Nimrooz
Vol. 16, No. 828, April 8, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۸ - جمعه ۱۹ فروردين ۱۳۸۴
گزارشى از ايرانيان راننده تاكسى در پاريس
چندى قبل خبرنگار يك شبكه تلويزيونى فرانسه براى تهيه گزارشى از وضعيت مهاجران ايرانى سراغ يك تاكسى دار رفته بود كه از قضا به تازگى صاحب يك خانه بزرگ و شيك شده و زندگى خوبى به هم زده بود. تاكسى دار در مصاحبه با اين خبرنگار از زندگى خوب خود و ميزان درآمدش مى گويد و تصوير منزل او پخش مى شود. همكاران وى پس از ديدن اين برنامه عصبانى مى شوند و به گفته خودشان چنان بلايى به سر وى مى آورند كه عطاى تاكسى دارى را به لقايش بخشيده و گلفروش مى شود. مى گفتند با اين كارش مأموران مالياتى را هشيار كرده است. شايد به همين دليل است كه «احمد بدر» كه از ۴ سال قبل تا كنون مسئول اتحاديه تاكسى داران ايرانى در پاريس است سعى دارد بگويد كه درآمد تاكسى داران نسبت به ساعت كارى شان، ميزان استهلاك و ماليات و بيمه و سوخت و... چندان هم دندانگير نيست. هر چند خود تاكسى داران مى گويند درآمد روزانه تاكسى به طور ميانگين بين ۲۵۰ تا ۳۰۰ يورو در روز است. تاكسى داران ايرانى شهر پاريس تعريف جديدى از اين شغل ارائه مى دهند. فرهنگ اين شغل را نمى پذيرند و نمى خواهند آنچه هستند باشند.
كمال، دهه دوم زندگى خود را تازه آغاز كرده بود كه با ويزاى دانشجويى، آمل را ترك كرد تا در شهر «سن اتين» فرانسه بر صندلى دانشجويى بنشيند و فرمول هاى رياضى را دنبال كند. چند سال بعد او عنوان دكتراى فيزيك را در دست داشت: «زمانى آنقدر درمانده اى كه مى گويى اى كاش نمى آمدم اما در مجموع زندگى خارج از كشور، دانستن زبان جديد و اشتياق يادگيرى دست به دست هم مى دهد و ابعاد جديدى از زندگى را به روى تو باز مى كند و به تو اين توان را مى دهد كه در مقابل مشكلات كمر خم نكنى.»
كمال و سهراب در شهر مال مزون كافه اى خريده و روزهاى اول تجربه كافه دارى را از سر مى گذرانند. مشترى ها نشسته اند و سفارش مى دهند و غذا دير آماده مى شود. صداى همه درآمده و با تعجب سرويس دهى را نگاه مى كنند و كمال خونسرد كارش را ادامه مى دهد. كافه او پاتوق دختران و پسران جوان، كارمندانى كه همان اطراف كار مى كنند و زنان و مردان مسنى است كه ترجيح مى دهند قهوه و يا غذاى خود را در محيطى بازتر صرف كنند و با بقيه خوش و بشى داشته باشند؛ راهى براى گريز از تنهايى!
كمال كارها را به سهراب مى سپارد، قهوه اش را روى ميز مى گذارد و مى گويد: «سال ۸۹-۸۸ دكترا گرفتم اما شرايط ايران، خودم و داشتن همسر فرانسوى مانع از برگشتنم شد. به خصوص كه او فيلم بدون دخترم هرگز را هم ديده بود. در اروپا اصولاً تصور منفى در مورد حكومت ايران به ويژه وضعيت زنان وجود دارد. زمانى كه دانشجو بودم براى يك بازديد دانشجويى به مركز اروپايى تحقيقات هسته اى در ژنو رفتيم، هنگام ورود آمدند و پرسيدند كدام يك از شما ايرانى هستيد و نگذاشتند من وارد شوم. استاد ما كارت اقامت گرو گذاشت تا اجازه ورود به من دادند.»
