Nimrooz
Vol. 16, No. 825, March 4, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۵ - جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۳
از لابلاى متون
يادى از حسينقلى مستعان
نويسنده اى كه ماهى يك كتاب مى نوشت و در مدت عمرش يك هزار داستان و دويست كتاب نوشت و با آخرين همسرش شصت سال تفاوت سن داشت!
(به انگيزه بيست و دومين سال درگذشت اين قلمزن پر كار و خوش ذوق- ۱۵ اسفند ۱۳۶۱)
«حسينقلى مستعان در سال ۱۲۸۳ خورشيدى در تهران ديده به جهان گشود. پس از اتمام دوره دبيرستان دارالفنون، مدتى در مدرسه علوم سياسى به تحصيل پرداخت. كار نويسندگى را از ۱۷ سالگى به عنوان روزنامه نگار عكاس در روزنامه نيمه رسمى «ايران» آغاز كرد و خيلى زود به سردبيرى آن روزنامه رسيد و بعدها گاهى شكوه مى كرد كه حق او بود كه مدير روزنامه «ايران» شود.
مستعان قصه نويسى را از سال ۱۳۱۴ در مجله «مهرگان» شروع كرد. لذت شهرت و موفقيت را هم در اين مجله چشيد. او داستان هاى خود را با نام مستعار «ح.م. حميد» مى نوشت كه نامى مشهور شد. اما دوران داستان نويسى او در مهرگان كوتاه بود. اين مجله زود تعطيل شد و او مدتى نيز پس از كناره گيرى سعيد نفيسى از ماهنامه ادبى «مهر» به سردبيرى آن مجله رسيد. در اين سال ها به ترجمه كتاب بينوايان ويكتور هوگو پرداخت (قبلاً اعتصام زاده نيمى از آن را به نام «تيره بختان» منتشر كرده بود. ترجمه مستعان يكى از بهترين ترجمه هاى اين كتاب به شمار مى رود و چندين بار تجديد چاپ شده است. سال هاى ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۰ اوج شهرت مستعان بود. در آن سال ها او ماهى يك كتاب در ۱۲۰ تا ۱۶۰ صفحه به قطع كوچك- قطعى كه بعدها به كتاب هاى جيبى مشهور شد- با نام هاى خوش آهنگ و مضمون هاى عشقى و احساساتى منتشر مى كرد، از آن داستان هاى پر سوز و گداز كه اشك از چشم خواننده هاى پر احساس روان مى ساخت و تقريباً همه به سبك كتاب «پل و ويرژينى» و آثار «لامارتين» و «شاتوبريان» بود، اما با حال و هواى ايرانى.
حسينقلى مستعان از اول سال ۱۳۱۹ تا ۲۵ ماه ۲۵ كتاب نوشت، هر ماه يك كتاب!
شايع بود كه مستعان بعضى از آن كتاب ها را در ۲۴ ساعت نوشته. آنچه مسلم است يكى از آنها را به نام «شيده» به گفته خودش- در يك روز عاشورا و طى ۶ ساعت نوشت! مستعان بعدها در پاسخ خبرنگار سپيد و سياه كه از او پرسيده بود چگونه ممكن است نويسنده اى ۲۵ جلد كتاب را در ۲۵ ماه بنويسد و تازه در كنار آن يك مجله هم منتشر كند و سه چهارم مطالب آن را خودش بنويسد؟ جواب داده بود:
-هر كس كه گرفتار اعتياد نباشد، هر روز سحرگاهان از خواب، بيدار شود، ورزش كند، مطالعه كند و محيط اطراف و مردم را بشناسد، مى تواند ماهى يك كتاب كه سهل است، روزى يك كتاب بنويسد!
مستعان داستان هاى خود را كه در آغاز كوتاه و پس از مدتى دو سه شماره اى و بعداً به صورت پاورقى هاى چند ساله درمى آمد با نام هاى مستعار «حبيب»، «انوشه»، «حميد»، «مينو»، «مراد» و «يكى از نويسندگان» چاپ مى كرد. «آفت» و «رابعه» و «شهر آشوب» اوج كارهاى مستعان در تهران مصور به شمار مى آمدند.
او در آن سال ها بالاترين رقم دستمزد را در ميان نويسنده هاى مطبوعات دريافت مى كرد و چشم بيشتر مديران مجلات به مستعان بود كه روزى با تهران مصور اختلاف پيدا كرده با آنها كار كند. اين زمان كه از سال ۱۳۲۴ شروع شده بود و نزديك به ۱۴ سال طول كشيد دوره سوم شهرت و محبوبيت مستعان محسوب مى شود.
مستعان بعد از سال ها همكارى با مجله تهران مصور در اثر اختلافى كه بين آنها به وجود آمد به طور ناگهانى رابطه اش را با آن مجله قطع كرد و آخرين پاورقى اش را كه «توفاهى» نام داشت و يك رمان تاريخى بود به مجله اى ديگر برد. همكارى اش را با مجلات ديگر شروع كرد و به جاى يك مجله در چند مجله مشغول كار شد: اميد ايران، فردوسى، اتحاد ملل و مجله راديو تهران. از آن سو تهران مصور جاى خالى مستعان را با دعوت از صدرالدين الهى كه همكار من در سپيد و سياه بود پر كرد. اما بعدها مهندس والا مدير تهران مصور گفت ضربه اى كه رفتن مستعان به تهران مصور وارد كرد هرگز نتوانست جبران كند. مستعان در اين موقع بى ميل نبود كه با سپيد و سياه همكارى داشته باشد. در آن زمان سپيد و سياه از نظر تيراژ رقيب تهران مصور بود. بين ما قراردادى براى همكارى منعقد شد. قرار ما اين بود كه او هفته اى دو داستان، يكى كوتاه و يكى شماره اى و دنباله دار در سپيد و سياه بنويسد. همكارى مستعان با سپيد و سياه چند سال ادامه يافت. در آن زمان سپيد و سياه بالاترين تيراژ را در ميان مجلات داشت.
مستعان نويسنده اى منظم، دقيق و پر كار بود. نثرى درست، روان و شيرين داشت. داراى تخيلى قوى بود. برخلاف بعضى نويسنده ها كه از افتخارات خود مى دانستند كه بگويند نوشته هاى ديگران را نمى خوانند، مستعان قصه هاى تمام مجلات را مى خواند. هرگز نشنيدم از نوشته كسى بد بگويد ولى گاهى ادعا مى كرد كه فلان نويسنده مضمون قصه اش را از فلان داستان او كه در فلان تاريخ در فلان مجله چاپ كرده بود گرفته است. بيشتر اوقات كه پى گيرى مى كرديم حق با او بود.
نويسنده معروف شهر ما در ۷۴ سالگى دل به دخترى ۱۴ ساله بست. دختر براى آموختن نويسندگى نزد او رفته بود. نويسنده به جاى آن كه به او نويسندگى بياموزد خود مسحور جمال و كمال او شد. سه سال از تدريس نويسندگى گذشت. نه دختر نويسنده شد، نه دل نويسنده آرام و قرار گرفت. شرايط زمان، عشق آزاد را تحمل نمى كرد. ناچار شد تن به ازدواج بدهد.
همسر نخستين نويسنده، آن خانم محترم كه مادر فرزندان او بود به دلدادگى هاى شوهرش عادت داشت و براى چندمين بار رضايت داد. نويسنده و دختر ۶۰ سال اختلاف سن را نديده گرفتند و ازدواج كردند. عروس ۱۷ ساله و داماد ۷۷ساله بود!
زن جوان در آغاز از اين كه همسر نويسنده مشهورى شده بود آنچنان شاد بود كه گوئى در آسمان ها پرواز مى كند. اما به تدريج كه مستعان نوشتن را كنار گذاشته بود و نامش هم كم كم به دست فراموشى سپرده شده بود، با روشن شدن حقايق به زمين خاكى فرو افتاد...
داستان شيخ صنعان يكبار ديگر تكرار شده بود. نويسنده براى جلب توجه همسر جوان حاضر به هر كارى بود. اما كم كم دچاراوهام شد. خيالبافى هاى او كه در گذشته براى داستان پردازى بود، اكنون دائمى شده بود. اغلب حقيقت را با رؤيا اشتباه مى كرد.... اما زن جوان اين كارها را صحنه سازى مى پنداشت... سرانجام فشارهاى روحى قواى «مرد هزار قصه» را تحليل برد و در ۱۵ اسفند سال ۱۳۶۱ سنگينى بار مشكلات باعث شد كه زندگى را بدرود گويد.
(برگرفته از كتاب «شبه خاطرات» تأليف دكتر على بهزادى، جلد اول)

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •