پيش ضمن مصاحبه با نويسنده اين سطور اسنادى را به اينجانب ارائه داد مبنى بر مكاتبات دبيران كنفدراسيون از جمله كوشنده بنام خسرو شاكرى با خمينى و پسر او آقا مصطفى در نجف و نيز دانستنى است كه چند تن از دبيران چپگراى كنفدراسيون از جمله مجيد زربخش كه هنوز هم حيّ و حاضرند براى مذاكرات و گفتگو به نجف و محضر آيت الله رفتند- و همگان مى دانيم كه پس از ورود خمينى به پاريس و بسيج نهادهاى تبليغاتى غرب براى لانسه كردن اين آخوند گمنام در سطح جهانى بسيارى از عناصر مشهور جبهه ملى مانند دكتر سنجابى به دستبوس آيت الله در نوفل لوشاتو شتافتند و آقاى حاج سيد جوادى كه با انتقادات جانانه خود از رژيم شاه و آن زمان شهرتى به تمام داشت مُهر تأييد به اسلام انقلابى زد. در اين گيرودار شايد كُنش كمرنگى كه كميته مركزى حزب توده از خود نشان داد اين بود كه كسى را براى بيعت با خمينى به پاريس گسيل نكرد ولى همگان مى دانند كه همين حزب و عناصر معروف آن پس از چيرگى اسلام فقاهتى بر گُرده انقلاب مذبوحانه در كنار اسلاميست ها قرار گرفت. نورالدين كيانورى صدر كميته مركزى در جر و بحث هاى بى سروته حوزوى با آخوندهائى چون بهشتى در برابر دوربين هاى تلويزيون قرار گرفت و به اين ترتيب بقيه آبروى حزب به اصطلاح «طراز اول طبقه كارگر» را هم به باد داد!
اينها فاكت هاى دردناك تاريخ اخير ما هستند، بى مناسبت نيست كه كه برخى از پژوهندگان، پرچمداران انقلاب مشروطه صد سال پيش را از جهاتى برتر و فهميده تر و واقع بين تر از روشنفكران سينه چاك انقلاب اخير- كه در فرجام اسلامى از آب درآمد- به شمار مى آورند. خود محمدرضاشاه كه پيش از سقوط مصدق خواهى نخواهى يك شاه مشروطه بود و حتى با همه فشارهاى آمريكائى ها با كودتاى ۲۸ مرداد هم در آغاز موافقت چندانى نداشت، پس از استقرار دوباره بر تخت طاووس و شاهنشاه آريامهر و بزرگ ارتشتاران فرمانده شدن و خود را چكيده مدرنيته قلمداد كردن، علاوه بر تيمار انبوهى از آخوندهاى دربارى براى جلب نظر ديگران به زيارت مكه رفت و سرش را تراشيد و در وسط دانشگاه به مسجد رفت. در دوره زمامدارى او مسجد و تكيه و حسينيه مانند قارچ روئيد و در سوءقصدها امام رضا و حضرت عباس و زين العابدين بيمار را ناجيان غيبى خود به شمار آورد. اين نمونه ها فقط برگه هاى نازكى از پرونده قطور ما ايرانيان است كه اكنون در سراپرده صدمين سال انقلاب مشروطه قرار گرفته ايم ولى هنوز پس از سه انقلاب در يك سده و جانفشانى ها و قربانى هاى بى شمار به يك سامان سياسى پويا و متجدد و متمدن و ماندگار بر پايه خِرد كاربند دست نيافته ايم و جمهورى آپارتى و فاسد اسلامى مانند استخوان لاى زخم بر پيكره ايران رخنه كرده- هر چند ريشه ندوانده است. فرهنگ اسطوره اى ما ايرانيان حكايت از بردبارى و آرامش و سلوك و مدارا مى كند ولى همزمان تاريخ مدّون ما نشان مى دهد كه ما مردمى لجوج و سمج و نافرمان بوده ايم و شايد نگهداشت هويت ايرانى ما پس از غلبه تازيان مرهون همين ويژگى هاست- بى مناسبت نيست كه «رهبر معظم انقلاب» كه زمانى سيد روضه خوان پنج قرانى در مشهد بود و آخوندهاى فاشيست همدست او كه سال ها در بوق ارزش هاى اسلامى دميده اند اكنون هاج و واج مانده اند. از همان آغاز هم خمينى و دستار بندان همگراى او كوشيدند طالبان وار اسلاميت را به جاى ايرانيت حقنه كنند ولى بى نتيجه ماند و هوده معكوس داشت. راه و رسوم باستانى ما ايرانيان مانند چهارشنبه سورى و نوروز نه تنها در ايران بلكه در سراسر جهان در بين ايرانيان مهاجر و آواره تازه تر و با شكوه تر و با با رونق بيشتر نمايانست. مردم در اين سال هاى اخير در شمار هزاران براى «زيارت» دِژ بابك خرمدين در كنار رود ارس رفته اند. مافياى آخوندى و دستياران مكلاى آنان كوشيدند با هر ترفند و بامبولى نام و نشان مصدق را كه نماد ملى گرائى معاصر ما محسوب شده خدشه و لكه دار كنند و نتوانستند. همين هفته پيش دوستى كه كه در جوار احمدآباد خانه و كاشانه اى دارد و از ايران بازگشته بود نقل مى كرد كه در سالروز درگذشت مصدق امسال هزاران هزار از گوشه و كنار كشور براى بزرگداشت او مانند «مور و ملخ» گرد آمده بودند و با اين كه گزمه هاى رژيم حتى مردمى را كه با دسته گل به مزار مصدق تردد داشتند مورد پرسش و بازجوئى قرار مى دادند و نام و نشان آنها را ثبت مى كردند و عكس مى گرفتند- هيچكس براى آنها تره هم خرد نمى كرد و ترسى نداشت. هر چند حكومت اسلامى از همان آغاز شيوه ارعاب و ترور را به كار گرفت (مانند هميشه از بدو اسلام) و قتل عام زندانيان سياسى سال هاى ۶۰ تا ۶۷ هرگز از خاطره ها زدوده نخواهد شد و بايد روزى و سالى نه چندان دور سَردمداران آن جنايات هولناك دادگاهى شوند. اكنون مى بينيم كه ترور و خشونت مافياى آخوندى و عمله ظلم آنها با دليرى و گستاخى نسل جوان روبروست و مردم ديگر ترسى از آخوند حكومت چى ندارند بلكه وى را موجودى سزاوار طعن و سُخره به شمار مى آورند- نسل جوان كه نماينده اكثريت شهروندان پر جنب و جوش كشور است كوله بارهاى دو نسل پيشين خود را كه مشحون از ايدئولوژى هاى قرن نوزدهمى اروپا و انگاره هاى مذهبى و دينى هرز بود از دوش افكنده است و خواستار يك زندگى متمدن قرن بيست و يكمى و برخوردارى از مذاهب طبيعى و انسانى برپايه اختيار و سوائق و گزينش خويش است نه امر به معروف و نهى از منكر علمداران فقاهتى- هم اكنون ما شاهد دهن كجى ها و نافرمانى هاى پنهان و آشكار در همه سطوح زندگى مردم خود هستيم كه فهرست وار مى توان به آنها اشاره كرد:
-خمينى و دارو دسته او خواستار افزايش جمعيت براى پرورش «امت شهيدپرور اسلامى» بودند و چند سالى هم تا زمان «رحلت امام» جمعيت كشور با آهنگ فاجعه بارى سير صعودى داشت ولى طبق آخرين آمار جمعيت كنونى ايران در مرز ايستا است. پزشكان و مسئولان دلسوز و خردمند توانسته اند فرهنگ جلوگيرى از باردارى نابهنجار را نه تنها به آخوندهاى حاكم بقبولانند بلكه در خود جامعه پياده كنند و اين بدون ترديد دستاورد بزرگى است.
-همه ما به ياد داريم كه دانشگاه هاى ايران در آغاز چيرگى دستاربندان اسلامى نزديك سه سال تعطيل شد ولى واكنش فرهنگيان، پس از اين دوره فترت كوشش جانانه اى بود براى جبران مافات و اكنون توده دانشجو به مرز يك ميليون و نيم رسيده است.
-از همان آغاز ملايان كوشيدند با تحقير زنان و فرو پوشيدن ايشان در زير چادر سياه آنان را از حقوق شهروندى و امتيازاتى كه در اواخر رژيم شاه به آنان «تفويض» شده بود محروم كنند. در بوته عملى آشكار است كه زنان ايران در تمام اين ربع قرن پيشگام مبارزات آزاديخواهانه براى دريافت حقوق خود بوده اند و بيش از نيمى از توده دانشجو در ايران امروزه زنان هستند و فرهنگ زن ستيز آخوندى در اين زمينه هم شكست خورده است.
-انجمن هاى و نهادهاى دانشگاهى و دانشجوئى كه براى دريافت مجوز فعاليت اجباراً پسوند «اسلامى» را به عناوين خود مى افزودند در بوته عمل محورها و مراكز ضد آخوندى سكولار از آب درآمده اند و حبس و ضرب و شتم و آزار رهبران آنها جلودار اين مبارزه قهرمانانه نبوده است.
آنچه به اختصار و به بهانه مسافرت چهار روزه خود به سوئد و گزارش آن برشمردم دست آوردهاى اندكى نيست و نمايانگر آنند كه اسلام فقاهتى در ايران عملاً به بن بست رسيده است و تلاش هاى مذبوحانه رژيم و برخى از انصار پيشين آن كه ۲۵ سال از خوان بيدريغ «خودى» ارتزاق كرده اند و اصلاح طلبانى كه هم از توبره ملى گرائى مى خوردند و هم از آخور دينمدارى، به جائى نمى رسد.
اينان ايده همه پرسى ملى را نفى مى كنند و هنوز به ريسمان مندرس قانون اساسى جمهورى اسلامى چسبيده اند در بوق انتخابات آينده رئيس جمهورى مى دمند. ملى نمائى و شايد فراملى نمائى هاى فريبكارانه آنها پيرامون مسئله هسته اى ايران و «هَل مَن مبارز» طلبيدن هاى توخالى اين حضرات همه حكايت از اين بن بست مى كند. مافياى آخوندى و قشرى گرايان دست راستى و بازارى هاى همكار آنها و نمايندگان كلان سرمايه دارى تجارى ايران حتى در ميان خودشان هم به تفاهم نرسيده اند و بعيد نيست از روى ناچارى دوباره سردار كبير؟ سازندگى آقاى رفسنجانى، براى رياست جمهورى علم شود- كسى كه چند كيفرخواست و اعلام جُرم توسط دادگاه ميكونوس براى او به اتهام قتل و تبانى در قتل موجود است.
بايد با فراست هر چه تمامتر براى حذف رژيم اسلامى فقهائى كوشيد- شايد نمونه اتحاديه سرتاسرى ايرانيان در سوئد و پديد آوردن نظاير آن در كشورهاى متروپل در بين ايرانيان مهاجر و آواره و برقرارى روابط تنگاتنگ با نهادهاى دانشجوئى و زنان مبارز در ايران تحت عنوان يك جنبش كنفدراسيونى در سراپرده انقلاب مشروطه به «هنگام» باشد.