Nimrooz
Vol. 16, No. 827, March 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۷ - جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳
محسن كردى
نوروزتان پيروز۱
003069.jpg
كردى
در خانه ما هم مثل ساير خانواده هاى عيالوار و «عادى» دعوا بوفور بين بچه هاى كوچك رخ ميداد و كم كم كه بزرگ ميشدند اين دعوا ها كمتر ميشد و جاى خودش را به بندهاى محكم فاميلى و برادرى ميداد كه اين خود باز منشاء بسيارى توقعات و انتظارات بود كه دلخورى هاى فاميلى را به دنبال داشت و دارد.

وقتى «آقاجون» خانه نبود
در خانه ما، وقتى «آقاجون» خانه نبود وظيفه بزرگترى كردن و تنبيه كوچكترها، (كه در اين مورد فقط من بودم نه دخترها) به عهده دو برادر بزرگتر بود و اين جدا از دسته جارو هائى بود كه گه گاه مادرم به هنگام فرار كردنم پس از يك خرابكارى ميرسيد به من بزند. البته كتك خوردن سيستماتيك نبود، اما بى حساب و كتاب هم نبود، هفته اى دستكم دوبار را سهميه داشتم كه حسابهاى روزهاى پيش جمع شده تسويه ميشد! اين وضعيت را همه هم سن و سالهاى من در آن دوران داشتند و صداى كتك خوردن و گريه بچه ها توسط بزرگترها از حياط ها و كوچه كم به گوش نميرسيد و امرى عادى بود. خوشبختانه امروز با پيشرفت فرهنگ جامعه ديگر اينگونه موارد رخ نميدهد. از آن فرهنگ و آن جامعه انتظارى بيش از اين نميشد داشت. فرهنگى كه در آن «چوب معلم» نخوردن مايه خل و چل بودن و نبود «چوب تر» مايه طغيان و نابردن فرمان است، به گذشتن نسلها نياز داشت تا جايش را تا حدى به رفتارى انسانى و امروزين بدهد. به گفته روانشناسان بيشترينه شخصيت انسانها كه تا زمان پيرى و نهايتا مرگ به همراه آنهاست در پنج سال اول زندگى شكل ميگيرد. آيا منشاء آنچه كه امروز اپوزيسيون ايران را در داخل و خارج از يك همزيستى سالم و منطقى ناتوان ميكند نهفته در تاثيرات دوران كودكى و دنيا را با همان چشم نگاه كردن نيست؟ حكومت جمهورى اسلامى، گروهها، احزاب و سازمانهاى سياسى، شخصيت ها و بزرگان صحنه سياست ايران، آيا ما همه همان خواهر و برادر و پدر و مادر و بچه محلها نيستيم و رفتارهاى همان محيط را را با همان دعواهاى خانوداگى و گرفتارى ها تداعى و تكرار نميكنيم؟ اگر چنين است، اين روابط و اين وضعيت مدرن و انسانى نيست، ما نياز به روانپزشك سياسى داريم.

توبه نامه!
خواهرم مليحه بيش از سه سال از من بزرگتر بود و تا سن يازده سالگى كافى بود كه در دعواها هيكلش را روى من بياندازد تا ولو شوم آنگاه روى من مينشست و دستهايم را زير پاهايش ميگذاشت كه نتوانم آسيبى به او برسانم. سپس شروع به من سيلى زدن به من ميكرد و تا «غلط كردم» را از دهانم بيرون نميكشيد ول نميكرد (در سياست البته توبه نامه نويسى را تداعى ميكند!). اين وضع تا نه سالگى من كه در كوچه كشتى گرفتن و دعوا كردن را حسابى ياد گرفتم ادامه داشت. در آن سال بود كه در يك روز آفتابى تابستان دعوايمان شد و كار به كتك كارى كشيد. با وجودى كه مليحه به علت بلوغ هم وزنش اضافه تر و هم هيكلش قوى تر شده بود به چشم بهمزدنى دستهايم را دور سينه و شانه اش قلاب كردم و با يك «فن كمر» بردمش روى هوا و محكم كوبيدمش به موزاييكهاى حياط كه «گرمب» صدا كرد و فاتحانه رويش نشستم. لحظه اى وحشت زده و ناباورانه به من نگاه كرد و تا بيايد جيغ بكشد حسابى مشت و مالش دادم و دق دلى سالها را در آوردم. اين آخرين دعواى فيزيكى من و مليحه بود. او آنقدر زرنگ بود كه كارى نكند كه بهانه دست من بدهد. اما من تا به آن روز برسم بارها بخاطر زبان دادن از او كتك خورده بودم.
بازهم از قلعه حاجى
پدرم قبل از انقلاب خود را بازنشسته كرد و حدودا از سال ۵۲ به ده نقل مكان كرد. قبلا يك خانه تابستانى در ده ساخته بود و ما تابستانها را آنجا در ييلاق بوديم. قصه «عشق خرها» كه يكى دوسال قبل در نيمروز آوردم در همين دوران رخ داد. من و حسن و منيژه در خانه پدرى كه اكنون در اختيار ابى و همسرش كه تازه ازدواج كرده بودند بسر ميبرديم و فقط تابستانها به ده ميرفتيم. حسن و منيژه زود تر پى كارشان رفتند و من سه چهار سالى تا درسم تمام شود نزد برادرم ماندم و همينجا از او و همسرش كه زحمات بسيارى ميكشيد قدر دانى ميكنم.

كشيده به گوش پسر همسايه!
در خانه ما هم مانند بسيارى ديگر از خانواده ها، درس خواندن امرى بسيار مهم بود و پرداختن به هركار ديگرى، حتا كار تابستانى بسيار ناپسند و در «شأن» ما نبود. هرچند برادر دومى حسن يكى دوسالى تحصيل را رها كرد و در چاپخانه اى به كار مشغول شد تا كمكى به اقتصاد خانواده بشود اما آخرش هم پدرم طاقت نياورد و او را به دنبال درسش فرستاد. از اين درس خواندن ها هيچكدام فيلسوف نشديم. دو نفرمان نظامى و دونفر مان كارمند شديم و دخترها مليحه به همراه شوهرش كه بازنشسته است به باغدارى و تجارت پسته مشغول است، منيژه آرايشگر و مينو در سوئد زندگى ميكند و پرستار است.
سعيد پسر ايران خانم از دوستان صميمى من بود كه از كودكى در همان كوچه عارف با هم بزرگ شده بوديم. يك بار ابى برادر بزرگم، كه خوش تيپ و قويهكل هم بود سر كوچه، او را ميبيند كه يك سينى روى سر گرفته و دارد «باميه و گوشفيل» ميفروشد. معطلش نميكند و همانجا يك جفت كشيده آبدار بيخ گوش پسرك ميزند كه؛ «بجاى اين لات بازى ها برو درس ات را بخوان!» . «خوشبختانه» سعيد «آدم» نشد و قبل از پايان دبيرستان به دنبال كاسبى رفت. او امروز يكى از سه وارد كننده عمده ابزار آلات در ايران است و من «درسخوان» كه فكر ميكردم كه روزى يكى از ژنرالهاى نيروى هوايى ايران بشوم امروز در سرماى غربت سوئد مشغول كارهاى مختلفى هستم تا روزگار بگذرد و يا مشغول درد آوردن سر شما در نيمروزهستم.

اما توضيحى در مورد آن يك جفت كشيده كه ابى برادرم به گوش سعيد پسر همسايه مان ايران خانم زد لازم است بدهم. شايد برخى فراموشكاران و يا جوانانى كه آن زمانها را كه همسايه ها كنار كوچه به كمك هم سبزى پاك ميكردند و با هم درد دل ميكردند و گاها در زندگى يكديگر تأثير ميگذاشتند را بخاطر نداشته يا تجربه نكرده باشند. براى چنين كسانى توجيه اين كشيده ها كه ابى به سعيد زد ممكن است مشكل باشد و بگويند كه اولا مگر كار كردن و فروش گوشفيل و باميه ننگ و عار است و ثانيا تو را سنه نه!؟ اما واقعيت اين است كه آرى، اين كار به برادر من مربوط ميشد چرا كه بندهاى ارتباط آنقدر قوى بود كه او خود را به نوعى برادر بزرگ او و بچه هاى ساير همسايگان و مسئول ميدانست. آنچنان كه خوب خاطرم هست كه دو تا برادر كوچك همين سعيد از وقتى كه از مادرشان ايران خانم بدنيا آمدند، تا قبل از رفتن به دبستان بيشتر مواقع خانه ما بودند و ما مثل بچه خودمان به آنها مهر ميورزيديم و ماچ وبوس شان ميكرديم و ميليسيديم. خود من بارها اين بچه ها را عليرغم كودك بودن خودم مثل برادر كوچكترم با لذت به آغوش گرفته و به آنها خوراكى ميدادم. امروز وقتى مردم ايران زير دست آخوندها را نگاه ميكنم كه چگونه اخلاقشان فاسد شده و يكديگر را ميدرند و كودكان در خيابان تباه ميشوند و كسى به دادشان نميرسد، فكر ميكنم كه صحنه زيبا و پر محبت كشيده زدن برادرم به سعيد و يا آن محبتها به وحيد و مجيد كوچولوى ايران خانم اينا مادر سعيد را در خواب و رويا ديده ام. در اين ايران ويران و اين گرگ خانه، زمانى هم بود كه مادرى مستمند كودك دلبند قنداق شده را جلوى خانه متمولى مينهاد و زنگ در را ميزد و پنهان ميشد و تماشا ميكرد. صاحبخانه كه در را باز ميكرد، با نگاهى به نوزاد و به اطراف ميفهميد كه صاحب فرزند ديگرى شده است و مهر آن فرزند به دلش ميافتاد. و آن مادر، سالها بعد باز ميگشت و چه بسا جوان بلندبالايى با تحصيلات دانشگاهى را تحويل ميگرفت. مگر ميشد كه آدم فقيرى، پيرى، ندارى از كوچه ما رد شود و وقت نهار باشد و مردم هركه به فراخور سفره اش، سفره نان و پنير آن فقير را رنگين نكنند. بارها ديدم كه مردم به كسى كه جاى خواب نداشت يك شب شامى و پناهى ميدادند و روز بعد صبحانه اى و اندك پولى در جيبش روانه سرنوشتش ميكردند و يا كارى برايش ميكردند. اى آخوند، لعنت بر تو، نسلت بريده باد اى مزور كه بجز پلشتى نبودى و ما را تباه كردى. ببين چه به روز مردم ما آوردى كه امروز كودكان خيابانى تعدادشان سر به هزاران ميزند و كنار خيابان پرپر ميشوند ومردم بى تفاوت از كنارشان ميگذرند. چه بسيار نابكارانى كه از آنها سوء استفاده ميكنند و نيروى انتظامى چشم بر ميبيندد. آيا ميتوان اين مردم را بازشناخت؟

بازى ها، خاله بازى ها!
در آن كوچه باريك ۸ مترى عارف در تهران، بچه هاى بسيارى بدنيا آمدند و بزرگ و كوچك با هم تو خاك و خل ها و بعدها روى اسفالت كوچه كه جون ميداد براى فوتبال گل كوچك با توپ پلاستيكى بزرگ شديم. از بچه هاى كوچه ما دستكم ۷ نفر در سوئد زندگى ميكنند. اينرا من بعدها فهميدم. عصر كه از مدرسه ميآمديم كافى بود يكى از بچه ها توى كوچه توپ پلاستيكى را محكم به ديوار شوت كند. دل بقيه از هيجان هوررى ميريخت پايين و لباسها را نكنده توى كوچه كوچه بوديم و يار گيرى ميكرديم. هنگام بازى هم خودمان وقتى توپ گيرمان ميآمد با تقليد لهجه بهمنش يا روشن زاده هنرمندى هايمان را تفسير ميكرديم كه؛ «حالا...كلانى، توپ رو بر ميداره، همه رو درو ميكنه» ... و تيم مقابل توپ را ميگرفت و ادامه ميداد؛ «اما جبارى با يك تكل به موقع توپ رو راهى اوت ميكنه» ... همايون بهزادى توپ رو مياندازه، قليچ خانى، ...على پروين، ... و بازى شور انگيز ساعتها ادامه داشت. و واى به وقتى كه توپ توى حيات خانه هاى شمالى برخى همسايه هاى عنق ميافتاد. البته بندرت توپ را با چاقو پاره ميكردند، اما چندبارى رخ داده بود. معمولا با هزار التماس و درخواست توپ بر ميگشت. حق هم داشتند، روزى ۱۰ بار زنگ در خانه اين بيچاره ها كه ميخواستند بعد از ظهر استراحت كنند را ميزديم. همسايه هاى خودمانى نيازى به التماس نداشتند، درب را باز ميكرديم يا از اگر بسته بود زنگ نميزديم كه مزاحم بشيم، از ديوار ميرفتيم بالا ميپرديم توى حيات و توپ را ميانداختيم. گاهى هم توپ روى پشت بام ميافتاد كه ميشد اگر شانس يار باشد در راه پله، لطف دختر همسايه شامل حال مان بشود و اگرچه وقت تنگ بود يك فشارى، ماچى چيزى مى ماسيد. دختر همسايه، ياد خاله بازى ها بخير، اولين بار ۴ سالم بود كه دختر همسايه كه يكى دوسال از من بزرگتر بود مزه «خاله بازى» را به من چشاند. از آن پس هروقت دست ميداد هرگز از تكرارش روگردان نبودم!
حرف دختر همسايه شد از خاطره اى در اين مورد تعريف كنم كه در بحثهاى خودمانى براى بسيارى از دوستان جمهوريخواه مثال آورده ام. منزل پرويز از بچه محلها، چند خانه پايين تر بود و او دوسه سالى از من كوچكتر بود. دو سه سال البته براى بچه ها فاصله زيادى است و اين فاصله در سنين ۱۸ 20 سالگى كم ميشود. بعدها كه به بلوغ رسيده بوديم، ما ديگر ريش ها را تيغ ميانداختيم اما آقا پرويز هنوز پدرش اجازه نميداد. اما چون گلاب به رويتان «شاشش كف كرده بود» خيلى ادعايش ميشد. از جمله اينكه دخترهايى كه از محل ميگذشتند را دست ميگذاشت روى شان كه؛ «بچه ها، به اين دختره چيزى نگيد با منه» . البته ما هم كارى نداشتيم و مشغول فوتبال مان بوديم. اما تأكيد آقا پرويز بيشتر از اين جهت بود كه هم اثبات كند كه بزرگ شده است و هم خوش اشتهاست. كار به آنجا رسيد كه ديگر دخترى نبود كه از جلوى خانه ماها رد شود و آقا پرويز ترجيع بندش را تكرار نكند. حالا دختره حتا جواب سلام كه هيچ، حتا نيم نگاهى هم به اين تازه «مرد» شده نميكرد. اوايل قضيه را به شوخى گرفته و او را دست ميانداختيم. اما بعد از چندى ديديم كه نه، چيزى نمانده كه آقا پرويز سر اين قضيه با بچه ها دست به يقه هم بشود. عاقبت روزى او را كنار كشيدم گفتم پرويزجان، اولا كه اينها مرغ نيستند تو هم تنها خروس اين محل نيستى. بعدش هم اينهمه دوست دختر تو گلوت گير ميكنه، به همه شون نميرسى، يه هفت هشت ده تايى را سوا كن، كه به بقيه بچه ها هم چيزى برسه. بعدش هم مرد حساب، اينكه بقيه كنار بكشن كه دخترها از بى پسرى بيان سراغ تو كه هنر نيست، هنر اينه كه برى شكار رو از چنگ شيرها در بيارى. البته گوش آقا پرويز هم مثل برخى دوستان جمهوريخواه امروز بدهكار نبود. دوستان جمهوريخواه نيز كه ميدانند حريف نيستند با اصرار از مشروطه خواهان ميخواهند كه دست از نظام پادشاهى بكشند و حكومت را به آنان واگذار كنند. اما بشنويد از عاقبت پرويزخان كه آخرش هم دستش به هيچكدام از آن دلبركان نرسيد و بناچار به ازدواج زودرس دچار شد و تا ما سر جنبانديم دو تا بچه به بغل داشت. قابل توجه دوستان جمهوريخواهى كه از «دست تنگى» به عجوزه اى چون خاتمى و يا «انتخابات رياست جمهورى در شرايط آزاد» بند كرده اند. عيد همه شان مبارك!

خسرو گلسرخى و بچه هاى نظام آباد
محاكمه خسرو گلسرخى و كرامت دانشيان را كه در سال ۵۲ از تلويزيون پخش ميشد به ياد دارم. (وقتى خواستم اين قسمت را بنويسم نميدانستم كه گلسرخى دقيقا در چه سالى محاكمه شد. لذا در اينترنت به گوگل فارسى رفتم و نوشتم «محاكمه خسرو گلسرخى در سال» و دكمه اينتر را زدم. در صفحه كامپيوتر ليستى از نوشته و ياد داشت در تارنماهاى مختلف در مورد خسرو گلسرخى و محاكمه اش ظاهر شد كه ميتوانستم به آنها مراجعه كنم. اين قسمت را معترضه براى اين آوردم كه دوستانى كه وارد نيستند بدانند كه از اين روش براى يافتن برخى اطلاعات ميتوان استفاده هاى با ارزشى كرد). بارى، يادم هست كه مادرم از چشم هاى كرامت دانشيان پى برده بود كه قاتل بالفطره است و خسرو گلسرخى با آن سبيلهايش طلب پدرش را داشت! وقتى خسرو گلسرخى در دفاعيه اش خطاب به قضات نقل به مضمون گفت؛ «آقا برويد به نظام آباد ببينيد وضع مردم را كه در چه فلاكتى بسر ميبرند و چقدر فقيرند!» ، به من كه حدود شانزده سال داشتم خيلى برخورد. آخر كوچه عارف در مرز بين مجيديه، وحيديه، و نارمك و نظام آباد بود و به نظر من با معيارهاى آن زمان وضع مان متوسط بود و فقر و فلاكتى در كار نبود. اين نشان ميداد كه خسرو گلسرخى واقعاً در ميان جامعه نگشته بود و احتمالا اين نظر را از ساير رفقا و به هنگامى كه با هم در بارها بياد فقرايى كه هرگز نديده بودند شعر ميسرودند و شعار انترناسيونال ميدادند و اسميرنوف تلخ را بالا ميانداختند و پشت سرش يه ته قاشق ماست موسير ميرفتند گرفته بود. اگرنه هر بچه تهرونى ميدانست كه محله فقير نشين در عودلاجان و گود زنبورك خانه و... آنجا ها كه خانه قمر خانم را فيلم ميگرفتند بود نه نظام آباد براى آن زمان نوساز.
در آن زمان، خانواده متوسط به خانواده اى اتلاق ميشد كه پدر كار ميكرد و خانواده يا دو اتاق اجاره كرده بود و يا خانه اى قسطى خريده بودند. در اين خانواده غذا به اندازه كافى بود اگرچه، گوشت زيادى نداشت اما سالم و تازه و مقوى بود. نان و برنج و پنير و كره و چاى قند وشكر و سبزيجات مواد غذايى اصلى بودند. بعدها با ورود مرغ و برنج آمريكايى و گوسفند نيوزلندى سفره ها رونق بيشترى گرفت. از آغاز دهه ۵۰ مردم شروع به خريدن مبل كردند، آنهم براى دكور اگرنه هنوز جاى شان روى فرش و مخده و اين قبيل بود. مگر مبل ۵ نفره ميتوانست به ميهمانى هاى پنجشنبه جمعه ها كه گاه صداى خنده و خوشى تا ۱۵ نفر از خانه ها بلند ميشد را پاسخ دهد؟ من بخاطر دارم هنگامى را كه از وسايل مدرن پس از پنكه كه جاى باد بزن را گرفت. اول يخچال خريديم كه جاى كوزه آب و گنجه خنك زير زمين را گرفت، و سپس تلويزيون و ماشين لباسشويى و جارو برقى و ساير وسايل لوكس. آنزمان براى خريد هركدام اين وسايل حقوق چندماه كارمند دولت صرف ميشد. امروز كارمند دولت در اروپا با هر برج حقوقش ميتواند سه چهار يخچال بخرد. اگر جمهورى اسلامى نبود، كارمند دولت ايران هم ميتوانست مانند كارمند اروپايى و چه بسار بهتر به همين قيمتها وسايل منزل را تهيه كند.هركس كه در جايى استخدام ميشد، چه كارگر آهنگرى، چه عمله و چه رفتگر و يا كارمند پس از چندسال صاحب يك خانه قسطى ميشد. خودم شاهد بودم كه خانواده هائى از دهات آذر بايجان به كوچه عارف آمدند و توسط همشهرى هاى شان در شهردارى به كار رفتگرى مشغول شدند و ۵ سال نگذشته بود كه روى زمين ۱۳۰ مترى شان كه اول يك طبقه و يك اتاق و يك مستراح داشت، دو و گاه سه طبقه ديگر ساختند و هر طبقه را به اندازه نصف حقوق ادارى شان به اجاره دادند. خانه ما آخرين خانه اى بود كه تا وقتى كه در آن محل بوديم يك طبقه مانده بود. آخرين ساكن آن خانه من بودم كه تازه ازدواج كرده بودم كه ابى برادرم خانه اى در كنار پارك كورش در سيد خندان خريده بود و خانه پدرى را به من داد. من هم عليرغم آنكه تازه ازدواج كرده و ۲۳ سال داشتم گفتم كه روا نيست كه خانه اى را كه پدرم با دنده صدتا يك قاز تاكسى فراهم كرده و سالها هم برادرم در آن نشسته زير پايم داشته باشم. وقت آن است كه اين آخر عمرى بعد از انقلاب كه حقوق بازنشسته ۲۰ سال خدمت چيز دندانگيرى نيست خانه را بفروشيم و پولش را به پدر بدهيم كه هركار ميخواهد بكند. لذا با مشورت ابى خانه را فروختيم و پولش را به پدر داديم و من خود را با خانواده به پايگاه پنجم شكارى در جنوب ايران و نزديكى اهواز منتقل كردم. بعد ها متوجه شدم كه بهتر ان ميبود كه خانه را اجاره ميداديم و پول اجاره را به پدر ميرسانديم. آن شادروان نيز مقاديرى از پول خانه را بذل و بخشش كرد و مقاديرى هم به فنا رفت...بماند. بعدها از سوئد برايش مبالغى فرستادم و با كمك برادران خانه اش را در ده از نو ساختيم.
در اين ۱۹ سال كه خارج كشور هستم، بالاخره با اصرار و الحاح فراوان من پدرم راضى شد بهشتش روستاى قلعه حاجى (كه همچى بهشتى هم نيست، يك روستاى حاشيه كوير و فقط باغها و كنار نهرهايش سرسبز است) را مدتى رها كند و بهمراه مادرم كه «زبانش مو در آورده بود از بس به اين مرد گفته بود يك سرى به اين بچه بزنيم و اين مرد زير بار نرفته بود» سرى به ما در سوئد بزند، اما فقط يك ماه و نه بيشتر. از شانس گند ما سوئد كه معمولا زمستانهاى ملايمى داشت درست ۱۰ روزى از مدت اقامت آنها را برف فراوان باريد. بهرحال تا آنجا كه توانستيم با خواهرم كه او هم در سوئد زندگى ميكند وسايل راحتى شان را فراهم آوريم. نكته جالبى كه براى آنها رخ داد اين بود كه بعد از ۲۰ روز ملاحظه كرديم كه چين و چروكهاى صورتشان كم شده و دهسالى جوان تر شدند! جريان از اين قرار بود كه آنها در ايران زندگى ميكردند كه آب و هواى خشكى دارد. در سوئد رطوبت دائم پوست شان را نم دار و شاداب كرد و مثل هلو (البته كمى چروكيده) سرخ وسفيد شدند و من از فرصت استفاده كرده و عكسهاى جالبى از آنها انداختم كه به يادگار ماند. بعدها از ايران پرسيدند به اينها چى داديد خوردند كه اينقدر خوشگل مشگل شده اند!؟ گفتم هوا!
در اين ۳۰ روزه پدرم صبحها، زود از خواب بيدار ميشد. يك روز از خواب بيدار شدم و ديدم طبق معمول بيدار است و در حين كشيدن سيگار و نوشيدن چاى قندپهلو نگاهى هم به كتابچه شعر هادى خرسندى دارد. خرسندى را از قبل ميشناخت. رو كرد به من و گفت من مطالب اين كتابچه را نميفهمم! كلمات عجيبى استفاده كرده و دوبيت از شعر را نشانم داد كه در آن گفته بود به انگليس آمده و زبانش عوض شده؛
پاى تا سر شد وجودم فوت و هِد
آب من واتر شد و نانم بِرد
واى من حتا پنيرم چيز شد
است و هستم ناگهانى ايز شد
زدم زير خنده و برايش توضيح دادم كه اين كلمات انگليسى است و معناى كلمات را نيز توضيح دادم و دوباره يك خنده اى كردم كه يعنى خرسندى خيلى مبتكرانه و بامزه نوشته. اما «آقاجون» با نگاه شماتت بارى زد تو ذوق ام و منهم لب و لوچه را ورچيدم و به بهانه آوردن چاى از محضرش جيم شدم.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •