*درگذشته هاى دورتر وقتى ادعاى «هنر نزد ايرانيان است و بس» را مى شنيديم، آن را حمل بر خودستائى هاى اجداديِ قوم و قبيله خودمان مى كرديم. ولى بعدها كه حوادث روزگار و فراز و نشيب هاى سياسى، شرق «به پاخاسته» را در برابر غرب «استعمارگر» قرار داد، ادعاها گسترش تاريخى و جغرافيائى پيدا كرد. همه ارزش هاى اخلاقى و معنوى از آن شرقيان پنداشته شد و همه آنچه از نظر اينان «ضد ارزش» تلقى مى شد، به غربيان منتسب گرديد. شايد همين نگاه خودستايانه دشمن ساز بوده كه زمينه هاى عاطفى را از هر دو سو براى آنچه كه اين روزها «برخورد تمدن ها» ناميده مى شود، فراهم آورده است.
-ولى به راستى شرقيان در مقام مقايسه به چه چيز خود مى نازند؟ در آستانه سالى كه نو مى شود بد نيست واقع بينانه نگاهى نو نيز به اين پرسش بيفكنيم. «دكتر احسان يارشاطر»، انديشمند گرانمايه در يكى از يادداشت هاى خود كه در آخرين شماره فصلنامه ايران شناسى انتشار يافته، نگاه ما را هدايت مى كند.
-آنچه «در ميان شرقيان رواج فراوان دارد» اين پندار است كه غرب، غرق در ماديات است و شرق هنوز با «معنويت» زندگى مى كند. جالب است كه اين «پندار» در خود غرب نيز، در ميان «متفكرنمايان» طرفدارانى دارد. اين ناراضيان، «اسراف در مصرف» غربيان را مى بينند و آن را در برابر برداشت هاى ناقص و سطحى خود از زندگى «جوكيان هند و راهبان بودائى و دراويش ايرانى و صوفيه كشورهاى مسلمان» قرار مى دهند و راه نجات غرب را در «اقتباس معنويت» از راه و روش زندگى شرقيان جستجو مى كنند. زيرا آنان را بى اعتناء به مادّيات، در انديشه خدمت به خلق و غوطه ور در «عوالم روحانى» پنداشته اند! ولى با نگاهى حتى گذرا بر آنچه كه در يكى دو قرن اخير در جهان روى داده مى بينيم كه بيشتر همين «اروپائيان مادى» يا «آمريكائيان مادى تر» بوده اند كه كمر همت بر خدمت به آدميان بسته اند. پزشكان غربى بوده اند كه خطر كرده، از «زندگى مُرفه» خود درگذشته و براى درمان بيمارى هاى سخت به «اكناف آفريقا و آسيا» رفته اند. همين ها بوده اند كه در ايران خود ما «از دوره صفويه و به ويژه در اواخر دوره قاجار» به «تأسيس مدرسه و بيمارستان و پايگاه هاى امدادى دست زده اند و به درمان و تعليم كودكان پرداخته اند.» نشانه هاى دقيق ترى مى توان عرضه كرد. «كالج البرز و بيمارستان آمريكائى را در تهران و كالج آمريكائى را در اصفهان و مدارس اليانس و ژاندارك وسن لوئى و فرانكوپرسان را در تهران» همان غربيان مادى بنياد كرده اند. هرگاه زلزله اى، سيلى يا آتشفشانى گريبانگير مردم شرق و جنوب مى شود- نمونه آخرش، فاجعه سونامى- همين «پول پرستان مادى و آزمند غربى اند كه بى درنگ به كمك قربانيان مى شتابند.»
در برابر، ما كه «دائماً از مولانا و حافظ دم مى زنيم و از دو روزه حيات و بى وفائى دنيا سخن مى گوئيم و عبادت را به جز خدمت خلق نمى دانيم،» چه كرده ايم؟ آيا به فكر دستگيرى از «بينوايان آفريقا» بوده ايم؟ .... آيا «بيمارستان يا دانشگاهى» براى نيازمندان ساخته ايم؟ در مجموعه سرزمين هاى دور و بر خليج فارس، آيا بخشى از ثروت بى كران نفت، را در راه خدا خرج كرده اند؟ آيا مى شود به اين پرسش ها، پاسخ مثبت داد؟
دكتر يارشاطر، پس از اين پرسش هاى مقدماتى نتيجه مى گيرد كه:
- «حرص و ولعى كه براى اندوختن مال و افزودن ثروت در كشورهاى شرق و جنوب مشهود است، در غرب ديده نمى شود» و برداشت او از اين نتيجه اين است كه:
- «در كشورهائى كه تاريخ كهن دارند و ضعف پيرى بر جامعه آنها مستولى است، كاهلى را معنويت مى خوانند»! البته اين «كاهلى» تنها در كارهاى نيك به چشم مى خورد و «آنجا كه پاى خشونت و انتقام پيش آيد، هيچ كاهل نيستيم» و «بغض و كينه و كشتار را جايگزين رحمت و رأفت» مى سازيم.
نمونه هاى بارز اين «كينه و كشتار»، پس از استقرار حكومت اسلامى، در ايران، پيش آمد.
ما كه هميشه «با قيافه اى حق به جانب زير لب زمزمه مى كنيم كه «دنيا نيرزد آن كه پريشان كنى دلى» و يا «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» و يا «بنى آدم اعضاى يكديگرند.»
-و اين يكى را هميشه، به جا و بى جا به رخ غربيان مى كشيم- به محض پاگيرى انقلاب، به جان غير همدينان و غير هم انديشان افتاديم. خانه و كاشانه شان را خراب كرديم و ملك و مالشان را به غنيمت برديم و از دم تيغشان گذرانديم. دكتر يارشاطر كشتار جامعه كليميان و بهائيان را مثال مى آورد و قتل «القانيان» را كه به پيشرفت اقتصاد ايران يارى ها رسانده بود. ما حتى سخن معروف پيامبر اسلام را از ياد برده بوديم كه «شما به دين خودتان، من به دين خودم» و «در بند اين نيستيم كه» آتش زهد و ريا خرمن دين خدا خواهد ساخت.»
استاد انديشمند ما با اين توضيحات و نشانه ها باز به همان پرسش اصلى مى رسد كه آيا واقعاً شرق را بايد «قبله حقيقت و معنويت» به شمار آورد و يا اين ادعا را بيهوده پنداشت؟ او در پاسخ به «برداشت» خود پاى تأكيد مى فشارد:
«مردم مغرب آسيا» و «آفريقاى سياه» دوره شكوفائى و زايندگى خود را سپرى ساخته و «در سراشيب تنزل» افتاده اند و «فتور نيروهايشان» محسوس است. «معنويت» را بايد ميان مردمى جست كه در مراحل جوان تر تمدن خود هستند و «نيروى زايندگى آنها هنوز بارور است» و حرف آخر اين كه در غرب اگر «سودجوئى و خودخواهى» هست، نسبى است و معنويت از ميان نرفته است. «در شرق هم البته معنويت هست، منتهى در كتاب»!
*
پارسى گويان بيگانه
* «ايران شناسى» تازه كه با عنوان «آذربايجان در تاريخ ايران» انتشار يافته، طبعاً بيشترين صفحاتش را به اين موضوع ويژه اختصاص داده است. زمزمه هاى پراكنده اى كه در سال هاى اخير از آن سوى ارس در زمينه پيوند با آذربايجان ايران برخاسته، حساسيت «دكتر جلال متينى» مدير فصلنامه، را سخت برانگيخته است تا آنجا كه هر دو سه شماره يك بار با سند و دليل و مدرك به جنگ با زمزمه ها برمى خيزد و مشت تجزيه طلبان رياكار را باز مى كند.
در شماره تازه دكتر متينى از «دروغ هاى بزرگ درباره آذربايجان» مى گويد و نيز از رفتار انفعالى رئيس جمهور و وزيرخارجه جمهورى اسلامى در برابر سخنان تحريك آميز وزيرخارجه آذربايجان، در سفر چندى پيش آن دو به آن ديار. دو مطلب نيز درباره «پان توركيسم» از «حميد احمدى» و «صابر زيان بدرالدين»، در اين بخش ويژه آمده كه از آنها درمى گذريم و مى رسيم به بخش پنجم از بررسى «حشمت مؤيد» درباره «تركان پارسى گوى» و «اشعار پارسى شاعران عثمانى». او اين بار به زندگى و شعرهاى «يوسف» متخلص به «نابى» پرداخته كه در قرن هفدهم ميلادى در «اودسا» و «حلب» و «استانبول» مى زيسته است. لقب «نابى» او مشتقى از همان واژه «ناب» فارسى است. او كه در نوجوانى چوپانى مى كرده، در سال هاى جوانى به استانبول رفته و از راه آشنائى با وزير و داماد سلطان عثمانى به محافل اُدبا و شاعران راه يافته و پس از مدتى به مقام منشى گرى وزير رسيده است. با اين همه، نابى در نيمه دوم عمر خود به حلب رفته، ولى مراودات خود را با اشراف استانبول حفظ كرده و شعرهاى خود را براى آنها مى فرستاده است. «نابى» كه او را يكى از «چهره هاى درخشان شعر و ادبيات ملت ترك» به شمار مى آورند، علاقه اى وافر به زبان فارسى داشته و به اين زبان نيز شعر مى سروده است. «ديوانچه» فارسى او، ۳۲غزل را در خود دارد. علاوه بر آن او، ۱۹شعر از بزرگان شعر ايران چون مولوى، حافظ، صائب، كليم و جامى را تضمين كرده كه چون بندهاى پنج مصرعى دارد آنها را «تخميس» نام نهاده است. تكه اى از يك تخميس او را بر روى شعرى از «غريبى»، از شاعران سبك هندى مى آوريم تا علاوه بر خط و ربط شعرى، نمونه اى نيز به دست داده باشيم از «تمايلات عاشقانه» او! :
«در كوى مى فروش كشيدم سفالكى / در چشمه سار عشق چشيدم زلالكى/ نه من، نه دل شناخته بودم ملالكى/ گشتم خراب و شيفته خردسالكى/ قَدِ نهالكى و چه نازك نهالكى! /
*
در «ايران شناسى» تازه مطلب پژوهشى ارزنده اى آمده است درباره «بيدل» و «بيدل شناسان» در سراسر جهان. «نابى» اگر شاعر پارسى گوى ناشناخته اى در بيرون از مرزهاى ايران بود، «بيدل» از مشهورترين آنها به شمار مى رود. دكتر جلال متينى در پانوشت توضيحى خود بر پژوهش، كه كار «سيد احسن الظفر» است، مى نويسد: «آثار منظوم و منثور بيدل، شاعر پارسى گوى بسيار معروف شبه قاره هند، در هند و پاكستان و افغانستان و آسياى مركزى خوانندگان فراوان دارد و دوستدارانش... جلسات «بيدل خوانى» تشكيل مى دهند، همچنان كه ما در ايران «شاهنامه خوانى» و «مثنوى خوانى» داريم.» به گفته دكتر متينى بى رغبتى ما ايرانيان به شعر بيدل-همانگونه كه به طور كلى به «سبك هندى»- در درجه اول، به علت كثرت كاربرد استعاراتِ دور از ذهن و نيز نازك خيالى هاى فوق العاده شاعر است و بعد اشاره مى كند كه در سال هاى اخير كوشش هائى براى معرفى «بيدل» و سبك شعرى او به عمل آمده و مهمترين آنها، انتشار كتاب «شاعر آينه ها» تأليف محمدرضا شفيعى كدكنى است.
-و اما در خود پژوهش مى خوانيم كه نخستين كسى كه «بيدل» (۱۷۲۰-۱۶۴۴) را در شعر و ادب اردو و فارسى خود معرفى كرده، نويسنده اى هندى به نام «ميرزا اسدالله خان غالب» بوده كه در قرن نوزدهم مى زيسته است.
غالب، در برخورد با «بيدل» آن چنان گرفتار حيرانى و سرگشتگى شده كه به «چندگوئى» رسيده است. گاه كلامش را «خالى از لطف» خوانده و گاه آن را «لذت بخش». ولى به هر حال «نقش هاى عميق» سخنان بيدل كه در ژرفاى ذهن و انديشه غالب نفوذ كرده بود، نگذاشت كه او خود را از «چنگ بيدل» رها كند!
-نويسنده مقاله پژوهشى، سپس از «بيدل شناسان برجسته هند و پاكستان و افغانستان و ايران و تاجيكستان» ياد مى كند و تكه هائى از نظراتشان را درباره بيدل و شعر او به نقل مى آورد. «شبلى نُعمانى»، بيدل را از زمره سُرايندگانى مى داند كه «شاعرى را چمنستان خيال» ساختند و «جهانى بوقلمون و رنگارنگ از خيال ها ايجاد كردند.» «محمدحسين آزاد»، ناقد ديگر، مى گويد:
«سخنان او تنها كاربرد استعاره و خيال محض است و رنگ تصوف دارد. با آن كه پرگو است، نظم و نثر را با كمال قدرت مى نويسد.... اهل تركستان او را مثل مولانا به ديده احترام مى نگرند.»
- «احمدحسن شوكت»، مى گويد: «دانشمندان بزرگ در پى بردن به دقايق و رموز نكات بيدل حيران و سرگشته مانده اند»! «نياز فتحپورى»، ناقدى ديگر كه مقاله ها و گفتارهاى پراكنده درباره بيدل دارد، مى گويد: «ذوق مطالعه سخنان بيدل نوعى از استسقاى ذهنى در انسان ايجاد مى كند! ... شعر بيدل كاملاً مبتنى بر «تخيل» است و چون تخيل، بلند است لذا طبعاً در تركيب ها و سبك وى پيچيدگى به وجود آمده... و چون توده مردم از ابتكار و اختراع خوششان نمى آيد... لذا كلام بيدل را لغو و مهمل گفته اند...»!
- «مجنون گور كهپورى» از نويسندگان «چيره دست زبان اردو»، مى گويد: «حق ناشناسى نسبت به بيدل از همان زمانه خودش تا امروز ادامه داشته است. نه معاصران او را فهميدند و نه نژادهاى بعدى ازاو تقدير كردند. چون مردم او را بر طبق معيار متداول خود نيافتند، او را «خارج آهنگ» گفته، به كنار گذاشتند.»
-نويسنده سپس اشاره به موقعيت بيدل در فضاى ادبى ايران مى كند و مى گويد «ايران، از همان آغاز كار، نژادپرست و ميهن پرست واقع شده است و تا به امروز به شاعرانى كه بيرون از ايران متولد شده اند به جز «اميرخسرو» (دهلوى) ارزش نداده است!
.... اين تنگ ظرفى ايران است... (ولى)، حالا شنيده ام كه ايرانيان هم به بيدل متوجه شده اند. اگر اين خبر درست است، خيلى مبارك است! ...»
(-باشد تا در فرصتى ديگر، به كتاب «شاعر آينه ها» بپردازيم كه محمدرضا شفيعى كدكنى، در پژوهشى در شعر بيدل تأليف كرده است.)
*
*شاعر «بورژوازى»!
*دكتر محمدعلى همايون كاتوزيان، بررسى هاى مستمر «سعديانه» خود را همچنان در ايران شناسى تازه ادامه داده است. همايون كاتوزيان «بوستان» سعدى را اصولاً يك كتاب «تئوريك» به شمار مى آورد، «به اين معنا كه كمال و ايده آل هر رفتار و گفتار پسنديده اى در آن طرح مى شود.» «گلستان» ولى با آن كه بيشتر به همان مضامينى مى پردازد كه در بوستان نيز آمده «ولى زبان و محتواى آن كيفيت آرمانى بوستان را ندارد.» گلستان در بسيارى جاها سرشار از «طنز و طعن و حتى پرده درى» است.
-نويسنده در جائى ديگر از بررسى خود به واكنش هاى انقلابى گرانه «روشنفكران مد روز» در برابر سعدى اشاره مى كند كه «اصلاً آثارش را نمى خواندند ولى او را مأمور انحراف مردم از سوى بورژوازى با هدف جلوگيرى از انقلاب» مى ناميدند! كاتوزيان مى افزايد درست است كه «سعدى» مثل «ناصرخسرو» نيست ولى «تهديدها و تحذيرهاى او به فرمانروايان، گاه چنان است كه انقلابى هاى زمان ما هم غيرت و جسارت بيان آن را نداشتند!» با اين همه، همان «روشنفكران مد روز» كه تقريباً، بى استثناء از چپ هاى انقلابى بودند، «حافظ» را در حد خدائى ستايش مى كردند. حال آن كه در غزل هاى او «يك كلمه نقد و انتقاد و تشويق به عدل و احسان نيست و در خيلى از آنها، پادشاهان و وزيران را به كمال ستايش كرده است...»!
*
قصه «پرى»!
*مطلب پژوهشى جالب ديگرى كه در ايران شناسى آمده، درباره حضور «پرى، در فرهنگ و ادبيات ايران» است. «مهران افشارى»، نويسنده مطلب، با نگاهى گذرا در تاريخ و ادبيات ايران، رد پاى «پرى» را پى گرفته است. ابتدا ريشه اش را در «اوستا» جستجو كرده كه «پاى ريكا» بوده و بعد در زبان پهلوى به «پريگ» تبديل شده است. «پرى» سپس به شاهنامه راه يافته و همراه «ديو» و... جزء «فرمانبران برخى از پادشاهان پيشدادى شده است». بعضى پيشينه «پرى» را پيش از دين زرتشت نيز دنبال كرده اند و گفته اند «پرى در اصل ايزد- بانوى زايش و بارورى بوده است».
-نكته جالب اين است كه با آن كه «پرى» در دين زرتشتى چهره اهريمنى دارد، در ادبيات فارسى مظهر زيبائى است! شاعران ايرانى هميشه معشوقه هاى خود را به «پرى» مانند كرده اند و از آن تركيبات بسيار ساخته اند، مانند پرى پيكر، پرى چهره، پرى رخسار، پرى وش و پريزاد. «پرى» تنها در ادبيات فاخر ايران نيست كه جلوه گرى مى كند، بلكه راه به قصه هاى عاميانه و از اين طريق به قلب و ذهن توده مردم نيز پيدا كرده است.
-و اما پرى ها، يا «پريان» از ويژگى هائى برخاسته از خيال برخوردارند. هميشه از نظرها پنهانند. به سرعت حركت مى كنند. بال و پر پرواز دارند. مى توانند دود و ابر در آسمان ايجاد كنند. چهره هايشان مانند انسان است ولى اندام هايشان به پرنده ها و يا به چهار پايان شباهت دارد. «برخى از پريان با آدميان همزادند و چهره آنها مانند چهره انسان همزادشان است.
از سوى ديگر «پرى» ها جلد دارند و «گاه براى آب تنى از جلد خود بيرون مى آيند!» گاهى هم در ميوه هائى نظير نارنج و انار پنهان مى شوند. پرى ها از اسرار همه چيز آگاهى دارند و در «جادوئى» چيره دستند. گاه با «ديوها» دوستند و گاه با آنها در ستيز. گاه «كافر و بد كردارند و زهر در چشمه ها مى كنند» و گاه «خداپرست و نيك كردارند» و «با جادوى خود به قهرمانان» داستان هاى عاميانه «يارى» مى رسانند.
-جايگاه اصلى پرى ها، در اعتقادات برخى از عوام، هر جائى است كه با آب و رطوبت پيوند دارد. مثل «چشمه سارها، پلكان آب انبارها، چاه خانه ها. گاه در دريا به سر مى برند (پرى دريائى؟) و گاه در شهر و چشمه به آبتنى و شست وشو مشغول مى شوند». به همين سبب برخى از عوام معتقدند كه «زير درختان و در كنار چشمه سارها و چاه ها نبايد خوابيد.» زيرا ممكن است آدمى «پرى زده» شود. چيزى كه مى تواند به جنون بيانجامد. با اين همه براساس پژوهش «مهران افشارى»، جايگاه پريان هميشه در آب نيست. گاه در زير زمين پنهانند (كه البته آن جا نيز مرطوب است!) و در برخى داستان ها، جاى آنها حتى در كوه قاف يا نزديك به آن شناخته شده است! *
*ايران شناسى، دوره جديد، شماره ۳ از سال شانزدهم مريلند، پائيز ۱۳۸۳.