مسجد سليمان، نخستين منطقه اى بود كه طلاى سياه، بلاى جان ما، از آنجا فواره زد و فواره ها خون به دنبال داشت و دارد كه: خود داستانى است پر آب چشم.
نفت، كه مايه روشنائى همه جهان است، در محل تولدش تاريكى و درد و سكون و سكوت، حكم مى راند...
در چهل كيلومترى مسجد سليمان، روستاى كوچكى است به نام «آغل آباد» كه نه برق دارد و نه آب! .... در اين روستا، بچه هاى ما به جاى رفتن به كلاس، در «آغل» درس مى خوانند! ... سقف اين به اصطلاح «كلاس درس» نه مترى از چوب هاى دودزده درختان است و پنج دانش آموز دختر و هشت دانش آموز پسر در تاريكى «آغل» به سختى «درس»! مى خوانند و صداى بزها و گوسفندها با طنين بانگ معلم و «آموزش»! همراه است.
دختر دانش آموزى مى گويد: آقا! اجازه! ... اينجا سرد و تاريك است!
همكلاسى ديگرش مى گويد: خيلى دلم مى خواهد نمره هاى خوب داشته باشم ولى در اين «آغل»! هرگز نمى شود....
و دختر كوچك ديگرى مى گويد: صداى گوسفندان و تاريكى «آغل» نمى گذارد درس بخوانم و پسرى مى گويد: نمى توانم تخته سياه را ببينم.
و ديگرى مى گويد: اينجا آنقدر تاريك است كه ما نوشته هاى معلم را روى تخته سياه نمى بينيم و معلم آشفته و بينواى اين فرزندان آشفته تر ايران ما مى گويد:
-مى بينيد كه اينجا كلاس نيست، «آغل» است.
و اين، يكى از برگ هاى كارنامه بيست و شش ساله تسلط جنتى و امامى كاشانى و يزدى و رفسنجانى و خامنه اى و جانورانى ديگر از اين دست است كه به يغماى ثروت هاى ايران ما پرداخته اند و كودكان ما را، دختران و جوانان ما را و زنان و مردان ما را به ماتم نشانده اند و «اسلام» شان، آيت تاريكى و جهل است و دشمن نور و روشنائى.
ولى اين كودكان معصوم كه سازندگان فرداى ايران هستند از همين تاريكى، راه به روشنى مى جويند و خورشيد ايران، جان و جهانشان را گرم خواهد كرد و همراه معلم فداكار و زحمتكش خود، اين تاريك دلان را به سياهچال هاى سرنوشت بدسرشتشان سرنگون خواهند كرد و زمانه به نامشان قرعه نو خواهد زد و زمان، به كامشان خواهد شد.
زمانه قرعه نو ميزند به نام شما
خوشا شما كه زمان مى شود به كام شما
شرنگ