«بعد از تحصيل ۷ سال تدريس مى كردم اما بعد از متاركه با همسر فرانسوى و ازدواج با يك خانم ايرانى كه ساكن پاريس بود به اين شهر نقل مكان كردم. با آمدن به پاريس شرايط كارى سخت تر شده بود و از طرفى بايد شرافتمندانه نان در مى آوردم. يا بايد جلو مى رفتم يا درجا مى زدم. دوستى پيشنهاد تاكسى به من داد. قبولش براى من سخت بود؛ با نمره عالى و سمت استادى! تصورى كه از اين شغل داشتم خيلى بد بود كه البته با واقعيت جور نبود. اين شغل نوعى دانشگاه است علاوه بر آن كه درآمد بالايى هم دارد.»
«ما دوران بخصوصى را مى گذرانيم. بيشتر مردم متوجه تحول اجتماعى كه در ۱۵ سال گذاشته روى داده نيستند. اغلب مردم در اينترنت به دنبال دوستان فرضى مى گردند، كلوپ هاى دوست يابى پيدا شده، در حالى كه همسايه ها يكديگر را نمى شناسند. اما تاكسى به دليل محدوديت زمان و فضا امكان تماس را با افراد برقرار مى كند و اين ارتباط براى من خيلى زيبا بود. هر كس نسبت با نيازش با مشترى ارتباط برقرار مى كند و باعث مى شود كه خفه نشود. ما از فضايى خونگرم آمده بوديم.»
«يك سال اول تاكسى اجاره اى داشتم و بعد با پس انداز و وام توانستم مالك آن شوم و اين طورى بود كه رسماً شدم راننده تاكسى. بعد از آن هيچ وقت تقاضاى كار ندادم و برگى از زندگى من ورق خورد. اگر چه هنوز كار ترجمه كتاب هاى علمى انجام مى دهم و از فضاى علمى دور نشده ام.»
«به طور كلى در اروپا تاكسى براى مهاجرانى كه در كشور خود صاحب پايگاه اجتماعى بالايى بودند و به علل مختلف ترك وطن كردند به نوعى سكوى پرش است. در فرانسه به دليل سخت بودن رانندگى كمتر فرانسوى ها به سراغ آن مى روند. از زمانى كه روس هاى سفيد از دست بلشويك ها فرار كردند و بعد چكسلواكى ها از بهار پراگ و مجارستانى ها پس از شورش عليه ارتش سرخ، ويتنامى ها و چينى ها و پرتغالى ها و اسپانيايى ها كه آمدند اما نماندند تاكسيرانى اين شهر بين مهاجران دست به دست چرخيده است و حالا پاكستانى ها، هندى ها، سرى لانكايى ها و آمريكاى جنوبى ها كه در كشور خود داراى پايگاه اجتماعى بوده اند، همين طور عرب ها و مردمان شمال آفريقا كه به دليل شرايط اقتصادى از كشورشان مهاجرت كرده اند با ما همكارند و البته تاكسى داران ايرانى كه از سال ۸۶ شروع كردند به طور متوسط سطح مدرك بالايى نسبت به ساير تاكسى داران پاريس دارند.»
«اگرچه نگاه مردم به دليل نيازى كه به اين قشر دارند محترمانه است اما آن را شغل با پرستيژى هم نمى دانند. از طرفى ايرانى ها براى نشان دادن پايگاه اجتماعى خود شيك مى پوشند و به ظاهر خود و نحوه حرف زدنشان اهميت زيادى مى دهند و سعى دارند نشان دهند كه ايران صاحب فرهنگ غنى است و مى خواهند كه مخاطبشان بفهمد كه به دليل شرايط و نيازشان مجبور به انجام چنين كارى شده اند و در پى كسب جايگاه از دست رفته خود هستند.»
«وقتى بعد از ۲۳ سال به ايران برگشتم تصورم از ايران شكست. با مردم، زبان و شرايط بيگانه بودم. كشورى كه در آن بزرگ شده بودم، خانه ام، هوا، همه چيز انگار خيالى بود حتى ابعاد هم بعد از اين همه سال مفهوم سابق را نداشت. تصور مى كردم كه بن بستى كه خانه من در آن بود ۲۰۰ متر طول داشت اما ۱۰ متر هم نبود. با دوستان ايتاليايى و اسپانيايى ام كه اين مسئله را گفتم، گفتند كه پدر بزرگان و يا پدرانشان هم بعد از بازگشت به وطن همين احساس را داشته اند. با يك زبان با مردم حرف مى زديم اما غريبه بوديم. اولين سئوالى كه همه از من داشتند اين بود كه چگونه مى توان پناهندگى يا اقامت گرفت و وضعيت كار و تحصيل و زندگى چگونه است. پشت تپه مرغزارى است عطرآگين.»
سهراب ناواردتر از آن است كه مشترى راه بيندازد، كمال عذرخواهى مى كند و سهراب ادامه مى دهد. سال سوم دانشگاه شيراز رشته فيزيوتراپى مى خواند كه از ايران خارج شد:
«در آن زمان دانشجويان ۶ ماه را بايد به جبهه مى رفتند. ۸ نفر از همكلاس هايم در پادگانى در ۷۰ كيلومترى باختران در كلاس خنثى كردن مين شركت كرده بودند. به دليل بروز اشتباه مين ها منفجر شد و... وقتى برگشتم روحيه درس خواندن نداشتم. برادرم هم خارج از ايران بود تصميم به آمدن گرفتم. آمدن به اينجا خيلى سخت بود. براى رشته پزشكى ثبت نام كردم اما به دليل سيستم تحصيلى اينجا نتوانستم ادامه دهم. به دليل داشتن نمره هاى بالا داروسازى را انتخاب كردم اما سال ۹۹ وقتى ريز نمراتم از ايران رسيد واحدهايم مورد قبول واقع شد و رشته خودم را دنبال كردم. براى دريافت اجازه كار بايد كارم از طرف هيأت ژورى مورد تأييد قرار مى گرفت و اين مستلزم داشتن مليت فرانسوى بود كه پرونده من رد شده بود. مدتى بعد در يك دوره آموزش تاكسى (استاژ) شركت كردم و شدم راننده تاكسى. روزهاى اول گريه مى كردم، مى خواستم پيشرفت كنم، برنامه هائى داشتم و حالا... اما درآمد خوب اين شغل باعث شده كه بتوانم در اين كافه رستوران سرمايه گذارى كنم، خانه اى بخرم و صاحب تاكسى خودم باشم.»
ساعت ۴ بعد از ظهر، «ميدان پورت سن كلود» ، داريوش خسته و به هم ريخته از يك روز كار سخت، چند دقيقه اى را منتظر مانده است.. هنوز ناهار نخورده پس محل مصاحبه مى شود مك دونالد. اگر چه در طول مصاحبه نمى توانم اعتمادش را جلب كنم و گفت وگوى ما با شك ادامه مى يابد و به پايان مى رسد. «وقتى آمدم زبان نمى دانستم به همين دليل امكان ورود به كار ادارى را نيافتم. از طرفى امكان تطبيق تحصيلات دانشگاهى ما با سيستم آموزشى اينجا سخت بود به همين دليل اكثر ايرانى هاى مهاجر داراى مشاغل آزاد مثل تاكسى، فرش فروشى، مغازه هاى فتوكپى، لباسشويى، سلف سرويس و حتى گاهى اجاره كاست ويدئو و دى وى دى و... هستند.»
«وقتى آمدم ۲۵ سالم بود، مى خواستم بروم آمريكا. زمان المپيك لس آنجلس بود و آمريكا ويزا نمى داد پس با دعوتنامه برادر دوستم راهى پاريس شدم. اينجا بيولوژى و پيراپزشكى خواندم اما هيچ كدام ابزار كار من نشد. به همين دليل سال ۹۳ يك دوره آموزشى شناخت جغرافياى پاريس و شهرك هاى اطراف را ديدم و راننده تاكسى شدم. اما هيچ گاه خود را در جايگاهى كه مى خواستم نديدم. من با هدف پزشك شدن از ايران خارج شدم اما شرايط بر ما غالب شد. همه ماها اين طورى هستيم به همين دليل شكل و محتوا را با هم قاطى نكرديم. اوايل براى خانواده ام در ايران سخت بود كه شغل مرا بپذيرند خودم هم اكراه داشتم آن را مطرح كنم به همين دليل وقتى شغلم را مى پرسند لغت فرانسوى آن را به كار مى برم.»
مى گويند تاكسى داران ايرانى نمايندگان خوبى براى كشور فرانسه هستند. در دوره هاى آموزشى مى گفتند راننده تاكسى ها بهترين رايزن ها براى معرفى كشور به شمار مى روند زيرا اولين برخورد توريست ها با تاكسى است و ايرانى ها در اين زمينه سربلند بيرون آمدند.
هيچ گاه مليت فرانسوى را نگرفتم. نيازى نمى ديدم. شرمم مى آيد بگويم فرانسوى هستم. اگر چه كشور خوبى است و آدم هاى خوبى دارد اما من ايرانى هستم.
يكى از اين تاكسى داران روزنامه نگارى است باسابقه كه با هيجان كارش را دنبال مى كند. همچنان كه مسافر جابه جا مى كند مصاحبه هايش را انجام مى دهد و گزارش تهيه مى كند. او هنوز شايد با كارش كنار نيامده است: «نمى خواهم نامم مطرح شود. فقط بنويسيد يك ژورناليست.» در طول مصاحبه، سوژه خود را نيز دنبال مى كند و تا انتهاى كلام ما شايد گزارش او نيز آماده مى شود! «تاكسى پوشش خوبى براى كار من نيز هست. از اين طريق با افراد مختلف آشنا مى شوم كه شايد در برخى موارد امكان ارتباط با چنين فردى بسيار مشكل باشد. اين كار به ويژه براى يك ژورناليست جاذبه هاى خود را دارد اگرچه كار سختى است. اضافه بر اين كه با درآمدش مى توان زندگى كرد.» خودروى او پر است از كتاب و نشريه و كاغذ. مثل همه روزنامه نگاران در همه جاى دنيا و البته يك دستگاه لپ تاپ كه با آن اخبار و مطالبش را ارسال مى كند. نمى تواند جلوى خود را بگيرد. مصاحبه من، مصاحبه اى براى او هم به شمار مى رود!
ملك زاده دكتراى بيولوژى دارد. از سال ها قبل از انقلاب در فرانسه تحصيل كرده و همان جا مانده است. همزمان با پست استادى در دانشگاه، رستوران دارى و خشكشويى را هم تجربه كرده است؛ ۱۳ سال قبل تاكسى دار مى شود. اين مرد ۶۲ ساله شيك و اتوكشيده با خودرويى كه برق مى زند مسافر جابه جا مى كند: «اوايل دانشجويان من باور نمى كردند روى تاكسى كار مى كنم اگر چه هيچ گاه فرهنگ تاكسى دارى بر من قالب نشده است» . با او بناى معروف «آرك د و تريومف» را دور مى زنم. خوش قلب است و خوش خلق. همينطور كه مى راند از رانندگى در پاريس و خاطرات خوب و بدش مى گويد و ويژگى هاى همكارانش. تلفن همراه را روشن مى كند تا افراد مورد نظر مرا براى ناهار و مصاحبه دعوت كند. تاكسى داران پاريس اتحاديه اى تشكيل داده اند ولى از كل تاكسى داران ايرانى پاريس تنها ۱۰۰ نفر عضويت آن را پذيرفته اند اگر چه به گونه اى از آن حمايت نيز مى كنند. از آنجا كه تعدادى از تاكسى داران سياسيونى هستند كه به دليل گذشت سن و تحولاتى كه در زندگى آنان به وجود آمده از جمله بزرگ شدن فرزندانشان و نگرش متفاوت آنان به زندگى و بروز اين احساس كه زندگى و جوانى خود را مفت باخته اند از مباحث سياسى دورى مى كنند و اين نگرانى در آنان وجود دارد كه اتحاديه شكل سياسى به خود پيدا كند، اگر چه به گفته رئيس اتحاديه در تمام سال هاى فعاليت حتى چند كلمه گفت و گوى سياسى در آن انجام نشده است. در هر صورت هنوز جو مشكوك، حاكم بر روابط مهاجرانى است كه بنابر دلايل مختلف ترك وطن كرده اند و اگر چه تلاش دارند كه زمانى دور هم جمع شوند و مسائل سياسى مانع از روابطشان نباشد اما كافى است كه اسم هر فردى را براى مصاحبه بر زبان آورى، زودتر از آن كه فكر كنى از پيشينه و سوابق و مهم تر از همه قابل اطمينان بودن يا نبودنش مطلع مى شوى!
احمد آقا نمونه كامل يك راننده تاكسى است با همان ديالوگ ها و كاراكتر. ظهر يك روز گرم تابستان است. او و چند تن از همكارانش به دعوت ملك زاده به رستوران ايرانى «جت ست» در خيابان شانزه ليزه كه پاتوقشان به شمار مى رود مى آيند و من اينجا ميان تاكسى داران ايرانى نشسته ام و البته دختران هم وطنى پذيرايى را بر عهده دارند: «شب اول كه كار تاكسى را شروع كردم دانشجو بودم. شب ها هم نگهبانى مى دادم. اگر چه اوايل پذيرش آن سخت بود و تاكسى را حتى در پاركينگ منزل پارك نمى كردم. مى خواستم مدتى كار كنم و بعد به سراغ كار خودم بروم، نشد. حالا من فرهنگ اين كار را پذيرفتم و نسبت به همكاران ديگر قبول كردم كه تاكسى دارم. برخى دوستان در استقبال از اقوامى كه از ايران مى آيند آرم تاكسى را بر مى دارند و خود را با عناوينشان به مشترى معرفى مى كنند من با اين مسئله كنار آمده ام. راننده تاكسى فرهنگ و منش خود را دارد مثل همه جاى دنيا زيرا اگر با همان زبان استادى با مسافر حرف بزنى باختى. بايد نشان دهى كه راننده تاكسى هستى.» داستانى تعريف مى كند از روز سوم كارش وقتى مردى همراه پيرمردى سوار تاكسى شد و هنگام پياده شدن ۲۰۰ فرانك از پيرمرد دزديد: «دلم براى او سوخت ۲۰۰ تا را به او برگرداندم. خواست اداره پليس برود. خلاصه از ۲ بعد از ظهر تا ۷ شب معطلم كرد و ۱۰۰ فرانك ديگر هم به او دادم تا پياده شد»!
«۶ سال پيش بعد از ۱۵ سال به ايران برگشتم. از اينجا تا تهران دلهره داشتم. تصورى كه از ايران داشتم همان بود كه ديده بودم اما تو ذوقم خورد. آنجا فهميدم عوض شده ام. نوع برخورد، نوع حرف زدن و... همه چيز عوض شده بود. اما اگر بچه نداشتم برمى گشتم. اينجا در جمع هم باز تنهايى. در ايران يك نفر پيدا مى شود كه در مشكلات به دادت برسد اما اينجا نمى توانى به همسايه ات هم اعتماد كنى. اگر در هفته سه روز كار نكنيم عقب افتاده ايم و كسى به دادت نمى رسد.»
به دليل همين فشار كارى و البته نشستن مداوم رانندگان پشت فرمان و كمى تحرك سال گذشته در فاصله يك ماه چند تاكسى دار به دليل سكته قلبى و مغزى در حالى كه سن بالايى نداشتند فوت كردند و اين حادثه ترس بسيارى بين آنان ايجاد كرد.
حدود ۱۱ سال پيش رانندگان ايرانى تصميم مى گيرند دور هم جمع شوند و هرازگاهى ناهار و يا شامى با هم صرف كنند و اين طورى گام اول تشكيل اتحاديه برداشته مى شود و حالا ۱۰۰ نفر عضو دارد. حق عضويت هر نفر ۲۰ يورو است كه ۱۰ يورو براى مخارج انجمن هزينه مى شود و بقيه در صندوق مى ماند تا در قالب وام بدون بهره، كسرى تاكسى دار در خريد پلاك يا خودرو و هزينه تعمير خودرو و... را تامين كند، همچنان كه در مواقع ضرورى مثل پرداخت هزينه درمان يا حمايت از خانواده همكار از دست رفته هزينه مى شود. سقف وام اتحاديه ۶ هزار يورو تعيين شده است.
برگزارى جشن هاى سنتى ايرانى مثل عيد نوروز، سيزده به در، شب يلدا و پيك نيك هاى تابستانى از كارهايى است كه اين اتحاديه براى خانواده ها و به ويژه آشنا كردن فرزندانشان با فرهنگ ايران انجام مى دهد. اتحاديه روزنامه اى هم منتشر مى كند.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
شعر
خاطرات
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   شعر   •   خاطرات   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •