|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
پروين دولت آبادى
جوهر عشق
شمع خودسوز شدم با دل بى تاب بيا
اى تو روياى شب و ديده بى تاب بيا
چه گهرزا شده اين چشم پراميد اى يار
جوهر عشق بر آن جام مى ناب بيا
دم به دم ناى من آواى تو مى خواند و بس
به دمى كن كرمى با من و بشتاب بيا
نى روشنگر جان بودم و سودائى عشق
پيش از آنى كه شوم تيره چو مرداب بيا
پاى بر هفت فلك بود مرا همچو ملك
حاليا دورم از آن گمشده آداب بيا
سفر عمر بسر آمد و فردائى نيست
اين دو روزى كه مرا هست، تو درياب بيا
دفتر عشق نوا خوان فراقى نشود
رقم وصل توان برد به هر باب بيا
چه سبب سوز بلائى است جدائى اى دوست
سببى ساز و به كام دل احباب بيا
شب چراغ دلى اى روشنى خلوت جان
پا به پا همقدم شبرو مهتاب بيا
|
|
|
|
|
ه ا سايه
سيلى از شعرِ آبدار
رفت آن يار و داغِ صد افسوس
بر دلِ داغدارِ يار گذاشت
ما سپس ماندگانِ قافله ايم
او به منزل رسيد و بار گذاشت
در جوانى كنارِ هم بوديم
چون جوانى مرا كنار گذاشت
تن به ميخانه برد و مست افتاد
جانِ هشيار در خمار گذاشت
پيِ تيشه زدن به ريشه خويش
دست در دستِ روزگار گذاشت
آنچه دشمن نكرد با خود كرد
جان بفرسود و تن نزار گذاشت
او به پايانِ راهِ خويش رسيد
همرهان را در انتظار گذاشت
نامِ اميد داشت، اما گام
در رهِ نااميدوار گذاشت
مستِ هشيار بود و رندانه
دست بر مست و هوشيار گذاشت
ره نجُست از حصارِ شب بيرون
آتشى در شبِ حصار گذاشت
خاتمى ساخت شاهكار و در او
لعلى از جانِ خويش كار گذاشت
قدحى پُر زخونِ ديده و دل
پيشِ مستانِ غمگسار گذاشت
تلخ چون باده دلپذير چو غم
طُرفه شعرى به يادگار گذاشت
تا قيامت غم از خزانش نيست
آن كه اين باغ پُر بهار گذاشت
پيشِ فريادِ او جهان كر بود
او در اين گوش گوشوار گذاشت
بر رخِ روزگارِ خشك انديش
سيلى از شعرِ آبدار گذاشت
بگذر از نيك و بد كه نيك بد است
آن كه بر نيك و بد شمار گذاشت
بر بد و نيكِ كار و بارِ جهان
نتوان هيچ اعتبار گذاشت
كى سوارى ازين كريوه گذشت
كه نه بر خاطرى غبار گذاشت
سينه سايه بين كه داغِ اميد
بر سرِ داغِ شهريار گذاشت
اشكِ خونينِ من ازين رهِ دور
گلِ سرخى بر آن مزار گذاشت.
|
|
|
|
|
ناديا انجمن
جرقه هاى آه من ستاره ريز ميشود
شب است و شعر ميزند شرر به لحظه هاى من
و شوق شانه ميكشد به رشته صداى من
چه آتشى است واعجب كه آب ميدهد مرا
و عطر روح ميدمد به پيكر هواى من
ندانم از كدام كوه، كدام كوه آرزو
نسيم تازه ميوزد به فصل انتهاى من
ز ابر نور ميرسد چنان زلال روشنى
كه نيست حاجتى دگر به اشك هاى هاى من
جرقه هاى آه من ستاره ريز ميشود
به عرش لانه ميكند كبوتر دعاى من
سرشك بيخودانه ام به خط خط كتاب او
نگاه كن چه بى بهانه ميچكد خداى من
ز حرف حرف دفترى ز واژه واژه محشرى
قيامتى دميده از سكوت دير پاى من
مخر، مدر، حرير وهمى مرا كه خوشترم
به شب كه شعر ميزند شرر به لحظه هاى من
|
|
|
|
|
پيرايه يغمايى
زن شرقى ام شايد...
از دريچه نگاهم مى كند باد؛
چون درختى سرشار م از سبز...
اگر چه ايستا؛
ابر ها را مى پريشم، اما
و دست به خورشيد مى برم بى پروا
زن شرقى ام شايد...
از دريچه نگاهم مى كند باد؛
نجوا گر و بى مايه.
درختى را مى مانم،
با شاخه هاى سبز و پريشانم...
در هم ريخته
اما نه آويخته
به بلندا مى آويزم،
در راستاى طلعت خورشيد؛
و دست هايم، آن شاخه هاى جوان را
باز مى كنم، باز
و دست مى يازم
بر دو لبه آن سينى سرخ مس
و در برش مى گيرم
بى هيچ پرواز...
زن شرقى ام شايد...
از دريچه نگاهم مى كند باد؛
همهمه جوى، موذيانه.
اگر چه پاى در بندم؛
مى توانم اما، خورشيد را به خاك
بپيوندم...
زن شرقى ام شايد؛
شايد آن حقيقت سبزم...
|
|
|
|
|
ايّام شمائيد...
نوروز بمانيد كه ايام شماييد!
آغاز شمائيد و سرانجام شمائيد!
آن صبح نخستين بهارى كه ز شادى،
مى آورد از چلچله پيغام، شمائيد!
آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشيار
آن گنبد گردنده آرام شمائيد!
خورشيد گر از بام فلك عشق فشاند
خورشيد شما، عشق شما، بام شمائيد!
نوروز كهنسال كجا غير شما بود؟
اسطوره جمشيد و جم و جام شماييد!
عشق از نفس گرم شما تازه كند جان،
افسانه بهرام و گل اندام شمائيد!
هم آينه مهر و هم آتشكده عشق
هم صاعقه خشم ِ بهنگام، شمائيد!
امروز اگر مى چمد ابليس، غمى نيست
در فن ِّ كمين، حوصله دام، شمائيد!
گيرم كه سحر مرده و شب دور و دراز است
در كوچه خاموش زمان، گام شمائيد!
ايام ز ديدار شمايند مبارك
نوروز بمانيد، كه ايام شمائيد...
پيرايه يغمايى
|
|
|
|
|
لعبت والا
اى عشق...
خاموشتر از سنگم، اى عشق مرا درياب
هنگام بهاران است، چشمم بِگُشا از خواب
صحرا شده گلباران، در ديده بيداران
من در طلب ياران، سرگشته ام و بى تاب
از خويش جدا مانده، جا مانده و وامانده
افتاده در اين گنداب، آزرده زشيخ و شاب
دردى است بسى جانكاه، در دوزخ شب ماندن
جز كينه و نفرت نيست، در ظلمت اين غرقاب
خندند به من مردم، از عشق چو مى گويم
گويند كه آن رويا، نقشى است همه بر آب
گويند نشان از يار، در هيچ ديارى نيست
در جنگلِ بى فردا، بيهوده پى اش مشتاب
شب تيره و دل خسته، با بال و پر بسته
ره سوى تو چون يابم، گر برَندَمَد مهتاب
با زورق زرينت، اى دوست اميدى هست
رهيافت به ساحل ها، بگذشتن از اين گرداب
دور از تو به جان آمد «لعبت» زغم غربت
اى درد تو درمانم، اى عشق، مرا درياب
لندن- ۱۶ اسفند ۱۳۸۳
|
|
|
|