Nimrooz
Vol. 16, No. 827, March 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۷ - جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳
باز امشب در اوج آسمانم
گفتگو از مرتضى رسولى
قسمتى از گفت وگو با دكتر حسين خطيبى، نايب رئيس مجلس شوراى ملى
پهلوى دوم از سردرگمى تا خودكامگى
گفت وگو: مرتضى رسولى
مصاحبه با رحيم زهتاب فرد
گفتگو با حسين مكى
كودتاى ،۱۲۹۹ دولت مصدق، نفت و تاريخ
گفتگو: مرتضى رسولى پور

باز امشب در اوج آسمانم
نام همايون خرم، بخشى جدانشدنى از تاريخ ترانه هاى ايرانيست. اگر تنها فهرستى چندتايى از ملودى هاى جاودانه او را رديف كنم، شما نيز اين گفته را تأييد مى كنيد:
بگذر از كوى ما، اشك من هويدا شد، ساغر شكسته، آمد اما، امشب در سر شورى دارم، مى گذرم تنها، تنها ماندم، تو اى پرى كجايى و. . .
باز هم نيازى به ادامه دادن هست؟ براى همايون خرم، پس از نيم قرن كار آهنگسازى، حالا آهنگ ها تبديل شده اند به رفقايى قديمى كه سلام و عليكى دارند و رفت و آمدى. بحث ما درباره اين رفاقت هاست
تأثيرگذاران بر همايون خرم:
ابوالحسن صبا
صبابالاترين تأثيرگذارى را بر زندگى من داشت. تأثيرگذارى او فقط از لحاظ موسيقايى نبود، او بر من يك تأثير رفتارى گذاشت. او به من ياد داد كه چطور بايد عاشق باشم و اگر موسيقى را دوست دارم، شرافت آن را از بين نبرم و جدى ترين نگاه را به آن داشته باشم.
مادرم
مادرم مرا آنقدر تحمل كرد تا توانستم ويولن ياد بگيرم. هيچ وقت از صداهاى گوشخراشى كه در اوايل كار از سازم در مى آمد، خم به ابرو نياورد. علاقه او به موسيقى و به ويژه دستگاه «همايون» باعث شد تا نام كوچك من همايون شود. وقتى قطعه اى مى ساختم و براى او مى نواختم، اگر اشك هايش جارى مى شد، مى فهميدم كه كارم را خوب انجام داده ام.
روح الله خالقى
با شنيدن كارهاى روح الله خالقى نسبت به ادامه دادن موسيقى مصمم تر مى شدم. او كارهاى بى نظيرى داشت. بچه بودم و پاى راديو مى نشستم و ترانه هائى مثل «بهار عاشق» در اصفهان يا «حالا چرا» با شعر شهريار و يا «آتشين لاله» را مى شنيدم و روحم پرواز مى كرد. بعدها مهدى خالدى هم تأثيرى چنين بر من گذاشت و بارها اشكم را جارى كرد.
\براى رسيدن به منزل شما ناگزير بودم از پارك نزديك منزلتان عبور كنم. جالب اينجا بود كه بلندگوى پارك داشت ترانه «امشب در سر شورى دارم» را پخش مى كرد. با خودم فكر كردم اين ترانه ها در گذر اين همه سال، حالا به دوستان نزديك ما تبديل شده اند. . .
• اين ترانه ها فقط دوستان شما نيستند، دوستان صميمى خود من هم هستند. دوستانى كه سال هاست با آنها نشست و برخاست دارم.
\ اين دوست ها را چطور پيدا مى كنيد؟
• هروقت آهنگى قرار است درست شود، از مدتى قبل تر احساس مى كنم در گوش من انگار دارد چيزى زمزمه مى كند.
\ چه چيزى؟
• همين، نمى دانم. بسيار مشكل است كه آن را تشريح كنم. يك زمزمه است، يك عشق است، يك تغيير است و درست مثل دوستى كه مى خواهى زودتر او را ببينى، دنبال قلم و كاغذ مى گردى كه آن زمزمه را روى كاغذ بنويسى.
\ يك نوع بى قرارى؟
• بله. . . كلمه خوبيست. دقيقاً يك نوع بى قرارى. گاهى وقت ها اين زمزمه فقط در حد يك جرقه است و من شروع مى كنم به برقرارى يك رابطه دوستانه با آن جرقه. پس به سراغش مى روم. با آن سلام و عليك مى كنم، آنقدر كه رابطه مان به يك راز و نياز تبديل مى شود.
\ دست اين دوست را مى گرفتيد و به كوه و دشت ببريدش؟
• بله، هميشه با من بود. در حدى كه گاه در كارم هم تأثير مى گذاشت و وسط كار يكدفعه مى ديدى كه سرزده مى آمد و من مجبور بودم قلم و كاغذ پيدا كنم و ملودى را بنويسم و تا نمى نوشتم هم خلاص نمى شدم. انگار اين زمزمه مرتب اخطار مى داد كه رابطه ات را با من كامل كن اخطارى در كمال نرمى و آرامى. يكبار در مجلسى ابوالحسن ورزى شعرى خواند كه مى گفت: آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، چشم خواب آلوده اش را مستى رؤيا نبود. . . و از من خواست كه ملودى روى آن بسازم. به عادت هميشگى فكر مى كردم كه خيلى زود اين ملودى ساخته مى شود اما نشان به اين نشان كه دو ماه گذشت و من نتوانستم كارى كنم. انگار رابطه با اين شعر يك اسم رمز داشت و دوستى با آن فضاى خاصى را مى طلبيد كه به وجود نمى آمد. يك شب به خودم گفتم تو به ورزى باختى. چون او غزلى گفته كه هم زيباست و هم تو نمى توانى روى آن چيزى بسازى آن شب خوابيدم اما ساعت چهار صبح يكدفعه از خواب پريدم و ديدم ملودى دارد خودش مى آيد و حالتى پيدا شد كه انگار باران نت بود و تا صبح اين رفاقت ما تمام شده بود و حاصل ترانه اى شد كه بعدها مرحوم بنان خواند.
\ پس با اين حساب ملودى ها هم مثل دوستان آدم، هركدام رگ خوابى دارند.
• بله، رگ خواب كه چه عرض كنم، بايد نازشان را كشيد. چون گاهى ملودى دقيقاً عين يك معشوق براى آدم ناز مى كند و مرتب راه هاى رسيدن به خود را بر تو مى بندد.
\ هيچ وقت شده يكى از اين ملودى ها با شما قهر كند؟
• اگر بشود اسمش را قهر گذاشت، بله. من الآن كلى ملودى نساخته دارم كه وقتى خط هاى اول آنها را نوشته ام، ديده ام آنقدر خوب است كه بالاى آن يادداشت كرده ام: «توجه، توجه. . . بسيار عاليست، ادامه داده شود. » ولى هيچ وقت ادامه پيدا نكرده. يعنى خود ملودى راه نداده، انگار قهر كرده و ما را تحويل نمى گيرد. يك نوع قهر ديگر را هم گاهى تجربه كرده ام و آن اينكه يك دفعه شش ماه، يكسال طول كشيده و ديده ام هيچ ملودى به سراغم نيامده و خيلى سختى كشيده ام تا اين آشتى به وجود آمده. يكبار مدت ها بود كه هيچ جرقه اى در ذهنم زده نمى شد. همان موقع دوست عزيزم بيژن ترقى خيلى اصرار مى كرد كه يك ملودى به او بدهم كه رويش ترانه اى بگويد. هرروز با من تماس مى گرفت و مى پرسيد چى شد؟ و من مى گفتم: والله هركار مى كنم، نمى توانم. انگار هيچ چيز توى ذهنم نمى آيد. ترقى مرتب به من القا مى كرد كه تو مى توانى و من واقعاً نمى توانستم. يك روز آمد منزل ما و مرا برد به دربند. آنجا نشستيم و غذايى خورديم و بيژن ترقى شروع كرد به يادآورى ترانه هاى گذشته من و هى شعر خواند و شعر خواند. . . يك دفعه احساس كردم چيزى دارد در ذهنم جرقه مى زند. قلم و كاغذ برداشتم و نوشتم. نوشتم و نوشتم تا اينكه بيژن ترقى گفت: نگفتم مى شه! و واقعاً اين آشتى دوباره صورت گرفت.
\ نتيجه اش كدام ترانه شد؟
• در ميان گلها.
\ مى گذرم تنها؟
• بله مى گذرم تنها، در ميان گلها، گه به گلستانى گه ميان صحرا. . .
\ وقتى يك نفر با آدم قهر مى كند، آدم بعد از طى يك عصبانيت موقت، به خودش رجوع مى كند و از خودش مى پرسد آخر من چه كار كرده ام كه با من قهر كرده اند. وقتى ملودى ها با شما قهر مى كنند، چنين پرسشى از خودتان مى پرسيد؟ آيا اصلاً اين قهر كردن ها نتيجه تغيير حال درونى شماست؟
• بيشتر يك جور طلسم شدن را احساس مى كردم و وقتى ادامه پيدا مى كرد، دچار يك نوع افسردگى مى شدم. احتمالاً گرفتارى ها و حال درونى خودم هم بر اين قطع رابطه بى تأثير نبوده است.
\ همه اين قهر و آشتى ها كه گفتيد، در مرحله پيش از ساخت يك ملودى بود. پس از ساخت ملودى چه؟ آيا ملودى داشته ايد كه ساخته و پخش بشود، اما بعداً به اين نتيجه برسيد كه دوستش نداشته ايد و قطع رابطه كنيد؟
• «دوست نداشتن» خير، اما «قطع رابطه» چرا. براى من ملودى ساختن يعنى دنبال چيزى گشتن و كشف كردن و هر وقت كارى مى سازم، خيال مى كنم شاهكارى خلق كرده ام. تا چند روز دلم به اين شاهكار خوش است، اما چند بارى كه مى شنومش، مى بينم نه، اين همان شاهكارى نيست كه من دنبالش بوده ام. با او خداحافظى مى كنم و مى روم سراغ پيدا كردن يك دوست ديگر!
\ آيا دوستى و نزديكى ترانه سرا و آهنگساز، در بهتر شدن كار مؤثر است؟
• تجربيات من به من مى گويد اين طور است. من و تورج نگهبان با هم بزرگ شده ايم و رابطه صميمانه اى داشته ايم. صميميت ما منجر به ساخت كارهاى خيلى خوبى شد. كارهايى مثل اى گل جلوه اين بستان دارى، گمشده، خداوندا چى مى شد، قسم به دلهاى خسته دلان و. . . ما آنقدر نزديك بوديم كه وقتى من غمگين مى شدم، او هم غم مرا مى فهميد و در شادى هم شريك بوديم.
\ با بقيه ترانه سراها چطور؟ معينى كرمانشاهى، بيژن ترقى، كريم فكور. . .
• با شدت و ضعفهاى مختلف با همه آنها هم رابطه دوستانه داشتم، اما نه در حد تورج نگهبان.
\ اگر رابطه دوستانه با يك ترانه سرا را در خلق يك ترانه و جاودانه شدن آن مؤثر بدانيم، پس براى من بگوييد كه اين چه رابطه عميقى بوده ميان شما و اميرهوشنگ ابتهاج كه منجر شده به خلق ترانه: «تو اى پرى كجايى»؟
• با ابتهاج از طريق شعرهايش آشنا بودم، اما هيچ گاه از نزديك هم را نديده بوديم تا اينكه ابتهاج مسؤول اداره موسيقى راديو شد. او يك روز مرا به اتاقش دعوت كرد و گفت كه من عاشق كارهاى شما هستم و اين ربطى به مسؤوليت من در اداره موسيقى ندارد و براى اينكه به شما ثابت شود كه راست مى گويم، مى خواهم يك شب شما را به منزل دعوت كنم. خلاصه من يك شب به منزل ابتهاج رفتم و ديدم كه چه دستگاههاى صوتى عجيب و غريبى دارد. چند تا از كارهاى من را گذاشت و من تازه فهميدم كه چه كارهاى خوبى است (مى خندد). ابتهاج شروع كرد به شعر خواندن و من ديدم كه چه مرد محترم و با احساسى است و همين آغاز دوستى ما شد و هى به او علاقه مندتر مى شدم. يك روز به من گفت من خيلى دوست دارم روى يكى از كارهاى تو شعرى بگويم و من هم از اين پيشنهاد خوشحال شدم. هفت، هشت روزى خلوت كردم و ملودى تو اى پرى كجايى ساخته شد. وقتى ملودى را براى ابتهاج زدم، حالش منقلب شد و بعد روى آن شعرى گفت كه هر كس مى شنود، خيال مى كند ملودى روى شعر ساخته شده، نه شعر روى ملودى.
\ با «قوامى» هم كه كار را اجرا كرد، دوست بوديد؟
• با قوامى در دوره نظام وظيفه آشنا شدم. من ستوان وظيفه بودم و او سرهنگ و هر دو در اركستر ارتش برنامه اجرا مى كرديم. وقتى قرار شد «تو اى پرى كجايى» ضبط شود، هر كس خواننده اى را پيشنهاد مى كرد و پيشنهاد من قوامى بود. همه تعجب مى كردند و مى پرسيدند چرا قوامى؟
\ واقعاً. . . چرا قوامى؟!
• قوامى در آن موقع هفتاد سال داشت و صدايش يك جور خستگى و خش دوست داشتنى داشت كه مى توانست به حس مورد نظر ما كمك كند. موفقيت ترانه نشان داد كه من اشتباه نكرده ام.
\ ترانه هاى شما مرتباً مورد بازخوانى قرار مى گيرند. آيا شنيدن اجراهاى جديد، خاطره ذهنى شما را به هم نمى ريزد؟
• اين نكته مهمى است. بعضى ترانه ها با آنكه بسيار زيبا هستند، اما زير خاكستر فراموشى مى روند و حيف است كه نسل جديد آنها را نشنوند. اگر خواننده اى بتواند ترانه اى قديمى را خوب بخواند، ايرادى نمى بينم كه كارهاى قديمى مورد بازخوانى قرار گيرند. الآن آلبوم «تنها ماندم» كه اصفهانى دو، سه سال پيش براساس كارهاى قديمى من خوانده اند، هنوز از پرفروش ترين آلبومها است و جالب اينجاست كه بيشترين خريداران اين آلبوم جوانها بوده اند و اين همان هدفى است كه من دنبالش بوده ام.
\ اين هدف خيلى خوب است و خيلى خوب تر اينكه به آن رسيده ايد. اما اجازه بدهيد پرسشم را تكرار كنم. آيا اين بازخوانى ها خاطره ذهنى شما را به هم نمى زند؟
• (فكر مى كند. ) . . .
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟ رودربايستى را كنار بگذاريد استاد.
• اصفهانى يك ويژگى متمايز از بسيارى از خوانندگان هم نسلش دارد. او شعر را خوب مى فهمد و اين نكته مهمى است كه وقتى خواننده اى ترانه اى اجرا مى كند، بداند كه چه چيزى دارد مى خواند. او آدم انديشمند و باهوشى است و ترانه را هم خيلى خوب اجرا كرده، مخصوصاً تحريرهاى جديدى كه به كار برده، خيلى زيباست.
\ استاد!
• بله؟
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟
• صداى خسته قوامى اثر بيشترى روى من گذاشته. اما يك چيز را هم بگويم. . . اصفهانى واقعاً اين ترانه ها را خوب خوانده اند.
\ هيچ وقت در واگذارى يك ترانه به يك خواننده رفاقت راهم در نظر مى گرفتيد؟
• در اين كار بيشتر از آنكه رفاقت برايم مهم باشد، خودملودى مهم بود. يعنى خودملودى مرا به سمت خواننده راهنمايى مى كرد. بعضى كارها قدرت مى خواست، بعضى كارها لطافت مى خواست و. . . «آمداما» را كس ديگرى غير از بنان نمى توانست بخواند يا «رسواى زمانه منم» در صداى آن خواننده بود كه به اوج مى رسيد.
\ آيا تشخيص اشتباه هم داده بوديد؟
• بله. . . اما نمى خواهم بگويم كدام ترانه و چه كسى. . . اين سخن بگذار تا وقت دگر.
\ قديمى ترين دوستى كه به ياد مى آوريد چه كسى است؟ منظورم قديم تر از ويلون.
• بله، دوست قديمى تر از ويلون هم دارم. چون با ويلون از ۱۱ سالگى آشنا شدم. ما خانه اى اجاره كرده بوديم از يكى از ملاكان تهران به نام خواجوى. من با پسر اينها دوست بودم كه اصطلاحاً به او «آقا كوچيك» مى گفتند. اما اسمش عطاءالله بود و بعداً چشم پزشك شد.
\ آيا شما مى دانيد كه تفاوت سوسمار و تمساح چيست؟
• فكر مى كنم تمساح ذوحياتين باشد. يعنى هم مى تواند در خشكى زندگى كند وهم در آب. در حالى كه سوسمار فقط مى تواند. . . نه، نه. . . سوسمار هم ذوحياتين است. پس نتيجه مى گيريم فرقى با هم ندارند.
\ اگر شما سوسمار بوديد چه كسى رامى خورديد؟
• (مى خندد) مطمئن باشيد به دنبال بهترين غذا مى گشتم. شك نكنيد!

گفتگو از مرتضى رسولى
قسمتى از گفت وگو با دكتر حسين خطيبى، نايب رئيس مجلس شوراى ملى
پهلوى دوم از سردرگمى تا خودكامگى
آنچه در اين شماره مى خوانيد قسمت دوم گفت وگوى مفصل واحد تاريخ شفاهى با دكتر حسين خطيبى است كه بيشتر به خاطرات سياسى ايشان اختصاص يافته است.
ج: درست به خاطر دارم روز ششم شهريور ماه ۱۳۲۶ دكتر معظمى به من پيشنهاد كرد كه در يك جلسه جمعيت شيروخورشيد سرخ سابق شركت كنم.
شرح قضيه اين بود كه دست اندركاران اين جمعيت براى يافتن عوايدى براى آن تصميم گرفته بودند هفته اى را به نام هفته شيروخورشيد سرخ اعلام كنند كه در طى آن هفته اعاناتى جمع آورى نمايند. يكى از افرادى را كه براى مشورت دعوت كرده بودند دكتر معظمى بود. او اظهار داشته بود كه من گرفتارى زياد دارم ولى كسى را مى شناسم كه مى تواند دراين زمينه به شما كمك كند و نظر بدهد اين بود كه مرا همراه خود به اين جلسه برد. آن طوركه به خاطر دارم در اين جلسه دكتر اميراعلم، دكترحسن ادهم (حكيم الدوله)، صادق وثيقى، دكترعباس نفيسى و دكتر اسماعيل مرزبان كه همگى عضو هيأت رئيسه جمعيت بودند شركت داشتند. همچنين ميرزا فضل الله خان بهرامى شهردارسابق تهران نيز براى شركت دراين جلسه دعوت شده بود. او نيز، شوهرخواهر خود دكتر على فرهمندى را كه مديركل وزارت فرهنگ وقت بود، به همراه آورد.
در آن وقت عايدى شيروخورشيد سرخ عبارت بود از ماهى ده هزار تومان كه شركت سابق نفت به رسم اعانه به اين جمعيت مى پرداخت و مختصرى حق عضويت كه چندان قابل ذكر نبود. در اين جلسه تصميم گرفته شد كه من و دكترفرهمندى با همكارى يكديگر برنامه اين هفته شير و خورشيد سرخ را تنظيم كنيم و به مسئوليتخود آن را به موقع اجرا بگذاريم. به خاطر دارم ك در اين باب برنامه مفصلى تهيه كرديم و براى جمع آورى اعانه راههاى مختلفى پيشنهاد كرديم كه تصويب كردند. به هر صورت اين هفته به خوبى برگزار شد و به خاطر دارم در حدود نزديك به ششصد هزار تومان كه به پول آن زمان مبلغ قابل توجهى بود جمع آورى كرديم. اين رقم تقريباً نزديك به چهار برابر عايدى ساليانه جمعيت مى شد.
پس از پايان كار و ارائه گزارش چون وظيفه خود را انجام داده بوديم هر دو اجازه مرخصى خواستيم اما هيأت رئيسه جمعيت به ما دو نفر اصرار كردند كه شما همكارى خود را ادامه دهيد، اين شد كه ما مانديم. من به سمت رئيس بخش تبليغات جمعيت انتخاب شدم و دكتر فرهمندى به سمت مدير امور ادارى و اسماً هر دو عضو هيأت مديره جمعيت شديم.
سال ۱۳۲۶ به پايان رسيد. در اويال سال ۱۳۲۷ كه انتخابات هيأت رئيسه جمعيت تجديد شد دكتر فرهمندى به سمت مديرعامل انتخاب شد و من در همان سمت قبلى به كار خود ادامه دادم و مابقى اعضاى هيأت مديريه عبارت بودند از دكتر اميراعلم كه فى الواقع مؤسس اين جمعيت بود و دكتر حسن ادهم كه نايب رئيس شد. صادق وثيقى به سمت خزانه دار انتخاب شد و دكتر عباس نفيسى هم سمت دبيركلى جمعيت را داشت.
س: بنابه آنچه اشاره كرديد دكتر عبدالله معظمى در كشيده شدن شما به مسئوليتهاى خدماتى و كارهاى سياسى نقش زيادى داشت. در مورد ايشان قدرى صحبت كنيد.
ج: پدر ايشان از مالكين بزرگ و شناخته شده گلپايگان بود. خودش هم پس از تحصيلات مقدماتى عازم اروپا شد و تحصيلات خود را در فرانسه در رشته حقوق به پايان برد و در سال ۱۳۱۹ به ايران بازگشت و بلافاصله در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به تدريس پرداخت. البته در مقام استادى دانشگاه چهره برجسته اى نبود اما مردى پركار، خوش سخن و مردم دار و بيشتر به كارهاى سياسى علاقمند بود. به همين جهت در دوره چهاردهم به وكالت مجلس رسيد. كم كم در مجلس نفوذى پيدا كرد و به سمت نايب رئيس هم انتخاب شد، اين سمت را داشت تا اينكه در دوره هفدهم به رياست هم رسيد او جزو كسانى بود كه مخالف رفراندوم دكتر مصدق بود و همراه معدودى از نمايندگان از نمايندگى مجلس استعفا نداد. بقيه نمايندگان استعفا دادند تا دست دكتر مصدق را در رسيدن به منوياتش باز بگذارند ولى معظمى مخالفت جدى كرد و به ياد دارم بعد از كودتاى ۲۸ مرداد به من گفت زاهدى به او پيشنهاد كرده بود كه چون مجلس برخلاف قانون منحل شده مجدداً با دعوت از نمايندگان مجلس را تشكيل دهد و همان مجلس منحل شده دوباره شروع به كار كند ولى او نپذيرفت.

گفت وگو: مرتضى رسولى
مصاحبه با رحيم زهتاب فرد
... جنابعالى در مورد پيشنهاد تصدى مقام وزارت نفت، از سوى دكتر مصدق به آقاى حاج محمد نمازى در كتاب خودتان افسانه مصدق اشاره كرده ايد لطفاً در اين مورد بيشتر توضيح بفرمائيد.
يك روز در دفتر كارم نشسته بودم، شخصى كه الآن اسمش يادم نيست تلفن زد و گفت: آقاى حاج محمد نمازى نامه اى براى شما دارند كه اگر اجازه دهيد بياورم خدمتتان، گفتم: اتفاقاً نزديك شما هستم و خودم براى دريافت نامه مراجعه خواهم كرد. اين بود كه به دفتر ايشان به آدرس خيابان سعدى، روبه روى ايران تور رفتم و بسته قطورى را كه حاوى نامه بود دريافت كردم، بسته را باز كرده و نامه را خواندم، مضمون آن از اين قرار بود: آقاى زهتاب، آقاى مصدق به من پيشنهاد تصدى وزارت نفت را كرده اند (در آن موقع وزارت نفت وجود نداشت) غافل از اينكه من اصلاً در اين زمينه كار اجرائى نكرده ام و اگر چنانچه راجع به نفت از من اسمى به گوش مى رسد به خاطر چند كشتى نفتى است كه دارم و با آن نفت حمل مى كنم.

پس از مطالعه نامه، به آقاى اللهيار صالح وزير كشور تلفن زدم و تقاضاى ملاقات كردم، ايشان نيز براى ۷ صبح فردا در وزارت كشور (محل فعلى سازمان تبليغات) وقتى را مقرر فرمودند. به اين ترتيب خدمت ايشان رفتم و ماوقع را توضيح دادم، كنجكاو بودم كه عكس العمل وزير در اين باره چه خواهد بود؟ خدا رحمت كند آقاى صالح را، دو دفعه در جايش جابه جا شد و گفت: آقاى زهتاب، من براى شما احترام قائلم، درشأن شما نيست كه اين قبيل اراجيف را نقل كنيد! گفتم: آقا ببخشيد، بنده نذر نداشتم كه ساعت ۷ صبح، به جاى استراحت، يك تومان كرايه ماشين بدهم و خدمت برسم و بعد اين حرف را از جنابعالى بشنوم، كمى ناراحت شد و گفت: نه قصدم اين بود كه بگويم، آخر شما مخالف دولت دكتر مصدق هستيد، حرفى نداريم، مخالفت كنيد، ولى لااقل شايعه پردازى نكنيد، دست و پاى اين پيرمرد را باز بگذاريد، گفتم: جناب صالح اگر من نامه محمد نمازى را به شما بدهم آيا به من بر مى گردانيد؟ كمى تأمل كرد و گفت: يعنى چه بر مى گردانيد؟ معلوم است كه بر مى گردانم! نامه را تقديم كردم، عينكش را به چشم گذاشت و در حدود ده دقيقه در حالى كه آن را مى خواند، اين جمله را تكرار مى كرد: آقا اين مرد ديوانه است! آقا اين مرد ديوانه است! منظورش مرحوم مصدق بود، وقتى كه نامه را خواند، نمى خواهم بگويم عرق كرده بود ولى بيچاره واقعاً حالت غير عادى پيدا كرده بود، با تعجب پرسيد: به راستى اين نامه را حاج محمد نمازى نوشته؟! اين مرد (دكتر مصدق) در اين مورد نه در هيأت دولت با كسى حرفى زده و نه اصلاً هيچ اشاره اى به اين نامه كرده. بالاخره اين نامه را آقاى اللهيار صالح گرفت و نزد مصدق برد و فرداى آن روز هم به من برگرداند و از بابت برخورد ديروز نيز عذرخواهى كرد و گفت: آقاى زهتاب، حق با شما بود اين مرد ما را به بازى گرفته و ملعبه خود ساخته است، مطلقاً از پيشنهاد ايشان مبنى بر واگذارى مسئوليت وزارت نفت به آقاى حاج محمد نمازى مطلع نبوديم، بايد اطلاع مى دادند و اين نامه را هم در هيأت دولت مطرح مى كردند، كه متأسفانه هيچ كدام از اين كارها را نكرده اند.
حاج محمد نمازى با هزينه خود جمعى از متخصصان و كارشناسان رشته هاى مختلف امور نفت را جذب كرده بود تا از مشاورت، تخصص و تجارب آنها استفاده كند و به دكتر مصدق نيز انتقال دهد تا اگر مورد موافقت واقع شد و مفيد و مؤثر به نظر آمد به آن عمل نمايد. گفتنى است حاج محمد نمازى در آن موقع ۳۰ ميليون تومان براى رفع مشكلات و عمران و آبادى شهر شيراز كمك كرده بود. از اين رو معلوم بود كه جذب و به كارگيرى متخصصان نفتى چه هزينه گزافى را به دوش او مى گذاشت كه به آن اشاره مى كرد[1]. على ايحال من نسخه اى از اين نامه تهيه كرده و به آقاى اسماعيل رائين دادم. اسماعيل رائين هم بنا به سابقه همكارى و دوستى اى كه با عميدى نورى داشت موضوع را به اطلاع وى رساند و نامه را به او داد. به اين ترتيب بود كه اين نامه درجرايد آن روز به چاپ رسيد و عميدى نورى هم دو صفحه از روزنامه اطلاعات را به نقل اين ماجرا اختصاص داد....
-------
[1] جهت اطلاع بيشتر در اين موضوع بنگريد: رحيم زهتاب فرد، افسانه مصدق، نشر علم، ،۱۳۷۶ ص ۴۸۸ تا ۵۰۶

گفتگو با حسين مكى
كودتاى ،۱۲۹۹ دولت مصدق، نفت و تاريخ
گفتگو: مرتضى رسولى پور
در فروردين ماه سال ۱۳۷۵ در مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران با آقاى حسين مكى، مورخ سرشناس تاريخ معاصر، گفتگويى صورت گرفت.
اين گفتگو ۸ ساعت به دراز كشيد، آقاى مكى با حوصله تمام سخن گفت: و سرانجام به علت خستگى «جوانان» حاضر در جلسه، و نه مكى ۸۵ ساله، اين گفتگو پايان يافت.

س: آقاى مكى! جنابعالى از پيشكسوتان تاريخنگارى معاصر در كشور ما هستيد و سهم بزرگى به عنوان مورخ داريد. اگر تاريخ بيست ساله و مدرس قهرمان آزادى شما نبود نسل امروز ما شناخت كافى از دوران بيست ساله اول پهلوى پيدا نمى كرد. باتوجه به اينكه شما در جلدهاى نخستين تاريخ بيست ساله خود سنگ بناى معرفى كودتاى ۱۲۹۹ را گذاشته ايد، نظرتان درباره خاطرات اردشيرجى ريپورتر، كه اخيراً منتشر شده، چيست؟ ظاهراً اردشيرجى تا سالهاى اخير چندان شناخته شده نبود و اسمى از او مطرح نبود.
ج: اولين مرتبه رائين اسم او را در كتاب فراماسونرى خود آورد.

س: فقط اسم او را جزو اسامى كسانى كه عضو لژ بيدارى ايران بوده اند خيلى مختصر در كنار بقيه آورد نه به گونه اى كه ايجا د حساسيت كند.
ج: چند نكته به نظرم مى رسد كه عرض مى كنم: يك نكته اينكه آيرونسايد هم يك چنين چيزى نوشته و تأكيد كرده تا زمانى كه سلسله پهلوى حكومت مى كند اين مطالب منتشر نشود و گويا محمدرضا پهلوى آن يادداشتها را مى گيرد. قبل از آيرونسايد، ژنرال دنسترويل بود كه پدربزرگ كودتا محسوب مى شد و اساس كودتا را او چيده بود. وقتى از ايران مى خواست خارج شود منصب او به آيرونسايد واگذار مى شود. كتابى هم ادوارد گرى، وزير خارجه انگليس، دارد كه به زبان انگليسى است و بعد به فرانسه ترجمه شد. مطلب مهمى كه در اين كتاب ديدم اين بود كه برطبق نظر دولت انگلستان چون نفوذ روسيه در ايران براساس قرارداد تركمانچاى زياد شده بود، و در دربار محمدعلى شاه مى بينيم كه تقريباً به روسها خيلى نزديك شده بودند، انگلستان متوسل به «نفوذ غيرمرئى» مى شود. نويسنده دراين كتاب اين عبارت را به كار برده و مى گويد به اين جهت ما مشروطيت را در ايران ترويج كرديم. مشروطيت را در اصل ما به ايران داديم. مرحوم مدرس هم در يكى از نطقهاى خود به اين مطلب اشاره دارد كه وقتى مشروطيت مى خواست پا بگيرد ما هنوز استعداد آن را نداشتيم ولى خير از هر كسى برسد خير است، چون چيز خوبى بود ما هم قبول كرديم.يك مطلب ديگر اينكه انگليسيها با استاروسلسكى خيلى مخالف بودند...

س: از دورانى كه سيدضياء در فلسطين بود چه اطلاعاتى داريد؟ مشهور است زمانى كه موج ضديهود در فلسطين ايجاد شد، ايشان به عنوان مسلمانى موجه زمينها را از اعراب مستقر در فلسطين مى خريد و با كمك عين الملك، پدر اميرعباس هويدا، اسناد زمينها را به يهوديها منتقل مى كرد. مى گويند منبع ثروت سرشار او همين معامله ها بوده است.
ج: اين را مى دانم كه وقتى از ايران رفت پولى نداشت و مبلغى در حدود ۲۵۰ تومان پول به او مى دهند....

س: بله، در مجلس ششم مى فرمايند خدا شاهد است من يك لفظ توهين آميز نسبت به موافقين قرارداد ۱۹۱۹ نگفتم زيرا اين يك اختلاف نظر سياسى بود. و باز در همان نطق مى گويد من يك دفعه اسم وثوق الدوله را به بدى نبردم. بعضى ها شبهه اى را در مورد مرحوم مدرس عنوان مى كنند كه چرا مدرس با جمهورى رضاخانى مخالفت كرد؛ در صورتى كه اگر بپذيريم رضاخان انگليسى بود حداقل در ايران مثل تركيه نهاد جمهورى تاسيس مى شد.
ج: مدرس مى گفت من با جمهورى مخالف نيستم؛ حكومت صدر اسلام هم جمهورى بوده، ولى با جمهورى اى كه خارجى ها بخواهند براى ما تعيين كنند مخالفم. ايشان پس از اينكه مدتى بيمار شد رضاخان ]به ظاهر[ خيلى سعى كرد دكتر اميراعلم و ديگران تسريع در معالجه اش كنند ولى او با همه محبتهايى كه رضاخان به او كرد تسليم نشد.
نكته اى را كه بايد در اينجا يادآور شوم اين است: آن مقدار كه در مورد مدرس صحبت مى كنيم كافى نيست، براى اينكه مدرس هنوز ناشناخته است. خيلى ها وقتى كتاب مرا در مورد مدرس خواندند به كلى نظرشان عوض شده و مى گويند مدرس عجب مرد بزرگى بوده است....

س: بپردازيم به حوادث پس از شهريور ۱۳۲۰ علت اختلاف شما با دكتر مصدق چه بود؟
ج: شما اگر متن گزارشى را كه بنده در مجلس دوره هفدهم ارائه كردم ببينيد در آنجا كاملاً تشريح كرده ام كه در قضاياى مربوط به وقايع سى تير اگر آيت الله كاشانى، بنده و بقايى نبوديم مصدق ول كرده بود رفته بود و در خانه اش را هم بسته بود و غيرممكن بود قيام سى تير صورت بگيرد...

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •