تخريب رضاشاه باعث حضور هيولاهاى ماقبل تاريخ در جامعه امروز ايران شد
مقدمه
اوقاتى چند به خود نهيب زدم كه درونم را در ظاهر و بيرون عيان كنم وحداقل باخود روراست باشم و اين يگانگى خود را با تو بدرد دل بنشينم. زيرا بر اين باورم كه در عالم دوستى بايستى راستى حاكم باشد و پز روشنفكرى را به حال خود بگذارم و آنچه را كه از تاريخ آموختم و فهميدم، بيان كنم.
بر اين باورم كه ملتى اگر تاريخ خود را نداند، ناچار به تكرار آن است. واين ندانستن حداقل بر مردمان ايران زمين بارها تكرار شده وهر باراز چاله اى در آمديم و وارد چاهى شديم. دليلش هم واضح است، زيرا نخواستيم آنچه را كه تاريخ است، به همان شكلى كه بر ما گذشت، فرا گيريم، بلكه خواستيم با نيّات خود به آن نگاه كنيم و بازيگران تاريخ را بدون نگاه بر عملكرد سازنده شان، كليشه اى تخريب كنيم. و در اين درازناى تاريخ هيچ وقت با خود خلوت نكرديم، پس چطور شد كه اينطور شد؟ وچگونه به اينجا رسيديم كه هستيم، چگونه ايران با همين حدود و ثغور، زبان و فرهنگ حفظ شد. مطمئن هستم كه هيچ كدام از ما براين باور نيستيم كه بيگانگان، آنچه را كه اكنون داريم براى ما حفظ كردند. بلكه بر عكس به گواهى تاريخ آنچه را كه از قبل داشتيم، از ما ربودند. اما ميتوانيم سرافراز باشيم كه همين دارايى را به همت ايراندوستان و وطنپرستانى كه جان و مال و ناموس خود را در جهت حفظ آن مايه گذاشتند، داريم و من و تو امروز خرسنديم كه بگوئيم، بلى، ما هم وطنى داريم كه در گوشه اى از اين كرهً خاكى، نامش ايران است. هر چند كه در اين درازناى تاريخ بازيگرانى بودند كه شرمندگى تاريخى را بر پيشانى نياخاكمان حكّ كردند، و آن صفحات هميشه صفحات درد، رنج و زخم جانسوزى است كه تاريخاً حمل مى كنيم. اما در اين ميان، بويژه در مقطع انقلاب مشروطيت كه سرانجامش به كودتاى ۳ اسفند ۱۲۹۹ انجاميد و پس از آن تا «انقلاب شكوهمند ۵۷» ، كارنامه روشنفكران در قضاوت با بازيگران تاريخ چه است. كافى است تاريخ ۸۵ ساله ايران را ورق بزنيم. هر ورقش تا انقلاب شكوهمند سر شار از ترقى، نوسازى، پيشرفت و جابازكردن در دهكده جهانى است. اما بازيگران مدنى كه روشنفكران، احزاب و سازمانها باشند، به جاى شناساندن اين برگه هاى زرين تاريخى به مردم، آن را سياه و خونبار جلوه دادند و بازيگران تاريخ را بطور ناجوانمردانه و غيرمنصفانه تخريب كردند، طورى كه همه مان بدون استثنا نسبت به تاريخ خود بيگانه شديم و بدون كمترين آگاهى به سازندگان تاريخ تاختيم و آنان را خوار جلوه داديم. در حالى كه آنچه را كه حداقل خودمان داشتيم و بعد در اوج غفلت از ما ربودند، مديون همان سازندگان تاريخ هستيم.. چقدر اين شعار نابخردانه بود كه در اوج «انقلاب شكوهمند» سر ميدادند، كه شاهان ننگ تاريخند، شاها تو ننگ شاهانى. و طبيعى است، مردمانى با چنين رهبران فرهمند، سزاوار همين شرايطى هستند كه در آن بسر ميبرند. چگونه بگويم وقتى به گذ شته نزديك رجوع مى كنم و تاريخ را ورق ميزنم، دلم درد مى گيرد. مگر ما دنيا آمده ايم كه نخبه كشى كنيم و روشنايى تاريخى را شب تاريك جلوه دهيم. آيا ميدانيم سرزمينمان در سالهاى ۱۲۸۵ به بعد در چه وضعيتى قرار داشت. اگر ميدانيم وباز بر طبل تخريب و وارونه جلوه دادن تاريخ ميكوبيم، اسمش را چه بايد گذاشت. به قول برتولت برشت كسى كه حقيقت را نمى داند نادان است اما كسى كه حقيقت را مى داند ولى انكار ميكند احمق است. به عبارت ديگر اگر نميدانيم، به جاى شعارهاى كليشه اى و باز گويى آنچه كه تا كنون به غلط به ما گفته شده بود، بايد به تاريخ رجوع كنيم و يكبار هم كه شده، منصفانه به تاريخ بنگريم و شخصيت هاى تاريخى را كه تا كنون به غلط زير آوار فحش، ناسزا و فضيحت دفن شده اند، بيرون بكشيم و خدمتشان را ارج نهيم و اين نوشته سعى دارد كه چنين كند، باشد كه هر فرد ايرانى بى طرفانه به آنچه كه تا امروز بر ما گذ شت، در دل تاريخ بكاود و قضاوت را به خرد و وجدان خود بسپارد.
به اميد آن روز دكتر احمد پناهنده ۱۷.02.2005
سخنى با دوست
مدتها بود كه مى خواستم مطالبى را در زمينه هاى مختلف با تو به گفتگو بنشينم تا شايد از اين طريق بتوانم در اين شرايط سرنوشت ساز ايران كينه ها، كد ورت ها ونفرت هاى تاريخى را كه گذشته گان در تن و جان وذهن ما جارى كرده بودند، با بهره گيرى در يك فضاى سالم و رجوع به تاريخ، خرد و انديشه خود را بكا ر بگيريم و آنچه را كه بر ما گذشت مورد بررسى قرار دهيم، تا از اين طريق نقاط روشن و سرفرازتاريخ را كه مغرضانه و غيرمنصفانه بوسيله مشتى افراد معلوم الحال در زير آوار لجن مال شده تاريخ، مد فون شده بودند، بيرون بكشيم و سعى كنيم دگمها و ديوار ذهنى را كه مانع ديد عميق ما به گذشته بود، پاره كنيم و بشكنيم و با ديدى همه جانبه و منصفانه و شفاف به آن نگاه كنيم. تا شايد در اين ميان شخصيتهاى تاريخى را كه كارنامه اشان جز ننگ و خفت و بيگانه پرستى و خيانت نبوده و تا امروز به دروغ آنان را عناصر ملى، انقلابى و مردمى معرفى كرده بودند. تاريخ زندگيشان را بگشاييم و قضاوت را به عهده وجدان و خرد خود بگذاريم. از پس اين بيرون كشيدن تاريخى است كه شخصيت هاى نامدار، وطن دوست و ملى كه مغرضانه و غيرمنصفانه شخصيت شان مورد تخريب قرار گرفته بود، آنان را در جاى تاريخى ذهنى خودمان بنشانيم و از اينكه اين گونه با تو سخن مى گويم، به اين جهت است كه در فحواى نوشته ها و كلامت وهمچنين موضع گيريهاى تو نسبت به مسايل سياسى، اجتماعى و تا ريخى مشاهده كردم كه با ديدگاه من هيچ گونه تناسبى وجود ندارد و همانطور كه خود در نامه اى خطاب به من ولى مواضع تو نسبت به كاراكتر يكى از همشهريمان، از دخالت گرى فعال من نسبت به برخوردهاى غرض ورزانه و شخصيتى افراد ابراز خرسندى كرده بودى، بر آن شدم اينبار هم با همان نيت نسبت به مواضع و ديدگاهِ تو به مسايل برخورد فعّال داشته باشم. واميد است كه در پس اين ديالوگ، نقد و برخورد كدورتى ايجاد نكرده باشم. و شما با ظرفيت يك انسان مبارز، قبل از اينكه كينه اى از من به دل بگيريد، سعى كنيد با تعمق بيشتر، آن را مورد ارزيابى قرار دهيد. تا از اين طريق بتوانيم ديوارهاى گچين ذهن خودمان را با اسيد آگاهى حل كنيم و دنيا را بهتر نگاه بكنيم. در مقاله ات به مناسبت ۱۶ آذر به تاريخ يكشنبه ۸ آذرماه ،۱۳۸۳ نكته اى ذهن مرا به شدت مشغول كرد و مرا به انديشه واداشت كه چگونه است، امروز با افشاء شدن اسناد غير قابل انكار در مورد غايله آذربايجان، در سال هاى ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵ هنوز شما آن حركت جدا يى طلبانه و به غايت خيانتكارانه را ملى ارزيابى مى كنيد و مير جعفر پيشه ورى را يك فرد ملى ميدانيد. از اين جهت تصميم گرفتم، تا آنجا كه به دانش من از تاريخ و رويدادها بر مى گردد، در اين زمينه مطلبى را از دل تاريخ و رويدادها بيرون بكشم تا غايله ۲۱ آذر ۱۳۲۵ و شخصيت مير جعفر پيشه ورى را به قضاوت بنشينيم.
براى اين منظور، جهت اينكه انتزاعى و مجرد با مسأله غايله آذربايجان برخورد نكرده باشم، لازم ميدانم، پيش زمينه اين غايله را مورد بررسى قرار دهم و بازيگر اصلى آن را از دل تاريخ بيرون بياورم و آنچه است، در جلوى ديده گان قرار دهم وقضاوت را در اين باره به خرد و وجدان واگذار كنم. به همين خاطر، اين مسأله را از زمان مطرح شدن رضا شاه در تاريخ گره ميزنم و قدم به قدم بطور اجمال جلو مى آييم تا به غايله آذربايجان و نقش پيشه ورى برسيم. چرا كه به گواهى تاريخ جاى پاى پيشه ورى را مى شود در نهضت جنگل در سالهاى ۱۳۰۰ -1299 پيدا كرد. و پيشه ورى در اين زمان ۲۶ ساله است.
رضا شاه و بررسى دوران او
ابتدا اشاره كنم، كه هيچ شخصيتى در تاريخ بشرى پيدا نمى شود كه عارى از خطا باشد. بويژه شخصيتهايى كه در مصدر كارى سترگ قرار مى گيرند. اگر چنين نيانديشيم، در واقع مطلق گرا هستيم. يعنى از شخصيتهاى تاريخى فقط انتظار اعمالى درست كه با نظرگاهمان هماهنگ باشد، را داريم. در حالى كه بايستى بدانيم كه ما در يك جهان مادى زندگى مى كنيم و طبق تئورى نسبيت انشتاين، تمامى پديده هاى موجود در اين جهان مادى نسبى هستند و در اين ديدگاه اساسأ مطلق جزء، همين جهانى كه در آن زندگى مى كنيم، وجود ندارد. هم چنين لازم و ضرورى است كه هر پديده يا عنصر اجتماعى را درشرايط زمانى و مكانى آن تجزيه و تحليل كنيم. به عبارت ديگر امروز نمى توانيم و اجازه نداريم، كه با ديدگاه امروزى، مثلأ شرايط زمان انوشيروان عادل از پادشاهان ساسانى را در رابطه با برخوردش با مزدكيان به تحليل بنشينيم و با نگاه امروزى آن را مجازات كنيم. خير، از دوره انوشيروان تا امروز زمانى حدود ۱۵۰۰ سال مى گذرد و طى اين مدت، تغييرات تدريجى روى هم انباشته شده و ما را به امروز و جهان امروزى رسانده، كه سيستم سرمايه دارى نوين يكه تاز وميداندار جهان بشريت است و كمونيسم و سوسياليسم خيالى در برابر آن يا تسليم شدند و يا قادر به ادامه حيات اقتصادى نبودند و نيستند، چون حداقل شرايطش آماده نيست. با اين توضيحاتِ واضحات مى خواهم به عرض برسانم كه بررسى دوران رضاشاه بايستى با چنين نگاهى انجام گيرد وگرنه هر كس در گوشه اى مى تواند ار زاويه ديد تنگش و بدون رجوع به اسناد تاريخى، شرايط اقليمى و زمانه ومكانه تحليل هاى صدمن يك غاز از خود بر جاى بگذارد كه فقط مى تواند سبب گمراهى و تعصب افراد ناآگاه و... شود. كافى است بى غرضانه نگاهى بر آنچه كه بر ما ايرانيان در فاصله ۱۳۲۰-1299 گذشت به تاريخ بنگريم و در هر صفحه آن درنگ كرده و با تمامى هوش و خرد و وجدان سالم رويدادهاى آن دوره را از نظر بگذرانيم و شرايط اجتماعى آن دوره را در تمامى زواياى آن بررسى كنيم و ببينيم كه شروع آن تاريخ چه بوديم و طى ۲۰ سال، بويژه ۱۶ سال پادشاهى رضا شاه چه شديم. اينجاست كه تيزاب پيشرفت و ترقّى هر حائل سنگى و آهنى جلوى ديدگان انسان را در خود حل مى كند و آينه كبود را با الماس نوآورى و تجّدد در هم مى شكند و آن چه را كه عيان است بر ما مى نماياند. لازم به يادآورى نيست كه تا مرحله «انقلاب شكوهمند» و حتى دهه اى پس از آن، آنچه را كه از تاريخ سلسله پهلوى بويژه دوران رضاشاه به ما گفته بودند، تراوشات ذهن بيمار گروه ها، احزاب و شخصيت هائى بود كه آگاهانه جهت تخريب شخصيت رضاشاه و به ويژه تاريك جلوه دادن دوره دوران ساز او گام بر مى داشتند. و من و تو و ما نخوانده مّلا شديم و رگ گردن بر مى آورديم كه بلى، رضاشاه ِاله است وبِله. در حالى كه هيچ كتاب و حتى جزوه اى كه بشود، دوران رضاشاه را بررسى كرد، نخوانده بوديم وفقط در صحبت هايمان، نجواهاى بيمارگونه افراد مغرض را كه به شكل لالايى در گوشمان، طنين اندازبود، بلغور مى كرديم و در اين زمينه چقدر به خودمان حق ميداديم، از اينكه دهان باز كنيم و مثلا به رضاشاه بگوئيم رضا كچل يا رضاخان قلدر و... و فكر مى كرديم با اين جملات يا عبارات و انگها وپريدن به سروروى اين شخصيت تاريخى، مترّقى هستيم. و اين ترّقى خواهى خود را هر چه بيشتر در صفوف مراسم عزادارى محرم و با كوفتن به سينه و پشت ويا شكافتن سر بوسيله قمه به نمايش مى گذاشتيم. تأسّفم در اين نيست كه چرا آن روزها چنين مى انديشيديم بلكه تأسّفم در اين است كه امروز هم چنين مى انديشيم و هنوز در كوچه پس كوچه هاى ۴۰ سال پيش قدم مى زنيم و همان حرف و حديث را بر زبان مى آوريم، بدون اينكه انديشه اى پشت آن خوابيده باشد، بلكه لجوجانه و با قهر كردن بهانه تراشى ميكنيم. و راستى آيا ميدانيم كه لجاجت و قهر يكى از ويژگى هاى دوران كودكى است كه انديشه اى بر پشت آن سوار نيست؟ اگر تا ديروز فضاى آسمان ايران تيره و تار و جلوى چشمان ما حائلى قطوركشيده شده بود و در يك چهارچوب فرقه اى تنگ زندگى مى كرديم ودوست داشتيم آن چه را كه زيبا است، زشت ببينيم و سوزن به احساس خودمان ميزديم تا نسبت به هر زيبايى تنّفر داشته باشيم و با پوشاك چريكى يا به اصطلاح خلقى خود را مترقّى ميديديم وحرف هاى صدمن يك غاز به خورد خود و پيرامون تحويل مى داديم، درس دانشگاه را به درس تنّفر از هر چه زيبايى و انسانى است، تقليل ميداديم، خرافات روشنفكرى را دامن مى زديم و در كنارمرتجعين واپسگرا به خود مى باليديم و با يك جزوه چريكى چريك مى شديم و پس از آن همرزم خودمان را بدليل اخلاقى كه نداشته ايم مى كشتيم و با شنيدن نام ماركس ماركسيست مى شديم و زير بيرق تنها «سوسياليسم موجود» سينه مى زديم و تئورى مى بافتيم كه شمال ايران، نفتش پيش كش رفيق استالين شود و...
امروز اما ديوار چنين باورهايى فرو ريخت، آرى ديوار برلين فرو ريخت و نمايان كرد آنچه را كه تا ديروز براى ما مقدّس بودند.
اين فروريزى ديوار، فروريزى ذهنى آنانى كه چنين ديوارى داشتند، را سبب شد و واقعيت تاريخى و اجتماعى بر همگان عيان شد و من وتو و ما ديديم، چه ها مى گذشت كه به من وتو و ما «بهشت زحمتكشان» لقب داده بودند. آيا فقط همين كافى نيست كه خودمان هم تكانى بخوريم و يك خانه تكانى ذهنى انجام دهيم يا مى خواهيم باز هم لجاجت و قهر كنيم و در آن دنياى كودكى بسرببريم؟
دنيا از حالت بچگى در آمده وجوان شده است، آيا بهتر نيست ما هم جوان شويم و آن جامه فرقه اى و تنگ را دور بريزيم و در اين دنياى جوان، شادابى و طراوت بچينيم و درس جوانى بخوانيم؟ مطمئن باش اولين درس جوانى و جوان شدن، خواندن و يا يادگرفتن تاريخ خودمان است و ملتّى كه تاريخ خود را نداند مجبور به تكرار آن است و اميدوارم كه ما ديگر چنين نباشيم كه تاريخ خودمان را تكرار كنيم. بلكه آنچه كه هستيم ره به جلو بگشائيم نه عقب.
براى يادگيرى تاريخ بهتر است كه از بدو پيدايش ايران و اينكه چگونه همين ايران فعلى بوجود آمده را شروع كنيم. ولى بدليل وقت كم لازم است كه هر ايرانى حداقل تاريخ خود را از مشروطيت به بعد، خوب مطالعه كند. در پس اين مطالعه است كه مى فهميم چقدر به ما ظلم شده و ظلم كردند و واقعيت هاى تاريخى را وارونه جلوه دادند. و اين كه من اين نوشته را با دوره دوران ساز رضاشاه شروع مى كنم به اين دليل است كه معتقد هستم، ايران نوين، يعنى ايران قرن بيستم را مديون تلاش خستگى نا پذيراين فرزند ايران دوست و وطن پرست مى دانم. براى بيدار كردن وجدان خفته و رطوبت كشيده در جهل و ذوب شده در ولايت «انترناسيوناليسم» كافى است اشاره كنم كه زنان ما در آن شرايط يعنى سال ۱۳۰۰ به بعد على رغم پوشش اجبارى در چادر و چاقچور فقط ساعاتى در روز اجازه داشتند بيرون بيايند و از تمامى حقوق اجتماعى، اقتصادى، سياسى و....محروم بودند و از ترس واپس گرايان قادر به هيچ كارى نبودند. موسيقى، اين وسيله نوازش روح انسانى، تا آن زمان، فقيهان آن را صداى شيطان مى ناميدند و هر كس به آن مى پرداخت و يا حتى آن را گوش ميداد، مرتكب گناهى كبيره مى شد. ولى مى بينيم در همين دوران، موسيقى فاخر و سرزنده دوره ساسانى با باربد و نكيسايش كه اين چنين خوار و ذليل شده بود، به همت علينقى خان وزيرى و حمايت رضاشاه و وزير معارفش على اصغر حكمت مبتكر طرح دانشگاه واولين رئيس آن، دوباره نسيم نوازش بخش خودش را در روح افسرده ايرانى دميد و از اين طريق پاى زنان را از پستوها واندرون ها بيرون كشيد و شور و حال و جلوه اى تازه به موسيقى در حال شگفتن بخشيدند كه در صدر فهرست اين زنان هنرمند مى توان قمرالملوك وزيرى را نام برد كه نه تنها براى همگان (مرد و زن) مى خواند بلكه بى حجاب ونقاب برروى صحنه ظاهر شد و براى نخستين بار در سال ۱۳۰۳ يعنى يازده سال پيش از كشف حجاب در تالار گراند هتل تهران در خيابان لاله زار بر روى صحنه رفت و در برابرزنان و مردان شگفت زده به آوازخوانى پرداخت.
حال ببينيم قمر در اين باره چه مى گويد «آن روزها هر كس بدون چادر بود، به كلانترى جلب مى شد، با اين همه وقتى به من پيشنهاد شد، بدون چادر در نمايش گراند هتل ظاهر شوم، قبول كردم و پيه كشته شدن را به تن خود ماليدم و روى صحنه رفتم. هيچ اتفاقى هم نيافتاد. حتى مورد استقبال هم قرار گرفتم».
همچنين در رابطه با موفقيت و استقبال عمومى و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرايان، چنين شرح مى دهد «رژيم مملكت تغييركرده و پس از يك بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسيده بود. حدس مى زنم فكر برداشتن حجاب از همان موقع پيش آمده بود...».
قرار است روى هر صفحه از تاريخ درنگ كنيم و جوانب اوضاع را مورد بررسى قرار دهيم. پس قدرى دراينجا درنگ مى كنيم. اولين سئوالى كه به ذهن هر خواننده بى طرف و بى غرض مى رسد اين است كه چه اتفاقى افتاده است؟ فردى مثل قمر كه تا ديروز اجازه نداشته، پا از خانه بيرون بگذارد و مى بايستى حتى در خانه توى چادر و چاقچور زندانى باشد، ولى در سال ۱۳۰۳ بى چادر و بى نقاب در جلوى زنان ومردان روى سن برنامه مى رود وبراى مردم مى خواند. مگر تا ديروز اين صداها شيطانى نبودند و هر كس كه به آن مى پرداخت يا مى شنيد گناه كبيره مرتكب نمى شد؟ پس چطور شد كه يك زن بدون چادر و نقاب به خود جرأت داد، در مقابل واپسگرايان و قداره بندان بايستد و هنرنمايى كند و راه را براى زنان ديگر مثل قمرالملوك ضرابى، پروانه، روح انگيز و... باز كند. اينجاست كه با نگاه به تاريخ اين معمّا حل مى شود. بر آمدن رضاشاه و حمايت او از زنان و موسيقى سبب ميشود كه اين زنان قوى دل شوند و هنرهاى نهفته ساليان وحتى قرن ها را در خود بيرون بريزند. و ديديم كه پس از آن چگونه شد و چه ستاره هائى در آسمان موسيقى ايران زمين درخشيدند كه من و تو وما در دوران خودمان به نيكى شاهدش بوديم. از طرف ديگراهميت اين موضوع و بر آمدن رضاشاه در اين است كه بخواهيم يك مقايسه بين دوران رضاشاه با اين دورانى كه در آن هستيم، انجام دهيم. آنوقت مى فهميم كه رضاشاه چه كار سترگى انجام داده است. آيا اين ننگ نيست كه امروز پس از ۸۳ سال از آن تاريخ، زنان ما دوباره توى چادر و چاقچورمى روند وصداى دل نشين و نوازش گر آنها در سينه مى ماند؟ پس چطور شد كه اينطور شد؟ آيا تخريب اين شخصّيت تاريخى كمك نكرده كه اين هيولاهاى ما قبل تاريخ بر جان ومال و ناموس و فرهنگ ما سوار شوند وتمامى دستاوردهاى اجتماعى- فرهنگى را به نابودى بكشانند؟ آيا فقط همين يك نمونه در مورد موسيقى و زنان كافى نيست، تكانى بخوريم وحايل جلوى چشمان مان را برداريم ونگاهى منصفانه به تاريخ كنيم؟ به كه بايد گفت در حالى كه در سال ۱۳۱۹ جنگ جهانى دوّم در اوج خود بود و آلمانيها تا قفقاز جلو آمده بودند و آمريكائى ها در حال ساختن بمب اتم و آزمايش آن بودند ما فرستنده راديوئى نداشتيم تا خبرهاى جنگ را به اطلاع مردم برسانيم واولين بار فرستنده راديوئى در سال ۱۳۱۹ تأسيس شد تا قمرها بتوانند صدايشان را به گوش مردم برسانند.
نكته ديگر در مورد كشف حجاب است كه در ۱۷ دى ماه ۱۳۱۴ بوسيله رضاشاه صورت گرفت و نيمى از جميعت ايران ديگر مجبور نبودند در چادر و چاقجور زندانى باشند. به نظر من اين عملكرد رضاشاه بر تارك تاريخ نوين كشور ما كه در جهت رفع ستم و آزادساختن زنها از پستوها و اندرون ها بود، چون الماس مى درخشد وتاريخ گواهى داد و مى دهد كه زنان ما نه اينكه به گذشته رجعت نكردند بلكه خودشان را حتى با شرايط جهانى منطبق كردند وجلوه هائى از زيبايى و مدرنيسم را با لباس هاى آراسته و با آرايشى متين و دل انگيز وارد جامعه كردند. پاى زنان درمجالس و ميهمانيها، تأتر و سينما و حتّى در سطح مقامات ادارى-سياسى باز شد. در حالى كه تا قبل از بر آمدن رضاشاه زنان اساسأ از هيچ حقوق اجتماعى برخوردار نبودند. حتى مردان هم با آن لباسهاى عهد قاجارى كه عمدتأ لباس هاى گل و گشاد، لباده، شلوار پهن و بند تنبان و كلاه نمدى بود، به مرور از تن آنها خارج كرد و كت و شلوار وكراوات امروزى را بر تن مردان جامعه ايران پوشاند. آيا مى شود به اين عملكرد ترّقى خواهانه وتجدّد طلبانه رضاشاه ايرادى وارد كرد؟ كافى است بدانيم كه اگر چنين شخصيتى در آن روزگار ظهور نمى كرد الان معلوم نبود سرنوشت ما چگونه مى بود؟ و شك نداشته باشيم كه اگر رضاخانى ظهور نمى كرد قرارداد ۱۹۲۱ بين انگليس و شوروى بسته نمى شد، تا طبق آن قرارداد، شوروى ملزم شود خاك ايران را ترك كند و انگليس از نقشه بلند پروازانه خود مبنى بر حفظ ايران به عنوان يك كلنى دست بردارد و مطمئن شود كه با آمدن رضاخان سردارسپه، سدّى كارساز در برابر توسعه طلبى حكومت بلشويكى در ايران ايجاد مى شود و اين قرارداد درست چهارروزبعد از كودتاى سوم اسفند ۱۲۹۹ كه برابر با ۲۶ فوريه ۱۹۲۱ است بوسيله مشاورالممالك فرستاده ويژه ايران به روسيه امضاء مى شود. و مى دانيم علم سياست، علم شناخت و فرصت ها است و هم چنين علم ممكنات. اگر سياستمدارو يا دولتمردى، در شرايط تاريخى و تعين كننده نتواند منافع ملى كشورش را در يك شرايط بسيار پيچيده تضادها كه در آن چند كشور دخيل هستند، تشخيص بدهد و شهامت واقتدار در جهت كسب منافع ملى و استقلال كشورش را نداشته باشد، آن سياستمدار و دولتمرد، مرگ تاريخى اش فرا رسيده و بايستى از گردونه تاريخ حذف شود و اينجاست كه رضاخان سردارسپه از اوضاع وشرايط ايجاد شده با ديويزيون قزاق خود در قزوين به سمت تهران حركت مى كند و تهران را تحت كنترل خود در مى آورد و اينجاست كه نقطه عطفى در زندگى سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و هنرى ايران ايجاد مى شود و از اين تاريخ است كه كشور ما ايران از قهقراى تاريخ به دنياى نوين بشريت پرتاب مى شود و حركتى نو آغاز مى گردد.
حال بيائيم، صورت مسئله را طورديگرطرح كنيم و در اين طرح از علم رياضيات كمك بگيريم. كه در آن فصلى است بنام احتمالات يا حساب احتمالات كه قوانين كوانتم بر همين علم احتمالات استوار است. والا در عالم منطق و خاصّيت ماده نمى شود ذرّه را در حركت خطى، دورانى و موجى ثابت فرض كرد بلكه نقش احتمال را در اين تئورى در نظر مى گيرند و با معادله شرويدينگر موقعيت ذرّه را در حركات نورى- كوانتمى حساب مى كنند.
حال با وام گرفتن از اين تئورى فرض مى كنيم در آن مقطع مورد بحث، رضاخان در معادله ما وجود نمى داشت و بخواهيم امروز با علم احتمالات آن موقعيت را تجزيه و تحليل كنيم. چه نتيجه اى مى توان از آن بدست آورد؟ و نيك مى دانيم بعد از انقلاب مشروطيت در سال ،۱۲۸۵ هر چند نطفه اش با ايده آل هاى ترّقى خواهانه بسته شده بود ولى در مسير حركتش به موانع گوناگون بر خورد كرد كه از توان سردمداران انقلاب خارج بود. و به همين جهت شيرازه مملكت دست خوش هرج و مرج شد و هر كس در هر گوشه اى بيرق جدايى بر افراشته بود و شعار مى دادند «منم منم بزبزها».
در همين دوران، كه اوج درگيرى محمد على شاه با مشروطه خواهان بود، قرارداد ۱۹۰۷ بين انگليس و روسيه بدون حضور و يا به بازى گرفتن ايران بسته شد و ايران به دو منطقه نفوذ تقسيم گرديد و از پس اين قرارداد بود كه روسيه به خود اجازه مى داد، براى حفظ محمد على شاه و سركوب انقلابيون مجلس شوراى مّلى را به توپ ببندد و انگليس هم در اين شرايط در فكر چپاول مناطق جنوب ايران بود و هيچ گونه اعتراضى به اين عمل روسيه انجام نداد. استبداد صغير حاكم مى شود، بعد از چندى محمد على شاه بوسيله مجاهدان تبريزو مشروطه خواهان گيلان و ايل بختيارى سقوط مى كند. احمدشاه ۱۲ ساله به تخت سلظنت مى نشيند و در همين اوضاع است كه جنگ جهانى اول بوقوع مى پيوندد (۱۹۱۴). ايران اعلام بى طرفى مى كند ولى كشور ايران بوسيله انگليس و روسيه اشغال مى شود، امپراتورى عثمانى متلاشى مى شود و نقشه جغرافياى منطقه تغيير مى كند و كشورهاى جديدالتأسيسى مثل سوريه، عراق، عربستان سعودى، اردن، اسرائيل (فلسطين)، كشورهاى عربى حوزه خليج فارس و همچنين لبنان و تركيه فعلى بوجود مى آيد. اينجا است كه پس از شكست امپراتورى اتريش- مجارستان و آلمان و عثمانى، به عنوان غنايم بين كشورهاى پيروز تقسيم مى شود.
فرانسه، سوريه ولبنان را دريافت مى كند، فلسطين كه شامل اسرائيل، اردن، عراق و نوار غزه مى شود به انگليس تعلق مى گيرد. قسطنطنيه يعنى همين استامبول فعلى، تنگه هاى بسفروداردانل هم كه در جنگ به روسيه قول داده شده بود، منطقه بى طرف اعلام شد و سراسر ايران هم به جز منطقه نفوذ روسيه، زير پوشش قدرت انگليس قرار گرفت و مجموعه اين تقسيمات بنام قرارداد ۱۹۱۵ در تاريخ ثبت شد و دست ايران را از سرزمين خود هر چه كوتاه تركرد. وهمين امر سبب شد كه در زمان وثوق الدوله قرارداد ۱۹۱۹ بسته شود كه تمامى ايران را تقديم انگليس مى كرد.
(ادامه دارد)