فصل هفتم
هنگامى كه مينا و مونا به خانه بازگشتند فريدون را همراه كاوه در حال نوشيدن چاى ديدند. فريدون بر گونه هاى خواهر بوسه نواخت و جوياى حالش شد، سپس مونا را در آغوش كشيد و هنگامى كه صورت او را بوسيد زلالى اشك در چشمش ديده مى شد اما با زدن ماسكى بر چهره غم خود را پنهان ساخت و وانمود كرد كه خوشحال است و غمى به دل ندارد. كاوه رو به مينا كرد و گفت:
-با مرسده تماس گرفتم، او امشب مطب را زودتر تعطيل مى كند و مى آيد. اگر كارى در آشپزخانه دارى انجام بده كه وقتى مرسده رسيد ديگر نخواهى بلند شوى و به غذا سر بزنى. حالا كه فريدون هم اينجاست بايد بنشينيم و راه چاره اى پيدا كنيم.
مينا خواست از نتيجه مذاكره آن دو باخبر شود اما چنين مى نمود كه آن دو ترجيح مى دهند خود مرسده هم حضور داشته باشد و گفتگوها يكبار بيان شود. مينا از قيافه متفكر آن دو دريافت كه نتيجه مذاكرات آنها با سامان چندان رضايت بخش نبوده است، بنابراين بى حوصله براى تهيه شام روانه آشپزخانه شد. وقتى از كار فارغ شد و كنار برادر نشست آهسته پرسيد:
-هنوز هم خشمگين و عصبانى است؟
فريدون چين بر پيشانى افكند و گفت:
-خشمش بى مورد است، بچه ها خواسته نامعقولى ندارند كه او خشمگين شود. خشم او از ترس است، ترس از دست دادن قدرت، او تصور مى كند دادن آزادى يعنى از قدرت خود كاستن و به جاى فرمانده بودن فرمانبر شدن است. از دلايلى كه آورد به خوبى آشكار بود كه حرف هاى پدرش را دارد براى ما ديكته مى كند و حرف هاى خودش نيست، چون يكسرى از دلايلى كه مى آورد به دنبال حرف هاى ديگر كه شخصى بود و از جانب خودش مى گفت نفى مى شد و هنگامى كه من يا كاوه به همان سخن استناد مى كرديم لحظه اى درنگ مى كرد وباز برمى گشت به حرف اولش. ما هر دو به اين نتيجه رسيديم كه او تحت فشار است و چون همه ما سامان را مى شناسيم و شايد او را بهتر از خودش بشناسيم مى دانيم كه او هميشه از جانب پدر حمايت شده و جيره خوار او بوده است و حالا نمى خواهد اين پايگاه را از دست بدهد و به تعبير او نمى خواهد نمك نشناسى كند و رودرروى پدرش بايستد.
مينا گفت:
-آقاى اديبى بزرگ فاميل است و احترامش بر همه ما واجب، اما او هم بايد به نوبه خودش به ايده و نظر ديگران و يا لااقل به رأى نزديكانش احترام بگذارد و سرسختى نكند. سامان مى تواند محترمانه به پدرش بگويد كه بچه ها استقلال فكر دارند و آنها هستند كه براى سرنوشت خودشان تصميم مى گيرند. همين يك جمله ساده مى تواند به جار و جنجال پايان دهد.
فريدون گفت:
-اين را من و تو و كاوه قبول داريم اما سامان اگر هم قبول داشته باشد نمى خواهد عنوان كند مبادا كه بچه ها اين را به حساب پيروزى خود بگذارند و ديگر از او فرمان نبرند. من حتى پيشنهاد كردم كه يك توافق پنهانى انجام بگيرد و بدون آن كه صراحتاً به بچه ها گفته شود حق با شما بوده اين غائله را پايان بدهيم، در ظاهر مخالف بود اما گمان مى كنم كه باطناً از اين پيشنهاد ناراضى نبود.
كاوه گفت:
-من با اين كار چندان موافق نيستم و مى دانم كه پنهان كارى ممكن است چند صباحى مفيد باشد و باز هم به گونه اى ديگر جر و بحث ادامه پيدا كند. به عقيده من بهتر است يك جلسه ديگر ترتيب بدهيم و رودررو، نه مخفيانه عمل كنيم و در جلسه حدود هر يك را مشخص كنيم.
فريدون خنديد و گفت:
-من از همين حالا مى گويم كه آقاى اديبى بزرگ شركت نخواهد كرد و از موضوع خود پائين نخواهد آمد.
مينا گفت:
-من فكرى به سرم رسيده، شايد بد نباشد. من فكر كردم كه خوب است از آقاى عارفى دوست نزديك آقاى اديبى كمك بگيريم. آن دو بهم خيلى نزديكند و بارها آقاى اديبى، آقاى عارفى را برادر خود خوانده. شايد حرف دوستش را بپذيرد و از دخالت كردن در امور بچه ها دست بردارد و بگذارد كه آنها كارشان را بكنند.
فريدون گفت:
-اين هم راه حلى است اما متأسفانه من با عارفى صميميتى ندارم.
كاوه گفت:
-خود مرسده بايد با عارفى صحبت كند و مشكلش را بگويد، اما پيش بينى مى كنم كه از اين كار هم نتيجه اى حاصل نمى شود. چون در يكى دو جلسه اى كه من او را ديدم و شناختم فهميدم كه آدمى است كه مرگ را براى همسايه مى خواهد و در بحبوحه جنگ از ترس اين كه خانواده اش آسيب نبينند زن و پسرش را روانه خارج كرد و خودش ماند تا دخل ها را جمع كند و براى آنها بفرستد.
مينا گفت:
-جاى شكر دارد كه اقلاً خانواده اش را دوست دارد و حاضر نيست آنها آسيب ببينند. اى كاش اديبى هم به قدر او خانواده اش را دوست داشت.
كاوه به تمسخر گفت:
-آيا ديگران فرزندان خود را دوست ندارند؟
مينا سر تكان داد و گفت:
-منظورم اديبى است، اى كاش از عارفى ياد مى گرفت و حالا كه پسر و نوه ها را به خارج نفرستاده دست كم اينجا آزارشان نمى داد.
با صداى كليد و باز شدن در خانه يكباره هياهوئى به وجود آمد و همه پسرها با هم وارد شدند در حالى كه مى خنديدند و گوئى غمى به دل ندارند. حضور صالح در ميان پسرها مينا را متعجب كرد و پرسيد:
-صالح تو كجا بودى؟
صالح به احد اشاره كرد و گفت:
-رفتم دائى احد را ببينم كه با سهراب و سيامك خان روبرو شدم و ساعتى با هم بوديم، بعد آنها خواستند بيايند اينجا كه مرا هم با خود آوردند.
مينا گفت:
-همگى خوش آمديد.
پسرها پيرامون فريدون و كاوه را گرفتند و مينا و مونا براى پذيرائى از آنها روانه آشپزخانه شدند. مونا گفت:
-خاله جان اگر اشتباه فكر نكرده باشم آمدن آنها با هم بدون دليل نمى تواند باشد. مامان هنوز از مطب برنگشته اما آقا احد خانه رفته و با پسرها آمده.
مينا گفت:
-حق با توست، اگر اوضاع همينطور پيش برود كم كم به بيكاران اضافه مى شود و فريدون و احد هم خانه نشين مى شوند.
مونا گفت:
-خوب است به مامان تلفن كنم كه او هم زود بيايد؟
مينا به ساعت ديوارى نگاه كرد و گفت:
-حسم به من مى گويد كه او توى راه است و به زودى مى رسد.
مونا ليوان هاى شربت را به مهمانان تعارف كرد و آنها هنوز نوشيدنى شان را ننوشيده بودند كه مرسده هم از راه رسيد و با ديدن آن جمع سايه غم از چهره اش رخت بربست. با پيوستن مرسده به اين جمع گوئى همه منتظر نشستن او بودند موضوع صحبت تغيير كرد و سهراب رو به مادر كرد و پرسيد:
-مادر شما فكرتان را كرديد؟ مى خواهيد چكاركنيد؟
مرسده به جاى پاسخ به فريدون و كاوه نگاه كرد و فريدون به جاى خواهر گفت:
-بد نيست تو و سيامك از آخرين گفتگوئى كه من و قدسى با پدرت انجام داديم آگاه شويد و مرسده هم بداند كه سامان چه برنامه اى دارد.
سهراب بلند شد و گفت:
-من با پدر كارى ندارم و برايم مهم نيست كه او مى خواهد چه كند، براى من تصميمى كه مادر مى گيرد مهم است و...
فريدون كه در كنار او نشسته بود دست سهراب را گرفت و به زور كنار خود نشاند و گفت:
-برعكس تو بايد بنشينى و گوش كنى.
وقتى فريدون شروع به صحبت كرد صالح فكر كرد كه با اين مصيبت آشناست و از سر اندوه آه كشيد. گفته هاى فريدون با اين جملات به پايان رسيد كه:
-ماحصل گفتگوى ما اين بود كه فقط مرسده و مونا حق بازگشتن به خانه را دارند و مونا هر چه كه پدر مى گويد بدون كوچكترين نافرمانى بايد اجرا كند و مرسده هم بايد از كمك مالى به پسرها چشم بپوشد، در غير اين صورت بهتر است با آنها زندگى كند و به خانه برنگردد.
مرسده بدون انديشيدن گفت:
-مسلم كه با بچه هايم مى مانم، او بماند با پدر پيرش و هر چه مى خواهند بكنند.
سيامك گفت: -من فردا مى روم، كرج، مى روم آنجا زندگى مى كنم و كسى نمى تواند مرا بيرون كند.
سهراب گفت:
-من هم با تو مى آيم، پدربزرگ بايد كوچ كند و بيايد بغل دست پسرش بنشيند.
مرسده هم حرف آنها را تأييد كرد و گفت:
-دوست دارم ببينم وقتى كه به آنها مى گوئيم مى خواهيم در باغ زندگى كنيم عكس العملشان چه خواهد بود؟
بعد بدون اين كه منتظر سخن ديگران بماند بلند شد و پاى تلفن نشست و شماره گرفت. همه سرها به جانب مرسده چرخيد و چشم به صورت او دوخته بودند. وقتى مكالمه آغاز شد همه ساكت بودند تا صداى مرسده را به وضوح بشنوند. مرسده قاطع اما بدون خشم در حالى كه سعى مى كرد خود را كنترل كند گفت:
-سامان فردا منزل باش تا من و بچه ها براى جمع كردن لوازممان بيائيم. همگى به اين نتيجه رسيديم كه براى زندگى به باغ كرج نقل مكان كنيم و در جائى زندگى كنيم كه متعلق به خودمان باشد و كسى نتواند ما را بيرون كند. لطفاً به آقاجون اطلاع بده كه اتاق ها را خالى كنند و....
مرسده مجال نيافت كلام خود را تمام كند و از صورتش هويدا بود كه سخت در حال استراق سمع است. سهراب كه از اين حالت بى خبرى حوصله اش سر رفته بود بلند شد و دكمه فون را فشار داد تا بتواند صداى پدرش را بشنود. حاضرين به وضوح صداى خشمگين و پرخاشگرانه سامان را مى شنيدند كه داشت مرسده و بچه ها را تهديد مى كرد و از الفاظى استفاده مى كرد كه سهراب مجبور شد دكمه را قطع كند و گوشى را از دست مادر بقاپد و خودش گفتگو را ادامه بدهد. مرسده وقتى از پاى تلفن برخاست رو به جمع نمود و گفت:
-ما اينطورى كارى از پيش نمى بريم و مجبوريم كه به قانون متوسل شويم. سامان مى گويد پاى آنهائى را كه مى خواهند به باغ بروند را خرد خواهد كرد و هيچكس حق ندارد پدرش را از باغ بيرون كند.
بعد رو به مينا كرد و گفت:
-مقصر خودم بودم كه از روز اول باغ را تصاحب نكردم و گذاشتم كه آقا در آن زندگى كند.
مينا دست خواهر را در دست گرفت و گفت:
-همه چيز درست مى شود.
صداى فرياد سهراب اتاق را تكان داد و سپس گوشى با خشم و غضب گذاشته شد. او به سوى پنجره نيمه باز رفت و آن را كاملاً گشود تا بتواند تنفس كند و خود را آرام سازد. همه به فكر فرو رفته بودند و با ذهنيت خود به اين ماجرا مى انديشيدند. وقتى احد به صدا درآمد همه نگاه ها متوجه او شد.
احد گفت:
-هيچ دوست ندارم كه در مسائل خانوادگى خود را دخالت بدهم اما با اجازه تان عرض كوچكى داشتم. اجازه مى دهيد؟
نگاهش به مرسده بود و او با گفتن خواهش مى كنم اجازه را صادر كرد. احد گفت:
-چيزى كه من از اين قضيه فهميدم اين است كه موضوع اصلى ماجرا به كلى ناديده گرفته شده و جنگ قدرت به ميان آمده است و تاكنون اينطور كه مشخص است آنها برده اند و شما با اين كه در اكثريت هستيد كارى از پيش نبرده ايد به گمان من اشكال در اينجاست كه هيچكدام از شما خود به درستى نمى داند كه چه مى خواهد و برنامه آينده اش چيست، در صورتى كه آنها مى دانند دارند چه مى كنند. بهتر نيست كه به جاى شتاب به خرج دادن و سازهاى گوناگون نواختن بنشينيد و همه با همفكرى يك راه را در پيش بگيريد؟ راهى كه درست و اصولى باشد. باز هم از اين كه به من اجازه دخالت داديد ممنونم.
سيامك رو به سهراب كرد و گفت:
-ما اگر بخواهيم هر روز تنش داشته باشيم نمى توانيم اين ترم آخر را پاس كنيم. من عقيده دارم كه بهتر است يك وكيل بگيريم و خيال خودمان را راحت كنيم. ببين دائى از يك طرف گرفتار شده، خاله و آقاى قدسى از يك طرف و خودمان هم فعلاً سرپناهى داريم اما تا ابد كه نمى توانيم مزاحم احد باشيم و....
احد صحبت او را قطع كرد و گفت:
-به گمانم از حرف من تعبير ناصوابى شده. من اصلاً منظورم اين نبود، آن آپارتمان متعلق به خودتان است و هيچ جاى حرفى هم نيست بلكه منظورم اتخاذ تدبير براى آينده است.
فريدون گفت:
-حق با احد است، من هم عقيده دارم كه يك راه را انتخاب كنيد و همگى تان در همان مسير حركت كنيد.
مرسده گفت:
-من به آنچه كه بچه ها بگويند رضايت مى دهم و براى اين كه به درس آنها لطمه وارد نشود وكيل مى گيرم و همه مى توانيم به كارمان برسيم. من بايد سعى كنم خانه اى بيابم كه تا اين قضيه تمام مى شود در آنجا زندگى كنيم و همه راحت باشند.
احد دست بلند كرد و گفت:
-اجازه بدهيد من پيشنهادى دارم، من مى توانم تا روشن شدن و پايان گرفتن اين مسئله ساك لباسم را بردارم و بيايم پيش اُما و در اتاق كيومرث زندگى كنم و شما همگى آنجا زندگى كنيد. با هم باشيد راحت تر مى توانيد با هم تبادل نظر كنيد و تصميم بگيريد. راستش اگر اين پيشنهاد را قبول كنيد به من لطف بزرگى كرده ايد چون مدت هاست كه تصميم گرفته ام برگردم به دوران جوانى و از بودن در كنار اَبى و اُما لذت ببرم. گر چه آپارتمان كوچكى است اما براى راه اندازى كار خوب است.
-اگر هم دوست داشتيد مى توانيد بيائيد خانه خودم.
مينا اعتراض كنان گفت:
-نخير من اجازه نمى دهم و همه شما بايد پيش خودم بمانيد.
مرسده رو به مينا كرد و گفت:
-مى دانم كه اگر سالى هم پيش شما بمانيم خم به ابرو نمى آوريد اما اجازه بده پيشنهاد احد را قبول كنم. همه ما در شرايطى هستيم كه به سكوت و آرامش بيش از هر چيز نياز داريم. من لطف احد را مى پذيرم.
سهراب گفت:
-اگر قرار است به آپارتمان احد برويم جايز نيست كه خود صاحبخانه را از خانه اش بيرون كنيم. مونا و مادر در يك اتاق هستند و من و احد و سيامك در اتاق ديگر.
احد گفت:
-من ترجيح مى دهم بيايم پيش اُما چون كه دلم براى بيدار كردن صبح ها و اخم و تَخم او تنگ شده. اى بابا، بگذاريد من هم از اين آبِ گِل آلود ماهى اى نصيبم شود. اُما بيايم؟
مينا موى فرفرى او را به چنگ گرفت و به سمت سينه كشيد و گفت:
-فكر مى كنم كه حالا نوبت دعواى من و توست!
همه به اين حركت مينا خنديدند و مرسده گفت:
-موايش را ول كن، هنوز ازدواج نكرده و به آن احتياج دارد.
مينا موهاى او را ول كرد و با تمام احساس پاك مادرى گفت:
-اُما به فدات، خودت خوب مى دونى كه وقتى پيشم باشى من نيرو مى گيرم و...
كيومرث ادامه داد:
-و ما غذاى تازه به تازه مى خوريم.
صداى شليك خنده براى لحظاتى غم را به دست فراموشى سپرد و جوى شاد به وجود آورد. در اواخر شب كه مهمان ها چون سابق تقسيم شده و به راه خود مى رفتند برنامه روز آينده را پى ريزى كرده بودند و هر يك به وظيفه اى كه بايد انجام دهد واقف بود. مرسده و مينا در آشپزخانه با هم خلوت كرده بودند و مونا و كيومرث با هم مشغول مطالعه و بررسى جزوات و تست هائى شدند كه احد با خود آورده بود و كاوه در تنهائى و سكوت حاكم بر خانه رو به سياهى شب نشسته بود و انوار نقره فام ماه را نگاه مى كرد و در همان حال با خود مى انديشيد كه آيا در مورد احد كوتاهى نكرده است؟ وقتى مينا موهاى او را به چنگ گرفته بود او تازه ديده بود كه در موهاى احد تارهاى سفيد وجود دارد و از جوانى فاصله گرفته.
كاوه آه كشيد و به خود گفت اگر پدر و مادر حقيقى اش زنده بودند مسلماً تاكنون براى او اقدام كرده و همسرى برايش انتخاب كرده بودند. از مسامحه كارى خود و مينا وجدانش معذب شد و فشارى سنگين بر روى سينه خود حس كرد. بى اختيار بلند شد و براى يافتن مينا حركت كرد تا شايد با جمله اى تسلى بخش روانش را از عذاب برهاند. وقتى در آشپزخانه را گشود و دو خواهر را روبروى يكديگر ديد لحظه اى ايستاد و به آن دو نگاه كرد. مينا پرسيد:
-چيزى لازم دارى؟
كاوه به جاى جواب گفت:
-مى توانم كنارتان بنشينم.
هر دو با هم او را دعوت به نشستن كردند و با ديدن چهره درهم فرو رفته او به يكديگر نگاه كردند و به رمز نگاه از هم پرسيدند چى شده؟ كاوه سيگارى روشن كرد و رو به آنها گفت:
-امشب شاهد چيزى بودم كه مراتكان داد و از بى خبرى بيرونم آورد. تازه امشب متوجه شدم كه احد مو سفيد كرده ولى هنوز مجرد است. فكر مى كنم كه من و مينا هر دو سهل انگارى كرديم و از روى اين قضيه آسان گذشتيم. اين فكر كه احد را در نيمه راه تنها گذاشته ايم و ناخودآگاه به او گفته ايم برو دنبال كارت و به ما ديگر كارى نداشته باش دارد ديوانه ام مى كند. من احد را مثل كيومرث دوست دارم و نمى خواهم در مورد او صرف اين كه پدر حقيقى اش نيستم كوتاهى كرده باشم.
مينا گفت:
-نه تو كوتاهى كردى نه من، بلكه كوتاهى از جانب خود اوست كه هنوز نتوانسته تصميم بگيرد.
كاوه گفت:
-آيا آنقدر كنجكاوى كرده اى كه بدانى چرا نمى تواند تصميم بگيرد؟
مرسده گفت:
-شايد دخترى را دوست دارد اما رويش نمى شود كه به شما بگويد.
مينا خنديد و گفت:
-اتفاقاً نظر مونا هم همين است، اما من احد را بزرگ كرده ام و مى دانم كه اگر دخترى را دوست داشت اولين فردى كه به او مى گفت من هستم.
مرسده قانع نشده و گفت:
-زياد هم خوشبين نباش، هيچكس از اخلاق جوان ها سر درنمى آورد. تو كه خودت دختر بودى وقتى عاشق شدى آمدى به مامان بگى؟ تازه پس از يك سال كه به ايران برگشتم خودم يك چيزهائى حدس زدم و تو مجبور شدى اقرار كنى. احد كه پسر هم هست و طبيعتاً تودارتر است. شايد به صالح و يا كيومرث گفته باشد، تو به جاى پرسيدن از خود او بهتر است كه از صالح و كيومرث پرس و جو كنى.
كاوه گفت:
-در اين مورد خودم تحقيق مى كنم و شما بهتر است به روى او نياوريد تا من بگويم.
مينا گفت:
-قول مى دهى كه هر چه او گفت به من هم بگوئى؟
كاوه با جواب مثبت از آشپزخانه خارج شد.