Nimrooz
Vol. 16, No. 827, March 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۷ - جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳
در باره عباس جوانمرد
بازيگر يك قصه دراز
عباس جوانمرد: تولد. ۱۳۰۸
> 1332: به پايان رساندن دوره هنرستان هنرپيشگى.
> 1334: به پايان رساندن دوره كارگردانى و بازيگرى دانشگاه تهران زيرنظر پروفسور ديويدسون.
> 1334: بنيان گذارى گروه هنر ملى با تنى چند از همفكران در خانه زنده ياد شاهين سركيسيان.
> 1336: قهرمانى شنا واترپلوى ايران و پذيرش سرپرستى تيم شناى ايران و سازماندهى و برگزارى اولين دوره مسابقات خارجى.
> 1337: تشكيل دوره هاى آموزش گويندگى و كارگردانى در تلويزيون ايران.
> 1338: ازدواج با نصرت پرتوى، بازيگر گروه هنرملى.
تحرير و اجراى نمايشنامه تلويزيونى ]كدام يك از دو[.
> 1339: پى ريزى سازمان تئاترهاى تلويزيونى در قالب شش گروه فعال با كمك و هميارى دوستان هنرمند.
> 1340: تجديد سازمان گروه هنر ملى و سرپرستى و رهبرى آن تا سال ۱۳۵۶.
> 1345: تأسيس كارگاه «خانه نمايش» به منظور فعاليت هاى تجربى گروه و نيز عضويت در شوراى تئاتر وزارت فرهنگ و هنر كه تا سال ۱۳۵۴ ادامه مى يابد.
> 1345: طرح ساخت فيلمى براساس نمايشنامه «پهلوان اكبر مى ميرد» نوشته بهرام بيضايى، با مشاركت فيلمبردار انگليسى آليور گمجى و پخش كارلو پونتى استوديو فيلم لندن كه به پايان نرسيد.
> 1346: برگزارى سه دوره كلاس هاى آموزشى در سالن فارابى و خانه نمايش. انتشار نمايشنامه «شهر طلايى» و اجراى آن.
> 1347: تأسيس گروه دوم هنر ملى
> 1351: تا اين سال ۲۸ نمايش صحنه اى و بيش از ۳۰ نمايش تلويزيونى را كارگردانى مى كند و از ميان اين اجراها شش نمايش براى اولين بار در فستيوال تئاتر ملل مارابرنارد، فستيوال تئاتر جهان سوم و جشنواره نمايش هاى ايرانى شركت مى كنند.
> 1352: ساخت سه فيلم يك ساعته به هم پيوسته با نام هاى «در اندوه تولدى ديگر»، «كنار آتش دوست» و «روزى خدا» براى تلويزيون كه هرگز از محاق توقيف خارج نشدند.
> 1355: سفر به لندن به منظور معالجه و مطالعه در زمينه عناصر همگون در تئاتر هماهنگ.
> 1361: سفر به اسپانيا جهت مطالعه بر فعاليت گروه هاى آماتور و نمايش هاى دوره گرد و دوره طلايى و مشابهات تئاتر ميانى اين دوره با تئاترهاى سنتى ايران.
> 1367: سفر به كانادا و تأسيس مركز مستقلى براى آموزش و توليد نمايش به نام نمايش خانه هنر [HONAR PLAY HOUSE] و انتشار «در تئاتر بايد هويت خود را در كجا جست وجو كنيم» در سايبان تورنتو.
> 1368: اجراى تجربى آنكه مى گويد آرى، آنكه مى گويد نه در سه بخش ]توسط هنرجويان نمايش خانه هنر[ در تورنتو.
> 1369: اجراى نمايش هاى غروب در ديارى غريب و قصه ماه پنهان در تورنتو. عضويت رسمى در مركز تئاتر استان انتاريو و تالنت بانك [Talent Bank] كانادا كه همچنان ادامه دارد.
> 1372: انتشار تكمله اى بر تعزيه در سايبان، تورنتو.
> 1377: اتمام كتاب تئاتر، هويت و نمايش ملى. در تورنتو زير چاپ.
> 80 و ۱۳۷۹: اتمام تاريخ گروه هنر ملى آماده براى چاپ.
> 1382: انتشار كتاب غبار منيت پدرخوانده نقدى بر پژوهش تئاترى مصطفى اسكويى.

مريم منصورى: حرف هاى بسيارى براى نگفتن دارد. در ميانه حرف هايش سكوت مى كند و پايى را كه روى پاى ديگر انداخته، تكان مى دهد و به روبرو خيره مى شود. به خاطر همين است كه وقتى سكوت را مزه مزه مى كنى و جمله قبلى را تكرار مى كنى، بى آنكه حرف را ادامه دهى، چيزى نمى پرسد؛ فقط لبخند مى زند. در خانه عباس جوانمرد، هنوز بساط كوچك هفت سين در زمينه فيروزه اى روميزى، كنارپنجره مانده است و پامچالهاى كوچك، در گلدان سفالى ايوانق€• اين چندماهى را كه در ايران مى گذراند، تنها زندگى مى كند. خيلى زود به دغدغه هاى حرفه اى اش مى رسد و مى گويد: «به گمان من، فعال امروز نمايشى در هر عرصه بايد شناسنامه گذشته اش را بداند. البته نه از طريق جعلنامه به اصطلاح «تاريخى» شعبده بازان هنرى كه هميشه اعمال و رفتار تقلب آميزشان مايه سرشكستگى اهل نمايش بوده است. بلكه از مجارى درست و علمى. گاه ديده ايم براثر حسادت، تقلب يا نا آگاهى و ندانم كارى، گذشته با ارزشى را مخدوش يا حذف كرده اند. هرفعال نمايشى، در هر جايى كه هست، به ويژه در جايگاهى كه با قلم و پژوهش سروكار دارد، مسؤوليت خطيرى به عهده دارد.
چرا كه اين نظرهاى مخدوش مى ماند و يحتمل مرجع مى شود و چه كند نسل آينده با اين هذيان ها و لاطائلاتى كه اين روزها به نام «تحقيق و خاطرات» به چاپ مى رسد؟ برذمه اهل قلم است كه اين اعمال را خرد و كوچك نپندارند و بدانند كه مردان بزرگ، اغلب از زخم هاى به ظاهر كوچك مرده اند و تاريخ تئاتر ايران نشان داده است كه بيش از هر كشور ديگرى دچار اين آفت ها بوده است. بزرگترهاى ما افرادى مثل ظهيرالدينى، شهرزاد، مقدم و اين اواخر نوشين در همين چرخه گرفتار شده اند. » اين همان نكته اى است كه در كتاب «غبار منيت پدرخوانده» كه نقد جامعى درباره پژوهش تئاترى مصطفى اسكويى است بارها به آن اشاره مى كند. همان چيزى كه بسيارى از هم نسلانش را به گوشه انزوا كشاند.
اما در مورد جوانمرد بهتر است بگوييم «كناره گيرى مى كند». چه سال ۵۴ كه در پس آن كناره گيرى، شروع دوباره سفرها و آموختن هايش بود و چه اين روزها كه در خلوتش مشغول ويرايش نهايى «تاريخ گروه هنر ملى» است. البته كتاب «تئاتر، هويت و نمايش ملى» اش هم زير چاپ است. خستگى ناپذير، هنوز كتابهاى روزگار ما را دنبال مى كند و اين كمال طلبى در تمام زندگى اش به چشم مى خورد. حتى در وسواسى كه براى هماهنگى فنجان و نعلبكى و پذيرايى تمام و كمال و بانزاكت رسم ايرانى دارد. رعايت اين ظرافت ها شايد با موى خاكسترى اش منافات داشته باشد، اما واقعيتى كه در اين خانه اتفاق مى افتد اين است كه جوانمرد اصلا كم حوصله نيست و حتى در اين فرصت محدود هم سعى مى كند جرقه ها و سؤالهايى در ذهن تو ايجاد كند، سؤالهايى كه تو را به فكر فرو مى برد. وى مى گويد: «خواندن، خواندن، خواندن، ديدن، ديدن، ديدن». خودش هم خوانده است، سخت و پيگير. او كتابخانه انباشته اى كه سه سوى ما را گرفته است، گواه همه اين خواندن ها است. از تاريخ تا ادبيات، از تئاتر تا فلسفه وق€• همه چيزى براى سيراب كردن جانى كه هنوز تشنه است. جانى كه در دروس خشك و به قول خودش جامد دانشكده حقوق آرام نگرفت. نه فقط آنجا، كه در هنرستان هنرپيشگى و سپس گذراندن دوره آموزشى پروفسور ديويدسن در دانشگاه هم كه فقط پنجره اى برايش بود، اينگونه بود. شايد به خاطر همين تجربه هاست كه اينقدر موقعيت آموزشى را سخت و غيرخلاق مى بيند، چيزى كه در جامعه ما كمتر به آن توجه شده است. «جاهايى مثل مراكز آموزشى، آدم هاى خاصى مى طلبند. آدم هائى برخوردار از آگاهى هاى تئوريك و مصالح عملى و داراى شعور تلفيق و آگاه به راز قريحه و الهام به شاگرد. هركسى نمى تواند تدريس كند. بايد خلاق باشد و بتواند بر طبق نيازها و مقتضيات هر فرد با او ارتباط برقرار كند. يك معلم خوب كسى است كه با بينش و بردبارى بتواند توانمندى هاى شاگردانش را شناسايى كند. » به خاطر رعايت همين ظرافت هاست كه در ذهن بچه هاى گروه تئاتر دانشكده سوره ماندگار شده است. مرد هفتاد و پنج ساله اى كه باوجود تنگ وقتى اين ايام، با اشتياق در راهروهاى سوره به سؤال هاى دانشجوهاپاسخ مى داد، بى خيال از دست رفتن ساعت استراحت و ناهار. بى خيال از خستگى! اين اشتياق براى آموزش درست نسل جوان، شايد از آنجا نشأت مى گيرد كه خودش در روزگار جوانى متوجه برنامه ريزى فرسوده، عقب مانده و غيرقابل استفاده هنرستان هنرپيشگى شده بود و هنوز دلسوز انتقال تجربه هايش به نسل مااست تا ما وقت مان را به دوباره تجربه كردن تجربه هاى گذشتگان از دست ندهيم و اين انتقال، پلى باشد براى عبور از زمان و رسيدن به فردا. اين هم نكته اى است كه كمتر مورد توجه مديران و برنامه ريزان آموزشى قرارگرفته است. در هنرستان هنرپيشگى هم تنها نكته قابل توجه، حضور بعضى از اساتيد بود كه به مدد آنها، كمبودهاى داخل را بيرون از آن فضا پيدا مى كردند. اساتيدى چون دكتر نامدار، گرمسيرى، جنتى عطايى، مهرتاش، معروفى و البته مرحوم «هايك گاراكاش» و جوانمرد از همه بيشتر خود را مديون او مى داند كه خودش نمونه انضباط و روح حرفه اى تئاتر بود. جوانمرد معتقد است، انضباط و عشق صادقانه به تئاتر را از وى آموخته است. و در كنار اينها، هم دوره اى هائى مثل جعفروالى، رضابديعى، پرويز بهرام، هوشنگ لطيف پور، هوشنگ ملكى و ق€• كه جوانمرد راز موفقيت اين گروه از فارغ التحصيلان هنرستان هنرپيشگى را در جويندگى و يابندگى خودشان مى داند.
«در همان زمان هم مطالبى تحت عنوان تاريخ تئاتر گفته مى شد. مثل الآن! شما مكرر مى بينيد كه همچنان، تئاتر از يونان شروع و به رم ختم مى شود و هر استادى هم براى خودش قله اى دارد. يكى قله اش ايبسن است و ديگرى برنارد شاو و متجددترينشان، پيتربروك و گروتفسكى. اما از آنچه در زيرگوششان مى گذرد از تئاتر مملكت خودمان اطلاعى ندارند چه رسد به شرق و شرق دور كه مادر تمدن هاى دنيا است. اين به نظر من زشت ترين اپيدمى است كه شايد به نوعى استعمار، آن را به كشورهاى شرق ارزانى داشته است. اين ها هويت خودشان را فراموش كرده و ايده آل هايشان را در غرب جست وجو مى كنند. مى خواهند تعزيه را از طريق برشت بشناسند. حيرت آور است!» سكوت مى كند و بعد از چند لحظه: «به گمان من استعمار، هميشه با دو طرح عمل موازى، يورش مى آورد. يكى يورش قهرآميز كوتاه مدت و دوم يورش فرهنگى بلندمدت كه جوهر اصلى سلطه استعمارى، بيشتر در دومى نهفته است. در اين يورش با بى اعتبار كردن ارزش هاى ملى و سنتى ات، آرام آرام تو را بى هويت مى كنند و بعد، بنجل ترين نوع فرهنگ و هنر را چون آوارى برسرت مى ريزند و «خفه كشت» مى كنند. به برنامه هاى سينمايى و تلويزيونى حتى در حال حاضر نگاه كنيد. صبح، هفت تيرها از غلاف بيرون مى آيد و تا نيمه شب روز بعد چشم و قلب و استخوان مى تركانند و دائم خون و نعره است كه فوران مى زند و اگر درنگى در سلاخى پيدا مى شود، نه براى كودك معصوم تو، كه براى قيچى و سانسور است. » اين حرف ها را عباس جوانمرد از بنيانگذاران تئاتر ملى ايران مى زند و در مقابل سكوت، باز ادامه مى دهد كه معتقد است: «سكوت خالى نيست و تو حتى در سكوت هم سرشار از گفتنى هستى و جريانى از تفكر و احساس را در خودت مرور مى كنى. » و ادامه مى دهد: «شگفت آورتر اين است كه اين روزها مقلدان جهل و جنون خودى، دارند گوى سبقت را از طراران وحشت و خون غرب مى ربايند. و اين طور است كه به علت تكرار كار زشت، به مرور قباحت از بين رفته شده است «قاعده». در عرصه اين اعمال زشت و شنيع، عاملان اين رقابت بسيار «شريفانه» قهرا آمرند و يكه تاز! اين دردآور نيست؟!»
در صندلى به آرامى جابه جا مى شود، دستى ميان خاكسترى موها مى برد و سكوت جارى است. از گذشته مى گويد، در جوانى اش آرامش آب بود و تمرين هاى شنا در ساعت شش هر عصر و داستان مردى كه زودتر از همه تن از آب مى شست و با عجله غيب مى شد ق€• طبيعى است اين عجله و اشتياق و گام هائى كه دور مى شد از نگاه دقيق و حساس جوانمرد دور نمى ماند. اين مرد، صادق شباويز، از شاگردان و بازيگران نوشين بود و گفته هايش از تئاتر براى جوانمرد جذاب بود. اين گونه است كه از استخر به تئاتر فردوسى مى رود و عضو مستمع آزاد كلاس هاى مرحوم نوشين مى شود.
اما همچنان ورزشكار مى ماند، حتى چندى سرپرستى تيم شنا را هم به عهده مى گيرد كه رؤياهاى شيرين قهرمانى و مسابقات شنا و واترپلو حاصل آن است و البته شم مديريت وارگانيزاتور بودن جوانمرد را نبايد از نظر دور داشت. لابد همسايگان او در ساختمان محل سكونت اش هم مديريت و دقت نظر كارگردانى جوانمرد را در اداره بيش از هشتاد هنرمند صاحبنام شنيده اند كه به اصرار، او را عضو هيأت مديره ساختمانش كرده اند! اينجا هم با نگاهى عقلانى به همه چيز مى نگرد و اصرار دارد كه مخارج ساختمان بايد براساس اولويت ها انجام شود و تأكيد مى كند: «تشخيص اولويت ها بايد براساس نياز متعارف و تأمين آن برپايه حداقل درآمدها باشد، نه حداكثر اعيانيت. »
نگاه پرسشگرم را كه مى بيند، مى گويد: «هيچ كدام از اينها از تئاتر جدا نيست. » شكسپير شاعر و درام نويس بزرگ انگليسى در اثر معروف خودش به نام «آنطور كه شما بخواهيد» جهان هستى را يك تئاتر بزرگ و انسان ها را بازى گران آن مى داند عينا همين تعبير را شاعر بزرگ ما عطار در اشترنامه در مورد دنيا و مردم دنيا دارد براى اطلاع بيشتر شما بايد بگويم:




نمايشنامه «تئاتر بزرگ جهان» اثر جاودانه كالدرون دلابارلا هم در باره همين بازى گرى ما آدميان و مهارت استادازل گفت وگو مى كند و حتى اين عكس هائى كه شما اينجا در اين اتاق از نمايش «غروب در درياى غريب» و «قصه ماه پنهان» مى بينيد. چيزى جز اين نيست كه ما همه بازيگريم بازيگران يك قصه دراز، قصه بى انجام؛ بى آغاز كه گاه بازى خود مان را براى تماشاى بازى ديگران كنار مى گذاريم و گاه نيز براى معنى دادن به زندگى كوتاه و محتوم خود به سوى سرنوشت آفرين خويش باز مى گرديم و حقيقتى را كه به بهاى زندگى مان تمام مى شود در گوش او فرياد مى زنيم. مثل «غروب در ديارى غريب با اين حال در اين عرصه لايتناهى هم چنان
ما لعتبكانيم و فلك لعبت باز
از روى حقيقتى نه از روى مجاز
بازيچه همى كنيم بر نطع وجود
افتيم به صندوق عدم يك يك باز

در اين بازى كوتاه و ناچيز هستى در اين چرخه بى پايان كائنات كه آخرين خورشيد مكشوفه اش ميليارد ها سال نورى با كهكشان ما فاصله دارد چه بلاهت مشنگانه اى مى خواهد كه تو از من منيت و مايملك چند رقازى ات لاف بزنى و با شعور ندارى و جعل و تزويرت پز بدهى. هيچ چيزبدتر از جهل نيست جعل به خود و جهل به دنيا، جهل به پول و مكنت جهل به اخلاق جهل به زيبايى و توازن كه مادر همه هستى و شعور آدمى است. كسى كه تراز و توازن و شكل شكيل نمى داند و نمى فهمد، هيچ چيز نمى فهمد درك زيبايى و توازن يعنى ادراك حق و عدالت! مى بينى چه پيوستگى عجيبى دارد اين دنيا؟! چرا نبايد گوش اين پيربچه هاى ننز و كم مايه و پر مدعا را گرفت و جهل و تقلبشان را يادآور شد؟
من هيچ وقت در اين قبيل موارد امساك نكرده ام خسته هم نمى شوم اين خود تئاتر و خود زندگى است و حال جوانمرد را با شورى مضاعف در جوانى مى بينيم كه براى بى قرارى ها و جست وجوهايش محملى يافته است. اما نه تئاتر آن روزگار كه به قول خودش، آداپتاسيون هاى بسيار بى رمقى از نمايشنامه هاى خارجى بود. آن هم در حد تقليد هاى نادرست و غير خلاق تئاترى و خارج از مدار هميشگى تكرارها و دور زدنها! تئاترى كه براى جامعه خفقان زده بعد ا ز ۲۸ مرداد پنجره اى گشوده باشد به فضاى آزاد. فضايى باز و چشم اندازى وسيع. در حد آرمانهاى جوانانه شان كه هنوز نشانه هائى از آن مانده است، حتى در انتخاب اين خانه با پنجره هائى روبه آسمان!
و خانه! چه مفهوم عجيبى در اتفاق هاى تئاترى اين مملكت است. در خانه عباس جوانمرد، نه اين آپارتمان انتهاى پاسداران، بلكه خانه جوانى اش در تهران نو در حوالى تهران پارس بود كه بيژن مفيد شروع به نوشتن شهر قصه كرد. وقتى ليلى گلستان كه آن موقع مسؤول برنامه كودك تلويزيون بود به نصرت پرتوى شاگر د قديم و همسر و همكار جوانمرد پيشنهاد ساخت يك برنامه براى كودكان را داد و بيژن گفت: «نصرت قبول كن! من برايت مى نويسم!» و نوشت به گونه اى كه ديگر كودكانه نبود.
به جز اين، جمع اوليه گروه هنر ملى هم درخانه مرحوم سركيسيان شكل گرفت. در همان دوران هنرستان، متوجه شاهين سركيسيان مى شود و جريانى از خود آموزى كه در خانه وى با حضور افرادى چون بيژن مفيد، على نصيريان، اسماعيل داورفر، سودابه گنجه اى، خجسته كيا، فهيمه راستكار، لطيف پور، ملكى، جمشيدلايق و. . . شكل گرفت. سركيسيان با دو سه زبان آشنا بود و از طريق وى آگاهى از اتفاقات تئاترى خارج از كشور و جريان تئاتر آوانگارد ميسر مى شد. البته بيژن مفيد هم انگليسى مى دانست و شروع به ترجمه مطالبى از تئاتر روز غرب كرد. تمرين چند متن خارجى حاصل همين دوران است كه از آن جمله مى توان به «سود» ژولين گرين «همه پسران من» آرتورميلر، مارگريت «آرمان سالاكرو» و. . . اشاره كرد.
هميشه ابتدا شوق و شور فراوان براى تحليل متن و تمرين ها بود و سپس قضاوت عملكرد خود و حاصل كار!
«وجدان حرفه اى در ماقوى بود و مى خواستيم ببينيم چقدر پيشرفت كرده ايم. آن هم بانظرگاه مشكل پسندى كه ما داشتيم. چون هنگامى كه انسان به فهم مى رسد، ديگر نمى تواند خودش را به نفهمى بزند و كار حاصل از مدت ها تمرين، پاسخگوى نياز مانبود. »
جلسه اى شكننده و طاقت فرسا و محاكمه اى دقيق. جوانمرد مى گويد: «تفصيل درست اين قضايا را به اميد اين كه ديگر تصاحب نشود و در تاريخ گروه هنر ملى به زودى خواهيد خواند». او از تأثير انتقاد يك مخاطب آگاه غير تئاترى ياد مى كند كه گفته بود «شما كه مردم و جامعه خودتان را درست نمى شناسيد، چرا اين متن ها را كار مى كنيد؟»
تمام گروه شوكه مى شوند و مرحوم سركيسيان به عنوان سرپرست گروه هم ناراحت مى شود. اعضاى جوان مثل جوانمرد بيشتر به فكر فرو مى روند.
فكرى در ميان بود به مدت ده پانزده روز! در اين مدت چه گذشت بر عباس جوانمرد و چه حالى داشت كه اينطور تصميم به تغيير و شروعى ديگر گونه گرفت! شروعى از آن دست، كه تمام سابقه ذهنى پيش از آن محدود مى شد به سه تابلو از فردوسى، كار مرحوم نوشين كه فكر مى كرد، ديگر وقت آن رسيده است كه مردم ما تئاتر خودشان را داشته باشند. تئاترى كه از غم ها و بغرنجى هاى زندگى خودشان بگويد. ديگر نوشين نبود كه نطفه تفكر «گروه هنرملى» در همين سكوت ده، پانزده روزه شكل گرفت. شروع دوباره، با داستان هاى صادق هدايت بود. نمونه ادبيات داستانى خوش ساخت ايران در آن روزگار. «محلل» يا «درد دل آميرزا يدالله» و «مرده خورها» قطعا به همان طراوت و تازگى كه جوانمرد كارگردان، بازيگر و نويسنده، حس مى كرده، بوده است. دكتر خانلرى بعد از ديدن تمرين «درد دل آميرزا يدالله» آنقدر تحت تأثير قرار گرفت كه اين گروه جوان را براى اجرا به باشگاه دانشگاه تهران دعوت كرد.
شاهين سركيسيان، خانلرى را به ديدن كار دعوت كرده بود و دكتر خانلرى مى خواست سالگرد تولد صادق هدايت را در دانشگاه تهران جشن بگيرد. بعد از ديدن تمرين «درد دل آميرزا يدالله» ديگر تمام برنامه هاى قبلى به هم خورد. فقط خانلرى سخنرانى كوتاهى كرد و. . .
«ما هم به سلامتى شما كاسه، كوزه مان را زديم زير بغل مان و رفتيم. پول هم نداشتيم. يك مقدار از راه را با تاكسى و بقيه را پياده رفتيم. اما دوست دارم نسل شما بدانند كه ما در آن روزگار چطور تمرين مى كرديم. براى يك پيس سى وپنج دقيقه اى، شش ماه تمرين مى كرديم. شش ماه كار مداوم!» براى همين است كه اجراى اين كار نقطه عطفى در پايه گذارى يك تئاتر دقيق ملى است. اصلا براى اولين بار زبان روز مره تئاتر جدى در اينكار پيدا شد. پيش از آن زبان صحنه جدى، نوعى زبان كتابت و چكشى حرف زدن فارسى بود. مگر در نمايش كمدى كه آن هم راهش از مجراى تخت حوضى مى گذشت. پس از آن نصيريان «افعى طلايى» را نوشت و كارگردانى كرد. به اين ترتيب اولين برنامه گروه هنر ملى با سه تك پرده اى «محلل»، «مرده خورها» و «افعى طلايى» در تالار فارابى هنرهاى زيباى كشور به روى صحنه رفت. تصوير كار هاى پس از آن، به ديوارخانه جوانمرد آويخته شده است. عكس هائى سياه و سفيد و سفر در طول زمان. . . صحنه اى از نمايش «سگى در خرمن جا» نوشته نصرت الله نويدى و كارگردانى عباس جوانمرد. نسل ما كه نه! اما آنها كه ديده اند، مى گويند على نصيريان و آذرفخر، يكى از بهترين بازى هايشان را در اينكار داشته اند. متن رئاليستى نويدى، نويسنده شهرستانى آن دوران كه هيچ وقت قرار ماندن در تهران را نداشت و جوانمرد، تفسيرى ديگر گونه از رئاليزم و نظام باورپذيرى اثر ارائه داد. نويدى را در دوران اجراى «سگى در خرمن جا» در سنگلج هم كمتر مى ديدند. اما چشم هاى جست وجو گر جوانمرد او را ديد.
پيش تر از آن اجراى «پهلوان اكبر مى ميرد» بود كه جوانمرد را اكثرا با بازى و كارگردانى حماسى آن مى شناسند. پوستر سياه و سفيد «غروب در درياى غريب» و «قصه ماه پنهان» و زنى كه عروسك وار گوشه تصوير خم شده است و دلى يا سيبى قرمز كه با نخى در ميان اين تاريكى آويخته شده است. اين پوستر يادگار اجراى اين آثار در كاناداست سال هاپيش، شايد چهل سال قبل اين دو نمايشنامه از بهرام بيضايى. اولين كارهايى است كه از بيضايى جوان در تهران اجرا مى شود.
«غروب در ديارى غريب» پيشتر در كانال سه تلويزيون هم اجرا شده بود و بسيار مورد استقبال مردم واقع شد. يكى از جذابيت هايش، شايد اين بود كه بازيگران در هيأت عروسك هائى آويخته از ريسمان عروسك گردان بر صحنه ظاهر مى شدند و كار وقتى سخت تر مى شد كه اگر بدانيم آن زمان هنوز ضبط و اديت رايج نبوده و برنامه ها براى بازيگران، دوربين چى ها و كارگردان، زنده و خلق الساعه بوده است. انسان هاى با حركات و بيانى هماهنگ و مقطع عروسكى و در اين عكس ها، عباس جوانمرد و نصرت پرتوى در هيأت عروسك هائى با موهايى از كلاف بافتنى و ريسمان هائى آويخته به دست و پاديده مى شوند. همچون عروسك هائى در بند، تحت سلطه و اراده عروسك گردان!
بيضايى تازه به اداره تئاتر آمده بود. پيش از اين كارمند اداره ثبت بود، همانطور كه پدرش. اما به سختى خودش را به اداره تئاتر انتقال داد. او اهل نوشتار بود و استعداد و امكانات نوشتارى اش، مصالح آماده اى براى تجربه هاى نوين كارگردانى جوانمرد بود. دوره عبور از رئاليسم و رسيدن به مبانى تئاترى براى تئاتر و آشنايى با گوردن كريگ.
بعد از اين است كه «گروه هنر ملى» براى بار دوم با سه نمايش «غروب در ديارى غريب»، «قصه ماه پنهان» نوشته بهرام بيضايى و «آلونك» به نويسندگى كورس سلحشور و كارگردانى عباس جوانمرد، براى بار دوم در فستيوال بين المللى تئاتر سارا برنارد، در فرانسه شركت مى كند. بار اول به خاطر نمايش «بلبل سرگشته» به اين فستيوال دعوت شده بودند. «بلبل سرگشته» را على نصيريان براى شركت در مسابقه نمايشنامه نويسى نوشت. مسابقه اى كه حسن شيروانى در مجله نمايش اداره هنرهاى زيبابرگزار كرد. اما در اجراى اين نمايش و تمرين هايش مرارتهاى بسيار را تحمل كردند. «به علت نابخردى هائى كه در مجموع راه و رسم غلط تئاترى ها وجود دارد، هر وقت يك چيزى نشو و نما پيدا مى كند و روبه تعالى مى رود، انواع و اقسام گربه رقصانى و كارشكنى ها از يك طرف و حسادت ها و دلگى هاى حرفه اى از طرف ديگر شروع مى شود. براى تمرين هاى اين كار، براى اجرا در پاريس، ما را از تنها سالنى كه به هزار زحمت در اداره تئاتر فراهم شده بود، محروم كردند. نمى توانيد بفهميد كه ما چه حسى داشتيم از اينكه به عنوان اولين گروه ايرانى در يك فستيوال جهانى تئاتر شركت مى كرديم. جوان بوديم. با همان اشتياق و دستپاچگى هاى خاص آن دوران!»
راست مى گويد كه درست در اوج كارشان با اين مزاحمت ها مواجه مى شوند. اگر به دقت نگاه كنى، كمال شهرزاد و كرمانشاهى هم درست در هنگام شكوفايى نوشين با اين مشكلات مواجه مى شوند و درست موقع شكوفايى نوتيسن است كه محاكمه اش مى كنند. «كمتر از يك ماه به اجرا در فستيوال مانده بود و هيچ چيز حاضر نبود. تمرين هاى پيوسته و وسايلى كه بايد بكوب حاضر و آماده مى شد. سالن كوچك تمرين را به بهانه «خراب شدن صندلى ها» از ما مى گيرند. انگار قرار بود «روى صندلى ها» تمرين كنيم. با زحمت جاى ديگرى پيدا كرديم، اما همان شب اول ميان تمرين، چراغ ها خاموش شد و شب هاى ديگر هم. و آن تدنى ها و دون همتى ها و كوه «كومپلو» و حرص و ولع و خفقانى كه بود و گريز من كه نفسى بكشم براى زنده ماندن!» همه اينها به خاطر جهالت است. اما تئاتر براى مردم هم، پديده مهجورى بود. » با همين نگاه است كه در هنگام تأسيس تلويزيون ملى ايران، ضمن تشكيل كلاس هاى گويندگى و كارگردانى براى فعالان تلويزيون، از اين رسانه براى آشنايى عموم مردم با پديده اى به نام تئاتر استفاده كرد و طرح اجرا و پخش هفته اى يك نمايش يك ساعته از تلويزيون را به اداره هنرهاى زيبا داد. طبق معمول، مسؤولين فكر مى كردند امكان پذير نيست. ولى با اصرار جوانمرد، بودجه بخور و نميرى براى هر برنامه درنظر گرفته شد. براى تمام هزينه هاى يك برنامه، مشتمل بر مخارج دكور، لباس و دستمزد نويسنده، كارگردان و بازيگران، بودجه سه هزار تومانى تصويب شد كه بعدها تا پنج هزار تومان هم رسيد. به اين ترتيب شش گروه زيرنظر عباس جوانمرد تشكيل شد و افرادى چون والى، نصيريان، انتظامى، خسروى، ديلمقانى و. . . سرپرستى گروه ها را به عهده گرفتند و اين برنامه ها با استقبال مواجه شد. آنقدر كه شب هاى چهارشنبه، خيابان ها خلوت مى شد و بسيارى به خانه هايشان مى رفتند تا تئاترهاى تلويزيونى را از دست ندهند.
اما يكى از بهترين برنامه هاى گروه، پيس «تقلا» به نويسندگى نصرت پرتوى بود كه سه بار در تلويزيون تكرار شد و پس از آن هم به نمايش صحنه اى تبديل شد. تقلا به مدت بيست شب در «جامعه باربد» به روى صحنه رفت و پس از آن بنابه دعوت تئاتر سپاهان همين برنامه به مدت يك هفته در تئاتر سپاهان در اصفهان اجرا شد. البته پيش از آن برنامه اول گروه هنر ملى كه شامل سه تك پرده اى بود به دعوت دكتر والا مدير تئاترهاى نصر و تهران به مدت ۲۰ شب در تئاتر نصر به روى صحنه رفته بود كه اين خود اولين تجربه گروه در لاله زار و رويارويى با تماشاگر عادى بود و اولين گام به سوى حرفه اى شدن.
گروه هنر ملى كه با سفر به اروپا و شركت در فستيوال تئاتر ملل به عللى كه منشاء تجربه هاى بعدى است از هم پاشيده شد، اما با طرح و اجراى برنامه هاى تلويزيونى كانال ۳ توسط جوانمرد و ايجاد شش گروه نمايشى كه گروه هنر ملى در قالب يكى از اين گروه هاست؛ دوباره شكل مى گيرد و هم زمان با اجراى نمايش «تقلا» در صحنه، جوانمرد تمرين نمايش «آلونك» نوشته كورس سلحشور را آغاز مى كند و اينها همه ذوق بازگشت جدى به صحنه را براى گروه هنر ملى زنده مى كند. اما سال ۵۴ سال بدى است، جوانمرد با گسترش حزب فراگير «رستاخيز» با اعتراض به سياست اجرايى تئاتر از شوراى تئاتر كناره گيرى مى كند و خانه نشين مى شود و اين تازه شروع دوره جديدى از جست وجوهاى جوانمرد است كه نمى تواند هنگام گرفتن حقوق ناچيز تئاتر دفترى پهلوى آن ببيند براى عضويت در حزب رستاخيز در پى همين نپذيرفتن است كه با هزينه شخصى براى معالجه و تحقيق به لندن مى رود و به مدت دو سال به مطالعه تئاتر هماهنگ، عناصر همگون در نمايش و تئاتر معاصر انگليس مى پردازد و سپس شش سال را در اسپانيا و به مطالعه درباره نمايش هاى دوره گرد و دوره طلايى تئاتر اسپانيا و مشابهات آن با تئاتر ايرانى مى پردازد و بعد به كانادا كوچ مى كند. هنوز هم نيمى از سال را آنجاست و نيمى ديگر را ايران.
تنها زندگى مى كند، در اين خانه! نوه دوساله اش آنوشا كه جوانمرد را عباس مى نامد از كانادا برايش زنگ مى زند و جوانمرد با شوق به عكس هاى دخترك كوچك نگاه مى كند و مى گويد: «قشنگ نيست؟ آدم از ديدنش شاداب مى شود. بايد به زندگى معنى داد بى معنى زندگى كردن يعنى مرگ» و مى خندد. در كانادا هم با حضور عده اى از فارغ التحصيلان سينما و تئاتر، يك كلاس آموزش تئاتر براى ايرانى هاى آنجا تشكيل داد. اين كلاس ها نزديك به يك سال به طول انجاميد و در تمام شاخه هاى موردنياز يك مركز تئاترى از جمله كارگردانى، بازيگرى، طراحى دكور، مدير تهيه، منتقد، مديريت فنى و. . . افرادى آموزش داده شدند.
اين روند ادامه پيدا مى كند تا حالا كه به قول خودش در رفت و آمد بين ايران و كانادا است و با هر بار آمدنش دوباره موسيقى بسم اله خان و آوازهاى بيژن مفيد در اين خانه مى پيچد و جوانمرد هم، حتما سرش را تكان مى دهد و مى گويد: «زيباست! نه؟! اگر زيبايى در دنيا نبود، آدميزاد چه مى كرد با اين دنياى جهنمى؟!»

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •