Nimrooz
Vol. 16, No. 827, March 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۷ - جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳
مهدى قاسمى
آيا هيچ به حاصلِ «اميدهاى كاذب» خود و ديگران انديشيده ايم؟
ما چوب اميدهاى كاذب را فراوان خورده ايم، ولى ظاهراً در ميان ما كم نيستند كه گوئى بيدارى را طلاق گفته اند
003666.jpg
مهدى قاسمى
پيشتر اين يادآورى را بى سود نمى دانم:
از پيش بگويم درباره موضوعى كه اين بار، همچنان در پيوند با مسائل روز انتخاب كرده ام، هر كس عقيده اى دارد، خاص خود و طبعاً مى تواند به هر صورت دلخواه ابراز كند و مثل هميشه كوششى هم ندارم كه بر آنچه مى نويسم، مُهرى بكوبم به آن نشان كه «حقيقت همين است و جز آن باطل است.»
موضوع انتخابى من مبتنى بر اين باور است كه متأسفانه فضايِ زندگيِ سياسيِ ما ايرانى هاى مهاجر، بيش و پيش از آن كه بنابر ممكناتى كه در اختيار داريم، به مسائل امروزين ايران تعلق داشته باشد، آگنده از اتهام و «پرونده خوانى و پرونده سازى» شده است و در آن حدّ از افراط كه اگر مايه و بهانه اى براى ابلاغ و اعلام اتهام و حذف حريف نيافتيم، آن وقت به هر درى مى كوبيم و تا برگه اى در خط مقصود پيدا نكرده ايم كه مثلاً «فلان» زمانى با نداى خمينى رانده و «بَهمان»، بر سياست هاى شاه تسليم شده است، از پاى نمى نشينيم و هيچ طَرف اين قضاوت هم نمى رويم كه در جمع اين «متهم ها» كه گاه تا اثبات «مجرميت» آنها پيش مى رويم، مردمانى هم هستند كه رأى خود را صادقانه چرخانده و زبان تجربه و انصاف را هم شنيده اند- حالا من بر آن نيستم همه را در اين سودا شريك بدانم و يا چرائيِ چنين فضائى را بنا بر آنچه خود تشخيص داده ام و به تأكيد مى گويم، هرگز هم اين تشخيص را در تراز «آيات ايزدى» ننشانده ام- حلاّجى كنم، خاصه كه غالباً چه در متن نوشته هايم و چه در حاشيه به آن پرداخته ام.
بديهى است كه در چنين فضائى: گروهى براى فرار از دردسَر و كنكاش هاى اغلب پايان ناپذير و بى ثمر و چه بسا دشمن تراش، واپس مى كشند و به سكوت و انزوا روى مى كنند و گروهى كه خصوصاً در اين فضاهاى آزادِ خارج، كه بند و بستى هم در مقابل ابراز «نظر» در كار نيست و به هر كس جواز داده اند تا بگويد هر آنچه دل تنگش مى خواهد-، گوئى به «جنگاورى» البته تنها در عرصه (كلام) خو كرده اند- به همان سياقِ «اتهام و پرونده خوانى و پرونده سازى» بى پروا پيش مى روند و مرزى هم نمى شناسند و طبيعى است، به مصداق داستان شيرين شيخ اجل «جدال سعدى با مدعى» در اين بگومگوهاى آتشين معمولاً كار بالا مى گيرد:
«او در من و من در اوفتاده
خلق از پى ما دوان و خندان»
در اثبات اين ادعا راه دور نمى روم، زيرا نمونه هاى جوراجور اين «جدال» را هر زمان مى توان در راديوها و تلويزيون ها و پاره اى مطبوعاتِ برون مرزى كه ظاهراً نشر افكار اپوزيسيون را در تصدّى دارند، فصل به فصل سراغ گرفت. اين يادآورى را بى سود ندانستم زيرا موضوعى را كه اين بار مى خواهم با خوانندگان درميان بگذارم، از آن دست مقولاتى است كه ظهور بازتاب هاى آن چنانى به دنبال آن، آنقدرها نامنتظر نيست.
و سرانجام گروه سومى هم هستند كه با عزلت بيگانه اند و به خود گفته اند: آنچه را كه بنابر عقل و تجربه، صحيح مى دانيم مسلماً با پرهيز از مطلق گرائى و در نهايت ادب مى گوئيم و مى نويسيم و اگر به خلاف آن با منطق قوى ترى مواجه شديم، قول مخالف را مى پذيريم و اگر هم با همان نسخه هاى اتهام سر و كار پيدا كرديم، تنها پاسخمان اين است كه «باكى نيست»- و من از پيروان اين گروهم- عاقلان را اشارتى كافى است.
***
به هر روى اين را «بارها گفته ام و بار دگر مى گويم» كه از ديدگاه من: «دمكراسى» يك مال التجاره، يك ارمغان و يا يك مرحمتى «بزرگترها به كوچكترها» نيست، خصوصاً كه حامل آن، توپ و تانك و بمب و خمپاره انتخاب شود. به عكس دموكراسى ماهيتاً يك «فرهنگ زيستى» است و در عين حال موهبت گرانبهائى كه علاوه بر زير ساخت هاى مادى و معنوى و تجربى، نيازمند همت و حركت وغيرت مردمى است كه آن را صادقانه و آگاهانه طالبند و گاه ناگزيرند در پاى آن بهاى سنگين بپردازند و از اين نتيجه مى گيرم كه برغم آنچه امروز در عراق و يا افغانستان رخداده است و نيز آن طور كه ادعا شده است، به تَبَع اين جنگ است كه ناگهان از زبان شيوخ دولتمدار سعودى شنيده مى شود: «در آينده، گام به گام، زنان نيز در اداره امور كشور سهمى خواهند داشت» و يا قول آن هم ناگهانى آقاى مبارك كه گفته است: «انتخابات بعدى مصر در پى يك همه پرسى، در بستر رقابت نامزدها و طبعاً احزاب برگزار خواهد شد» هيچكدام به مفهوم اصيل «دمكراتيزاسيون» نظام ها نيست و ناگزير به تكرارم كه من تا خلاف منطقى اين نظر ظاهر نشده است، برغمِ هياهوئى كه بر اين زمينه ها و به هر حساب برپا شده است تا به من و ما القاء كنند كه «ببيند، چطور با لشكركشى هم مى توان فرشته دمكراسى را به كرسى نشاند» همچنان بر اين باور خواهم ماند.
همين جا بى درنگ بيفزايم كه حرف من تمام نشده است، در پى «لاالَه»- «الاللّهى» هم دارم و اين را بدان جهت مى گويم كه «قُضات» ما عجله اى به خرج ندهند و نگويند پس اين چرخش ها از چيست؟ و به سر به چه سودائى بسته است؟- كه نگويند: چه پيش آمده است كه «بزرگان سعودى» از امروز تا فردائى با زير پا نهادن يكى از اصول «فرقويِ» خود (فرقه وهابى) كه زن را نه در مقام يك شهروند درجه دو بلكه چون «عَبدى» در خدمت مرد مى داند، براى «بردگان» حق حياتى قائل مى شوند؟
اجازه بدهيد، پاسخ بدهم كه على رغم اين مثلاً «دگرديسى ها» چرا بر باور خود همچنان پاى بندم؟- چرا بر اين اصل ايستاده ام كه «دمكراسى مال التجاره و هديه نيست» تا بتوان آن را از اين دست، آن هم سوار بر عراده توپ به آن دست رساند؟ و آنگاه توضيح خواهم داد كه چرا ناگهان در دنياى «آل سعود»، عشق به «دمكراتيزه كردن نظام» گل كرده است؟
-نخست از «استدلال هائى» كه عمدتاً و منحصراً مبتنى بر يك «قياس» است و از مصاديق كامل «قياس مع الفارق»- شروع مى كنم:
مى گويند، نمونه هائى را در تجربيات جهانى شاهد بوده ايم كه مردمى استبداد زده مانند مردمان آلمان و ژاپن، تنها وقتى از چنبره استبدادِ نازيسم و نظام بسته ژاپنى خلاص شدند كه در اروپا قواى متفقين و در خاور دور ارتش آمريكا و اين يك با كاربرد اولين بمب هسته اى، بر آن نظام ها تاختند و سدّ استبداد را شكستند.
به گمان من، اين قياس در هر دو مورد، برآمده از ظاهر بينى و خصوصاً حاصل بى خبرى از تاريخ و عمدتاً نتيجه يِ بيگانگى و ناآشنائى با نقش كليدى «زير ساخت هاى» دمكراسى است. اجمالاً در تقويت اين قياس است كه از آنچه در عراق رفته است و مى رود به ويژه با تأكيد بر سرنوشت ديوانه اى چون صدام حسين و انگشت نهادن بر «انتخابات» ژانويه اين كشور و نيز در آن سو با شاهدگيرى از دفع شر «طالبان»، گواه مى آورند (كه به اين هر دو مورد هم بهنگام خواهم رسيد.)
در وهله اول، مى خواهم اين را بگويم كه مقايسه ميان آلمان و آلمانى كه تا قبل از ظهور و سلطه نازيسم (۱۹۳۳)، يكى از درخشان ترين دمكراسى هاى غربى را در خود پرورانده بود و در آن حد از بلوغ كه حتى از ديدگاه اهل نظر در ساير كشورهاى اروپائى، دموكراسيِ معروف به «وايمار» در آلمان، چكيده خالص ترى از مفهوم دمكراسى هاى موجود، محسوب مى شد، همچنين مقايسه ميان فضاى فرهنگى و اقتصادى ژاپن (قبل از جنگ جهانى دوم) با دنياى عقب مانده افغانستان و عراق و سعودى و ديگر از اين رديف، آنقدر در بيراهه ها است كه اگر به استنتاج هائى از اين گونه مى انجامد كه «چون موهبت جنگ بود كه ريشه هاى استبداد را در آلمان و ژاپن سوزاند، پس يورش نظامى به عراق و افغانستان و به احتمال بعيد به ايران هم مى تواند چنان ميوه شيرينى به بار آورد»- نبايد تعجب كرد، زيرا وقتى «صغرا و كبرا» نادرست چيده شود، طبعاً «نتيجه» هم باب منطق نخواهد بود.
خوشباوران ما غافلند كه بحث اصولى بر سَرِ رويش دمكراسى است و نه تجديد حيات دمكراسى و اين شايد به توضيحى نياز دارد:
گمان مى كنم بار ديگرى درگذشته، در مقاله اى، در همين زمينه ها، به اوضاع اجتماعى و اقتصادى ژاپن تا قبل از جنگ جهانى دوم و نيز آلمان تا پيش از ظهور نازيسم پرداخته ام و به هر حال اگر هم مكرر باشد، بى مناسبت نيست.
به باور من، همان مختصر كه پيشتر درباره آلمان نوشتم، مقصود را كفايت مى كند. اين پيروزى متفقين نبود كه «خلقت دمكراسى» را در آلمان سبب شد بلكه عاملى بود كه دمكراسى را در كشورى كه بنابر شرائط زمان به اعلاء درجه رشد اقتصادى و فرهنگى و نظامى دمكراتيك رسيده بود، احياء كرد و اما:
ژاپن در سال ۱۸۹۹ اولين قانون اساسى خود را تدوين كرده و (DIET) يا پارلمان را شالوده ريخته بود كه نخستين اجلاس آن در سال ۱۸۹۰ يعنى پانزده سال قبل از تشكيل مجلس ملى و تهيه قانون اساسى در ايران برپا شد. پوشيده نيست آنچه پديد آمد در تراز پارلمان انگلستان (مادرِ پارلمانتاريسم جهان) و مجلس ملى فرانسه نبود ولى از ديدگاه آشنايان تحولات اجتماعى رويدادى شناخته شده كه از يك دگرگونى عميق سياسى و اجتماعى روايت داشت- در قلمرو لازمه هائى كه معمولاً در علوم انسانى «زير ساخت دموكراسى» تعريف مى شود، ژاپن به مراتب بسيار بالا و در مواردى حتى شگفت انگيز راه يافته بود. از همان سال هاى اواخر قرن نوزدهم بود كه «مدرنيزاسيون» و حتى ظهور تمام لازمه هاى «مدرنيته» در اين كشور شتاب گرفت.
در آن ارتش مسلح به سلاح هاى خودساخته (و با معيارهاى زمان) پيشرفته و همچنين ناوگانى نيرومند پديد آمد. خطوط ارتباطى جديد از جمله تلگراف و راه آهن تقريباً سراسر ژاپن را به هم پيوست. صنايع سنگين ونيز توليدات مصرفى به نحو شگرفى وسعت يافت. مقررات مربوط به (كار) بر طبق قوانين فرانسه و آلمان شكل گرفت و مهمتر از اينها در سال ۱۹۰۰-۹۰درصد كودكان ژاپنى از تحصيلات چهار ساله مقدماتى برخوردار بودند. در رشته كشاورزى به ويژه توليد برنج تحوّلى بزرگ روى داد و از مرز خودكفائى گذشت. انبوه كارشناسان اروپائى در رشته هاى فنى و آموزشى به كار گماشته شدند.
در اواخر قرن نوزدهم ارتباط روزافزون با غرب به نفوذ گسترده فرهنگ و تمدن غربى در قلمروهاى گوناگون مايه داد. ترجمه آثار ادبى و فلسفى اروپائيان گسترش يافت، تأسيس اُپراخانه ها و اركسترهاى سنفونيك و حتى موسيقى جاز كه خرده خرده در آمريكا و اروپا سَرَك مى كشيد رواج پيدا كرد. در حوزه سياست، ظهور عناصر جامعه مدنى نظير احزاب (از كمونيست تا ليبرال) و اتحاديه هاى كارگرى نيرومند رونق بى سابقه اى يافت. شكست روسيه از ژاپن در سال ۱۹۰۵ خبر از بروز يك قدرت نوخاسته در تراز قدرت هاى اروپا آورد. قدرتى كه پس از جنگ جهانى اول در «جامعه ملل» يكى از نقشبازان مهم به شمار مى آمد و سى و شش سال بعد (در هفتم سپتامبر ۱۹۴۱) با حمله غافلگيرانه ژاپن به پايگاه دريائى (پرل هاربر) و درهم كوبيدن ناوگان عظيم جنگى آمريكا، عظمت نيروى نظامى خود را در معرض توجه جهانيان قرار داد، آن طور كه آمريكائيان براى مقابله با آن در اوت ۱۹۴۴ ناگزير به كاربُرد اولين بمب هسته اى شدند و در دو شهر ناكازاكى و هيروشيما قتل عام فجيع و بى سابقه اى را باعث آمدند.
اينك در كنار چنين ملاحظاتى قياس، آن هم در قلمرو يك پديده مركب (تاريخى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى) ميان آلمان و ژاپن در جهتى با كشورهائى چون افغانستان كه هم اكنون نيز تمام معناى يك نظم فئودالى را در خود حفظ كرده است در جهت ديگر و يا حتى با عراقى كه اگر نيم قدمى از افغانستان جلوتر آمده ولى از زمان «استقلال» و جدائى از امپراطورى عثمانى تاكنون بوئى از دمكراسى و حقوق بشر و ديگر از اين مقولات نشنيده است آيا جز به شوخى با تاريخ و واقعيات اجتماعى و حتى «منطق قياس» به چيز ديگرى قابل تعبير است؟
گفتنى است كه اين روزها به ويژه در آمريكا كه به خلاف اروپا، وسائل ارتباط جمعى (مگر به استثناء) به مراكز قدرت هاى اقتصادى و مالى پيوند تنگاتنگ دارند، به نظر مى رسد كه به الهام و خواست منابع الهام خود مى كوشند تا بلكه بر مشكلات سنگين و مُزمنى كه افغانستان و عراق را در خود پيچانده اند، سرپوشى بيندازند و در عوض دو انتخابات سال گذشته افغانستان و ماه ژانويه عراق همراه با وعده هاى سلطان سعودى و «مرد مقتدر» مصر و در غايت سياست جنگى خود را بر پيروزى «دمكراسى» شاهد بگيرند و آن را سر رشته دگرگونى منطقه خاورميانه در خط انتقال نظام هاى بسته به نظام هاى باز و دمكراتيك جلوه دهند و گفتنى تر اين كه برخى از «تحليل گران» ما نيز، حالا من نمى دانم خواسته يا ناخواسته، حتى بيش از «صاحب دعوى» بر حليم پيروزى او روغن داغ مى پاشند و در هر حال، از پاسخ براى انبوه اين پرسش ها، باز هم نمى دانم خواسته يا ناخواسته طفره مى روند:
-مگر حمله نظامى به عراق (آنطور كه آقاى پاول وزيرخارجه وقت آمريكا در اجلاس شوراى امنيت با نمايش يك دوجين «مدرك» هراس انگيز داّل بر وجود انبارها و كارخانه هاى توليد سلاح هاى كشتار جمعى در عراق، ضرورت يك اقدام فورى نظامى را به اصطلاح توجيه كرد) آيا جز به بهانه از بين بردن آن سلاح ها سر گرفت؟
-آيا در آن زمان هيچ سخنى از قصد «دمكراتيزه كردن عراق» و منطقه در ميان بود؟
-آيا اِفشاء نشد كه آقاى پاول آن نمايش را با علم به واقعيت از سَرِ اكراه ولى به دستور به راه انداخته است؟
-پس از آن كه مسلّم شد حتى نشانه كوچكى هم مبتنى بر وجود اين سلاح ها يافته نشده و گزارش بازبينان سازمان ملل كه تصادفاً زير نظر يك آمريكائى كار مى كردند- صحيح بوده است، چطور شد كه ناگهان ورق آن دعوى برگشت و نغمه «برپائى دمكراسى» نه فقط در عراق كه در كلّ منطقه ساز شد؟
تنها «استدلالى» كه بر اين زمينه مطرح كردند و همچنان مى كنند اين است كه از هر چه بگذريم، براندازى هيولائى چون صدام حسين خود يك موفقيت بزرگ بود كه ملتى را از چنگ خونبار او بيرون كشيد.
مسلماً از هر زاويه اى كه بنگريم، حذف موجودى كه در شقاوت و بى رحمى از ركوردداران زمانه بود، نمى تواند مايه رضامندى و شادى مردم انساندوست نشود ولى وقتى بحث در حوزه مسائل اجتماعى و سياسى آنهم در سطح بين المللى است، دامنه فراخ ترى پيدا مى كند. چرا كه: چنين به اصطلاح استدلالى بهانه نخستين را واپس نمى زند، تنها به ترديدها مايه مى دهد- سخن بر سر آن است كه شما به قصد از ميان بردن يك خطر محتوم به ميدان آمديد و براى جلب رضاى مردم خود، ادعا كرديد كه اگر بدين كار دست نيازيد، ظرف كمتر از يكساعت، شاهد «قارچ هاى» ناشى از انفجار اتم در خاك آمريكا خواهيم بود.»
طبيعى است در پس اين دعوى بايد به اين پرسش نيز جواب بدهيد كه اگر امنيت آمريكا نگرانى آور بود، چرا دفع خطر را از كره شمالى آغاز نكرديد كه هم با فاصله هزاران كيلومتر به «تيررس» آمريكا نزديكتر است و هم ديكتاتور «پيون گيانگ» آشكارا اعلام مى كرد كه مدت ها است به سلاح اتمى دست دارد، در حالى كه به فتواى مقامات امنيتى و جاسوسى خودِ آمريكا، عراق حداقل پس از يكسال مى توانست به چنين سلاحى دست يابد؟- پس آن «مصلحتى» كه حمله به عراق را جلو انداخت چه بود؟
در عين حال كه گمان نمى رود، در تمامى كره ارض، انسان آزاده اى بتوان يافت تا در رفع هيولائى چون صدام يا مقابله با وحوشى چون طالبان به شادى ننشسته باشد ولى اين پرسش هم در ميان است كه آيا آن زمان كه فروپاشى اين نظام هاى شيطانى مطرح بود، طرح جاندارى هم، براى جانشين آنها بدانگونه كه داستان چاه و چاله مكرر نشود، در ميان بود؟- اين گفتگو را ما هميشه با هواداران و پاره اى از مبشران و مباشران «انقلاب اسلامى» خودمان داشته ايم و داريم كه وقتى در سرنگونى يك ديكتاتورى در كنار «امام خمينى» كلنگ ها را به دست گرفتيد و به خود قبولانديد «بگذار اين برود هر چه پيش آيد خوش آيد» هيچ در شما اين انديشه هم گل كرد، چه به جاى آن خواهيد نشاند؟
در مورد افغانستان، واقعيتى كه از زبان و قلم آگاهان بى طرف كه نيازى به لاپوشانى ندارند، شنيده و خوانده مى شود، اين است كه در اين كشورِ مصيبت زده، در وَراى، نمايش هاى تلويزيونى و سخنورى هاى آبدار راديوئى و محفلى، آنچه پديد آمده حكومتى است نيم بند آن هم در شهر كابل و در پناه انبوه سربازان خارجى كه در كابل نيز رئيس «منتخب» حكومت «اسلامى» براى رفتن از هر درى به دَرِ ديگر، چاره اى ندارد جز آن كه در پناه محافظان آمريكائى قدم بردارد. عكاس مشهور و هنرمند مؤسسه (ناشنال جئوگرافى) كه تصادفاً يك ايرانى است با انبوه تصاويرى كه در سفر به افغانستان تهيه كرده است گواهى مى دهد كه حكومت واقعى در بخشى از افغانستان همچنان در دست «خان ها» است كه براى حكومت به اصطلاح مركزى تره هم خرد نمى كنند و در بخش ديگر زير يوغ وحوش طالبانى است كه اين هر دو بخش آزادانه از كشت ترياك كه بنابر آمارهاى رسمى به ده برابر در قياس با دو سال گذشته رسيده است، نيرو مى گيرند، با اين تفاوت كه در بسيارى از روستاها با ايجاد كارگاه هاى كوچك كه دَرجا ترياك را به هروئين تبديل مى كنند درآمد خان ها و طالبانى ها را كه ظاهراً به زيرزمين خزيده اند، به چند برابر رسانده است.
و اما در عراق مسأله بنيادى از رنگ ديگرى است.
مى گويند آيا انتخابات «سراسرى» و آزادى كه حتى كمونيست ها هم در آن شركت داشتند به تنهائى خودگواه بر رشد روند «دمكراتيزاسيون» نيست؟ اينهم گفتنى است كه اين روزها، تمامى تكيه «استدلال» هواداران جنگ بر اين انتخابات است و جالب توجه اين كه پاره اى از مخالفان سابق جنگ نيز در پى اين «انتخابات» تغيير رأى داده اند ولى آنها كه عادت ندارند نان را به نرخ روز بخورند و به مسائلى چنين خطير با نگاه وسيعترى مى نگرند، به طرح پرسش هاى خود ادامه مى دهند و از اين دست؟
-چه دليلى داشت كه بخش شيعى كشور و دو تيره سازمان يافته آن «حزبِ الدعوه» و «شوراى عالى انقلاب اسلامى» كه هر دو از آبشخوار رژيم فقاهتى تهران سيراب شده اند و مى شوند، نه فقط بر «انتخابات» رضا دادند كه حتى مصّرانه بر برگزارى آن در موعد مقرر پاى فشردند؟
چه پيش آمد كه ملايان ايران در پى آن همه عربده و دشنام به آمريكاى «اشغالگر» نه تنها بر اين «انتخابات» صحه گذاشتند و هموندان خود را به شركت در آن تحريص كردند، بلكه با نصب صندوق هاى رأى در تهران و ساير شهرها، عراقيان تبعيدى را به دادن رأى (طبعاً به دوستان) مجبور ساختند و به روى خود هم نياوردند كه چه جنجال ها بر سَرِ حضور «شيطان بزرگ» در عراق به راه انداخته اند؟
اين همه در جاى خود- چه شد كه آن همه قال و مقال «شادى انگيز» در اين راسته كه اجازه داده نخواهد شد تا يك رژيم شبه جمهورى اسلامى در عراق برپا شود (رجوع كنيد به سخنان پيشين آقاى رامسفيلد وزير دفاع و آقاى بوش رئيس جمهورى) حالا همه اميدها به اين موهوم بند شده است كه افكار رهبر شيعيان عراق (حضرت آيت الله العظمى سيستانى) از قماش افكار ملايان ايران نيست- او مردى است «معتدل» و گويا پذيرفته است كه «روحانيت» در حكومت دخالتى نخواهد داشت.
در اين باره كافى است به سايت اينترنتى اين آيت اللهِ گويا معتدل مراجعه شود تا خاطره «افاضات» آقاى خمينى در رساله «توضيح المسائل» او، آنهم موبه مو به ياد آيد. وانگهى سزاوار است آنها كه در منجلاب عراق تا گردن فرو رفته اند و خصوصاً آن گروه «خودمانى ها» كه محكم تر از «صاحب دعوى» بر طبل دمكراسيِ سوغاتى مى كوبند، فتاوى «آزاديخواهانه» و «دمكراتيك» و حتى «لائيك» «حضرت امام خمينى» را تا پيش از دستيابى به كرسى قدرت مطلقه به خاطر بياورند تا خود شايد متوجه شوند، در اين اميد بستن ها، به چه گردابى از خوشباورى مبتلا شده اند. به هر روى من، محض كوتاه كردن مطلب فقط به شمه اى از آن افاضاتِ «امام» در دوره جدائى از قدرت و دوره تصرف قدرت رجوع مى كنم:
در دوره جدائى از قدرت:
«جامعه آينده ما جامعه كاملاً آزادى خواهد بود و همه نهادهاى فشار و اختناق در آن از ميان خواهد رفت- از افاضات آيت الله خمينى در گفتگو با مجله آلمانى اشپيگل» ۷نوامبر ۱۹۷۸.
در دوره تصرف قدرت:
«من توصيه مى كنم به شما مخالفين كه اينقدر اجتماع نكنيد، اينقدر اعلاميه ندهيد، اينقدر نشريه ندهيد، جرأت كرده ايد، سر درآورده ايد؟ توى دهنتان مى زنم» قم، ۳۰مهر ۱۳۵۸.
در دوره جدائى از قدرت:
«مقامات شيعه قصد ندارند خود در ايران حكومت كنند- مصاحبه با خبرگزارى فرانسه- نوفل لوشاتو» ۲۵اكتبر ۱۹۷۸.
در دورى تصرف قدرت:
«بدانيد كه حكومت بدون آخوند و منهاى آخوند ممكن نيست. بى آخوند هيچ كارى از پيش نمى بريد. اين حرف را كه «منهاى آخوند» به كلى كنار بگذاريد... نوفل لوشاتو» ۲۴ دسامبر ۱۹۷۸.
شنيدنى تر اين است، همو كه پند مى دهد: «روحانى نبايد به شغل ديگرى غير از روحانيت كه بسط توحيد و تقوى و پخش و تعليم قانون هاى آسمانى و تهذيب اخلاق توده است، بپردازد.»- پس از دستيابى به قدرت نهيب مى زند: «اين را كه ديانت بايد از سياست جدا باشد و علماى اسلام در امور اجتماعى و سياسى دخالت نكنند، استعمارگران گفته و شايع كرده اند- قم» ۸ارديبهشت ۱۳۵۸.
گوئى فراموش كرده كه چه جاهلانه با فتواى دوم اش خود را نيز در جمع عاملان «استعمار» نشانده است.
پس آن گروه از ما كه «عادت» كرده اند، هر صدائى را كه از «بزرگان» ماوراء بحار بلند شود، در تراز وحى منزل بنشانند، خوبست براى اين پرسش نيز پاسخى بياورند كه بعد از گذشت فقط يك سال از «اخطاريه ى» آقايان بوش و رامسفيلد مبنى بر اين كه «اجازه نخواهند داد تا در عراق يك جمهورى اسلام پا بگيرد». چه شد كه اين اخطاريه تا اميد بستن به بركت «مدارا و اعتدال آيت الله العظمى سيستانى» نزول كرد.
به راستى، اميدى هست كه جعفرى رهبر حزب الدعوه و همپاى او رهبر «شوراى عالى انقلاب اسلامى» اين جيره خواران دربار فقيه (ايرانى!) كه آن همه بر ضرورت شروع انتخابات پاى فشردند و مى دانستند كه چه به بار خواهد آمد، پايه گذار «دمكراسى» در عراق شوند؟
آيا فتواى سلطان وهابى به «قبول سهم زنانِ در امور كشور» و عطيه آقاى مبارك به «انتخابات» كثرت گرا، در خط همان «دمكراسى وارداتى» است؟
-آيا اين همه حساب باز كردن روى «انتخابات» هاى افغانستان و عراق و اين همه «باليدن ها» و شما بخوانيد (سرپوش بر واقعيت ها نهادن)- كه وهابيان عربستان و «مرد مقتدر مصر» هم ناگزير به كوتاه آمدن شده اند و نيز اين بازى ها را به حساب «آغاز دموكراتيزسيون» و «مرحله اجرائى طرح خاورميانه بزرگ براساس زايش دمكراسى ها» واريز كردن به راستى عقل سوسوزنى را هم مى تواند قانع كند؟
به گمان من، خواه آنها كه عمق واقعيت ها را مى دانند و به «مصلحت» پنهان مى كنند و چه آنها كه به خوشباورى و يا هر «دليل» ديگرى به اينگونه وعده ها دلبسته و به خيال خود باطل السحر را يافته اند- آنچه را كه توجه ندارند و يا عامداً نمى خواهند توجه كنند، اين اصل بنيادى است كه «دمكراسى در انتخابات خلاصه نمى شود»- زيرا دمكراسى نيازمند زير ساخت ها و لازمه ها و تداركاتى است كه با تكيه به آماده شدن هر جامعه مفروض در فرجام به يك نظم پارلمانى (انتخاباتى) منتهى مى شود و اگر آن لازمه ها جور نشود نَفسِ «انتخابات» حتى در حدّ اعلاى آزادى نيز نه تنها زاينده دمكراسى نمى تواند بود كه چه بسا مايه ساز ترسناك ترين استبدادها خواهد شد.
مگر نظام موحش نازيسم در آلمان و فاشيم در ايتاليا و در زمانِ نزديكتر، پيروزى دَرنَدگان اسلامى در الجزاير با انتخابات و رأى مردم تحقق نيافت؟
شگفتا در يك برنامه راديوئى برون مرزى، از يك «تحليلگر» سرشناس خودى شنيدم كه «اين مهم نيست كه در انتخابات عراق چه دسته هائى پيروز شدند مهم آن است كه با اين انتخابات، دموكراسى در عراق زمينه يافت.» به راست بايد گفت «جفّ اللسان».
نكته اساسى خاصه در عراق اين است كه طرح «صدام زدائى» كه به خودى خود از يك ديدگاه انتزاعى شگون مند تلقى بايد شود، طرح سازنده اى با خود نداشت. واقعيت را بخواهيم، مسأله كليدى عراق، تروريسم ديوانه وار كنونى نيست.
به گمان من امكان حذف اين آدمكشان خواه متكى به (القاعده) و خواه برآمده از باقيمانده صدامى ها و هر چه از اين دست، قابل دستيابى است.
مشكل عراق كه از هر دريچه به آن بنگريم، مزمن و خطرناك است، مسأله تضادهاى مذهبى و قومى است كه ريشه در حوادث دور و نزديك بسته است. همچنين مسأله كردستان است كه از پى جنگ پيش، جنگى كه براى راندن قواى صدام از كويت درگرفت، در عمل استقلال خود را اعلام كرده و مجلس و دولت خود را به راه انداخته و پرچم كرد را بالا برده است- مسأله شيعى وسنى است- مسأله اگر نه «دمكراسى» كه تمامت ارض است و سرانجام مسأله آينده عراق است و حضور نيروهاى به اصطلاح «ائتلاف» كه اگر پايشان از عراق و نيز از افغانستان كنده شود، خدا هم نمى داند بر سَرِ اين «دموكراسى هاى اهدائى» چه خواهد آمد. از اين روست كه حتى دولت آقاى بوش، در برابر اين پرسشِ حتى خودى ها كه «آيا مى توان زمان تقريبى خروج قواى آمريكا را مشخص كرد؟» پاسخ قانع كننده اى ندارد و غالباً آن را در اين جواب مبهم مى پيچاند «آن روز كه عراقى ها خود بتوانند امنيت اشان را تضمين كنند.»- يعنى فصل گل زرد.
اينك همه اين پرسش ها و پاسخ ها را كنار هم بگذاريم و از خوشباورانِ خصوصاً خودى (حساب آنها را كه جز به دهش بزرگان جهاندار چشم ندارند جدا مى كنم)، بپرسيم كه آيا همچنان به اين «تحولات شگرف!» دلبسته اند؟
آيا به عقل پذيرفته اند كه «دمكراتيزاسيون» در منطقه در بستر اين كشتارها و ويرانه ها فرصت تولدى خواهد يافت؟
در پى همين «انتخابات» ژانويه در عراق، هيچ از خود پرسيده اند كه چرا (اَياد علوى، رئيس دولت انتقالى) كه قاعدتاً بايد حامل «سياست هاى خالق دمكراسى» تلقى شود، نتوانست بيش از ۱۴درصد آراء را به دست آورد؟ اين شكست را در معناى دقيق آن به پاى (كه) بايد نوشت؟- آيا با اين دعوى كه «توده هاى مردم عراق با حضور نيروئى كه ظاهراً براى آنها آزادى به ارمغان آورده است» خوانائى دارد؟
در پيوند با حال و قال ما- اگر همتى از خود ما نجوشد و دلخوشى ها در غلغله اين خبرها پى در پى (و غالباً به شوق و شور آميخته) متوقف شود كه آمريكائيان تهديد كرده اند. «اگر جمهورى اسلامى چنين و چنان نكند، چنان و چنينش خواهند كرد»، آنهم در شرائط نبود يك نيرويِ عينى و اثرگذارِ جانشين- هيچ در ذهن دوستانِ چشم انتظار، اين انديشه جائى باز كرده است كه اگر اين جنجال هاى «اميدبخش» در پسِ معاملاتى فرو بنشيند و بساط سازش گسترده شود، چگونه رشته اين خيال ها پنبه خواهد شد؟- هيچ انديشيده اند كه چه پيش آمد و چه اتفاق «نامترقبى» رخداد كه سرهنگ معمر قذافى از امروز تا فردائى از جرگه تروريست ها و تروريست پرورها بيرون جست و به حلقه ساكنان «جهان متمدن» پيوست؟
تا اينجا، لابد آنچه را كه خوانديد، «لااله» اش شناختيد، پس «الّى الله» اش را بخوانيد كه:
مطلقاً حرف من اين نيست كه بايد و يا حتى مى توان از حوادث مهمى كه در سطح دنيا و خصوصاً در منطقه خاورميانه روى مى دهد، سرسرى گذشت. نه! به عكس. من بر اين باورم كه ما در دنياى گشوده اى زندگى مى كنيم و لاجرم ناگزير هستيم، لازمه هاى زيستن در اين دنيا و داد و ستدهائى را كه درون آن جارى است با دقت بشناسيم.
اين كه آقاى بوش مى گويد: «در ايران گروه كوچك نامنتخبى بر مرد حكم مى رانند»، بى شك همان حرف ما است.
اين كه مى گويد: «ملت ايران بداند كه ما در جنبش آزاديخواهى آنها، با آنها هستيم». برخورد ما اين است كه چه از اين بهتر؟- ولى از ابراز اين نظر هم ناگزيريم كه اين «همرائى و همراهى» چگونه است؟- آنگونه كه در عراق ظاهر شد؟ چطور پيچ و واپيچ آن دعوى هاى رديف شده از آغاز تاكنون را از محاسبات خود جدا كنيم؟- خاصه چه انتظارى داريد كه در كنار گزارشى كه روز جمعه ۱۰ مارس در مطبوعات آمريكا نشر يافت و تلويحاً مورد قبول سخنگوى كاخ سفيد قرار گرفت، ترديدى در ذهن ما نرويد؟
چكيده خبر اين بود كه «سرانجام در مورد مسأله ايران [اتم بازى رژيم] دولت بوش به اروپائيان پيوست و پذيرفت چنانچه ايران از غنى سازى اورانيوم براى هميشه دست بردارد، آمريكا در ارائه امتيازات اقتصادى به ايران حرفى ندارد»- (رجوع شود به مقاله مفصل نيويورك تايمز جمعه ۱۰ مارس) .
آيا به مردم ايران حق نمى دهيد كه در ترديد خود پايدار بمانند و خصوصاً ماجراى معامله با ديكتاتور ليبى را تداعى نكنند؟- مردمى كه هر چند عربده هاى «رهبر معظم» كنونى و امام جمعه هاى پامنبرى او را در ذّم و نفى «شيطان بزرگ» مى شنوند ولى اين را هم به خاطر دارند كه «درست در آن ايام كه «امامِ راحل» مى غرّيد و فرياد مى كشيد «پوزه شيطان را به خاك خواهيم ماليد، و آمريكاى جهانخوار غلطى نمى تواند بكند»- آرى دقيقاً در همان روزها هيأت آشتى كاخ سفيد به رياست آقاى مك فارلين و عضويت سرهنگ اوليور نورث در «هتل آزادى» همراه با كك معروف آشتى و كتاب مقدس، با نمايندگان دربار «ولى فقيه» به گفتگو مشغول بود.
و اما آنجا كه تحليل ماجرا، در محافل خودِ ما نه با خوشباورى ها بلكه با تكيه به واقعيت ها و مصلحت ها، در ميان است، طبعاً، نبايد و حق هم نداريم، اميد خود را تنها به «آواهاى گوشنواز» ببنديم و از درون حادثه ها غافل بمانيم.
بارى حرف اين نيست كه بايد بر آنچه در پيرامون ما مى گذرد، چشم بست و به بازتاب هاى به اصطلاح «ضد امپرياليستى» سر كرد كه همراه با جزميت هاى حاصل از آن، از دوران جنگ سرد به ميراث به ما رسيده اند.
حرف اين است كه از اميدهاى كاذب بايد گريخت.
بر ما است كه اگر با عزم راهيابى براى رهائى از مدار بسته و كهنسال استبداد برخاسته ايم بر سرگذشت و سرنوشت ملت هاى سعادتمندى اقتدا كنيم كه هرگز هستى خود را به «دهش هاى» ديگران واگذار نكردند تا توانستند نخست از خود مايه گذاشتند و آنگاه از آنچه در دنياى امروز و در پيرامون زندگيشان مى گذشت بهره گرفتند و درمان شدند.
الگوى مردم اوكراين از آن الگوها است كه به كار ما مى آيد، آنها در انتظار «جنگ آزاديبخش» و «رسيدن نوبت» از آن قماش كه در عراق رخ داده است چمباتمه نزدند، زيرا مى دانستند كه با اين تمنا، به قمارى دست زده كه از پيش باخته اند.
ما چوب اميدهاى كاذب را فراوان خورده ايم ولى با تأسف بايد گفت هنوز بسيارند كه گوئى اهل بيدارى نيستند و طبعاً نمى دانند با القاء چنين اميدهائى به توده هاى مردم، آنگاه كه وعده ها پوچ از آب درمى آيند، ثمرى جز سردى و سرخوردگى به بار نمى آيد. چه خوب بود كه بيدار مى شدند و نويدهاى آقاى خمينى و وعده هاى آقاى خاتمى را به ياد مى آوردند كه نابهنگام چه گرمائى آفريد و بهنگام چه يخ بندانى...

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •