ضحاك در فرمانروائى هزار ساله خود، ايران را در ظلمت بيداد فرو برده بود. مارانِ ضحاك كه از مغز سر جوانان تغذيه مى كردند، خود نشانه اى هستند از فزون طلبى و محنتى كه ضحاكيان بر مردمان بابل و ايران تحميل كرده بودند.
بارى، آنچه ضحاك سامى نژاد در خواب ديده بود، يك به يك صورت تحقق يافت:
خجسته فريدون زمادر بزاد/ جهان را يكى آمد نهاد
بباليد بَر سانِ سَروِ سُهى / همى تافت زو فِر شاهنشهى
گزمگان در پى يافتن فريدون به خانه گردى دست زدند. مانند موسى كه فرعونيان در پى جستجويش خانه گردى مى كردند، فريدون نيز پس از زاده شدن، تحت تعقيب و رديابى قرار گرفت.
فرانك، مادر فريدون، او را چند بار از خطر دستگيرى مى رهاند. فرانك براى پنهان نگاهداشتن فريدون از پيگرد مأموران ضحاك، كودك خردسال را اول بار به دهقانى مى سپارد كه گاوى شيرده در تملك دارد. اين گاو كه نامش «پرمايه» بود، به مدت سه سال، از شير خويش فريدون را بهره مند مى سازد. بعداً، در زبان ها شايعه مى شود كه ضحاكيان ردپاى فريدون كوچك را در كشتزارهاى خارج از شهر بازيافته اند. فرانك هراسان به نهانگاه مى شتابد و كودك را از مهلكه نجات مى دهد. مأموران وقتى بدانجا مى رسند كه مرغ از قفس پريده است. مأموران حكومت به منظور مجازات، آن گاو شيرده را به همراه ديگر چهار پايان متعلق به آن دهقان نابود مى كنند.
بارى، فريدون دور از چشم ضحاكيان مى رويد و مى پويد و به شانزده سالگى مى رسد:
چو بگذشت بر آفريدون دو هشت / ز البرز كوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد، پژوهيد و گفت / كه بگشاى بَرمن نهان از نهفت
بگو مَر مرا تا كه بودم پدر؟ / كيم من به تخم از كدامين گُهر؟
مادر اسرار سر به مهر را بر فريدون فاش مى كند. مى گويد كه پدرش آبتين نام از نژاد كيان است كه در راه سير كردن ماران ضحاك كشته گرديد.
دلش گشت پُر درد و سر پُر زكين / به ابرو ز خشم اندر آورد چين
*
بشنويد از طرف ديگر كه: ضحاك در نگرانى از تعبير خواب و از ترس تحقق يافتن آن، روزگار پريشانى داشت. براى تخفيف بى قرارى ها، ضحاك بر آن مى شود كه از اقصى نقاط كشور نمايندگان و مؤبدان را فرا خواند تا در مجلسى با حضور او، گواهى دهند كه او همانا پادشاهى دادگستر و مردم نواز بوده است. نمايندگان فراخوانده شده، دردا كه از ترس جان، مهر تأييد بر مدعيات ضحاك مى زنند:
زبيم سپهبد همه راستان / بدان كار گشتند همداستان
در آن محضر اژدها، ناگزير / گواهى نبشتند بُرنا و پير
خبر در كوى و برزن پايتخت، دهان به دهان مى گردد. همگان از تجمع برگزيدگان و حكم دروغ آنان خبردار مى شوند. در كشاكش نشست ها، غلغله اى در شهر مى پيچد و فردى، علناً، زبان به اعتراض مى گشايد. فرد معترض را دستگير و به محضر شاهى مى آورند. او مى گويد كه نامش كاوه است و به آهنگرى اشتغال دارد.
خروشيد و زد دست بَر سَر زشاه / كه شاها منم كاوه دادخواه
زتو بر من آمد ستم بيشتر/ زنى بر دلم هر زمان نيشتر
مرا بود هژده پسر در جهان / ازيشان يكى مانده است اين زمان
كاوه مى خواهد كه ضحاك اين آخرين فرزند را بر او ببخشايد. او مى گويد كه ديگر فرزندانش همه طعمه ماران نشسته بر دو دوش ضحاك شده اند.
كاوه از شدت خشم، آن سند گواهى شده را كه به دروغ بر دادگسترانى ضحاك صحه مى گذارد، بى مهابا پاره مى كند. نمايندگان جبون و بريده از مردم را زير آتش انتقاد مى گيرد كه چگونه واقعيات جامعه را به فراموشى سپرده اند و به دروغ گواهى داده اند.
كاوه مجلس شاهِ خودكامه را ترك مى گويد. در بيرون، مردم ناراضى و منتظر را مى خروشاند و آنها را به استيفاى حقوق خويش فرامى خواند:
چو كاوه برون شد ز درگاهِ شاه / بر او انجمن گشت بازارگاه
همى بر خروشيد و فرياد خواند / جهان را سراسر سوى داد خواند
و زان چرم كاهنگران پشت پاى / بپوشند هنگام زخم دَراى
همان كاوه آن بر سر نيزه كرد / همانگه زبازار برخاست گرد
خروشان همى رفت نيزه بدست / كه اى نامداران يزدان پرست
يكايك به سوى فريدون شويم / بدان سايه فرِ او بغنويم
اينك فريدون از خفيه گاه خويش بيرون مى آيد و كلاه افسرى بر سر مى نهد و رهبرى جنبش توده اى را به عهده مى گيرد. كاوه آهنگر پيشاپيش خيزش عمومى، درفش كاويانى را حمل مى نمايد. سرانجام، قيام مردم به سركردگى كاوه پيروز مى شود و حكومت تحميلى ضحاك سقوط مى كند.
شاهنامه حكايت مى كند كه پس از دستگيرى ضحاك، سروش پيام مى آورد كه بى وقفه و بدون همراهى لشگر، فريدون او را به كوه دماوند برده آنجا زندانى كند:
بيامد هم آنگه خجسته سروش / به خوبى يكى راز گفتش به گوش
كه اين بسته را تا دماوند كوه / ببر هم چنان تازيان بى گروه
بدين نحو، مردمان از ستم و بيداد ضحاك رهائى يافتند. فريدون بر ستم هزار ساله ساميان غلبه مى يابد و مقدمات تاجگذارى او فراهم مى شود.
مهرگان (يعنى روز مهر از ماه مهر) روزى است كه فريدون به همراهى كاوه در نبرد با ضحاك ماردوش پيروز گرديد. از آن روز به بعد، مهرگان را به پاس اين پيروزى خجسته داشتند. پس از شكست ضحاك، مهرگان جشن شاهانى مى شود كه از فره ايزدى برخوردارند و راستى و داد را پاس مى دارند.
فريدون فرخ فرشته نبود / زمشك و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكوئى / تو داد و دهش كن، فريدون توئى
*
در اساطير ايرانى، ضحاك نماد يك سيستم ظالمانه است كه در دوره او، ايرانيان به اسارت يك حكومت بيگانه گرفتار مى شوند. ضحاك شخصيتى افسانه اى است كه خاستگاه او خطه تمدن آفرين بين النهرين است. پس از استيلا بر ايران زمين، براى آرام كردنِ مارانش، كه همانا تمايلات قدرت پرستى و گرايشات غريزى ضحاك اند، هر روز دو جوان بايد قربانى مى شدند.
اَسَفا كه افسانه ضحاك و پشتيبانى از بيگانه در تسخير ايران، در واقعيت تاريخ نيز اتفاق مى افتد.
خسته از ساسانيان، ايرانيان حمله اعراب تازى را فرجى شمردند براى رهائى از وضعيت ناگوار موجود. اعراب تازه مسلمان شده، وعده برادرى و برابرى مى دادند. ايرانيان بيزار از مظالم ساسانى، به وعده هاى اعراب مهاجم دلخوش داشتند و راه استيلاى آنان را هموار نمودند. غافل از آن كه: دين جديد اگر به ذات و گوهر روشنگر است، شمشير از نيام كشيدن را ديگر چه حاجت دارد.
*
كيان (به معنى جمع كِى) يعنى پادشاه بزرگ. همچنين كيان نام سلسله اى از پادشاهان ايران بعد از پيشداديان است. شاهان كيانى، كه در عين حال مقام دينى را نيز دارا بودند، در ايران خاورى حكومت مى كردند. ذبيح الله صفا در كتاب «حماسه سرائى در ايران» (صص ۴۹۱-۴۸۸) معتقد است كه دودمان كيانى واقعيت تاريخى داشته است. پيشداديان و كيانيان را عهد اساطيرى و پهلوانى، در خاطره جمعى ايرانيان باستان، بايد تلقى كرد. با قتل رستم در عهد كيانيان، دوره اسطوره باورى پايان مى يابد و دوره جديدى در اعتقادات آغاز مى شود. از اواسط حكومت ماد، مى توانيم مدعى شويم كه شواهد تاريخى و باستانشناسى كافى براى آغاز عهد تاريخى، به معنى علمى آن، موجود است. آئين زرتشت از دوره مادها با استقبال توده اى مواجه مى گردد و انكشاف مى يابد.
*
بارى، با آن كه اصل و نژاد فريدون از كيانيان است، اما نبايد به اشتباه او را پادشاهى كيانى محسوب كرد. فريدون خداشاهى در عهد پيشدادى است كه پس از جمشيد و سپرى شدن دوره ستم ضحاك، بر سرير قدرت تكيه مى زند و بر سرزمين هاى آريائى، كه هنوز از يكديگر منفك نگرديده اند، فرمانروائى مى كند.
سرزمين هاى آريائى نشين در اسطوره فريدون به سه بخش ميان پسران تقسيم مى شود. اين اسطوره همانطور كه قبلاً ذكر شد، از جدائى هاى ناگزير اقوام اوليه آريائى خبر مى دهد. اين انفصال به تدريج رو به تعميق نهاد و منجر به پيدايش فرهنگ ها، تمدن ها و سيستم هاى حكومتى و ادارى گوناگون و منفك از يكديگر گرديد. اين سه بخش عمده منفصل از يكديگر عبارت بودند از:
۱-مناطق آريائى نشين در آسياى ميانه ۲-اقوام آريائى مستقر در هند و ايران ۳-اقوام آريائى مهاجر و سُكنا گزيده در جنوب غربى اروپا تا حدود آناطولى. جنگ هاى افسانه اى ميان ايران و توران، از انفصال پيوندهاى خويشاوندى اوليه حكايت ها مى پروراند. پس از ظهور زرتشت، ايرانيان آئين زرتشت را عموماً پذيرا مى شوند؛ در حالى كه تورانيان زرتشت گرى را نمى پذيرند. از همينجا اختلاف ميان ايرانيان و تورانيان، عليرغم پيوندهاى نژادى و فرهنگى عديده، آغاز مى شود.
جنگ هاى ايرانيان با يونانيان از طرف ديگر، بعدها در پادشاهى هخامنشى بالا مى گيرد و به لشگركشى اسكندر به ايران منجر مى گردد. اين جنگ و ستيزها، از تفاوت هاى فكرى و مذهبى ايرانيان و يونانيان پرده برمى دارند. يونانيان از قرن ششم پيش از ميلاد، به تدريج، عصر اسطوره باورى را به كنارى نهاده و به انديشه فلسفى بدون پايبندى هاى دينى روى آوردند. ايرانيان در مقابل، از همان سده ششم پيش از ميلاد، با سپرى كردن عهد اساطيرى، به دوران اديان وحدانى وارد شدند و تعقل فلسفى را مستقل از پيش داورى هاى عقيدتى هرگز پذيرا نشدند.
(ادامه دارد)