Nimrooz
Vol. 16, No. 827, March 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۷ - جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳
پرى سكندرى
*بهار كودكى من و... اين بهار تبعيد
*آيا نوروز امسال ايران نارنجى است؟
003675.jpg
پرى سكندرى
بهار كودكى و نوجوانى من در شمال ايران گذشت. در شهرى بارانى. باران هاى موذى و دل آزار!
هنوز نتوانسته ام آن آسمان هميشه بارانى و آن پامچال ها و بنفشه هاى باغ بزرگ خانه مان را فراموش كنم. حتى هنوز وقتى چشم هايم را مى بندم، مى توانم عطر بنفشه هايش را حس كنم. بهار و نوروز كودكى براى بسيارى خاطره هاى فراموش نشدنى دارد. در كودكى و در نوجوانى من، بهاران با عطر بنفشه و نرگس و پامچال آغشته بودند. زندگى، ساده بود. تجمل بسيارى وجود نداشت. ايران كشورى فقير بود. بچه ها سرگرمى هاى بسيارى نداشتند و بهار و نوروز براى آنها يك دگرگونى بزرگ و فراموش نشدنى بود. نه تلويزيونى وجود داشت، نه كامپيوترى و نه تلفن موبايل و نه... زندگى ابتدائى و ساده بود و دل ها مهربان و بزرگ. درخت نارنج خانه ما و باغى كه پشت آن كار خانه ابريشم متعلق به پدرم وجود داشت هميشه پر از گل و سبزه و پر از ميهمان بود. ما در شهر رشت بوديم و زمستان هاى اين شهر پر برف بود و كوچه ها پر از چاله و حوله و نه تميز.
هنوز در خانه ها بخارى به معناى امروزى وجود نداشت. ما داشتن بخارى خاك اره اى را از روس ها به ارث برده بوديم كه پدر بزرگ و پدرم اهل قفقاز بودند، وگرنه در خانه همكلاسى هايم در اتاق حفره اى كنده شده بود كه در آن ذغال مى ريختند و با آن گرم مى شدند. خانه، ما نزديك باغ سبزه ميدان و پشت كلانترى دو بود. عجبا كه بسيارى خاطره ها را در اين شهر از ياد برده ام اما هنوز آن پاسبان سبيل چخماقى كه جلوى در كلانترى كشيك مى داد در خاطره من مانده است. فكر مى كردم حاجى فيروز از اين پاسبان مى ترسد. مى ترسد از اين كوچه بگذرد و دايره زنگى اش را به صدا درآورد. هر وقت حاجى فيروز جلوى خانه ما دايره زنگى اش را به صدا درمى آورد به نظرم مى رسيد كه دور زده و از كوچه «جهودها» گذشته است. اين كوچه هم به گونه يك خاطره زشت و تأسف آور براى هميشه در ذهن من مانده است. زمستان شهر بسيار سخت بود و اغلب از برف كوهى برپا مى شد. مردها سعى مى كردند با پارو به جان برف ها بيفتند، اما اين كوچه كه منهم هر روز ناچار بودم از آنجا بگذرم و به مدرسه بروم هرگز تميز نمى شد. ننه خانم ما مى گفت: «از اين كوچه كه مى گذريد، بدويد. خطرناك است. جهودها در اين كوچه زندگى مى كنند و آنها بچه ها را مى گيرند مى كشند و خونشان را در شيشه مى ريزند.»
خرافاتى كه مغزهاى متحجر آخوندها در ذهن آدم هاى ساده پراكنده بودند كار خودش را كرده بود. آخوندهائى كه سال ها مفت خوردند و منتظر شدند تا روشنفكران ايرانى انقلاب كنند و آنها كار همان جهودهاى خيالى را انجام بدهند و بچه هاى معصوم مردم را «مشت مشت» بگيرند و بكشند... با اين همه نوروز كه نزديك مى شد اين كوچه هم حال و هواى ديگرى پيدا مى كرد. يك خانه اى در اين كوچه بود با ديوارهاى شكسته كه من عاشق درخت «به ژاپنى» آن بودم كه يك رنگ گل بهى زيبائى داشت و هميشه آرزوى من اين بود كه روزى يك شاخه از اين گل را ببويم. اما داستان وحشتناك ننه خانم چنان مرا ترسانده بود كه داشتن يك شاخه گل «به ژاپنى» براى هميشه به صورت يك آرزو باقى ماند.
باغ خانه ما گل «به ژاپنى» نداشت اما غرق بنفشه و پامچال و نرگس بود. مادرم عشق غريبى به گل داشت. وقتى نوروز نزديك مى شد بنفشه پامچال معصوم و زيبا سر از خاك بيرون مى كردند و با حلزون هاى كوچك باغ دوستى تنگاتنگى داشتند و ما عادت داشتيم كه هر صبح يك دسته گل بنفشه و نرگس يا پامچال را در گلدان كوچك روى ميز تماشا كنيم. در خانه كودكى من دو نسل كنار يكديگر زندگى مى كردند. عمه خانم مادرم كه عيد بزرگ او عمر كشون بود و زيور خانم رقاصه را دعوت مى كرد تا در جشن بزرگ او كه همه اهالى كوچه در آن شركت داشتند شركت كند. من داستان اين جشن بزرگ عمه خانم را در كتاب «در كوره آتش الله» به تفصيل آورده ام. مادرم اما عاشق نوروز بود. از يك ماه مانده به نوروز مى بايست همه چيز نو شود. حتى پرده هاى خانه اتاق ها رنگ زده شود. اتاق من و خواهرم هر نوروز يك رنگى داشت. يادم هست يك نوروز اتاق ما به رنگ گل «به ژاپنى» رنگ شده بود. با اين همه اين نخستين يادهاى من از نوروز نيست. خاطره من به نوروز دورترى برمى گردد كه وقتى رضاشاه به تبعيد رفت و روس و انگليس شمال و جنوب ايران را بين خود قسمت كردند، روس ها شمال را گرفته و هفت، هشت سالى ماندند. مادرم هميشه مى گفت: «غير ممكن است كه تو اين نوروز را به ياد داشته باشى»، اما من به ياد داشتم. در آن وقت نمى دانستم كه پدرم را كه قفقازى بود و بيزار از روس هاى كمونيست و طرفدار آلمان هيتلرى، روس ها دزديده اند. مى دانستم ديگر پدر ندارم. اما آن سال نوروز را كه درست شب سال نو، روس ها خانه بزرگ ما را آتش زدند و من مثل ديگر اهالى خانه گريه كنان پا برهنه از خانه به كوچه مى دويدم به ياد دارم. شعله هاى سر به آسمان كشيده اين آتش سوزى را نيز به ياد دارم. انگار هنوز صداى همهمه مردمى را كه در كوچه جمع شده بودند مى شنوم كه مى گويند «كار روس هاست». آن سال جشن نوروزى خانه ما مبدل به عزا شد و ساختمان بيرون خانه به كلى در اين آتش سوزى از بين رفت. از جمله شيرينى و آب نبات و لباس و كفش نوروزى من و خواهرم. من ديگر هرگز پدرم را نديدم و ده دوازده سال بعد وقتى جمعى از كسانى كه مثل پدرم توسط روس ها دزديده شده بودند از جمله سرتيپ مغرورى به ايران باز پس داده شدند متوجه شدم كه پدرم در آغاز ناپديد شدنش به روسيه و به اردوگاه كارهاى اجبارى در سيبرى برده شده و لابد در همانجا زير شكنجه و درد و گرسنگى و فشار كار جان داده بود. پدرم را وقتى بردند سى و دو سال داشت. نوروز آن سال به صورت يك خاطره گنگ و شعله هاى آتشى كه خانه ما را درهم مى كوفت به صورت يك هيولا هنوز در ذهن مانده است.
اولين نوروزى كه در آن پيراهن نوروزى تافته چهار خانه سفيد و قرمز و كفش ورنى قرمز و پاپيون بزرگ سفيد بر موهايم را به ياد مى آورم انگار بين هشت تا ده سال داشتم. ما در مدرسه دخترانه سعادت نسوان درس مى خوانديم كه يك مدرسه مدرن بود و مدير آن خانم روشنك نوعدوست كه بعدها دانستم يك كمونيست دو آتشه بوده. من از كودكى عشق غريبى به نوشتن داشتم و عشق غريب ترى به حرف زدن به صداى بلند با خودم و چنين شده بود كه مدرسه هر سال مرا مأمور «نطق نوروزى» مى كرد! در اين روز دخترهاى ارمك پوش با پاپيون سفيد مويشان عين فرشته ها بودند. آنها در حياط بزرگ مدرسه به صف نگهداشته مى شدند و من روى سكوى جلوى كلاس ها مى رفتم و نطق نوروزى خودم را آغاز مى كردم: «... بر همه واضح و مبرهن است كه در نوروز بايد شاد بود... جشن نوروز مبارك باد.» گمان مى كنم تا كلاس هفتم و تا كلاس اول دبيرستان هميشه اين نطق غرا را تكرار مى كردم. بعد بى تابانه به خانه برمى گشتم كه براى سال تحويل كفش و لباس قشنگم را بپوشم. شب قبل از نوروز من و خواهرم صد بار به سراغ اين كفش و لباس مى رفتيم و نوازششان مى كرديم. در آن روزگار بچه ها دلگرمى ديگرى نداشتند و دل هاى همگى ما براى اسكناس هاى نوى عيدى نوروزى مى تپيد.
فكر مى كنم كه ديگر نوروزهائى به زيبائى آن چند نوروز كودكى ام و نوروزى به دلخراشى آن نوروز آتش سوزى خانه مان هرگز نداشته ام.
ترك آن شهر هميشه بارانى آرزوى من بود و سرانجام در نوزده سالگى سرنوشت من با سرنوشت نويسنده اى كه در آن روزها در هفته نامه روشنفكر مى نوشت و خيلى مشهور شده بود گره خورد و من و پرويز نقيبى در تهران زندگى تازه اى را آغاز كرديم كه دو سه نوروز زيبا داشت. رفتن به شمال، تماشاى دو طرف جاده كه در شب چهارشنبه سورى يك پارچه آتش مى شد. رسيدن به متل قو كه در آن سال ها جاى بسيار زيبائى براى گردش نوروزى بود و مردم ايران كه كمى وضعشان بهتر شده بود به سبك اروپائى ها براى تعطيلات نوروزى به شمال و از جمله به «متل قو» مى آمدند. هر وقت نوروزهاى «متل قو» را به ياد مى آورم صداى زيباى ويگن را مى شنوم كه روى صحنه رفته و مى خواند: «آن گل سرخى كه دادى»... يا «بارون بارونه، زمينا تر ميشه...» ويگن در اوج شهرت بود و دوستى بسيار صميمانه اى با نقيبى داشت و ما دو سه نوروز را با او در متل قو گذرانديم. يادم هست شب نوروز مراسم بسيار با شكوهى در آنجا برپا مى شد. روبوسى، شيرينى خوردن، تبريك گفتن و به يكديگر سكه هاى طلا عيدى دادن. هنوز صداى بچه ها را كه در دو طرف جاده در شمال مى ايستادند و فرياد مى زدند: «اتاق... اتاق...» به ياد دارم. هر كس سعى مى كرد هتلى اگر نشد اتاقى پيدا كند كه نوروز را در آغوش سر سبزى شمال بگذراند. تا سال ۱۹۷۳ كه در ايران بودم ديگر نوروزى را به ياد ندارم جز يك نوروز، شايد آخرين نوروز را كه برايم خاطره اى غمگين، دل آزار و پر از بيزارى برجاى گذاشت و شايد در همان نوروز مسير زندگى من تغيير كرد. بعدها به پاريس كه آمديم، نقيبى در تلويزيون ايران در پاريس كار مى كرد كه رئيس آن پوروالى بود. مردى سراپا شور و هياهو. يك شب ميهمانى بزرگ نوروزى را به ياد دارم كه او با همه دم گرفته بود:
مُرده بدم زنده شدم عشق آمد و من دولت پاينده شدم
در آن چند سال ايرانيان اندكى در اروپا زندگى مى كردند و يك پنج شش سالى مانده بود كه از دولت سر انقلاب شكوهمند اسلامى سه چهار ميليون ايرانى از خانه و از وطن خود آواره شوند و هزاران هزار ايرانى زير رگبارهاى گلوله آخوندهاى به قدرت رسيده در خون بغلتند... نه، در آن چند سال كسى خوابش را هم نمى ديد.
سال ۱۹۷۸ آمد. خمينى آمد. قطب زاده و رجوى و بنى صدر آمدند. ناگهان ايران به دست ريشوهاى اسلحه در دست افتاد. سرآمدان حكومت محمدرضا شاهى يكى پس از ديگرى اعدام انقلابى مى شدند و روشنفكران از جمله بعضى از آنها كه هنوز از خيانتى كه به وطن كردند شرمسار نيستند و هنوز از افكار خائنانه خود دست برنمى دارند در كشتن و دار زدن از آخوندها جلو افتادند. نام طاغوتى كافى بود تا جان و مال يك خانواده در يك چشم برهم زدن نابود شود.
اولين نوروز انقلاب من به تهران رفتم. به نظرم اولين نوروز حكومت آدمكشان بود. روزنامه بامداد راه افتاده بود. من براى سه هفته به تهران رفته بودم كه خواهر بيمارم را با خودم به پاريس بياورم. هنوز از شعار «يا روسرى يا توسرى» خبرى نبود و زن ها هنوز زير حجاب نرفته بودند. گمان مى كنم آخرين چهارشنبه سورى را در خانه خواهرم ديدم. از هر كجا صداى گلوله و نعره مى آمد. با اين همه مردم انقلابى كوچه «خوشبختى» كه هنوز نامش را به شهيد فلان تغيير نداده بودند كاه ها را آورده بودند كه آتش بزنند و طوطى وار تكرار كنند: زردى من از تو سرخى تو از من و هنوز نمى دانستند كه زندگيشان در شعله هاى هولناك آتش انقلاب براى هميشه از بين خواهد رفت. تا سال ۱۹۸۳ نمى دانم نوروزها را چگونه گذراندم. خبرهاى ناگوار هر روز بيشتر مى شد. فرار جوان ها از مملكت. به زندان افتادن و به رگبار گلوله بسته شدن هزاران جوان دانش آموز... انقلاب بلعيدن فرزندان خود را آغاز كرده بود. سال ۱۹۸۶ بود كه با آغاز كار راديو درفش كاويانى سفر خود را به كشورهاى مختلفى كه در آن هر روز صدها و صدها تن ايرانى فرارى به اردوگاه هاى پناهندگى آنها مى آمدند آغاز كردم.
نوروزهاى تلخ و سياه را ديدم. زندگى پر از بدبختى و دربدرى پناهندگان را كه انگار از صاعقه اى فرار كرده باشند ديدم. نوروزهاى با بقچه هاى خونى جوانانى كه در زندان ها به رگبار گلوله بسته مى شدند آغاز شده بود. بقچه هاى خونى را پاسداران انقلاب به عنوان هديه به پدر و مادر اين جوانان بيگناه مى دادند. «سر بريده فرزند در سفره نوروزى پدر و مادر...» هولناك بود. شعرى از هوشنگ ابتهاج خوانده مى شد كه قلب ها را به لرزه درمى آورد «بهار خونين». اين شعر از اين قتل عام هاى وحشيانه و از اين گل هاى معصومى كه پرپر مى شدند و از اين سفره هاى همه اشك و آه نوروزى سخن مى گفت. خودم بارها اين شعر را كه طولانى هم بود در گردهم آئى هاى گوناگون خواندم و همراه با ديگران گريستم. در آن روزها آخرين بيت شعر براى ما مفهومى نداشت كه مى گفت:
بهارا زنده باشى، زندگى بخش
به فروردين ما فرخندگى بخش
فروردين غرق خون بود و كاكل خورشيد را دست هاى سياهكار بريده بودند... ديگر از بعد از اين اردوگاه هاى پناهندگى و آن نوروزهاى عزا و دربدرى ديگر يادى از نوروز در پاريس ندارم. اغلب تعجب مى كردم وقتى مى خواندم كه به مناسبت نوروز در فلان جا كنسرت و رقص و پايكوبى هست. همفكران من جمعى از آنها به دست مزدوران حكومت سياهكار آخوندها دور از ايران كشته شده بودند. خطر همگى ما را تهديد مى كرد و نمى شد ديگر به فكر جشن نوروزى بود. با اين همه ما سعى مى كرديم هر سال يك نيم ساعتى پاى نقشه ايران دور هم جمع شويم كه بگوئيم: «نوروز از راه رسيده است. قدمش گرامى باد.» يك جورى به خودمان تسلاى خاطر مى داديم. «يك نوروز را به ياد دارم كه دوست خوب سال هاى من، شاعر بزرگ وطنمان نادر نادرپور به پاريس آمده بود. يك شب در يك سالن بسيار كوچك شعرخوانى كرد و مردم گريه مى كردند. شاعر به طرز غريبى تكيده شده بود و آن زلزله اى كه به قول او خانه را لرزانده بود تمام وجود او را زير و رو كرده بود. فكر مى كنم نادر نادرپور بهترين و خاطره انگيزترين شعرهايش را در همان ايامى سرود كه در آغاز تبعيد و سرگردانى در شرايطى بسيار دشوار در پاريس به سر مى برد. شعرهائى كه براى هميشه افتخار ادبيات ايران خواهند بود.
هنوز شعر هوشنگ ابتهاج نيز حرف روز بود كه گفته بود:
بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمى بوى فروردين نياورد
نوروز، اين جشن باستان ايرانيان حالت يك آدم در حال مرگ را پيدا كرده بود كه ما هر كجا كه بوديم چه در تبعيد در وطن خويش و چه در تبعيد در سرزمين بيگانه مى خواستيم او را روى پا نگهداريم كه نميرد، كه با مرگ او ما نميريم. ما... ملت ايران بوديم.
آن زمان نيز گذشت و اما... و اما آن بيمار به همت همه كسانى كه عاشق او بودند زنده ماند و هر سال دوباره بالنده تر شد. از مرز تير و تفنگ و زندان و كشتار گذشت. از همه طوفان ها فراتر نشست و هر سال مراسم آتش افروزى در چهارشنبه سورى و مراسم سفره هفت سين پر رونق تر از سال گذشته شد...
امسال اما... امسال كه دنيا در دو قدمى بهار با رنگى نو به استقبال آزادى رفت نوروز ما آيا چه رنگى خواهد داشت. اوكراين با رنگ نارنجى، بهار آزادى و دمكراسى را براى ملت خود به ارمغان آورد. يك چيزى به شما بگويم. حتماً مى دانيد كه در اين جزيره اى كه در آن زندگى مى كنم جواهرات فانتزى مى سازم. وقتى ماجراى اوكراين پيش آمد و رنگ نارنجى، يادم افتاد كه يك مشت مهره نارنجى دارم كه هرگز از آن استفاده اى نكرده ام. از آنها چند گردنبند ساختم. در اولين ساعتى كه آن را در جائى به نمايش گذاشتم ديدم همه مى آيند. گردنبندها را تماشا مى كنند و از رنگ نارنجى به عنوان رنگ دمكراسى، رنگ اميد به آينده و پيروزى ياد مى كنند. گردنبندها فروش رفتند اما اين انديشه كه چگونه اين رنگ از ميان سياهى هاى جامعه اى كه در چنگال يك حكومت خودكامه دست و پا مى زد ناگهان بيرون زده است مرا رها نمى كند. از خودم مى پرسم كه رنگ ما ايرانيان چه رنگ است. هر روز در كوچه و بازار بيشتر به اين رنگ نارنجى برمى خورم. تى شرت نارنجى، كاسكت نارنجى، كفش نارنجى كه نشانى از يك اميد نارنجى دارند كه در يك گوشه از جهان به حقيقت پيوسته است. در نوروز امسال من رنگ نارنجى حضور دارد، هر چند كه در اين جزيره بهارى نيست. اينجا دو فصل است؛ زمستان و تابستان. زمستان آن هم در واقع نيمچه تابستانى است. در بهارى كه در ذهن من دوباره در حال شكوفه كردن است اينجا نه از پامچال خبرى هست نه از بنفشه. جزيره غرق گل است اما هيچ شباهتى به گل هاى ايران ندارد. اينجا روز اول فروردين يا بيست و يكم مارس هيچ نشانه اى از سال نو، از رسيدن بهار نمى بينى. ايرانى هم نمى بينى. با اين همه من مثل هر سال يك سفره نوروزى پهن مى كنم، هر چند بسيارى از سين ها را كم داشته باشم. هر چند هيچكس به ديدن اين نوروز به سلام اين جشن خجسته و باستانى نيايد. هنوز سفره هاى نوروزى كودكى ام در شمال سرسبز، آن قدح هاى بزرگ بلورين پر از آب آلو و آلبالو كه سفره هاى نوروزى نيمه مردم شمال را زينت مى كرد در ذهن من وجود دارد. هنوز به چهارشنبه سورى مى انديشيم و مى دانم كه امسال باز با شكوه تر از سال گذشته برگزار خواهد شد. در اين چهارشنبه سورى و نوروز بسيارى از بزرگان ادب و انديشه ما هم نيستند. آنها آرزوى ديدار با وطن را با خود به گور بردند. اما ياد آنها با ماست. شعرهاى آنها، نوشته هاى آنها، تلاش هاى آنها براى رسيدن به آزادى براى ما قابل ستايش است. مى دانم كه نوروز امسال نيز جمعى از روزنامه نگاران، نويسندگان و مدافعان دمكراسى و آزادى در وطن من در زندان آخوندها هستند. براى رسيدن به آزادى بايد بهائى پرداخت. اما مى دانم كه رنگ نارنجى كه شايد از ميان آن رنگ ديگرى بشارت پيروزى بدهد بيرون خواهد آمد. در بهارى كه از راه مى رسد هرگز اين آرزو را ندارم كه براى آن كه وطنم از چنگال آخوندها آزاد شود، آمريكائى ها بمب سر ايران بريزند. نه. سياست آنها در عراق تا اين لحظه كه اين مقاله را مى نويسم منجر به اين شده است كه يك نخست وزير صدردرصد بنيادگراى اسلامى و تابع حكومت آخوندى تهران سركار بيايد. آيا دمكراسى وعده داده شده آمريكا همين بود؟ بيچاره زنان عراقى، واى به حال فرداى آنها... نه. بايد كارى كرد تا آخوندها نه از راه بمباران كه از طريق ديگرى قدرت و حكومت را به كسانى بسپارند كه راهشان راه دمكراسى است و اين، همت از همگان مى طلبد.
اجازه بدهيد خوشامد نوروز امسال را با شعر كوتاهى از نادر نادرپور به پايان برسانم.
شعر «بهار نزديك»، نوروز پيروز.
... و باد از باغ ها مى آورد بوى بهاران را
هلا، اى باد آرام سحرگاهى
كنون وقت است تا از برگ هاى حسرت ديرين بپيرائى
چمنزار فراخ يادگاران را
كنون هنگام آن است اى ترنج قرمز خورشيد
كه عكس خويش در آئينه هاى آب بنمائى
و برق زندگى بخشى نگاه چشمه ساران را

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •