دگرگونه چنان شد نظم و قانون
كه از خود در گمان شد نظم و قانون
نمى داند كه ديگر چيست كارش
حقير و ناتوان شد نظم و قانون
نه هيبت مانده است او را نه حرمت
گدايى قلتبان شد نظم و قانون
پناهِ علم و فرهنگ و هنر بود
غلامِ نام و نان شد نظم و قانون
بشر كاخِ تمدّن را كه مى ساخت
به حقّ معمارِ آن شد نظم و قانون
به هر جا يافت يك ملّت نظامى
به حفظش پاسبان شد نظم و قانون
چو عدل آمد به زيرِ بيرقِ ظلم
پلى در اين ميان شد نظم و قانون
شريكِ دزد در كشتار و تاراج
رفيقِ كاروان شد نظم و قانون
براى زورمندان بر سرِ خلق
چماقِ جاهلان شد نظم و قانون
چو تيرى سوى آزادى نشان رفت
خم آورد و كمان شد نظم و قانون
به هر جا كرد چندى عرضِ اندام
بلاى مال و جان شد نظم و قانون
هميشه امن و آسايش مى آورد
كه مطلوبِ جهان شد نظم و قانون
ولى در سايه جهل و شقاوت
چنان مطلق عنان شد نظم و قانون
كه جز وحشت نينگيزد به دلها
مگر چنگيز خان شد نظم و قانون؟
به جان پرورده خلقِ خدا بود
چو ديوان جانستان شد نظم و قانون
بزرگانِ خرد را با شكنجه
به زندان ميزبان شد نظم و قانون
چو با اوباش سودا كرد، ديگر
همه سودش زيان شد نظم و قانون
از او بر ضدّ قانون نظم آشفت
چو احكامش روان شد نظم و قانون
از اين پس الحذر گوييد مردم
به جنگِ الامان شد نظم و قانون
تو هم زشكى زبان دركش، نبينى
كه قفلِ هر دهان شد نظم و قانون!