Nimrooz
Vol. 16, No. 827, March 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۷ - جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳
همايون خدادوست:
درباره زين العابدين مؤتمن
دبيرهمه دبيرستانها
درك واقعى از اوين
به نقل از كتاب «نه زيستن نه مرگ» نوشته ايرج مصداقى
به نقل ازگفتگو هاى زندان شماره ۴
تجربه زندان يا «دانشگاه» لاجوردى
از گفتگو با مهندس لطف اله ميثمى ايران فردا شماره۴۳
دنيا روشن- به نقل ازگفتگو هاى زندان شماره ۴
تجاوز يك اتفاق ساده بود؟
كيانوش سنجرى
سلول شماره ۵۷
دكتر مصطفى الموتى
نامدارانى كه در سال ۱۳۸۳ زندگى را ترك گفته اند
نوشته: سرهنگ كريگ بادينگتون مترجم: محمود جهانبانى
پايان شكار
(والاحضرت شاهپور عبدالرضا پهلوى- اول اكتبر ۱۹۲۴- ۱۱مه ۲۰۰۴)

همايون خدادوست:
درباره زين العابدين مؤتمن
دبيرهمه دبيرستانها
«زين العابدين مؤتمن» متولد ۱۲۹۳. تهران.
اخذ درجه عالى A B از «كالج البرز» (مدرسه آمريكايى هاى آن زمان ۱۳۱۵)
دريافت ليسانس آموزشى در رشته زبان انگليسى از دانشسراى عالى (۱۳۱۹)
اخذ ليسانس ادبيات فارسى از دانشكده ادبيات فارسى دانشگاه تهران (۱۳۲۳)
۴۲ سال تدريس مستمر در «كالج آمريكايى» و «البرز» از سال تحصيلى ۱۳۱۶ ۱۳۱۵ تا سال تحصيلى ۱۳۵۸۱۳۵۷.
سالها تدريس در اغلب دبيرستانهاى پسرانه آن دوران از جمله «دارالفنون» ، «رازى» ، «ايران» و «نوربخش» و...
برخى آثار او عبارتند از:
آشيانه عقاب (چاپ دهم، ۱۳۷۵)، شعر و ادب فارسى، تحول شعر فارسى، گلچين صائب، برگى چند از دفتر زندگى، گوهرهاى راز از درياى انديشه صائب. و...

در روزگارى كه آموزگاران و دبيران كه پركارترين قشر جامعه هستند، احساس مى كنند كه در پايه اى كم تر و پايين تراز اساتيد دانشگاهى قرار دارند و نتيجه اش اوضاعى مى شود كه در دانشگاهها مى بينيم و در عرصه علم و فن و هنر مملكت، بسيار اندكند آنهايى كه به امر تعليم عشق مى ورزند و با زجرى گران و اجرى اندك مى سازند و شادند از اين كه نسلى را تربيت مى كنند، كه بايد عظمت و بقاى كشور را در روزگاران فردا نگه دارند.
زين العابدين مؤتمن نمونه بارزى از اين طبقه از معلمان بود. او از شانزده سالگى شروع به قلم زدن ونوشتن كرد و كتاب «آشيانه عقاب» را در همان زمانها به رشته تأليف درآورد و از سن بيست ودوسالگى به تدريس آغاز كرد و چهل سال مداوم به تعليم و تربيت نسل نوجوان در دبيرستانهاى تهران پرداخت. پايگاه اصلى و شغل دولتى او در دبيرستان البرز بود ودر دبيرستانهاى ديگر نيز تدريس مى كرد.
درباره او مى گويند «مؤتمن هميشه با قيافه خندان با دانش آموزان روبه رو مى شد و در درسش همواره زمزمه محبت احساس مى شد. آنان كه نزد او تلمذ كرده اند، كه همه شان حالا از پايه هاى عالى و مقامات برجسته كشورى هستند در هر مجلس و محفل ياد او را گرامى مى دارند و از ايام خوش تحصيل در نزد او به گرمى ياد مى كنند.»
دكتر مهدى محقق كه خود از پژوهشگران و اهل فلسفه و فضل است و از شاگردان مؤتمن بوده است درباره او مى گويد: «مؤتمن در ضمن تدريس وتعليم از تأليف و تصنيف غافل نبود و كتابهاى» شعر و ادب فارسى «و» تحول شعر فارسى «از يادگارهاى همان ايام است. از ويژگيهاى ديگر مؤتمن گردش و سفر و مشاهده آفاق و انفس بود. همواره در تعطيلات تابستانى سفرهاى داخلى و خارجى براى خود ترتيب مى داد و در زمانى هم كه در حضر بود، روزى چند ساعت به پياده روى در خيابانهاى تهران مى پرداخت و به كتابفروشى ها سر مى زد و با دوستان خود ديدار مى كرد. او با اين روش درست از زندگى، هميشه با نشاط و با روح و تازه نفس در برابر شاگردان ظاهر مى شد و نه تنها به آنها شعر و ادب درس مى داد، بلكه به آنان مى آموخت كه چگونه بايد زندگى كنند و در برخورد با مسائل و مشكلات زندگى، چگونه مقاوم باشندو زندگى را با ابعاد مختلف آن به چه نحو استقبال نمايند.»
«زين العابدين مؤتمن» در خرداد ۱۲۹۳ در تهران به دنيا آمد. درباره خانواده اش مى گويد: «خانواده ما اصالتاً اهل آذربايجان و منتسب به قبيله» دنبلى ها «هستند كه هنوز بازمانده هاى اين قبيله در خوى وجود دارند. نسبت اين خاندان، در نهايت به يحيى برمكى و ساسانيان مى رسد. البته عده اى به اين شجره نامه ها اعتقادى ندارند و آنها را ساختگى مى دانند.. (در زمان شاه عباس دوم و در جريان فتح قندهار، هر يك از قبايل به قدر توانايى اش به اين لشكركشى كمك مى كرد (چرا كه ارتش به معناى امروزى و در شكل منظمش وجود نداشت): فى الجمله عده اى از دنبلى ها نيز در اين جنگ شركت داشتند. دو برادر، رئيس اين خاندان بودند. يكى از آنها به دليل كشته شدن جوانان بسيارى از خاندان دنبلى ها، ديگر قادر نبودند نزد برادر بزرگش به خوى برگردد. لاجرم به كاشان منتقل شد و به پاس خدماتش ضرابخانه كاشان را در اختيارش نهادند و از آن زمان به ضرابى معروف شدند. اين خانواده تا زمان تشكيل دولت قاجاريه، در كاشان بودند.
فى الواقع دودمان من در كاشان، مداح و خدمتگزار سلسله زنديه بوده اند و آقافتحعلى صبا مداح لطفعلى خان زند بوده است. ضمناً بايد متذكر شوم كه جد بزرگ من، فتحعلى خان صباست كه جد مادرى هم بود و جد مستقيم پدرى ام، محمدعلى خان، وزير لطفعلى خان زند بود.
وقتى آغا محمدخان قاجار سلسله زنديه را منقرض كرد به تبع آن جد پدرى ام، محمدعلى خان، را به طرز شقاوت بار به قتل رساند و جد مادرى ام از قضاى روزگار بعدها به مقام» ملك الشعرايى «دربار فتحعلى شاه رسيد و از آن به بعد دودمان ما كه در كاشان زندگى مى كردند به تهران منتقل و متوطن شدند. پسر آن محمدعلى خان، ميرزا احمد صبور جد مستقيم من است كه مادر خانواده او را ميرزا احمد شهيد مى گوييم چون در جنگهاى ايران و روس به شهادت رسيد واين ميرزا احمدصبور همان كسى است كه ملك الشعراى بهار، خود را از اعقاب او مى دانست...»
«يك روز مرحوم مهرداد بهار و دكتر محمدامين رياحى به خانه من آمدند و من به مهرداد بهار يادآور شدم كه صحت انتسابشان به ميرزا احمد صبور بسيار محل ترديد است. القصه، پدربزرگم (مؤتمن الاطبا). پدرم و من دراين خانه كه ۱۵۰ سال قدمت دارد، به دنيا آمديم و روزگار گذرانديم، يعنى سه نسل با هزاران هزار خاطره...»
زين العابدين مؤتمن درباره تحصيلاتش مى گويد: تحصيلات اوليه ام را در مدارس حوالى منزل كه البته كيفيت آموزشى بسيار نازل و ناكارآمدى هم داشتند مثل: مدرسه «اقدسيه» ، «انتصاريه» و «اميراتابك» گذرانده ام. يكى از موارد بسيار تعجب برانگيز در روش آموزشى آن زمان، اين بود كه شاگرد دوره ابتدايى مى بايست صرف و نحو عربى (به آن دشوارى) را بخواند و ياد بگيرد. پس از آن، به توصيه پسرخاله ام، مرحوم ناصرى كه خود نيز جزو تربيت شده ها و ديپلم گرفته هاى مدرسه آمريكايى بود) به مدرسه آمريكايى درخيابان قوام السلطنه، كوچه ميرشكار منتقل شدم.
اساساً اين مدرسه بخاطر تبليغ مسيحيت ايجاد شده بود.
سه سال اول (چهارم و پنجم و ششم) را دراين مدرسه گذراندم. آن موقع كالج آمريكايى بيرون دروازه يوسف آباد هنوز ساخته نشده بود. خود من در مراسم كلنگ زدن آن شركت داشتم. يك روز مرحوم دكتر جردن همراه با معلمان، در حالى كه برروى شانه اش بيل و كلنگ در دست داشت، ما شاگردان دوره ابتدايى و متوسطه را جمع كرد، از خيابان قوام السلطنه راه افتاديم، تا بيرون دروازه يوسف آباد. آنجا زمين نسبتاً وسيعى را به قيمت مترى ۳ شاهى خريده بودند. خود مرحوم دكتر جردن هم درمراسم كلنگ زنى شركت كرده بود.وقتى ساختمان ساخته شد، ما هم كلاس ششم ابتدايى راتمام كرده بوديم وبه آنجا منتقل شديم. دوره متوسطه را در رشته ادبى در همانجا تمام كردم.
سال ۱۳۱۵ وديپلم ادبى گرفته، وارد دانشسراى عالى شدم.
يك دوره بالاتر از ديپلم هم دركالج آمريكايى بود، كه آن را هم در حين تدريس در همان مدرسه خواندم و در سال ۱۳۱۹ در رشته زبان انگليسى ليسانسم را گرفتم.
در سال ۱۳۱۹ بواسطه سياست هاى دستگاه پهلوى، عذر خارجى ها را مى خواهند و البته فرانسوى ها وآلمانى ها مقاومت مى كنند، اما اولياى آمريكايى كالج كه دلسرد شده بودند وتبليغات مذهبى شان هم مؤثر واقع نمى شد، خيلى زود تسليم دستگاه مى شوند ومدرسه را به دولت واگذار مى كنند واز آن زمان به بعد اين مدرسه «دبيرستان البرز» نام مى گيرد.
زين العابدين مؤتمن درباره دبيرستان البرز مى گويد: گمان مى كنم اسم دبيرستان البرز را من پيشنهاد كردم. دقيقاً به ياد ندارم. به اين ترتيب معلم آنجا شدم و عضو وزارت فرهنگ آن روزگار.
از همان موقع، يعنى از سال ۱۳۱۵ كه به طور غيررسمى در دبيرستان البرز تدريس مى كردم، دوره ليسانس را در دانشسراى عالى گذراندم. درعين حال در خود كالج يك دوره علمى سطح بالا تأسيس كرده بودند كه غالب معلمينش به جز يكى دو نفر آمريكايى بودند. درسال ۱۳۱۹ كه ليسانس زبان انگليسى را از دانشسرا گرفتم، درجه (Bachelor of Art) BA را هم از كالج گرفتم كه هم سطح ليسانس است واز آمريكا صادر مى شود.
البته به آمريكا نرفتم.
ولى چون معلمان آنجا آمريكايى بودند و طبق برنامه آموزشى آنجا اداره مى شد، در آمريكا به عنوان يك مدرك تحصيلى مورد قبول بود «.
از سال ۱۳۲۰ اما زين العابدين مؤتمن به طور رسمى به استخدام وزارت فرهنگ آن زمان در مى آيد و حسب المعمول به تدريس فارسى و عربى و انگليسى مشغول مى شود.»
ولى آنچه مورد علاقه من بود، ادبيات فارسى بود. اين بودكه گفتم بايد ليسانس ادبيات فارسى هم داشته باشم. در دانشسرا ثبت نام كردم و به اين ترتيب ليسانس سوم را هم گرفتم. دوستان مى گفتند: تو چند كتاب نوشته اى و هريك مى تواند به صورت رساله تو باشد، پس برو و ودوره دكترى را بگذران.
اما قسمت نبود كه اين دوره را در دانشگاه بگذرانم. زياد مهم نيست. بعضى درطول عمل مى كنند. ما هم درعرض عمل كرديم. آنچه مسلم است تحصيلات ظاهرى و مدرك، ملاك معلومات واقعى نيست. ليسانس داشتن يا درجه دكترى داشتن، شرط معلومات داشتن نيست. ولى تاجايى كه استعدادم اجازه مى داد مدرك هاى تحصيلى ظاهرى را گرفته ام، درس داده ام و تجربه هم آموخته ام. «با اين حال» زين العابدين مؤتمن «۴۲سال تدريس كرده است.
يعنى از سال ۱۳۱۵ تا ۱۳۵۷. خودش مى گويد:» پنج سال قبل از استخدام رسمى با مدرك ديپلم ادبى مشغول به تدريس شدم و در سال ۱۳۲۰ هم به استخدام رسمى وزارت فرهنگ درآمدم و سى سال خدمت رسمى و هفت سال هم پس از بازنشستگى كه مجموعاً ۴۲ سال مى شود. «معلمى» افتخار زندگى من است. «
زين العابدين مؤتمن درعصرى نوشته است كه عصر صادق هدايت بوده است و نويسندگان دوران او درباره آن روزها و صادق هدايت مى گويد:» من صادق هدايت را دقيقاً به خاطر دارم. اما هرگز همنشين و هم صحبت نبوده ايم. عمدتاً روشنفكران و فعالين سياسى چپ و درس خوانده هاى فرنگ، پاتوق شان كافه فردوسى واقع درخيابان استانبول بود.
ازجمله، صادق هدايت اكثر روزها با ابواب جمعى اش به آنجا مى آمد و قدرى برخلاف طبعش، با ديگران اختلاط مى كرد.
من و دوستانم نيز به اين كافه مى رفتيم. درهمين جا بود كه صادق هدايت با توده اى هاى معروف، مثل: احسان طبرى، خليل ملكى، نورالدين كيانورى و م.به آذين هم صحبت مى شد و ابراز عقيده مى كرد. اما هدايت هيچوقت رسماً به مسلك توده اى ها درنيامد.
ولى گاهى گرايش هائى به آنها پيدامى كرد كه ما حصل اين گرايش ها خلق رمان «حاجى آقا» و داستان كوتاه «فردا» بود... البته هدايت خودش چندان از رمان حاجى آقا راضى نبود.
درباره «زين العابدين مؤتمن» بسيارى از بزرگان گفته اند و نوشته اند. اما شايد بد نباشد اين معرفى را با نوشته اى از «محمدعلى همايون كاتوزيان» به پايان ببريم، آنجا كه درباره مؤتمن مى نويسد: (اگر خيال كرده ايد كه طرف، صاحب مقامى است؛ علامه اى است كه به زودى بارى از دانش را «باخود خواهدبرد.» شاعرى است كه در «كهنگى» اصيل است يا در «نوى» بى بديل؛ «ولترايران» است يا «گوته همدان» (يا در هرحال كارى از دستش برمى آيد، نانى از قبلش پخته مى شود، يا آشى در آشپزخانه اش كف مى كند) كور خوانده ايد! او معلم است. «دبير دبيرستانهاى پايتخت».
نزديك به چهل سال است كه هرروز صبح به مدرسه اى رفته، و درهرروز با صد ريخت و قيافه و نام و نشان مختلف روبه رو شده، با صد كس و ناكس سروكله زده. هى گفته: «تيرى است خدنگ، اى عجب ديدى» ؛ هى نوشته «جور استاد به زمهر پدر» ؛ و هى خوانده: «اى خوانده كتاب زند و پازند» ... اما از همه مهمتر اين كه به كارش علاقه داشته، يا بهتر بگويم مرض كارش را داشته. درس داده براى اينكه درس بدهد. حتى در درجه سوم هم براى نان خوردن درس نمى داده، چه رسد براى «پول درآوردن» . به همين جهت همه وجودش معلم بوده است و تمام زندگى اش، سركلاس، بيرون كلاس، درخيابان و درخانه اش. شغلش معلمى بوده و خورد و خوابش هم.
نه فقط ادب و فرهنگ فارسى و ايرانى را مى شناخته و آن را عميقاً مى فهميده؛ بلكه به آن عشق مى ورزيده و ادب و آبروى آن را محفوظ مى داشته.
من معلم فارسى و ادبيات ديگرى نديدم و از ديگران نشنيدم كه تا اين پايه احترام و آبروى موضوع تدريس خود را حفظ كند. يعنى هم با نحوه تدريس و هم با رفتاركلى اش. آن هم دراين روزگار «لاينفع فيه مال و لابنون» كه فارسى دانستن و ادب آن را شناختن تقريباً جرم دارد، چه برسد به اينكه آدم هم «دبير دبيرستان هاى پايتخت» (يا جاى ديگر) باشد...)

درك واقعى از اوين
به نقل از كتاب «نه زيستن نه مرگ» نوشته ايرج مصداقى
چشمهايم را باز كردم. لاجوردى با يك پيژامه بر بالاى سرم ايستاده بود و با لگد به پاى من ميزد و مرا به بلند شدن و خواندن نماز ترغيب ميكرد. من تنها فردى بودم كه در راهرو خوابيده بود. قيافه اش در حالت عادى نيز به اندازه كافى زشت و كريه و بد منظر است، چه رسد به وقتى كه تازه از خواب بلند شده باشد. براى يك لحظه تجسم كنيد كه چه تركيب وحشتناكى را پيش روى داشتم. او در آن روزها، خيلى از وقتها در اتاق كارش ميخوابيد. دستم را گرفت و به سوى دستشويى وتوالت برد.
طبقه دوم دادستانى؛ قصابخانه اوين؛ «عمليات آخر» ؛ ديدار با دوستان و...
... تو قلبت را بشوى
در بى غشىٍ جام بلور يك باران،
تا بدانى
چگونه
آنان
بر گورها كه زير هر انگشت پايشان
گشوده بود دهان
در انفجار بلوغ شان
رقصيدند،
چه گونه بر سنگفرش لج
پا كوبيدند...
احمد شاملو
۱
غروب كه ميشد، پاسدارى در راهرو فرياد ميزد: بند آموزشگاه، ۲۱۶-۲۴۰-۲۴۶-۲۶۹-۳۲۵-۳۱۱ آماده شوند! ديرى نپائيد كه متوجه شدم كسانى را كه بازجوئى آن روزشان تمام شده بود، با مينى بوس به بند و آموزشگاه و... انتقال ميدهند. زندانيان به محض شنيدن صداى پاسدار مزبور، گويى صداى دربان بهشت را مى شنيدند. يكباره از جاى كنده شده، لباس خود را راست و ريس مى كردند و بى صبرانه در انتظار مى ايستادند. به روشنى متوجه مى شدى كه در چهره شان، آرامش و طمأنينه اى عجيب جاى اضطراب و دلشوره قبلى را گرفته است. چقدر آرزو مى كردم كه اى كاش جاى يكى از آنها مى بودم و به بند مى رفتم. بعدها وقتى به آن لحظه ها مى انديشيدم، احساس مى كردم، گاه سقف آرزوهاى آدمى تا چه اندازه مى تواند كوتاه باشد. در آن لحظه ها هيچگاه به فكر رهايى از زندان نبودم چرا كه چنين آرزويى بسيار دست نيافتنى بود. ولى رفتن به بند و جايى كه بتوانم چشم بند لعنتى را از چشمانم بردارم و لختى بياسايم، مى توانست با مقدارى چاشنى شانس، يك موهبت بزرگ جلوه كند. در يكى از دفعه ها امير كريمى را ديدم كه به سرعت در صف جاى گرفت. آرزو مى كردم زودتر او را ديده بودم بلكه مى توانستم با او گپى زده باشم.
شب براى خوابيدن مرا به طبقه دوم ساختمان دادستانى برده و در اتاقى جاى دادند كه افراد تازه دستگير شده در آن جا به سر مى بردند. اتاق مزبور يكى از اتاق هاى متعدد شعبه هاى بازجوئى بود كه به اين كار اختصاص داده بودند تا افراد در راهرو نباشند. زندانيان زخمى با بدن هاى آش و لاش هر يك گوشه اى افتاده بودند. گاه افراد تازه وارد كه هنوز از گيجى بازجوئى به درنيامده بودند و از آنجايى كه چشم بند داشتند، متوجه اطراف نمى شدند با تمام سنگينى روى پاهاى مجروح شكنجه شدگان افتاده و صحنه هاى غم انگيزى را به وجود مى آوردند.
۲
با رفتن به طبقه دوم و نشستن نزديك شعبه هفت، نسبت به حقيقت شكنجه، قساوت و بيرحمى در جمهورى اسلامى درك عميق ترى پيدا كردم. كلكسيون شكنجه شدگان را مى توانستى در آنجا از نزديك مشاهده كنى. گوشه اى از راهرو را زندانى نگونبختى اشغال كرده بود كه چرك تمامى بدنش را فرا گرفته بود. از بوى تعفن كسى نمى توانست نزديكش شود. تمام بدنش در پلاستيك قرار داشت. جز پوست و استخوان چيزى از او باقى نمانده بود. كنترل ادرار و مدفوع اش را از دست داده بود. از همه مصيبت بارتر اين بود كه تعادل روانى هم نداشت. متهمِ شعبه هفت بود و بازجوى مستقيم اش فكور نام داشت. گاه به جريانهاى سياسى فحش و ناسزا ميداد و گاه به خمينى. وقتى به رژيم و خمينى ناسزا ميگفت: او را دوباره مى بردند و به شدت مورد ضرب و شتم قرار مى دادند. مشخص بود كينه عجيبى از وى به دل دارند.
۳
همان شب اول، سرباز وظيفه اى را ديدم كه جثه ريزى داشت و به شدت شكنجه اش كرده بودند. شبى كه نوبت نگهبانى اش بوده، موجوديِ انبار اسلحه پادگانِ محل خدمتش را مصادره كرده بودند. بر اثر شكنجه، پرده هاى هر دو گوشش پاره شده و شنوايى اش را از دست داده بود. به خاطر اين كه با دستبند قپانى از سقف آويزانش كرده بودند، هم كتف هايش آسيب ديده بودند و هم فشار دستبند عصب هاى دو دستش را از كار انداخته بود. شيخ الاسلام زاده او را مورد جراحى قرار داده و اعصاب دستانش را پيوند زده بود. هر دو دستش متورم بودند و دور تا دور پشت دستانش بخيه هاى بزرگى به چشم ميخورد. درست مثل اينكه كوك زده باشند. شيخ الاسلام زاده نيازى نديده بود كه بخيه هاى كوچكتر و بهترى بزند. ظاهراً شيخ الاسلام زاده، پيشاپيش در ذهنش حكم مرگ وى را صادر كرده بود و نيازى به انجام كار اضافى نميديد. هر دو پاى اين زندانى نيز آش و لاش شده بودند. براى خوابيدن در اتاق جا نبود، مرا به راهرو آورده و نزديك در شعبه هفت كه در واقع كشتارگاه اوين بود، جايى به من اختصاص دادند تا شب را بياسايم!
۴
شعبه هفت يك اتاق سى سى يو ويژه خود داشت. همچون پزشكان حاذق كه گاه استانداردهاى بيمارستانها را قبول ندارند و در مطب و كلينيك خصوصى خود، اتاق عمل مخصوص خود را تدارك مى بينند، سلاخان شعبه هفت نيز به تأسى از آنان، براى تشريح پيكر انسانهاى زنده، كشتارگاه ويژه خود را فراهم كرده بودند. تا صبح شكنجه ادامه داشت. لحظه اى حتا، خواب به چشمم نيامد. شعبه ۱۲ نيز در همان راهرو قرار داشت. نيمه هاى شب يك بازجو چند دختر را آورده و مشغول بازجوئى و گفتگو با آنها بود. در اتاق بسته بود. نمى دانستم در آنجا چه مى گذرد. فكر كردن به موضوع آوردن زنان به بازجوئى در نيمه شب، آنهم نه براى شكنجه كردنشان بلكه صرفاً براى گفتگو با آنان، اين حسن را داشت كه براى مدتى كوتاه از فكر بازجوئى و مسائل پرونده ام خلاص شوم كه خود در آن شرايط موهبتى بزرگ بود. برداشتم اين بود كه شايد بازجوى مربوطه به اين طريق ميخواهد كمبودها و يا تمايلات جنسى خود را از طريق گفت و گو با زنان زندانى ارضا كند وگرنه نيازى نبود كه نيمه شب به اين مهم بپردازد. او و افرادى از جنس او در طول عمرشان، چه بسا به جز با محارم خود، با زنى رابطه نداشتند. در محيط هاى اجتماعى نيز به خاطر كاراكترى كه از خود ساخته بودند، امكانى براى تنها شدن با زنان و گفت وگو كردن با آنها را به دست نمى آوردند. او كه شايد به هر دليل نميخواست و يا نمى توانست به تجاوز فكر كند، به اين طريق خود را ارضا مى كرد. امكان شنيدن صداى چند زن در نيمه هاى شب و يا برانداز كردن آنها، برايش كافى بود. شايد هم من خوشبين بودم و ساده دل و او با انتخاب آن ساعت براى گفت و گو، تلاش داشت تا از ميان آنان، كسى را براى شكار انتخاب كند؟
۵
يك زندانى تواب به نام شاهرضا بابادى كه هوادار سابق سازمان پيكار بود، در ميان زندانيان بود. او جهت شهادت عليه زندانيان همبندش كه بيش ترشان هوادار سازمان پيكار يا «خط سه» بوده و متهم به داشتن تشكيلات در زندان بودند، آمده بود. اين زندانيان از قزلحصار به اوين منتقل شده بودند. هشت تن از ۲۰ زندانى مزبور به جوخه اعدام سپرده شدند. شاهرضا به همراه مجيد بسطچى يكى از هواداران مجاهدين كه در آن روزها در شعبه هاى بازجوئى كار مى كرد، در ميان زندانيان به جاسوسى پرداخته و دريافت هاى شان را تحويل شعبه هاى بازجوئى مى دادند. اگر گروههاى سياسى در بيرون و داخل زندان نمى توانستند به اشتراك عمل برسند، توابان در وحدت و اشتراك عمل عجيبى به سر ميبردند. من در همان شب اول متوجه قضيه شدم و از آنجايى كه فكر مى كردم عنقريب اعدام خواهم شد، بدون پرده پوشى ماهيت آنان را براى تازه دستگير شدگان برملا ميكردم و همانجا بر سر موضوع فوق با مجيد بسطچى به بگو- مگو پرداختم. وى كه به «مجيد خالى بند» معروف بود، به همراه شاهرضا چند دروغ نيز روى آن گذاشته و گزارش بلند بالايى را عليه من به شعبه بازجوئى ام داده بودند. آنها طورى موضوع را جلوه داده بودند كه گويا با جلب اعتماد من حرفهايى را نيز از من درآورده اند. ديگر برايم فرقى نميكرد چه بر سرم ميآيد.
۶
فرداى آن روز دوباره به شعبه برده شدم. هنگام ظهر متوجه شدم نام وحيد ذاكر نيز براى بازجوئى خوانده شده است. وى در شهريور ماه، به همراه قاسم فتحى، منصور و يكى ديگر از مسئولان بخش محلات شرق تهران مجاهدين كه نامش را فراموش كرده ام، يك جا در يك ماشين دستگير شده بودند. خبر اعدام آنها از طريق تشكيلات به ما رسيده بود. با تعجب وحيد را در مقابلم مى ديدم. روبه روى من چند نفر آن طرف تر نشسته بود. آن روزها براى تماس با يكديگر تلاش چندانى لازم نبود و به سادگى امكانپذير مى شد. ميزان بالاى دستگيريها، ناوارد بودن بازجويان، شكل ساختمان دادستانى، نزديك هم نشاندن افراد و همچنين عدم پاى بندى مسئولان دادستانى به نظم و انضباط، امكان لازم را براى تماسِ افراد با يكديگر تسهيل مى كرد.
هنگام رفتن به دستشويى، خودم را به او رساندم. پاسدارى كه سيد خوانده ميشد، ۷-۸ نفر را بلند كرده و در يك نوبت به دستشويى مى برد. اين درحالى بود كه تنها سه دستگاه توالت در آنجا وجود داشت و عملاً ۴ نفر پشت در منتظر مى ايستادند. اين موقعيت بهترين فرصت براى گفتگو با يكديگر بود. وحيد از ديدنم تعجب كرد؛ نمى دانست خوشحال باشد يا ناراحت. اين را در نگاهش حس كردم. در باره پرونده و نحوه دستگيرى ام سئوال كرد. گفتم: به نظر مى رسد اعدامى هستم و هيچ شانسى ندارم. همان جا متوجه شدم قاسم فتحى در آذرماه اعدام شده است و وحيد نيز منتظر دادگاه است. گفتم: تصورم اين بود كه تو نيز اعدام شده اى. در پاسخ گفت: مى دانم. چند بار هم چوب همين را خورده ام و به همين دليل افراد، چيزهايى را در رابطه با من اعتراف كرده اند. پرونده اش سنگين بود و هيچ اميدى به زنده ماندنش نمى رفت. تنها به ذكر اين نكته اكتفا كرد كه تا مى توانى سعى كن رسيدگى به پرونده ات به عقب بيافتد و اميدت را از دست نده، شايد تحولى در شرايط پيش آيد و از شدت احكام صادره كاسته شود. از اينها گذشته، با توجه به دستگيرى هاى جديد، هر چه زمان بيشتر بگذرد، كسانى كه قبلاً دستگير شده اند از حاشيه امنيت بيشترى برخوردار ميشوند. قرار شد، اگر ما را با هم روبه رو كردند، من تنها به ذكر اين نكته اكتفا كنم كه او يك بار به خانه ما آمده است. آن هم در فاز سياسى و من ديگر اطلاعى در مورد فعاليت هاى او ندارم.
در روزهاى بعد، در يكى از دفعه هائى كه به دستشوئى رفتم، على حقيقت گو و حميد خطيبى را ديدم. آنها در شعبه «يك الف» زير بازجوئى بودند. هر دوى آنها دو هفته زودتر از من دستگير شده بودند. كمى با على در دستشويى و نيز بعد از بازگشت از دستشويى، هنگامى كه كنار هم نشسته بوديم، صحبت كردم. با هم قرار گذاشتيم كه اگر از من در باره او سؤال كردند، بگويم چيز زيادى نمى دانم و به مواردى جزيى اكتفا كنم. در دو طرف راهرو، كنار ديوار و با فاصله نه چندان زياد از هم، نشسته و غالباً سرمان را روى زانوهايمان گذاشته و با يكديگر گفت و گو مى كرديم. پاسدارى در انتهاى سالن، پشت ميزى نشسته و افراد را زيرنظر مى گرفت. زمانى كه او محل را ترك ميكرد، صحبت ها بيشتر ميشد. در باقى موارد، بعضى وقتها كه پچ پچه ها بلند مى شد، وى با تحكم دستور سكوت مى داد و گاه به ضرب و شتم افراد مى پرداخت و در مواردى هم به شعبه مربوطه اطلاع مى داد. گاه بازجويانى كه از محل مى گذشتند نيز چند نفرى را به جرم بالا بودن چشمبندهايشان و يا وول خوردن و... به زير ضربات مشت و لگد مى گرفتند. على پرونده اش همان موقع نيز سنگين بود. هراس او از اين بود كه مبادا من به آن دسته از فعاليت هايش كه لو نرفته بودند، نزد بازجويان اعتراف كنم و پرونده اش سنگين تر شود.
هنگام صرف نهار نيز يكى از بهترين فرصت ها براى تماس افراد با يكديگر بود. اگر هيچ شناختى از سابقه كسانى كه در دستشان اسير بوديم، نداشتيم با ديدن چگونگى پخش نهار، به سادگى متوجه مى شديم كه آنها كسانى هستند كه سابقه كار در بازار و مسجد و هيأت و... دارند. انگار نه انگار كه ما زندانيان سياسى هستيم و مى بايستى كه بعضى از مسائل امنيتى در رابطه با ما به شدت رعايت شود. نهار را به شكل هيأتى، در سينى هاى بزرگ پخش ميكردند. افرادى كه در راهرو بودند و در انتظار شكنجه شدن به سر مى بردند، چند نفر- چند نفر، دور يك سينى بزرگ نشسته و به صرف نهار مى پرداختند. گاهى وقتها افراد هم پرونده اى، دور يك سينى گرد مى آمدند و درخلال صرف غذا با يكديگر گفت و گو مى كردند. در اين موقعيت ها من به سرعت دست از خوردن كشيده و به كنارى مى نشستم تا آنها راحت تر حرف بزنند. خودم هيچ گاه از اين شيوه استفاده نمى كردم. چون تمامى كسانى را كه مى شناختم، به جز وحيد ذاكر، در شعبه «يكِ ب» يا «يكِ الف» بودند و بازجويان، ما را خوب مى شناختند و اگر ما را كنار هم مى ديدند، مى توانست برايمان دردسر بيشترى توليد كند. به همين خاطر ترجيح مى دادم زمانى كه در راهرو نشسته ايم و يا به دستشويى مى رويم با آنها صحبت كنم تا بازجويان به ارتباطمان پى نبرند.
۷
جلال كزازى، حتا روحش هم از دستگيرى من و تمام اتفاق هائى كه پيش آمده بود، خبر نداشت. او در بند ۲ به سر ميبرد و از آنجايى كه همه بچه هاى شاخه اى كه او در آن فعاليت ميكرد، دستگير شده بودند، بازجوئى هايش تقريباً به انتها رسيده بود. ناگهان او را در راهرو ديدم. تازه او را از بند به آنجا آورده بودند. بعد از بازگشت از دستشويى، كنار او نشستم و موضوعاتى را كه مهم بود، با وى در ميان گذاشتم. متوجه شدم خيلى از مسائل پرونده اش لو نرفته و مهمتر از همه نميدانند كه او سرباز فرارى است. از اين موضوع، تنها من مطلع بودم. قبل از اين كه به داخل شعبه برود، قرار گذاشتيم كه چه مسائلى را بگويد و چه چيزى را به گردن بگيرد. من يك مورد در رابطه با او گفته بودم كه آن هم به خاطر رودستى بود كه خورده بودم. خوشبختانه عليرغم آن كه فكر مى كردم از ناحيه او لو رفته ام، اطلاعى از فعاليت هاى او كه تقريبا چيزى از آن بر من پوشيده نبود، نداده بودم. درست قبل از آن كه او به نزد بازجويش، كه در حال بيرون آمدن از اطاق بود، برود، جايم را عوض كردم؛ نميخواستم ما را در كنار هم ببينند. جلال، در حالى كه خود را بيخبر جلوه ميداد، سعى كرد به بازجويش نشان دهد كه موردى به خاطرش آمده كه قبلاً فراموش كرده بگويد. سپس در حالى كه تلاش مى كرد بازجويش متوجه صحنه سازيش نشود، آدرس خانه ما و نيز مشخصات ظاهرى ام را به او داد و قرار شد آنها را براى دستگيرى من، كمك كرده و به خانه ما ببرد. من در آنجا نشسته بودم كه گروه ضربت به همراه جلال، جهت دستگيرى من عازم خانه ما شدند. پدرم جلال را در ماشين ديده بود. بعدها جلال هميشه ميگفت: فشار زيادى را تحمل كردم. كاشكى زمين دهان باز ميكرد و در آن فرو ميرفتم. داشتم مى تركيدم. چطورى مى توانستم به پدر و مادرت حالى كنم كه همه اينها، بخشى از سناريويى است كه با ايرج ساخته ايم و متأسفانه من بازيگر آن هستم؟
۸
من ندارم دل فواره جوشانى را ديدن
كه كنون اندك اندك
مينشيند از پاى
و توانايى پروازش
اندك اندك
مى گريزد از تن
هنوز به بند منتقل نشده بودم و شبها در همان دادستانى، پشت در شعبه و يا شكنجه گاه، روى زمين مى خوابيدم. خسته، كوفته و درمانده، نزديك در شعبه هفت بازجوئى در طبقه دوم ساختمان دادستانى، روى زمين درازكشيده بودم. اواخر شب بود. هنوز صداى شكنجه به گوش ميرسيد. يكى- دو شب بود كه خواب به چشمم نيامده بود. تازه چشمهايم در حال گرم شدن بود كه احساس كردم كسى پهلويم دراز كشيد. سايه اش را ديدم. نميدانم چقدرطول كشيد، ولى مطمئناً زياد نبود. يك باره احساس كردم كه زمين زير پايم به لرزه در آمده است. با هراس از خواب پريدم. بغل دستى ام دچار تشنج شده بود. سرش به عقب افتاده بود و خر و خر ميكرد. دستپاچه شده بودم. نيم خيز شدم. ابتدا فكر كردم كه دچار حمله صرع شده است و خواستم كمكش كنم. نگاه كردم، ديدم پاهايش تا زانو باندپيچى شده و خون آلودند. ناگهان به خود آمدم. به سرعت متوجه اشتباهم شدم. او سيانور خورده و حالا مجراى تنفسى اش دچار مشكل شده بود. دست و پا ميزد و جان ميداد.
پاسداران در فاصله ۱۵-۲۰ مترى ما، دور يك ميز با محسن منشى و ولى الله صفوى، دو تن از زندانيان بريده هوادار مجاهدين كه در بازجوئى و شكنجه نيز همكارى ميكردند، گرم صحبت نشسته بودند. به سرعت به پهلو خوابيدم و تلاش كردم تا آنجايى كه ممكن است سدى باشم در مقابل ديد آنها تا او آخرين «عمليات انقلابى» خود را نيز با موفقيت به پايان برد. لحظه هائى سخت و جانكاه بود. گويى من نيز به همراه او جان مى دادم و اين جان دادن تمامى نداشت. لحظه ها به درازاى سال مى گذشتند. هر ثانيه، گويى يك عمر بود. او به جاودانگى مى رفت و من به دنبال سرنوشت! خود را به خواب زده و شروع كردم به خرناسه كشيدن. بدين اميد كه صداى خر و خر او را پنهان كنم. نيك ميدانستم كه حتى ثانيه ها نيز براى انجام موفقيت آميز «عمليات آخر» حياتى است. من ناخودآگاه در انجام «عمليات آخر» ، با او هم تيم شده بودم. او فرمانده بود و من همراه. او اراده كرده بود و من به دنبالش روان بودم. براى او مرگ، شادى بخش تر از زندگى بود. اما براى من جانكاه بود و كشنده. نميدانم مى توانيد آن لحظه پر درد وشكنجه آور را تصوركنيد؟ همدست شدن با انسان عزيزى كه در حال خودكشى است و تلاش دارد كه هر چه زودتر جان دهد؟ آيا مى توان تشريح كرد آن موقعيتى را كه مجبور مى شوى تا ثانيه ها را از ده به صفر بشمارى، آنهم نه براى به استقبال رفتن سال نو، نه براى عزيزى كه از راه ميرسد، كه بدرقه انسانى به سفرى ابدى؟ در نظرم چونان سپيدارى بود كه براى شكفتنش، مرغ سياه مرگ بايستى به پرواز در ميآمد. او اين گونه مى شكفت، بر خلاف هر شكفتنى. بى صبرانه در انتظار شكفتن «جوانه زندگى بخش مرگ» بودم.
دقيقه اى بيش نگذشته بود كه پاسداران متوجه سمت ما شدند. از زير چشمبند به خوبى مى ديدم كه هراسان به سوى ما مى آيند. به ما كه رسيدند، محسن منشى فرياد كشيد: سيانور خورده، سيانور خورده! من وانمود كردم كه پريشان از خواب پريده ام و آنها از غيظشان مرا با لگد ميزدند. هول كرده بودند. نمى دانستند چگونه وى را به بهدارى زندان برسانند. سرانجام او را روى پتويى گذاشته و در حالى كه چهار طرف آن را گرفته بودند، دوان دوان به سمت بهدارى كه در نزديك بندها بود، دويدند. مى دانستم كه او ديگر از اين راه باز نميآيد. او حركت هايش كمتر شده بود. ساعتى بعد در گفت وگوى بين پاسداران متوجه شدم كه آفتاب زندگانى اش غروب كرده است، يا كه بهتر است بگويم طلوعى دوباره كرده بود. در آن فاصله كوتاه، از محل حادثه تا بهدارى زندان، دكتر «شيخ الاسلام زاده» را شانسى نصيب نشد تا قربانى را به زندگى بازگرداند و آماده اش سازد براى دور جديدى از شكنجه هاى طاقت فرسا و اعدام و دريافت دستخوشى از لاجوردى.
احساس متناقضى داشتم. نمى دانستم خوشحال باشم يا غمگين. نمى دانستم از اينكه «عمليات آخر» زندانى با موفقيت كامل انجام گرفته بود، بايد احساس پيروزى مى كردم يا اين كه آرزو مى كردم كه اى كاش عمليات او با شكست روبه رو ميشد؟ كدام يك مى توانست درست و منطقى باشد؟ شايد هر دو با هم. ولى چگونه مى شود شادى را با غم و شكست را با پيروزى همراه كرد؟ آشنايى ما لحظه اى بيش نبود اما عمرى است كه در نظرم هست. و مى دانم تا آخرين لحظه هاى زندگيم، هميشه با من خواهد بود و هرگز فراموشش نتوانم كرد.
گويى عقربه زمان از حركت باز ايستاده بود و آن شب لعنتى خيال تمام شدن نداشت. «چه شب موذى و گرمى و دراز» من گوشه اى كز كرده بودم. گاه از فرط اضطراب بلند مى شدم و در جايم مى نشستم و بعد با نهيب پاسدار دوباره ولو مى شدم. مثل مار به خود مى پيچيدم. به ياد آوردم هفتم مهرماه ۶۰ را كه در كميته پل رومى به سر مى بردم. شب سختى را در بازجوئى پشت سر گذاشته بودم و تا صبح از درد نخوابيده بودم. نيمه هاى شب متوجه شدم پاسداران، كسى را كه در حال شعار دادن بود، با كتك به سلول بغلى انداختند و صبح، زمانى كه در سلول را باز كردند سراسيمه به دنبال راه چاره ميگشتند. به سرعت حميد طلوعى از بازجويان قديمى اوين را صدا كردند كه رياست بخش سياسى آنجا را به عهده داشت. وى خود را به آنجا رساند و پاسداران پيكر مجاهدى را كه در سلول، باخوردن سيانور به زندگى خويش پايان داده بود، با خود به بيرون حمل كردند.
از لاى درز دريچه سلول، آنها را مى ديدم. در آنجا، تنها نظاره گر واكنش پاسداران در قبال انتحار او بودم. ولى حالا قضيه فرق ميكرد. من خود به طور مستقيم درگير آن بودم. نميدانم چه شد كه دوباره لحظه اى به خواب رفتم. شايد از فرط خستگى و كوفتگى بيهوش شدم. ناگهان متوجه شدم چيزى تكانم ميدهد. چشمهايم را باز كردم. لاجوردى با يك پيژامه بر بالاى سرم ايستاده بود و با لگد به پاى من ميزد و مرا به بلند شدن و خواندن نماز ترغيب ميكرد. من تنها فردى بودم كه در راهرو خوابيده بود. فيافه اش در حالت عادى نيز به اندازه كافى زشت و كريه و بد منظر است، چه رسد به وقتى كه تازه از خواب بلند شده باشد. براى يك لحظه تجسم كنيد كه چه تركيب وحشتناكى را پيش روى داشتم. او در آن روزها، خيلى از وقتها در اتاق كارش ميخوابيد.
دستم را گرفت و به سوى دستشويى وتوالت برد. نمى توانستم قيافه كريه اش را در آينه بزرگ دستشويى كه قسمت زيادى از ديوار را پوشانده بود، تماشا كنم. نخستين بار بود كه مى خواستم تلاش كنم تا از زير چشمبندم كسى را نبينم. بدون آن كه گفتگويى بين ما انجام گيرد، مشغول كار خود شد. با آداب و رسومى تمام وضو ميساخت و حالم را از هر چه نماز و وضو بود، به هم ميزد. به سختى كمى آب به دست و صورتم زدم. هيچ اعتنايى به من نداشت و سرگرم كار خودش بود. گاهى وقتها افراد شاغل در دادستانى، به ويژه كسانى كه بازارى بودند، وقتى ميديدند زندانى درست وضو نميگيرد همانجا با غرولند و با لحنى مسخره آميز، مسئله را به او گوشزد كرده و سپس مشغول آموزش شيوه صحيح وضو گرفتن ميشدند. دنيا دور سرم مى چرخيد. كشان-كشان خودم را به سرجايم رساندم. مدتى در جايم نشستم. فكرهاى پريشان و ماليخوليايى رهايم نمى كردند. قدرت برخاستن نداشتم. آرزو مى كردم اى كاش جاى آن زندانى بودم و هرگز صبح را نمى ديدم. آنجا كه زندگى دور مى شود، بايد به مرگ انديشيد. بيدار شدن براى نماز صبح، نشانگر آغازى ديگر بود و چرخه اى از رنج وعذاب كه به راه ميافتاد. دلم مى خواست شب همچنان پا برجا مى ماند و روز هيچ گاه نميآمد. به سختى از جايم برخاستم و الفاظى را بر زبان جارى كردم كه بيشتر از سر عجز و ناتوانى بود. الفاظى كه هيچ معنايى برايم نداشتند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
زير نويس:
۱- نام اصلى وى اكبر كبيرى آرانى است كه در سال ۶۴ به رياست زندان اوين رسيد
۲- گارسيا لوركا، ترجمه احمد شاملو.
۳- نيما يوشيج

به نقل ازگفتگو هاى زندان شماره ۴
تجربه زندان يا «دانشگاه» لاجوردى
از گفتگو با مهندس لطف اله ميثمى ايران فردا شماره۴۳
در آبان ماه سال ۱۳۶۱ من و چند نفر ديگر از دوستان توسط دادستانى انقلاب و به دستور آقاى لاجوردى بازداشت شديم كه بيشتر از نه ماه اين بازداشت طول كشيد. به تحليل خودم علت اين دستگيرى اعتراض به شكنجه در زندانها بود. كه جزوه اى هم در اين رابطه چاپ شد. بعد هم بدون اين كه محكوميتى داشته باشيم، در سال ۱۳۶۲ آزادمان كردند.

آيا كسانى كه براى دستگيرى شما مراجعه كردند موقعيت سازمانى شان مشخص بود؟ خودشان را معرفى كردند كه از كجا آمده اند؟
گفتند كه از دادستانى انقلاب مركز و از طرف آقاى لاجوردى آمده اند.

طى مدت ۹ ماه بازداشتتان هيچ وقت در خواست كرديد كه وكيل يا خانواده تان را ببينيد؟
نه، چون آن مو قع كه فضاى وكيل گرفتن و درخواست ملاقات نبود! آن موقع يك بازجو به من مى گفت: هركس به اوين قائم آمده افقى برگشته. اگركسى قائم مى آمد و قائم برمى گشت استقنا بود. به هر حال مى گفتند هر كس را مى گيريم محارب است.

بازجوئى چگونه انجام مى شد؟ توسط چند نفر انجام مى گرفت. به چه صورت بود؟ آيا با ضرب و جرح و تهديد همراه بود يا فقط سوال و جواب رد وبدل مى شد؟
من چند بار بازجوئى رفتم كه بيشتر صحبت بود. بار اول لاجوردى بازجوئى ام كرد كه محدود بود. برخورد ايشان با من همراه با فحش و.... نبود. البته از اتاقهاى كنارى صداى فحش و ناسزا به ديگر متهمان مى آمد و صداى آزار و بد رفتارى شنيده مى شد. رمزى كه در دادستانى بودم، كسى به خانمى مى گفت به بچه ات رحم كن حرف بزن. (.....) بعد از زندان به ديدار آقاى منتظرى رفتم. آنجا آقاى منتظرى به استقبال من آمدند. من خوشحال شدم. ايشان از من پرسيدند از زندان چه خبر؟ گفتم زن آبستن را مى زدند و مى گفتند به بچه ات رحم كن. گفت تو كجا بودى؟ گفتم من در انفرادى بودم. گفت پس كجايش را ديدى! يعنى ايشان اين قدر از مسائل زندان مطلع بودند كه به من مى گفت تو كجايش را ديده اى! (....) از ديگر علل بازداشت، جزوه اى در باره نظرات آيت اله خزعلى راجع به شكنجه بود. ايشان يك سرى سخنرانى در سبزوار و جا هاى ديگر داشتند كه در آنها مى گويند: من رفتم زندان اوين ديدم طرف را كابل زده اند و حسابى لت و پار شده بود ولى اگر نمى زدند اسلحه ها به دست نمى آمد. دقيقا اين نوع شكنجه چيزى بود كه ما در دوران شاه ديده بوديم. به اين ترتيب ايشان شكنجه را با همان منطق كه ساواك مى گفت (كه اگر شما را نگيريم و نزنيم در خيابان يك عده را خواهيد كشت و وضع بدتر مى شود.)، اين سخنرانى را به آقاى لاجوردى داده بوديم، آقاى لاجوردى كه اين سخنرانى را خواند دو روز بعدش مرا دستگير كرد.

شما تجربه زندان را در پيش وپس از انقلاب داريد، ارزيابى تان از اين دو تجربه چيست؟
زجرى كه من در زندان پس از انقلاب كشيدم، در هيچ يك از زندان هاى گذشته دوره شاه نكشيدم ولى بروز نمى دادم. سلول شماره ده سلولى بود كه سعيد محسن در آن بود. خودم هم در دوره شاه در اين سلول بودم. اصلا سعى مى كردم خاطراتم را بكشم كه نتوانم آن نظام را با اين نظام مقايسه كنم. (...)

در مجموع در دورانى كه در زندان بسر برديد، ارزيابى تان از مجموعه رفتارى كه در زندانهاى بعد از انقلاب انجام مى شد، چه بود.

اول در باره اقداماتى كه بعد از زندان كردم توضيح دهم. بعد از مدتى از آقاى مقتدايى وقت گرفتم. ايشان آن موقع رئيس شوراى عالى قضائى بود. ايشان مرا هم مى شناخت. گفتم من آمده ام اينجا وضعيت زندانها را بگويم. گفتم اين جورى است اين كارها را مى كنند. قضاياى درون آن و مشاهدات خودم را گفتم و خيلى ناراحت بودم كه كار انقلاب به اينجا كشيده و ايشان گفت آنچه انجام مى شود تعزيرات است. اگر بازجو يقين داشته باشد يكى خانه تيمى و اسلحه دارد و... به هر حال حق دارد تعزير كند. گفتم اولا شما اين يقين را از كجا مى آورى؟ ايشان گفت بالاخره تعزير غير شكنجه است. من سه بار شهادت دادم كه آن چه در زندان است شكنجه است و نه تعزير، تعزير بعد از اعتراف است، آنها هشتاد تا شلاق را تقسيم مى كنند و ده تا ده تا مى زنند و... گفت: اين جورى نيست. گفتم اگر شما متخصص دين هستيد من متخصص شكنجه شدن هستم. در زندانهاى مختلف شاه بوده ام، بايد از من بپرسيد كه تعريف شكنجه چيست اين را گفتم و خدا حافظى كردم. دو بار ديگر شهادت دادم اين جورى است. حتى مى خواستم وصيتنامه بنويسم ودر يكى از ميدانهاى تهران خودسوزى كنم. مى خواستم بگويم من طالب قدرت نيستم، فقط ضعفى از انقلاب را نشان بدهم. بعد ديگر مسائل قم پيش آمد. رفتم ديدن آقاى منتظرى وديدم ايشان به قضيه اشراف دارد. از خودم سلب مسئوليت كردم. زيرا ايشان با اين مسائل برخورد جدى مى كرد.

دنيا روشن- به نقل ازگفتگو هاى زندان شماره ۴
تجاوز يك اتفاق ساده بود؟
سال شصت، سال وحشت، سال سركوب، سال زنده به گور شدن نهال آزادى، سال پنهان كردن عشق در پستوخانه، كتاب هاى سوخته، خانه گردى، تعقيب و دستگيرى بود.
ساعت سه بعد از نيمه شب دستگير شديم. من وخواهرم امكان هيج گونه فرار و پنهان شدن نداشتيم. خانه مان محاصره شده بود. گوئى جانيان حرفه اى و خيلى مهمى بوديم كه اينچنين به سراغمان آمده بودند. وقتى در ماشينى كه ما را با خود مى برد نشستيم، به پشت سرم نگاه كردم: مادرم را ديدم كه در حال ناله و شيون، بى فايده به دنبال ماشين مى دويد. نگاهى به اطراف انداختم. همسايه ها از لاى در، مخفيانه نگاه مى كردند. كسى از ترسش در را باز نمى كرد. نزديكى هاى سحر بود كه از «پيچ توبه» گذشتيم. اينجا اوين بود. به يكباره تمامى اضطراب ها و فكر و خيالات قبلى ام در مورد اوين تسكين پيدا كرد. من در متن ماجرا قرار گرفته بودم. سرنوشت مشتركى با هزاران انسان كه مى رفت ابعاد وحشتناكى به خود بگيرد.
ساعت ۱۰ صبح مرا به بازجوئى بردند. اولين تماس با كابل بر فرق سرم و لگدى كه مرا بدرقه كرد، چنان برقى از سرم پراند كه براى لحظه اى زمان ومكان را فراموش كردم. مرا روى تخت خواباندند. پاهايم را بستند. تكه اسفنج كثيفى در دهانم فرو كردند، تا صدايم در نيايد. اين اسفنج چنان كثيف بود كه حالم را بهم مى زد.
شمارش كابل به ۱۰ نرسيده بود كه ديگر چيزى نفهميدم. فقط يادم است كه آب (يا ماده اى كه متوجه نشدم چيست) روى پايم ريختند و يا چيزى به كف پايم مى كشيدند. بعد مرا مجبور به راه رفتن كردند. يكى از شكنجه گران كه گوئى فراموش كرده بود من «نامحرم» هستم، زير بغلم را گرفته بود.
پنج روز در آن اتاق بودم. بعداً فهميدم به آن شعبه شش مى گويند. روز پنجم شعبه شش خيلى شلوغ بود. با چشم بند امكان ديدن نداشتم ولى احساس مى كردم در گوشه اتاقى هستم كه از طريق پرده اى از قسمت ديگر جدا بود. آن روز، بعد از بازجوئى همان جا مانده بودم و كسى سراغ من نيامده بود. از اين وضعيت بدم نمى آمد. در تنهايى خودم را مچاله كردم و به بازسازى ذهن و روانم پرداختم. تا شب هنوز آنجا بودم. صداى «حامد» شكنجه گر شعبه شش را شنيدم كه همچون كفتارى كثيف، صيد تازه اى را به قربانگاه آورده بود. اين يكى، غزال كوچكى بود كه به زحمت صداى او را از يك دختربچه مى شد تشخيص داد.
خوب بگو ببينم برادر و خواهرت كجا هستند؟
نمى دونم به خدا من از مدرسه اومدم خونه واز چيزى خبر ندارم.
او را به روى تخت خواباند و پاهايش را بست و همان سوال را تكرار كرد. اما صدايش از حالت معمولى آميخته به خشم و غضب، خارج شده بود و مرتب آهسته تر صحبت مى كرد.
با شنيدن حالت صداى حامد تمام وجودم به لرزه افتاد. نفسم در نمى آمد. داشتم خفه مى شدم. ديگر نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبم را در گلويم حس مى كردم. مى خواهد با او چكار كند؟ سرم گيج مى رفت. همه قضاوت ها و ددمنشى هائى را كه خوانده و شنيده بودم، حالا در حضورم اتفاق مى افتاد. بايد كارى مى كردم. چه كار مى توانستم بكنم؟ ديگر به وضوح صداى نفس هاى حامد را مى شنيدم و تصور وضعيت دخترك كوچك مرا ذوب مى كرد. به ناگهان موجودى ديگر از درونم فرياد كشيد كه تا به حال از خودم نشنيده بودم. فرياد زدن، تنها كارى بود كه از من بر مى آمد. با اين فرياد، تمام نقشه هاى كثيف بازجو برهم خورد. حامد چون حيوانى وحشى به سويم هجوم آورد. او تازه از وجود من خبر دار شده بود. مرا زير مشت و لگد گرفت و ديوانه وار بر سر و رويم مى كوبيد. بعد دست بند آوردند ومرا قپانى كردند. وجود نازنين دخترك خردسال، با بيست و چهار ساعت قپانى با دهان بسته برايم مهم تر بود. با دهان بسته در درون خودم هنوز فرياد مى زدم. درد كتف ها و دست هايم در مقابل رنجى كه دوست كوچك و ناديده ام متحمل شده بود، رنگ مى باخت.
چندى بعد با «نديم» هم بند شدم، دوازده سال بيشتر نداشت. هيچ گاه جرأت نيافتم كه در باره آن شب با هم سخن بگوييم. شايد مسائل امنيتى و لو نرفته، شايد تاوان سنگين اتهام به «برادر مسلمان و مكتبى» يا همان حيوانى كه نامش «بازجوى دادستان انقلاب اسلامى» بود، و يا هزار شايد ديگر، مانعى براى گفتگوى ما بود. هر روز و هر ساعت امكانى براى اين كار پيدا مى شد ولى سكوت سايه سنگين خود را بر ما تحميل مى كرد......
اينك سال ها مى گذرد و طنين پرسش هاى مزمنى مرا رها نمى سازد: «تا چه هنگام اين هيولا ى سكوت با ما خواهد بود؟ ...... من و نديم چند بار تكرار شديم؟ .... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شكنجه و يا تجاوز قرار گرفتيم؟ ....... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شكنجه و يا تجاوز قرار خواهيم داشت؟ ... من و نديم و زنان ديگر چه نفرتى را درون خويش بارور كرديم؟ ........ من و نديم و زنان ديگر............»

كيانوش سنجرى
سلول شماره ۵۷
وقتى سكوتِ محض، سلولم را تسخير مى كند، درست همان لحظه اى كه من هم به پوچى مى رسم، شكست مى خورم و به مرگ مى انديشم، صداى سرفه هائى كه از گلوى بيمار پيرمردِ فرتوتى كه گمانم در انتهاى كريدور محبوس شده، حقيقتِ زنده بودن را دوباره به يادم مى اندازد. يعنى كسى هست كه دارد سرفه مى كند. پس ميان خروارها سكوت و نيستى، كسى هست كه هنوز نفس مى كشد، حتى با گلوى بيمار و چرين.
و شايد او هم مثل من به روشناييِ آنطرفِ روزنه هاى بالاى در سلول چشم مى دوزد و در تمام طول روز گوشهايش تيز مى ماند تا صداى نفس ها را بشنود و صداى پاى نگهبان را هم.
نفس هايم كه كند مى شود، درست همان لحظه اى كه انگار سلولم از هوا خالى مى شود، از جا بلند مى شوم به كنار در مى روم، گوشهايم را لاى جداره در مى برم و صداى نفس هاى گرمِ مردانه را مى شنوم. توى سلول ها هنوز زندگى جريان دارد.
آحرين بار كه براى بازجوئى از سلول خارج شدم گقتند: «تو مرده اى!» . اما انگار هنوز مى توانم صداى نفس نفس زدنم را بشنوم. خيلى خفيف و دور.
بعضى شب ها كه پلكهايم سنگين مى شود، مى ترسم ديگر صداى نفس نفس زدنم را نشنوم، چشم هايم را باز مى گذارم و بار ديگر كاشى هاى روى ديوار را از نو مى شمارم.
چهار صد و سى و نه تا شده اند. ساعت ها به رگه هاى رنگى روى كاشى ها كه اشكال هندسى مختلفى بوجود آورده اند خيره مى شوم. بعضى هاش شبيه حيواناتِ درنده هستند. يكى ش هم شبيه مردى ست كه تير و كمانِ كشيده اى بر سينه دارد و آماده پرتاب كردنش است. درست رو به در سلول كه نگهبان بازش مى كند.
هنوز وقتى به پشت دراز مى كشم مى توانم از لاى توريِ فلزيِ بالاى در سلول، نور كم رمق سفيد را ببينم.
در انتهاى امشب، نور سفيد را كه خاموش كنند، درست سه ماهِ تمام مى شود كه تنهاى تنها، كنج دو مترى ام جا خوش كرده ام.
از بس دراز كشيده ام پشتم زخم شده و مى سوزد. حس مى كنم استخوانهاى كمرم به كف سلول چسبيده. حتى وقتى مى خواهم به پهلو برگردم استخوانهاى پهلوى نشيمنگاهم تير مى كشد. قرار است فردا بروم پيش پاسدار- پزشكِ زندان براى زخم هاى پشتم پماد بگيرم.
ماه پيش كه براى گرفتن پماد زخم و عفونت، پيش پاسدار- پزشك زندان رفتم، خواست جاى زخم ها را ببيند تا پماد بدهد. نشانش ندادم و به سلول برگشتم. حالا بجز زخم ها، دمل هاى درشتِ خونى هم روى بدنم رشد كرده اند. هر وقت از اين پشت به آن پشت مى شوم يكى از دملها سر باز مى كند و لباسم را خونى مى كند. فردا هر طور كه شده باشد زخم ها را به پاسدار- پزشك نشان مى دهم و پماد مى گيرم.
گمانم از وقتى اعتصاب غذا كرده ام، بيست كيلو لاغر شده ام. گوشتى به تنم نمانده كه روى استخوانهايم را بپوشاند. با اين وجود از وقتى غذا نمى خورم ساعت هاى كمترى از تنهايى و سكوت رنج مى كشم.
وقتى پا مى شوم سرم گيج مى رود، مى خورم به در و ديوار سلول، مى افتم روى زمين و ساعت ها بى هوش مى مانم تا وقت دست نماز، نگهبان مى آيد، قفل پر سر و صداى درِ سلول را مى چرخاند و چشم بند خاكسترى را به طرفم پرت مى كند و مى بيند كه از روى زمين بلند شده ام و به در و ديوار خيره شده ام. درست مثل روز اول كه به سلول آمده بودم و همه چيز حتى در و ديوار ها برايم تازگى داشت.
از وقتى اعتصاب غذا كرده ام درِ سلولم كمتر باز و بسته مى شود. مى دانند صبحانه و ناهار و شام نمى گيرم. هواخورى نمى روم و با اين وضعيت، توالت هم ديگر معنى ندارد. هر چند كه دلم براى توالت تنگ شده. هر وقت ظرف غذايم را توى دستشويى مى شستم سرم بالا بود و از زير توريِ بالاى ديوار، آسمانِ آفتابيِ ساعتِ يك و نيم بعدازظهر را تماشا مى كردم و مى گذاشتم پرتو كم رمقى از خورشيد صورتم را نوازش دهد و براى چند لحظه كوتاه هم كه شده بود، زندان را فراموش مى كردم.
بايد كارى كنم كه ديگر براى دست نماز هم سراغم نيايند. من كه نماز نمى خوانم. پس مجبور نيستم هر روز دست و بالم را خيس كنم تا خواب از سرم بپرد. آنوقت مجبور مى شوم كنج دو مترى ام كز كنم و هى زير لب زر بزنم و به چهره مردى كه توى اتاق بازجوئى مى آيد و فلسفه زندگى را برايم مرور مى كند فكر كنم. طفلكى دوست دارد بداند چطورى با دوست دختر هايم آشنا شده ام.
يك بار كه خواستم از چگونگى رابطه هايم به وجد بيايد تا شايد بگذارد بروم خانه، چندين صفحه داستان عاشقانه برايش نوشتم. وقتى مى خواند حس مى كردم دارد كيف مى كند. توى دلم به ريشش مى خنديدم. هر چند كه هر وقت خواستم صورتش را در ذهنم بازسازى كنم ريش نداشت.
چند روزى ست هواى سلولم سرد تر شده. پتو هم گرمم نمى كند. گمانم زمستان از راه رسيده است. شب ها لرزشِ بدنم را حس مى كنم. گاهى هر دو دستم با هم مى لرزند و گاهى پاهايم هم همراهى شان مى كنند.
بعضى وقت ها همانطور كه دراز مى كشم و به روزنه هاى روشنِ بالاى در سلول خيره مى شوم، سعى مى كنم با تمام قدرت جلوى لرزش بدنم را بگيرم. تمركز مى كنم و خودم را كنار شعله هاى يك شومينه آجرى فرض مى كنم و سعى مى كنم از حرارتِ آتشِ ساختگى گرمم شود. اما اين گرما فقط براى چند ثانيه بوجود مى آيد و خيلى زود شروع به لرزيدن مى كنم و دوباره به روزنه هاى روشنِ بالاى در خيره مى شوم و اينبار سعى مى كنم در افكارم غرق شوم تا لرزش بدنم را فراموش كنم اما نمى شود.
چند بار خواستم موقع باز شدن در سلول، از يكى از نگهبانها بخواهم كه برايم چند تا پتوى اضافه بياورد، اما هر بار كه درِ سلولم باز شد، همان نگهبانى كه از من خوشش نمى آيد سراغم آمد، منصرف شدم و چيزى نگفتم.
دلم براى بعضى هاشان مى سوزد. مجبورند ساعت ها در جوار آدم هاى بيگناهى كه به زنجير كشيده شده اند بمانند، صداى شكنجه شدنشان را بشنوند و شب ها با صداى نفس نفس زدنِ زندانى هاى به تنگ آمده اى كه انگار توى سلولشان دارند خفه مى شوند، به خواب بروند. شايد مثل ما در خواب كابوس هم مى بينند.
همين ديشب بود. يكى از نگهبانها كه جوانك درشت هيكلى ست، داشت داد و بى داد مى كرد. گمانم توى سلولِ اول كه هميشه درش باز است و پتو هاى تر و تميزِ زيادى آنجا روى هم تل انبار شده، مى خوابد. چون صدايش شفاف و نزديك، توى بند پيچيده بود.
خيلى هاشان آدم هاى غمگينى هستند. وقتى از دريچه سلول نگاهم مى كنند، توى چشمانشان مى خوانم كه دارند برايم غُصه مى خورند. اما به زبان نمى آورند. آدم هاى بيچاره! آنقدر اينجا مانده اند كه مثل ما به رنگ هاى خاكسترى و ماتِ در و ديوار هاى زندان عادت كرده اند. اينجا رنگ ها بوى زندان را مى دهند. انگار فقط براى ساختمان زندان با هم تركيب شده اند.
چند روز پيش با يكى از سر نگهبانها كه آدم خشن و سر سپرده اى ست دعوايم شد. صورتم را در هم انداختم. طورى كه انگار حالم ازش بهم مى خورد. اخم كرد و رفت و ديگر پيدايش نشد.
يكى از نگهبانها كه پير مردِ ريش سفيدى ست از همه شان مهربان تر است. روز اول كه آمدم اينجا، ديد سنم كم است، دلدارى ام داد و گفت: «همه چى درست ميشه پسرم. توكلت به خدا» .
اوايل توكلم به خدا بود. دلم مى خواست جواب اينهمه ظلم را بدهد. اما حالا ديگر نماز نمى خوانم. قرآن و مفاتيح ام را هم پس داده ام. بدردم نخورد. پرونده ام بسته شده اما آزادم نمى كنند. حتى به بندِ عمومى هم منتقل نشده ام! ملاقات ندارم. حتى نمى گذارند به خانه مان تلفن بزنم. حتما مادرم تا حالا دق مرگ شده. بيگناه نگه ام داشته اند اينجا. پس خدا چه مى كند؟ چرا نجاتم نمى دهد؟ كم كم دارم كافر مى شوم. فحش مى دهم، حرص مى خورم و راه مى روم؛ دو قدم به جلو، دو قدم به عقب. آنقدر راه مى روم كه پاهايم خسته مى شود اما باز هم راه مى روم و بلند بلند با خودم حرف مى زنم. خاطره هايم را به ياد مى آورم و از ته دل قاه قاه مى خندم و حتى گريه مى كنم، طورى كه همسايه ها صدايم را نشنوند.
وقتى مى نشينم انگار دوباره به سلولم بر مى گردم، فضا سنگين مى شود. ديوار ها به بدنم نزديك تر مى شوند. سقف سلول كوتاه تر مى شود. هوا كم مى شود. به سختى نفس مى كشم. نفس نفس مى زنم. انگار دارم خفه مى شوم. بلند مى شوم و دوباره راه مى روم و مثل ديوانه ها مى خندم.
بعضى وقت ها همانطور كه راه مى روم، شعر مى گويم و به خاطر مى سپارمش:
باران، بارش، باريدن
غمگين به خود خنديدن
برف، بارش، باريدن
سرماى سلولِ من
زمستون از راه رسيد
تمامِ روز لرزيدن
شب هاى تاريك و سرد
از تنهايى ترسيدن
زمانِ تحويل سال
در غم خود رقصيدن
صداى پاى نگهبان مى آيد. گمانم وقت خاموش شدنِ نور هاى كم رمق فرا رسيده است. پس ساعت به ۱۰ رسيده است. صداى پاى نگهبان نزديك و نزديك تر مى شود. صداى نفس هاى سردش را هم مى شنوم. ايستاد! درست كنار كليد هاى برق كه با سلول من فاصله اى ندارد. نورهاى كم رمق، يكى يكى خاموش مى شوند و نور سفيد پشتِ روزنه هاى بالاى در سلول من هم.
پس امشب هم مى مانم اينجا. باز هم فردا را اينجا خواهم ديد. شب بخير نفس هاى گرمِ مردانه همسايه هاى دور.
وبلاگ:
kianoosh.blogfa.com

دكتر مصطفى الموتى
نامدارانى كه در سال ۱۳۸۳ زندگى را ترك گفته اند
002967.jpg
الموتى
سال ۱۳۸۳ شمسى كه پايان مى يابد يكى از سال هائى بود كه گروهى از شخصيت هاى پر ارزش كشور ما زندگى را ترك گفته اند كه در نشريات كشور به آن اشاره شده بود، از اين جهت لازم ديدم روزشمار زندگى چند تن از آنان را كه در اختيار داشتم و با آنها آشنا بوده ام منتشر سازم:

دكتر فريدون باتمانقليچ
و ماجراى (آب درمانى) او
يكى از پزشكان شريفى كه در زندگى شناختم دكتر فريدون باتمانقليچ بود كه كتاب (آب درمانى) او شهرت فراوان يافت. اين پزشك شايسته ايران زندگى پر فراز و نشيبى داشت كه بعد از انقلاب به زندان افتاد و نزديك بود كه توسط سفاكان رژيم به حيات او خاتمه داده شود ولى خوشبختانه پس از سه سال كه در زندان به سر برد و تمام دارائى اش مثل بقيه افراد خاندان باتمانقليچ مصادره گرديد به خارج از كشور آمد و در حرفه پزشكى خود خدماتى انجام داد و سرانجام در آبان ماه سال ۱۳۸۳ شمسى در ايالت ويرجينياى آمريكا در سن ۷۳ سالگى در اثر ابتلاء به ذات الريه زندگى را ترك گفت و همه كسانى كه او را مى شناختند دچار اندوه فراوان شدند.
دكتر فريدون باتمانقليچ فرزند مهدى با تمانقليچ ثروتمند معروف و خود ساخته ايران بود و با توجه به اين كه تحصيلاتى نداشت همه فرزندان خود را به بهترين دانشگاه هاى دنيا فرستاد و هر يك در رشته خود افراد موفقى گرديدند.
فريدون باتمانقليچ پزشك متخصص- هوشنگ باتمانقليچ ديپلمات برجسته و سفير سابق ايران در تركيه بود كه نقش فعالى در سنتو داشت. بهمن باتمانقليچ كه در رشته تجارت و خانه سازى در آمريكا شهرت فراوان يافت و دچار مشكلاتى هم گرديد.
مهدى باتمانقليچ و فرزندانش در ايران دست به كارهاى مهمى زدند از قبيل تأسيس هتل انترناسيونال، قصر يخ، تله اسكى، امور حمل و نقل و همچنين تأسيس بيمارستان و درمانگاه خيريه بسيار مجهزى در تهران....
دكتر فريدون باتمانقليچ پس از تحصيلات در ايران به انگلستان رفت و دوره متوسطه را در اسكاتلند به پايان رسانيد و تحصيل در رشته پزشكى را در دانشگاه به پايان رسانيد. مدتى در بيمارستان معروف (سنت مرى) به كار پرداخت و در همانجا با پروفسور (فليمينك) كاشف پنى سيلين آشنائى يافت و به همكارى با او پرداخت كه اين همكارى به دانش پزشكى او كمك فراوان كرد.
دكتر فريدون باتمانقليچ در مراجعت به ايران به كار پزشكى پرداخت و خيلى از بيماران را معالجه كرد و اهل دريافت ويزيت نبود و به كار خيريه و معالجه بيماران بيشتر توجه داشت.
بعد از انقلاب وقتى به زندان افتاد در آنجا به درمان بيماران از طريق (آب درمانى) پرداخت و مدت سه سال در زندان به سر برد و پس از آزادى از زندان به خارج آمد و مدتى در اروپا مقيم شد كه كراراً او را در جنوب فرانسه مى ديدم كه معتقد بود مى تواند بيمارى آسم نويسنده را با (آب درمانى) معالجه كند و مدتى هم به اين كار اصرار ورزيد كه از محبت او هميشه سپاسگزار هستم.
كتاب (آب درمانى) دكتر باتمانقليچ به چند زبان خارجى ترجمه شده و ميليون ها نسخه چاپ شده و طرفداران زيادى يافته است.
دكتر باتمانقليچ پنج كتاب در رشته هاى پزشكى به زبان انگليسى چاپ كرده و آثار او در كشورهاى مختلف مورد استفاده است كه علاوه بر (آب درمانى) كتاب هاى (راه علاج كمر دردها، مبارزه با چاقى، مبارزه با افسردگى) را مى توان نام برد.
دكتر باتمانقليچ كه در سال ۱۳۱۰ شمسى در تهران متولد شده بود و سرانجام به خارج از كشور آمد و در ايالت ويرجينياى آمريكا در اثر ابتلاء به ذات الريه درگذشت.
از دكتر باتمانقليچ سه فرزند به اسامى (اردشير، بابك، كاميلا) باقى مانده كه در خارج از كشور به تحصيل پرداخته و افراد موفقى در رشته هاى خود هستند.










احمد نفيسى و ۱۸۰۰ روز در زندان
سياست پيشه اى كه مى خواست نخست وزير شود ولى راهى زندان شد
يكى از دولتمردانى كه در رژيم سابق خيلى سريع ترقى كرد احمد نفيسى بود. در سازمان برنامه مدير امور ادارى بود كه به مقام شهردارى تهران رسيد. از شهرداران مقتدرى بود كه خيلى ها روى او حساب مى كردند و با تلاشى كه داشت براى او مقامات مهمترى پيش بينى مى شد. در جريان انتخابات دوره بيست و يكم كه كنگره آزاد زنان و آزاد مردان ليست كانديداهاى انتخابات را معرفى كرد، احمد نفيسى نقش مهمى داشت. رئيس كميسيونى بود كه نامزدها را انتخاب مى كرد و گفته مى شد كه نفيسى نام عده از دوستان خود را در اين كميسيون به تصويب رساند كه به نمايندگى مجلس رسيدند.
نويسنده نيز با احمد نفيسى سابقه طولانى دوستى داشتم. او را مرد مثبت و سازنده اى مى شناختم. هيچگاه نادرستى از او نديده و نشنيده بودم. وقتى به زندان افتاد خيلى ها اين بازداشت را به دلايل سياسى مى دانستند. پس از ۱۸۰۰ روز از زندان آزاد شد.
در خارج از كشور از مخبربازپرس ديوان كيفر را كه قرار توقيف احمد نفيسى را صادر كرده بود پرسيدم سوگند ياد كرد كه هيچكس به او دستور بازداشت را نداده است. روى اسناد و مدارك پرونده قرار بازداشت را صادر كرده ام. اسناد پرونده چنان بود كه در مواردى مقررات و قوانين نقض شده بود.
عده اى مى گفتند كه شايعات منتشره درباره احمد نفيسى و ارتباطش با سفارتخانه اى خارجى و اين كه گفته مى شد بعد از افتتاح مجلسين خود را نامزد نخست وزيرى خواهد كرد و يا اختلاف شديد او با دكتر پيراسته وزير كشور با نفوذى كه او در دادگسترى داشت موجب اين بازداشت گرديد كه سرانجام هم حقيقت روشن نشد.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين نوشته شده است:
احمد نفيسى در سال ۱۲۸۹ در اصفهان متولد شد. پدرش عبدالمهدى نفيسى به طبابت و تدريس اشتغال داشت. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در دبستان هاى فردوسى و نظامى اصفهان و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان سعدى اصفهان انجام داده و دوره دانشكده حقوق تهران و آمريكن يونيورسيتى واشنگتن را تمام كرده است. كار ادارى را از كارمندى ساده شروع كرده و به مديريت كل وزارت بازرگانى و اقتصادى ملى ارتقاء يافت و مدتى مدير امور ادارى سازمان برنامه و سپس معاون شهردارى و سرانجام شهردار تهران گرديد.
احمد نفيسى چنين مى گويد:
پس از پايان تحصيلات متوسطه در اصفهان به تهران آمده در دارالفنون ديپلم گرفتم. تمام ايام با كتاب سر و كار داشتم چون پدر و افراد خانواده ما همه اهل خواندن كتاب بودند. به فرا گرفتن زبان هاى آلمانى، عربى و فرانسه پرداختم. دو سال در دانشكده ادبيات درس خوانده سپس به دانشكده حقوق رفته ليسانس در رشته سياسى گرفتم. با بورس دولتى به آمريكا رفته و دوره صنعتى و مديريت را طى كردم. در مراجعت چون پسر عموى پدرم لقمان نفيسى رئيس اداره غله بود عضو من هم عضو اداره غله بودم به وزارت خواربار منتقل و منشى سلمان اسدى شدم. من از طرفداران پر و پا قرص مصدق بودم به همين جهت به سمت مديركل وزارت اقتصاد منصوب شدم و ترقيات ادارى من از همانجا شروع شد. بعد از سقوط دولت مصدق به آمريكا رفته رشته حسابدارى صنعتى و مديريت را فرا گرفتم. با نصرالله انتظام و دكتر خسرو پور و ابوالحسن ابتهاج آشنا شدم. وقتى ابتهاج مديرعامل سازمان برنامه شد من به عنوان مدير ادارى سازمان برنامه به كار مشغول گرديدم. در آنجا توجه يافتم كه حتى سازمان برنامه براى خود برنامه اى ندارد. همه چيز جنبه شخصى داشت.
وقتى شريف امامى نخست وزير و آرامش رئيس سازمان برنامه شد چون دشمن شماره يك ابتهاج بود پرونده اى براى او تهيه گرديد. با سقوط دولت شريف امامى و در زمان نخست وزيرى دكتر امينى معاون شهردارى تهران شدم. چون دكتر امينى قبلاً دكتر نصر را به عنوان شهردار تعيين كرده بود و شاه با او خوب نبود گفت مى خواهم تو معاون شهرداير شده اختيارات شهردارى را در بست داشته باشى... بعد از چند ماه شهردار تهران شدم. در آن وقت سپهبد امير عزيزى وزير كشور بود و بعد پيراسته وزير كشور شد.
درباره تشكيل انجمن شهر خيلى اصرار داشتم كه شاه موافق نبود و مى گفت مصدقى ها و توده اى ها انتخاب خواهند شد. يك روز تيمسار نصيرى رئيس شهربانى وقت نزد من آمد و گفت رحيم على خرم مبالغ هنگفتى از شهردارى طلبكار است به او بپردازيد. نصيرى و خرم اراضى زيادى را تصرف كرده و قصد تقسيم آن را داشتند. گفتم شهردارى از او شكايت كرده و بايد دادگسترى تكليف او را روشن كند. بعد متوجه شدم كه دادگسترى خرم را محكوم و ممنوع الخروج كرده ولى از كشور خارج شد. حسن ارسنجانى وكيل خرم بود.
بعد كه به زندان افتادم دادگاه به نفع خرم رأى داد. به اين صورت ارسنجانى وكيل خرم به عنوان حكم او و تيمسارى هم حكم شهردار و ابتهاج هم سر حكم تعيين و به نفع خرم رأى دادند. سهم ابتهاج از حكميت هشتصد هزار تومان بود. شركت خرم و نصيرى تا آخرين روزهاى رژيم ادامه داشت و وقتى هم نصيرى سفير پاكستان شد خرم مدتى نزد او رفت و بعد از انقلاب نصيرى و خرم اعدام شدند.
من هفته اى سه روز با شاه ديدار داشتم. وقتى كنگره آزاد زنان و آزاد مردان تشكيل شد من رئيس كنگره شدم كه به انتخاب نامزدهاى نمايندگى بيست و يكمين دوره قانونگذارى پرداخت و اكثريت نامزدها از گروه مترقى بودند كه حسنعلى منصور در رأس آن قرار داشت. منصور گفت مى خواهم نخست وزير شوم گفتم من و تو براى اين سمت مناسب نيستيم.
وقتى شهردار تهران شدم ميزبان شخصيت هائى مثل دوگل، برژنف، رادهاكريشنان رئيس جمهور هند و رئيس جمهور آلمان، پادشاه دانمارك، دختر ملكه هند، شهردار استانبول بودم كه كليد طلائى شهر تهران را به آنها دادم.
درباره زندانى شدنم بايد قبلاً اشاره كنم كه با دكتر پيراسته كه وزير كشور شده بود رابطه خوبى نداشتم زيرا توقعاتى داشت كه انجامش برايم مقدور نبود. از جمله موضوع خريد سردخانه براى تهران بود.
اختلافات موجب شد كه مرا زندانى كنند و مدت هزار و هشتاد روز در زندان بودم كه ۳۷۰ نفر را آوردند كه عليه من شهادت بدهند ولى نپذيرفتند و برگ هاى پرونده ام به ۲۹هزار برگ رسيد.
دكتر پيراسته وزير كشور وقت درباره بازداشت احمد نفيسى چنين گفته است:
وقتى وزير كشور شدم مهندس ابراهيمى را به معاونت وزارت كشور انتخاب كردم كه در سازمان برنامه به علت مبارزه با سوءاستفاده ها استعفاء كرده بود. پس از مدتى به كارهاى شهردارى تهران رسيدگى كرد و گفت شهردار تهران اسناد غلطى را آورده كه من تصديق كنم. شهردارى تهران به صورت مسخره اى درآمده و هيچيك از شرايط را رعايت نمى كنند. بيست درصد از اعتبار را به نفع خود برداشت مى كنند و هشتاد درصد ديگر را هم براى اين كه اين ۲۰درصد را بخورند نفله مى كنند. به همين جهت به ناظر هزينه شهردارى نوشتم از پرداخت صورت وضعيت هائى كه مورد مخالفت مهندس ابراهيمى قرار گرفته دينارى پرداخت نكنند ولى نفيسى به اين دستور اعتنائى نكرد و وجوه را تمام و كمال پرداخت نمود. من جريان را به شاه فقيد گزارش دادم كه با ناباورى و ترديد گزارش هاى مرا شنيد و ابتدا با اكراه موافقت كرد كه پرونده ها به ديوان كيفر فرستاده شود. پس از اين كه بازرسى كل كشور و ديوان كشور گزارشات وزارت كشور را تأييد كردند نفيسى از طرف ديوان كيفر احضار شد و بازداشت گرديد. شاه فقيد كوچكترين دخالتى در اين كار نداشت.
پس از سال ۵۷ ديوارى كوتاهتر از شاه فقيد پيدا نكردند و همه چيز را به شاه نسبت مى دهند اين اواخر رسم شده بود برخى از متصديان كارهاى خوب را به خود نسبت مى دادند و كارهاى بد را به شاه در حالى كه بايد شهادت بدهم شاه در هيچيك از كارهاى من دخالتى نداشت. فقط يكبار كه صورت استاندارها را به شاه دادم كه از بين آنها تعدادى را انتخاب كند گفت اين آشغال ها را از كجا پيدا مى كنى؟ بعد متوجه شدم كه آنها از نظر سياسى مورد پسند شاه نبوده اند.
در هر حال بايد بگويم پرونده نفيسى مثل بسيارى از امور ديگر بود كه شاه مطلقاً دخالتى در آن نداشت.
***
از جمله ايرادات به احمد نفيسى انتخاب خانمش نزهت نفيسى از بافت در دوره بيست و يكم به نمايندگى مجلس بود كه نامش از طرف همان كنگره اى اعلام شد كه احمد نفيسى در انتشار نامزدهاى انتخابى اش نقش اصلى را داشت. خانم نفيسى نيز از نمايندگان ساكت مجلس شورايملى بود و فقط يكبار بين او و دكتر پيراسته گفتگوئى در مجلس درگرفت كه ورد زبان ها شد و همچنين درباره نطق او درباره رضاشاه و ۱۷دى ماه مطالبى گفتند كه صحت نداشت. (شايعات درباره سند رقيت) .
دكتر عاقلى درباره او چنين نوشته است:
احمد نفيسى در سمت شهردارى تهران دست به يك سلسله كارهاى عمران و آبادى زد. در دولت علم براى عضويت در كابينه دعوت شد ولى او كار شهردارى را ترجيح داد. كارگردانى او در انتخابات آزاد زنان و آزاد مردان او را مغرور ساخت تا آنجا كه با دكتر پيراسته وزير كشور ناسازگارى پيشه كرد به نحوى كه طرفين كمر قتل يكديگر را بستند. سرانجام پيراسته با شم قضائى خود راهى رفت كه موجب عزل نفيسى و زندانى شدن او گرديد. مدت چهار سال در زندان بلاتكليف ماند. وقتى محاكمه او شروع گرديد از اتهامات برائت حاصل نمود. استقامت و بردبارى نفيسى موجب حيرت گرديد. ماه ها از سلول زندان خارج نمى شد و كارش در زندان فقط مطالعه و نوشتن بود. پس از آزادى از زندان معاون بانك ايرانيان گرديد. سپس به تجارت پرداخت ولى سرمايه دار نشد. مردى زرنگ و جدى بود و ميل شديد به ترقى داشت. اتهامات او ساختگى بود و براى پيشرفت كار توجهى به قوانين نداشت و دشمن از همين ضعف او استفاده كرد.
وضع خانوادگى احمد نفيسى
احمد نفيسى با خانم نزهت نفيسى ازدواج كرد و صاحب دو فرزند گرديدند: دكتر آذر نفيسى استاد ادبيات تطبيقى در دانشگاه جان هاپكينز آمريكا و دكتر محمدرضا نفيسى استاد اقتصاد سياسى دانشگاه متروپولتين لندن كه هر دو از نظر تحصيلى و مقام دانشگاهى در رده هاى بالائى قرار دارند.
چند سال قبل احمد نفيسى از همسر خود جدا شد و در سال هاى آخر عمر با همسر ديگرى زندگى مى كرد كه در دى ماه سال ۱۳۸۳ در ۸۵سالگى در تهران درگذشت.
دكتر آذر نفيسى مدتى در ايران در دانشگاه تدريس مى كرد كه هنگام تدريس در دانشگاه از او خواسته شد كه چادر به سر كند نپذيرفت و به آمريكا رفت و به تدريس در دانشگاه پرداخت و نوشته ها و سخنرانى هايش جلب توجه فراوان كرد و آخرين كتابش كه به زبان انگليسى تحت عنوان (لوليتاخوانى در تهران) منتشر شد موردتوجه قرار گرفت و از كتاب هاى پر فروش به شمار آمد.
خانم دكتر آذر نفيسى كه عشق نويسندگى را از پدر به ارث برده روزبروز در محافل دانشگاهى و مطبوعاتى موفقيت زيادترى كسب مى كند.
اخيراً نيز طى مراسمى كه در نيويورك برگزار گرديد جايزه ادبيات دانشنامه ايرانيكا به دكتر آذر نفيسى داده شد.
نزديكان احمد نفيسى مى گويند او كه مرد فعالى بوده در سى سال آخر عمر نيز به نوشتن مطلب و سرودن شعر مى پرداخت و كتابى تحت عنوان (برنده ها هم بازنده اند) درباره خاطرات خود منتشر ساخته كه در سال ۱۳۷۸ در تهران منتشر گرديد. همچنين دوره ۱۳جلدى نشريه (ايران آزاد) را تدوين نموده كه اولين شعرهايش در آن به چاپ رسيده است.
احمد نفيسى كه در اصفهان متولد شده بود دوره عالى تحصيلى را در يونيورسيتى واشنگتن با موفقيت گذرانيد و در سال هاى مراجعت به ايران به ترجمه مطالبى از نشريات خارجى مى پرداخت و همواره به نويسندگى و مطالعه و سرودن شعر اشتغال داشته است.
احمد نفيسى مى گويد، يكى از برادران من دكتر ابوتراب نفيسى است كه متجاوز از ۱۵۰ اثر علمى و تحقيقى و پزشكى از خود به يادگار گذاشته است. برادر ديگرم هم دكتر محسن نفيسى است كه در بيمارستان ها به كار پزشكى اشتغال دارد.





منير اصفيا (مهران)- (جزنى)
نخستين بانوى ايرانى كه در رشته ورزشى در ايران خوب درخشيد
مهندس صفى اصفيا كه ساليان دراز وزير مشاور و رئيس سازمان برنامه ايران بود و از رجال خوشنام و شايسته معاصر ايران است. خواهرش منير اصفيا نيز در رشته ورزش بانوان خيلى خوب درخشيد و نخستين بانوئى است كه جانشين همسرش منوچهر مهران شد كه از پيشگامان تأسيس باشگاه ورزشى در ايران بود.
منير اصفيا نيز مانند برادرش در رشته تحصيلى خود از شاگردان برجسته اى بود كه در دوره متوسطه در مدرسه ژاندارك شاگرد اول شد و به عنوان نفر اول فارغ التحصيلان دخترانه ايران ديپلم ادبى خود را از دست رضاشاه گرفت كه وقتى عكس او در كناررضاشاه در مطبوعات آن روز به چاپ رسيد جلب توجه فراوان كرد.
منير اصفيا با پايان تحصيلات و فراگرفتن زبان فرانسه در نشريات كشور از جمله اطلاعات هفتگى به نگارش مقاله و ترجمه پرداخت و براى اولين بار كتاب معروف (كلبه عموتوم) را ترجمه كرد كه جايزه ادبى مجله سخن به او داده شد.
منير اصفيا پس از ازدواج با منوچهر مهران كه نقش فعالى در رشته ورزشى داشت و باشگاه نيرو و راستى را تأسيس نمود در كنار همسرش به نشر مقالات ورزشى و ترجمه هاى گوناگون پرداخت و پس از درگذشت منوچهر مهران جانشين او شد و مديريت باشگاه و مجله را برعهده گرفت.
منير مهران پس از ازدواج با رحمت الله جزنى زندگى جديدى را آغاز نمود ولى با درگذشت فيروز پسرش در يك حادثه رانندگى در ونزوئلا دچار رنج فراوان شد كه بعد از درگذشت همسر اولش منوچهر مهران مشكلات و تحمل مصائب او صد چندان گرديد.
منير جزنى سال ها بود كه هيچگونه فعاليت هنرى و ورزشى و فرهنگى نداشت تا اين كه در (آبان سال ۱۳۸۳) خبر درگذشت او در پاريس نشر يافت كه روزنامه ها به همسرش رحمت الله جزنى و فرزندانش فيروز و فرزانه و آزاده تسليت گفته اند.
روزنامه كيهان لندن درباره او چنين نوشت:
با كمال تأسف از درگذشت يكى از پيشتازان تجدد آگاه شديم زيرا منير جزنى از ستارگان درخشان آسمان تجدد و فرهنگ ايران در دوران قبل از انقلاب اسلامى بود.
منير اصفيا مجموعه ۱۹ كتاب نوشته و ترجمه كرده كه از جمله: انسان گرسنه، جهان سوم و پديده كم رشدى، مادام كورى، كلبه عموتوم، سرگشته راه حق، انسان ها و خرچنگ ها، خيالپردازى و نابودى، ما و فرزندان ما، زيباتر از پيروزى، دخترى عفيفه و نجيبه و... است.
منصوره پيرنيا در كتاب سالار زنان ايران چنين مى نويسد:
منير اصفيا نخستين زن روزنامه نگار ورزشى و اولين مدير باشگاه ورزشى در ايران است. او در ورزش هاى دووميدانى و واليبال از ورزشكاران خوب اين دو رشته بود. پس از ازدواج با منوچهر مهران هر دو تن در بالا بردن سطح ورزش ايران تلاش فراوان نمودند. منير مهران براى اولين بار به عنوان خبرنگار ورزشى براى تهيه گزارشى از بازى هاى المپيك سال ۱۹۵۲ به هلسينكى در فنلاند رفت و پس از مراجعت به ايران تجربياتش را در كتابى با عنوان (زيباتر از پيروزى) در ۱۸۰ صفحه منتشر ساخت. اين كتاب در نوع خود در زبان فارسى بى نظير بود.
منير مهران همچنين كتابى را تحت عنوان (فن ورزش) از زبان فرانسه ترجمه كرد كه در سال ۱۳۳۰ منتشر گرديد.
***
بانوان ايران كه قبل از انقلاب اسلامى درايران نظير منير اصفيا هر يك در رشته اى شايستگى و لياقت خود را نشان داده اند از هر جهت كارنامه اعمالشان چنين درخشان است كه هيچ قدرت و نيروئى نمى تواند اين انسان هاى با ارزش و پر تلاش ايران را از ادامه راه خود باز دارد. اكنون جامعه ايران تعداد زيادى بانوى شايسته نظير منير اصفيا دارد كه بايد از تلاش و كوشش و فعاليت صميمانه آنها همواره ياد كرد.
رحمت الله جزنى همسر منير مهران را مى شناختم كه سال ها با گروه ها چپ گرا همكارى داشت ولى بعد از جدائى از آنان به فعاليت مهندسى و ساختمانى پرداخته صاحب شركت و مؤسسه تجارى شده بود و اكنون در خارج از كشور به سر مى برد. تا آنجا كه شنيده ام با همسرش منير اصفيا و فرزندانشان زندگى خوبى داشته اند.
دكتر صدرالدين الهى مى نويسد:
در آن سال هاى دور در نزد همه جوانان و ورزشكاران تهران اصطلاح خطابى (خانم) مطلق فقط او بود كه باشگاه پر قهرمان نيرو و راستى را اداره مى كرد و مجله نيرو و راستى را سرپرستى مى نمود. (خانم منير مهران) اين خانم همسر منوچهر مهران ورزشكار طرازاول خراسانى كه در سال هاى بعد از شهريور ۲۰ كوشنده راه بزرگ ورزش ايران بود. او اولين كاروان ورزشى را به عراق برد و پاى سفرهاى دسته جمعى ورزشكاران را به خارج از كشور باز كرد. ولى متأسفانه زود درگذشت. در نتيجه باشگاه ماند و (خانم) با فرزندانى كه بايد بزرگشان كند و فرزندان بى شمار ديگرى كه پشت تابوت مهران اشك مى ريختند.
منير مهران به جاى همسرش مدير باشگاه ورزشى نيرو و راستى شد و باشگاه را نوسازى كرد كه محمود نامجو ستاره آن بود و هزينه نوسازى را هم محمدرضاشاه پرداخته بود و قهرمانانى مثل رسول رئيسى، فردوس، حسن رهنوردى در عضويت آن به خود مى باليدند.
خانم مهران مجله نيرو و راستى را هم منتشر مى ساخت.
در المپيك سال ۱۹۵۲ كه هيأت ايرانى روانه هلسينكى شد غير از كارمندان معمولى هيأت دو تنى كه در كار ورزشى بودند خانم مهران و سرهنگ پرويز خسروانى بودند.
خانم در اين سفر كتاب (فن ورزش) را از فرانسه ترجمه كرد و همچنين كتاب (زيباتر از پيروزى) را نوشت و قبلاً هم درباره كلبه (عموتم) از دكتر خانلرى جايزه سخن را دريافت كرده بود.
در همان ايام روزنامه يوميه (اكيپ) با او مصاحبه اى كرد و او را از شگفتى هاى جهان ورزش به حساب آورد كه (يك زن و مديريت يك باشگاه ورزشى آن هم در يك كشور خاورميانه) .




















دكتر حسين ملك
پژوهشگرى كه همواره خواستار تغيير وضع روستائيان و از پيشگامان اصلاحات ارضى در ايران بود
يكى از پژوهشگران پر تلاش كه ساليان دراز در امور سياسى و اجتماعى و حزبى فعاليت داشت حسين ملك برادر خليل ملكى بود كه روز ۱۰ خرداد ۱۳۸۳ در سن ۸۳ سالگى در پاريس درگذشت.
حسين ملك با اين كه از خانواده هاى معروف آذربايجانى بود به علت اين كه خانواده اش در اراك زندگى مى كردند در سال ۱۳۰۰ شمسى در اراك متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه به تهران آمد و به تحصيلات دانشگاهى در دانشكده كشاورزى پرداخت و به درجه مهندسى رسيد ولى هيچگاه از اين عنوان استفاده نكرد و در اين رشته نيز فعاليت چشمگيرى نداشت ولى در دبيرستان ها به تدريس در رشته علوم طبيعى اشتغال ورزيد. وقتى هم به عضويت وزارت كشاورزى درآمد در بخش تحقيقات و آمار به كار مشغول گرديد ود ر وضع زندگى روستائيان به مطالعات وسيعى پرداخت و در نوشته هايش به تغييرات در نظام كشاورزى ايران و اصلاحات ارضى تأكيد مى نمود. وقتى هم براى تكميل تحصيلات به فرانسه رفت وبه دريافت درجه دكترا نائل شد، به مطالعه در مركز ملى تحقيقات فرانسه پرداخت و تدريجاً از طرف يونسكو و سازمان خواربار و كشاورزى جهان به هند و ماداگاسكار و چند كشور آفريقائى رفت و مطالعاتى انجام داد.
بعد از شهريور ۱۳۲۰ و تأسيس حزب توده چون خليل ملكى از زندانيان زمان رضاشاه (۵۳نفر) از مؤسسين حزب توده بود حسين ملك هم به حزب توده پيوست ود ر رديف فعالين قرار گرفت و به امور كشاورزى و روستائيان توجه خاصى داشت. بعد ازانشعاب از حزب توده در كنار برادرش از فعاليت حزب زحمتكشان ملت ايران و نيروى سوم شد و از طرفداران سرسخت دكتر مصدق گرديد و در گاهنامه هاى انديشه نو و نامه پارسى مقالات تحقيقى مى نوشت.
بعد از انقلاب در پاريس جزو همكاران شاپور بختيار در تشكيل نهضت مقاومت ملى و از گردانندگان اين سازمان بود و با نشريه وزين (سهند) كه با همت رحيم شريفى نشر مى يابد همكارى نمود و تا آخرين روزهاى عمر در سهند مقالات تحقيقى مى نوشت.
بعد از درگذشت حسين ملك نشريه سهند درباره او چنين نوشت:
حسين ملك از محققين و پژوهشگرانى بود كه از هر فرصتى براى بررسى وضعيت روستاهاى ايران بهره مى گرفت و هميشه به تغيير وضع جامعه روستائى ايران مى انديشيد و از نخستين كسانى بود كه در نوشته هايش به ضرورت اصلاحات ارضى تكيه داشت و حتى دكتراى خود را در پايان تحصيلات در فرانسه به شرايط اصلاحات ارضى در ايران اختصاص داد و تجربه و تحقيقات او در چند كشور خارجى در مأموريت هاى يونسكو و سازمان خوار و بار و كشاورزى با ارزش تلقى شد.
حسين ملك هيچگاه به تماس با مقامات دولتى بسنده نمى نمود بلكه مستقيم و غير مستقيم با خود روستائيان حشر و نشر داشت و حتى در ماداگاسگار او را فرزند خوانده قبيله (آنته فاش) مى دانستند و روستائيان آن كشور به او علاقه زيادى داشتند.
حسين ملك در تلاش براى آزادى به حزب توده پيوست ولى نتوانست خود را با سياست آن حزب بر الهام از مسكو هماهنگ سازد و راه انشعاب را در كنار برادر مبارز خليل ملكى ريخت و به سامان رسانيد و از پايه گذاران حزب زحمتكشان ملت ايران و نيروى سوم و نهضت ملى ايران به رهبرى دكتر مصدق شد و از فعالين مبارز جنبش بود.
پس از استقرار ملاها از جمله همكاران شاپور بختيار در تشكيل نهضت مقاومت ملى گرديد و يكى از ۹نفر عضو مؤسس و مدتى عضو هيأت اجرائى آن و از نويسندگان نشريه ارگان آن سازمان و فصلنامه نهضت بود و در ساليان اخير مطالب خود را در مجله سهند منتشر مى ساخت و بررسى كيفيت و ماهيت و بهره گيرى از فكر او در چارچوب واحدهاى تمام اجتماعى و فرهنگى ملى و يا بررسى حكومت اسلامى و انواع نظام هاى توتاليتر ديگر به بحث مى گذاشت. آثار زيادى از دكتر حسين ملك به جاى مانده كه از جمله مى توان اشاره كرد:
جانشين رژيم آخوندى، كارگردانان و بازيگران سياست، ايدئولوژى و فرهنگ، نبرد پروژه هاى سياسى در صحنه ايران، نامه اى به بنى صدر، دگرديسى ملايان، متن لايحه دفاعيه زنده ياد مصدق، تولد غول ها، سيستم مزدورى، به كجا مى رويم؟، ترور و اسلام و....
حسين ملك از چهره هاى سياسى ستايش برانگيز و خستگى ناپذير و فارغ از تعصب ميان روشنفكران واقعى ايران بود و عشق ايران و ايرانيان انگيزه حركت ها و افكارش بود. در سال هاى اخير نقش فعالى براى ايجاد وفاق و ائتلاف ملى مبذول مى داشت.
حسين ملك در مصاحبه اى چنين گفته است:
خيلى ها تصور مى كنند كه انشعابيون از حزب توده از اول به دنبال خليل ملكى رفتند در حالى كه در آن زمان خليل ملكى به دنبال اختلاف با رهبران حزب توده به كلى از آنها مأيوس و خانه نشين شده بود ولى ما كه خيلى جوانتر بوديم به تشكيل يك گروه (آوانگارد) پرداخته و در داخل حزب توده يك حزب به وجود آورديم كه از لحاظ سازماندهى بسيار قوى بود. پيشنهاد تشكيل كنگره حزب توده كرده بوديم كه رادمنش دبيركل حزب قول داد كه كنگره را تشكيل بدهد. يك هفته بعد گفت كنگره را تشكيل نمى دهيم. معلوم شد كه شوروى ها گفته بودند كنگره تشكيل نشود. به همين جهت با آل احمد و مهندس ناصحى كه هر سه عضو كميته ايالتى بوديم فكر كرديم از حزب جدا شويم و لغت (انشعاب) را خامه اى به دهن ما گذاشت. او چون جزو ۵۳نفر بود اينها را مى دانست. دكتر آپريم هم در اين جريان نقش بزرگى داشت. وقتى مطالعات براى انشعاب كامل شد به دو نفر از رهبران حزب مراجعه و تقاضاى همكارى كرديم. خليل ملكى كه از هيأت اجرائيه جدا شده بود با شوق و شعف آن را پذيرفت ولى نوشين موافق نبود. به همين جهت از خليل ملكى خواستيم كه رهبرى انشعابيون را بپذيرد كه خوشبختانه قبول كرد و خامه اى آمد كه به انشعاب اعتبار بيشترى داد و در دى ماه ۱۳۲۶ انشعاب صورت گرفت. بعد خليل ملكى و دوستانش وارد حزب زحمتكشان ملت ايران شدند كه دكتر بقائى آن را در سال ۳۰ برپا كرده بود و در سال ۱۳۳۱ از آن حزب جدا شد و حزب نيروى سوم را تشكيل داد كه تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فعاليت مى كرد و بعد مخفى شد.
وضع خانوادگى دكتر حسين ملك
حسين ملك فرزند فتحعلى ملكى بازرگان تبريزى است كه در انقلاب مشروطيت شركت داشت و خانه اش كراراً از طرف مستبدين غارت شد. حسين ملكى نام خانوادگى خود را به (ملك) تغيير داد و آنها سه برادر بودند كه معروفترين شان خليل ملكى بود و برادر ديگرى داشتند بنام رضا ملكى كه به سياست كارى نداشت و منحصراً به تجار پرداخت و برادران را از نظر مالى حمايت مى كرد.
خليل ملكى نوشته كه مرگ ناگهانى مادر ما موجب شد پدرم مجدداً ازدواج كند به همين جهت ناچار شديم كه به اراك مهاجرت كنيم.
خليل ملكى با حبيبه گنجه اى از خانواده معروف گنجه اى ازدواج كرده بود كه خانواده ملكى و گنجه اى از خانواده هاى سرشناس آذربايجان هستند.
حسين ملك با يك خانم فرانسوى ازدواج كرد و صاحب يك فرزند شدند.
حال كه بيوگرافى حسين ملك نوشته شد و اشاره اى به خليل ملكى شده نامه اى را كه فريبرز ابراهيمى به نويسنده نوشته به طور خلاصه منتشر مى سازم:
با اين كه خليل ملكى وصيت كرده بود كه او را در كنار دكتر مصدق در احمدآباد به خاك بسپارند كه اين كار عملى نشد ولى او را در گوشه اى از زيرزمين مسجد فيروزآبادى در شهر رى به خاك سپردند كه يكى از عموها و مادرم در بالاى پله هاى همين زمين در خاك خفته اند كه در سال ۱۳۵۸ كه به آنجا براى زيارت اهل قبور رفته بودم فاتحه اى هم براى خليل ملكى خواندم.


































دكتر اسماعيل مرزبان و پسرش منوچهر مرزبان
از پزشكان خوشنامى كه سياست را بر امور پزشكى ترجيح مى داد دكتر اسماعيل خان مرزبان گيلانى (مودب السلطنه، امين الملك) بود.
اسماعيل مرزبان پس از تحصيلات مقدماتى به فرا گرفتن علوم پزشكى پرداخت و از شاگردان برجسته (راتولد) فرانسوى چشم پزشك معلم دارالفنون بود به همين جهت تدريجاً از چشم پزشكان معروف كشور ما گرديد. ولى ميل به وزارت و وكالت موجب گرديد كه چند بار به نمايندگى مجلس انتخاب و در چند كابينه وزير شود و القاب (مودب السلطنه- امين الملك) به او داده شد كه همه او را (امين الملك مرزبان) مى شناختند. در زمان مظفرالدينشاه چشم پزشك دربار شد و لقب (مهذب السلطنه) به او داده شده بود. در دوره مجلس شورايملى از زادگاه خود رشت به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و در دوره سوم از بندر پهلوى عازم خانه ملت شد و جزو ليدران اعتداليون بود. وقتى عين الملك با حمايت اعتداليون رئيس الوزراء شد، امين الملك به وزارت فوائد عامه رسيد و در كابينه وثوق الدوله نيز وزير پست و تلگراف شد.
هنگامى كه وثوق الدوله براى استاندارى آذربايجان عين الدوله را انتخاب كرد و با اختياراتى فرستاد او نيز امين الملك را با عنوان قائم مقام همراه خود برد ولى روابط آنها ضمن انجام كار بهم خورد كه از كار بركنار گرديد. در كابينه سپهدار رشتى وزير ماليه بود ولى با وقوع كودتاى ۱۲۹۹ پس از يك هفته وزارت از كار بركنار و جزو كسانى بود كه به دستور سيد ضياءالدين طباطبائى زندانى شد. بعد از آزادى از زندان ديگر گرد سياست نگشت و به امور پزشكى پرداخت در سبك دراويش صفى عليشاهى درآمد و رئيس انجمن اخوت شد. ولى بعد از شهريور ۲۰ يكبار ديگر وزير بهدارى و مدتى هم استاندار رضائيه شد.
دكتر عاقلى مى نويسد: امين الملك مرزبان از پزشكان منيع الطبع بود كه براى ماديات ارزشى قائل نبود و از خيلى از بيماران علاوه بر اين كه حق العلاج نمى گرفت بلكه داروى مجانى هم به آنان مى داد. به علت نزديكى با ظهيرالدوله مشرب تصوف يافت و سازمانى بنام (جمعيت اخوت) تأسيس نمود و رياست آن را برعهده داشت. وقتى امين الملك در سال ۱۳۳۹ شمسى درگذشت سپهبد آق اولى به جاى او انتخاب گرديد. سال ها نايب رئيس شير و خورشيد سرخ بود. مردى خوش نيت، مهربان، نوع دوست و ساده و خوش باور بود.
منوچهر مرزبان
يكى از پسران امين الملك منوچهر مرزبان است كه در وزارت امورخارجه مدارج ترقى را كرد و چند بار سفير شد. منوچهر مرزبان در سال ۱۲۹۰ شمسى در تهران متولد شد و پس از خاتمه تحصيلات در ايران به سوئيس رفت و وارد دانشگاه لوزران شد و ليسانس در امور اجتماعى گرفت. پس از استخدام در وزارت امورخارجه دبير اول كنسولگرى ايران در نيويورك، معاون اداره اقتصاديات، معاون اداره سوم سياسى، معاون اداره مستشارى و حقوقى، دبير اول سفارت ايران در رم، رئيس اداره سوم سياسى، سفير ايران در ژاپن، معاون و رئيس هيأت نمايندگى ايران در دفتر اروپائى سازمان ملل در ژنو، سفير كبير ايران در تايلند، مديركل وزارت خارجه و سرانجام سفير كبير ايران در سوئد گرديد.
منوچهر مرزبان كه از ديپلمات هاى ورزيده ايران بوده سالها در خارج از كشور به سر برد و در دى ماه سال ۱۳۸۳ در سن ۹۳سالگى زندگى را ترك گفت.
همسر منوچهر مرزبان پروانه مرزبان از خانواده سرشناس و معروف ميرفندرسكى است. از آنان دو پسر به اسامى منوچهر و مسعود مرزبان باقى مانده اند كه در خارج از كشور به سر مى برند.
منوچهر مرزبان متأسفانه سال هاى آخر عمر را با يك بيمارى طولانى گذرانيد. هنگام اقامت در لندن هر گاه او را مى ديدم نسبت به كتاب و نشر آن ابراز علاقه فراوان مى كرد كه مطلع شدم در اواخر عمر كه در ايالت مريلند آمريكا زندگى مى كرد كتابخانه خصوصى معتبرى ايجاد كرد كه قسمت زيادى از اين كتاب ها مربوط به حوادث بعد از سال ۱۹۷۹ ميلادى ايران است.














هوشنگ پورشريعتى و يك عمر خاطرات پر ارزش از دوران روزنامه نگارى
در سال هائى كه به لژ مطبوعات مجلس مى رفتم و با پارلمان ايران از نزديك آشنائى يافتم خيلى از روزنامه نگاران و نمايندگان مجلس را شناختم كه يكى از شريف ترين و با وفاترين آنها هوشنگ پورشريعتى بود كه همواره حتى در آخرين سال زندگيش كه در لندن او را ديدم خاطرات خوبى از او داشتم و صفات انسانى با ارزشى داشت كه خاطره انگيز است- وقتى خبردرگذشت او را در آمريكا شنيدم برايم غير منتظره بود و هرگز باور نمى كردم كه اين همكار روزنامه نگارم با آن قيافه خندان و اميدوار دچار چنين بيمارى مهلكى بوده است.
وقتى پورشريعتى به لندن آمد و ميهمان دوست عزيزم پرويز اصفهانى مدير گرامى نامه نيمروز بود در ديدارى كه با او داشتم خاطرات خوبى را از دوران روزنامه نگارى اش يادآور شد كه با ارزش بود و خوشبختانه به تدريج آن را منتشر مى ساخت كه اجل مهلتش نداد و خيلى از مطالبى را كه مى دانست و مى نوشت ناتمام ماند. مصمم بود كه خاطرات خود را به صورت كتابى منتشر سازد كه اجل مهلتش نداد اميدوارم فرزندانش اين كار را انجام دهند.
وقتى اولين بار او را ديدم به عنوان همكار احمد احرار نويسنده توانا به سمت خبرنگار پارلمانى به لژ مطبوعات مى آمد. چون دوره روزنامه نگارى را ديده بود به فوت و فن اين كار آشنائى داشت و تدريجاً به فكر تأسيس سنديكاى روزنامه نگاران افتاد و با گروهى از همكاران خود از روزنامه اطلاعات جدا شد. مدتى در ساير نشريات از جمله آيندگان به كار پرداخت و در نشريات مختلف از جمله روزنامه ايران نوين به كار پرداخت و سردبير مجله جوانان شد. سپس به نشريه رستاخيز ايران رفت و سردبير مجله جوانان رستاخيز شد. بعد به خبرگزارى پارس رفت و مدتى سردبير خبرگزارى پارس بود. همچنين يك نشريه علمى را پايه گذارى كرد.
با فرا رسيدن طوفان انقلاب زندگى پورشريعتى نيز دستخوش تعديات رژيم اسلامى گرديد و با اين كه به نشر مطالبى پرداخت و با نشريه اى همكارى داشت ولى كارش به زندان كشيد و سرانجام مجبور شد كشور را ترك گفته به همسر و فرزندانش در آمريكا بپيوندد و در (نيوجرسى) اقامت گزيد.
آخرين نوشته هايش در روزنامه نيمروز خيلى خواننده داشت و جلب توجه كرد ولى سرانجام سرطان به جان نحيف او افتاد و نويسنده اى شريف و نجيب به ابديت پيوست.
او زاده لاهيجان بود و به زادگاه خود عشق فراوان داشت. در فوت او مطبوعات و رسانه هاى گروهى از او خيلى تجليل كردند. به خانواده اش (ايران پورشريعتى همسر و فرزندانش فرهاد، پروانه، شاپور و شيرين پورشريعتى از سراسر دنيا تسليت گفتند.) يادش گرامى باد.






























دكتر غلامحسين جهانشاهى در فراز و نشيب زندگى
يكى از خانواده هاى معروف ايران كه در امور قضائى و دولتى و بانكى نقش حساسى داشته اند خانواده جهانشاهى است. معروف ترين آنها محمد شفيع جهانشاهى است كه تا هنگام فوت رئيس ديوانعالى كشور بود. در همين سمت رياست دادگاهى را برعهده داشت كه على سهيلى نخست وزير اسبق و محمد تدين رئيس سابق مجلس و و وزير قبلى خواربار را به محاكمه كشيد كه اعضاى دادگاه رأى به برائت آنها دادند.
محمد شفيع جهانشاهى از سادات معروف آذربايجان بود كه صاحب سه پسر و دو دختر گرديد.
دكتر عبدالعلى جهانشاهى وزير آموزش و پرورش شد و رياست بانك مركزى و رياست دانشگاه تهران را برعهده داشت. محمد جهانشاهى از حقوقدانان معروف و برجسته ايران بود كه خصوصاً در امور حقوقى سازمان برنامه كارهاى مهمى انجام داد و دكتر غلامحسين جهانشاهى كه در اواخر سال ۱۳۸۳ در سن ۸۴سالگى در پاريس زندگى را ترك گفت.
او در پاريس در رشته حقوق و اقتصاد درجه دكتراى دولتى از دانشگاه سوربن گرفته بود در مراجعت به ايران كارهاى مهمى به او سپرده شد از جمله وزارت بازرگانى و اقتصاد و قائم نايب التوليه بنياد پهلوى و همچنين نماينده مجلس شورايملى از تهران در دوره هاى ۱۹ و ۲۰ گرديد و مدت ها رياست شورايعالى بانك تعاونى و رياست هيأت مديره شركت بيمه آريا را برعهده داشت- سال ها از كارهاى دولتى بركنار بود و از نزديكان والاحضرت اشرف به شمار مى رفت كه پس از فوت او در پاريس دكتر جمشيد آموزگار كه مشاور اقتصاديش د

نوشته: سرهنگ كريگ بادينگتون مترجم: محمود جهانبانى
پايان شكار
(والاحضرت شاهپور عبدالرضا پهلوى- اول اكتبر ۱۹۲۴- ۱۱مه ۲۰۰۴)
مجموع آثار و مقالاتى كه جك اوكانر طى سال هائى دراز از خود به جا گذاشت در شكل گيرى زندگى و آينده من تأثيرى بسزا داشت. (جك اوكانر از نويسندگان و شكارچيان بنام آمريكا بود و در هنگام حيات چندين سفر به ايران انجام داد. مترجم)
نوشته هائى كه او از خود به يادگار گذاشت سه نسل از شكارچيان آمريكائى و ديگر نقاط جهان را شيفته و در عالم رويا فرو برد.
معدود شكارچيان مشهور جهان از زمره دوستان او بودند همچون جرج پارك، چارلى رن، الگين گيت و هرب كلين و سرشناس ترين آنها شاهپور عبدالرضا كه به اتفاق او چندين بار به شكار در ايران و آمريكا پرداخته بود.
بسيارى از آن مردان درگذشتند كه آخرين آنها شاهپور عبدالرضا بود، كه بعد از او من پايان دوران شكارچيان نخبه و بزرگ را ديدم.
شاهپور عبدالرضا فرزند رضاشاه كبير بنيانگذار ايران نوين و برادر محمدرضا شاه آخرين پادشاه ايران بود.
در سن هفده سالگى جهت تحصيل به خارج از مملكت خود فرستاده شد. مدارسى معروف منجمله دانشگاه هاروارد در آمريكا را سال ۱۹۴۷ به پايان رسانيد و زبان انگليسى و فرانسه را به خوبى تكلم مى كرد.
با وجود وظايفى كه در مملكت خود به عهده داشت، ايام فراغت را به عشق بزرگ خود كه شكار بود صرف مى نمود.
از سال ۱۹۴۸ كه به ايران بازگشت تا پايان دوران پادشاهى در سال ،۱۹۷۹ بيشتر همت و وقت او مصروف ايجاد محيط زيست جهت بقاى حيوانات و پرندگان وحشى شد كه به وفور در ايران يافت مى شدند.
در اين ميان متجاوز از ده ميليون هكتار مناطق حفاظت شده جهت پرندگان و چرندگان و حفاظت آنان ايجاد گرديد.
در ايران امروز هم كماكان مناطق حفاظت شده گذشته بر جاى مانده اند و نسل حيوانات كميابى همچون يوزپلنگ آسيائى و گوزن زرد منطقه بين النهرين تا اندازه زيادى نجات پيدا كرده اند.
ايران از نظر وفور و تنوع انواع پرندگان و حيوانات شكارى از مناطق بى نظير جهان محسوب مى گرديد. انواع قوچ ها، آهوان، پلنگ و يوزپلنگ آسيائى، خرس سياه و قهوه اى، گوزن عظيم الجثه درياى مازندران، كل هاى بزرگ كوهستانى و بسيارى از انواع بى نظير ديگر، در آن سرزمين وسيع به چشم مى خوردند.
در دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به خاطر محيطى كه ايجاد گرديده بود ايران در فهرست بهترين شكارگاه هاى جهان قرار گرفته و همچون سرزمين آفريقا به بهشت شكارچيان تبديل شده بود.
بسيارى از شكارچيان مشهور جهان مهمان شاهپور عبدالرضا و همسرش پرى سيما بودند وبا خاطرات فراموش نشدنى شكار سرزمين ايران را ترك مى گفتند.
زحمات و كوشش هاى شاهپور عبدالرضا و مسئولين محيط زيست نتيجه نيكوى خود را بخشيده بودند.
خاطرات شكارهاى بى نظير ايران در آثار جك اوكانر منعكس و رفتار خوش و مهمان نوازى ايرانيان در خاطره عموى من كه با ويليام دوگر در سال ۱۹۶۵ براى شكار به ايران رفته بودند نقش بسته بود.
(ويليام روگر در سال ۲۰۰۴ زندگى را بدرود گفت و صاحب كارخانجات بزرگ و معروف اسلحه سازى روگر بود. مترجم) .
امروزه به علت رابطه تيره اى كه بين آمريكا و ايران به وجود آمده است شكارچيان آمريكائى قادر به شكار در آن سرزمين دور دست نيستند.
ولى از كسانى كه كماكان در ايران به شكار مى پردازند شنيده ام كه هنوز آثار و بقاياى گذشته كم و بيش پا برجا است و تعداد شكارهاى كوهستانى و غيره قابل ملاحظه است.
هنوز اميد خود را از اين كه روزى بار ديگر شكارچيان آمريكائى و منجمله خودم خواهيم توانست به ايران سفره كرده و به صيد بپردازيم از دست نداده ام.
شاهپور عبدالرضا در طى عمر از فعالين بين المللى حفظ محيط زيست در جهان به شمار مى رفت. ايجاد قانون حفظ محيط حيوانات آبزى، تأسيس جايزه پهلوى كه هر ساله توسط سازمان بين الملل به اشخاصى كه در راه ايجاد و كمك به محيط زيست سعى فراوانى كرده اند تعلق مى گيرد، از يادگارهاى اوست.
او گذشته از عضويت در مجامع مختلف بين المللى، عضويت دائم مجمع تيراندازان آمريكا و سازمان بين المللى شكار و حفظ حيات وحش در قاره آمريكاى شمالى را نيز دارا بود.
در چند جلسه اى كه موفق به ديدار او شدم، او را مردى بسيار مؤدب و مبادى آداب ديدم كه با صدائى آرام و شمرده صحبت مى كرد. اطلاعاتى وسيع داشت و با روئى گشاده گفتگو و پاسخ مى داد. جهت خطاب كردن عنوان والاحضرت بايد به كار گرفته مى شد كه براساس اروپائى هاى سنتى طبيعى تر و قابل هضم تر بود تا براى ما آمريكائى ها كه به القاب و سنن عادت چندانى نداريم.
در آخرين جلسه اى كه با او در سال ۲۰۰۴ داشتم همچنان او را فعال و خستگى ناپذير يافتم. حتى صحبت از اين مى كرد كه در نظر دارد سفرى به نقطه اى از آسياى مركزى براى شكار مجدد بنمايد.
با آن كه نزديكى چندانى از نظر شخصى با او نداشتم ولى با رفتن او احساس كردم كه دوران با عظمت شكار نيز آنچنان كه در خواب و خيال مى توان تصور آن را كرد، به پايان رسيده است.
اشخاص بسيارى داراى نسب و ثروت و موقعيت استثنائى چون شاهپور عبدالرضا بوده اند ليكن هيچكدام آنها قدرت و لياقتى را كه او در طى عمر دراز شكار خود نشان داد نتوانستند ابراز دارند.
بزرگترين شكارچى جهان
باشناختى كه در طى حيات از شكار و شكارچيان به طور عموم به دست آوردم، شاهپور عبدالرضا را مى توان به عنوان بزرگترين شكارچى جهان محسوب داشت.
گذشته از مقام و موقعيتى كه دارا بود تنها با همت و استقامت وجودى خودش بود كه توانست سختى هاى شكار را كه گرما و سرما و خطرهاى بسيار ديگر است پذيرا شده و با گذر از كوهها و صحارى خشك و جنگل هاى انبوه به گردآورى انواع حيوانات براى موزه هاى تاريخ طبيعى و حوزه شخصى اقدام ورزد.
در طى ساليان دراز توانست دويست و هفتاد نوع مختلف حيوانات جهان را شكار كرده و چهار صد و ده ركورد جهانى از خود باقى گذارد. بسيارى از شكارهاى ركورددار او در موزه هاى اقصى نقاط دنيا منجمله تهران و موزه تاريخ طبيعى فرانسه در پاريس قرار دارند.
از جمله شكارهاى كم نظير او يك رأس ببر سيبرى است كه در كره شمالى به صيد آن موفق گرديد.
(ببر سيبرى از بزرگترين انواع ببرها به شمار مى آيد و از نظر بزرگى جثه و رنگ آميزى پوست و پشم هاى بلند از شاهكارهاى خلقت است. در زمان حكومت كمونيستى در شوروى شكار آن مجازات اعدام به دنبال داشت. بعد از فروپاشى و هرج و مرج و شكار بى رويه امروزه فقط سيصد رأس از آنها باقى مانده است. مترجم) .
در سال ۱۹۶۲ او جزو هفت نفرى بود كه جايزه بزرگترين شكارچى به او تعلق گرفت.
در ۱۹۸۴ نامش در فهرست معدود بزرگترين شكارچيان جهان قرار گرفت و در ۱۹۸۸ جايزه بين المللى بزرگترين ركوددار تاريخ جهانى شكار به او تعلق يافت.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •