Nimrooz
Vol. 16, No. 825, March 4, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۵ - جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۳
مهدى قاسمى
اگر چپ ها و راست هاى ما به پالايشى در ذهنيات ميراثيِ خود تن در ندهند
اگر تكاپو و مبارزه و مجاهده اى مطرح است، به سلاح نياز دارد، سلاحى كه نامش «سازمان دهى» و جوهرش «آزاد انديشى» است.
003666.jpg
مهدى قاسمى
پيشاپيش اين يادآورى را بى سود نمى دانم- هر چند به تكرار باشد- كه قصد من در اين نوشته، مطلقاً ارزيابى و يا تأييد و تكذيب معتقدات و يا «آرمان هائى» نيست كه در برون مرز و درون مرز به وسيله انبوه دسته ها و گروه هائى- هر چند برخى زير يك نام خشك و خالى و پاره اى با خصلت يك «انجمن تفريحى و وقت كُش»- اعلام وجود مى كنند. تنها بر آنم مبحثى را در قلمرو يكى از مبرم ترين و شايد حياتى ترين نيازهاى امروز ملت ايران باز كنم كه مى توان آن را در اين عبارت، خلاصه كرد:
«نياز به ظهور نهادهائى كه نه فقط در- تكوين جامعه مدنى فردا كه هم اكنون نيز در تلاش براى مقابله با استبداد حاكم دستيابى به آنها اجتناب ناپذير است.»
به باور من، در مقابله با استبداد حاكم، در شرائط كنونى هر گونه شعار و درخواستى مبتنى بر «اتحاد»- «اتفاق» و يا «ائتلاف» ميان نيروهاى ضد استبداد و هوادار حقوق بشر، در حد اعلاء فريادى است در خلاء و دليل آن هم روشن است و آن پاسخ اين پرسش ساده است- اين نيروها را كجا مى توان سراغ گرفت؟
آيا مقصود از «اتحاد» و «اتفاق» پيوند ميان گروه هائى است كه فقط نامى دارند و ديگر هيچ؟- فرض كه چنين اتفاقى هم دست داد، كجا است آن جاذبه و مشروعيت و حتى «آشنائى» كه حركتى در سطح ملى برانگيزد؟- اصطلاح پر معنائى در زبان عام هست كه مى گويند: «فلان را به ده راه نمى دادند، دعوى كدخدائى داشت.»
مسأله صداقت يا عدم صداقت- اعتقاد يا بى اعتقادى- خوش انديشى يا بدانديشى در ميان نيست. مسأله نفاذ و پذيرش متقابل يك ملت مطرح است.
اين پرسش را پيش بگيريم كه آيا در اصالت و حقانيت جنبش دانشجوئى خللى وارد بود كه در تيره ترين ايام نتوانست، با آن حلاوت و شجاعت و بى پروائى كه در برابر رژيم تا دندان مسلح و در شرائطى كاملاً نامساوى از خود بروز داد- مردم را به دفاع از خود برانگيزد؟ دليل اين خفتگى چه بود؟ از چه رو آن حركت موفق نشد مايه ساز «حركت ها» شود و رژيم را در برابر يك خيزش عمومى قرار دهد؟
آيا رژيم، مردم را با خود داشت و جنبش دانشجوئى نداشت؟
گمان مى كنم در اينجا رسيدن به پاسخ هاى صحيح، نيازى به كنكاش و جستجو ندارد. نفرت مردم از رژيم، بالاتر از محسوس و پديده اى سر كشيده است و در تقابل، احساسات همان مردم نسبت به حقانيت دانشجويان بى گفتگو است. پس آنچه سبب شد دانشجويان در عرصه عمل بى پشتيبان بمانند، سر به سوداى ديگرى بسته بود.
مسلماً دانشجويان را در اين خيزش، بى گدار به آب زده نبايد پنداشت، آنها با اتكاء به ارزش هاى سازمانى، با قبول انواع عذاب و مرارت راه صحيح را پيش گرفته اند و بى گمان در مسير زمان به مقصد خواهند رسيد. راستش را بخواهيم آنها در عين حال الگوسازى كرده اند و اميدوارند در اين پيشتازى ديگران را به تأسى وادارند ولى در سوى ديگر واقعيت اين است كه هنوز نشان جاندارى از كاربرد اين الگوها در ساير طبقات و قشرهاى جامعه به چشم نيامده است و چرائى آن را در اين «كاستى» بايد جست كه مردم وطن ما به دلايل جوراجور، از موهبت «تحزب» به معناى بستگى هاى «اجتماعى- سياسى» گريزان شده اند كه پاره اى از اين علت ها را در حوادث تاريخ و در صد ساله اخير (پس از دوره هيجان هاى مشروطه خواهى)، در دوام استبداد بايد جست كه پرداختن به آنها، بحث ما را به بيراهه مى كشد.
بنابراين درخواست هائى از آن دست (اتحاد و ائتلاف و...) از مردمى پراكنده و بى نصيب از حضور سازمان هاى نافذ و بسيج كننده و «صاحب برنامه» حتى در حوزه خيال نيز نقشى نخواهد گرفت مگر آن كه لازمه هايش جور شود.
همانگونه كه بارها و بارها نوشته و گفته ام، اين برداشت نه حاصل «اجتهاد» و «نظريه پردازى» كه دست كم در مورد نويسنده اين سطور، مصداقى ندارد- بلكه حاصل تجربه ها و الگوهاى موفق در سطح جهان است و فهم آن نيز نيازى به نبوغ و مغزهاى فوق العاده و فياض ندارد و به هر روى اين تجربه ها و تعليم ها مبين اين واقعيت اند كه:
هر شكل از همبستگى و ائتلافى كه در پهنه مبارزات ملتى به سوى هر مقصد قابل تصورى، شالوده گرفته، برآمده از حضور سازمان ها و احزاب و جماعاتى بوده است كه نه (در روى كاغذ و يا بنا بر حكم حاكم) و نه پشت به دعاوى پوچ و اسم هاى بى مسمّا (كه متأسفانه فراوان داشته ايم و داريم) بلكه هر كدام اصالتاً، خواست هاى طبقات و لايه هائى از مردم را نمايندگى كرده و به بيان ديگر، در معناى اصيل «تحزب» پا گرفته است. بديهى است كه اين جماعات، خواه سياسى و خواه صنفى رهبران برگزيده اى دارند كه بالطبع قادرند بنام اعضاى خود كه معمولاً در رديف فعالان سياسى و صنفى يك ملت جاى دارند، تصميم بگيرند و از جمله به مناسبت ها با ساير گروه ها به گفتگو بنشينند و محتملاً، بر وفاق نامه اى امضاء بگذارند- كارى كه از مردم پراكنده ساخته نيست.
حالا من و يا شما بيائيم و با زبان گلايه و شكوه بر طبل «اتحاد» و «همبستگى» و «وفاق» بكوبيم و بناليم كه چرا «يكدست» نمى شويم؟ كه چرا «هر كس سّيِ خود رفته است و در حالى كه مى بيند وطنش در زير خلباره هاى آتش مى سوزد و خاكستر مى شود، از همصدائى و همپائى مى گريزد؟»
مسلم است كه بر يك طلب موهوم، اثرى جارى نخواهد شد و اينگونه فريادها و ناله ها هم، احياناً جز اين كه «دلى را بخراشند و اشكى بياورند!» ثمرى به بار نخواهند آورد، گو اين كه نياورده اند.
و اما اگر در پى آن «وحدت كلمه اى» هستيم كه نداى آقاى خمينى بود آن وقت بايد گفت واويلا كه چشم بسته به چاه افتادن را ديديم و تكرارش را مى طلبيم.
اين را هم البته بارها (براساس كاوش در تجربه ها) نوشته ام ولى تكرارش را از آنجا كه با موضوع مى خواند، بى سود نمى دانم كه آن «وفاق» و «ائتلافى» كه لااقل در دو دهه گذشته، در آفريقاى جنوبى و شيلى و بسيارى از اقمار شوروى و بسيارى از كشورهاى آمريكاى لاتين به قصد شكستن استبدادهاى «عقيدتى» و نظامى و فردى و جمعى و نژادى تحقق يافت، حاصل تفاهم هائى بود كه در ميان تيره هاى گونه گون مسلكى و به بركت سازمان يافتگى آنها و مثلاً در شيلى پس از قريب ۱۹سال، ديكتاتورى قهار و نظامى شكل گرفت كه طبعاً «موقت» بود و با قصدى مشترك و وقتى هم كارشان راست شد، هر يك به سّيِ خود رفت.
اين هم گفتنى است كه هر يك از اين احزاب و حتى تمامى آنها، تمامى آحاد ملت خود را در برنمى گرفتند. هيچگاه نه در گذشته و نه در حال، ديده نشده است كه همه افراد يك ملت (و حتى اكثريت غالب آن ملت) در يك حزب و يا احزابى چند (مگر به فرمان كه پوچ و باطلى بيش نيست) گرد آمده باشند. صورت واقعى آن بوده است كه هر كدام از آنها متشكل از «فعالان سياسى و يا صنفى»، قشرى و گروهى از جامعه خود بوده اند كه با تلاش هاى مستمر توانسته اند، نظر مساعد مردم را به سوى خود جلب كنند و بهنگام از پشتيبانى مردم برخوردار شوند. به بيان ديگر اين جماعات با تلاش هاى خود، جاذبه اى دست و پا كرده و موفق شده اند در عرصه سياسى كشورشان «نيروئى» به حساب آيند.
سوسيال دمكرات ها و سوسيال مسيحى هاى آلمان- احزاب كارگر و محافظه كار و ليبرال انگلستان- احزاب دوگلى و دست راستى و سوسياليست و كمونيست فرانسه- حزب كنگره و احزاب رقيب در هند و.... هيچكدام و حتى همه آنها با هم در مقام عضويت تمام مردم كشورشان را در خود جمع نكرده اند. تنها در برگيرنده فعالان سياسى ملت خويشند و بنا بر كميت و كيفيتِ تلاشى كه به خرج مى دهند، از آراء انبوه مردم بهنگام بهره مى گيرند و بدينگونه گاه اين و گاه آن جلو مى افتند و در مواردى چون به اكثريت آراء براى تشكيل حكومت دست نيافته اند، به ائتلاف هائى تن درمى دهند:
منظور چنين جماعاتى است و نه وجود تحميلى احزابى استالينى و يا بنابر خيالِ باطل «فراگير».
حرف من اين است كه البته و البته، پشتگاه پيروزى مردم ما در مقابله با استبداد حاكم، رويش يك «ائتلاف» و «جبهه متحد ملى» و يا دستيابى به يك «وفاق ميان نيروهاى ضد استبداد» است ولى اين طلب به ظهور و تكوين لازمه هائى نياز دارد كه در صدر آنها، گرايش به يك سازماندهى است و اين با شعارهاى خوش و گوشنواز كه زمينه تحقق ندارند، دست نمى دهد مگر آن كه به عنوان يك نياز اجتناب ناپذير مطرح شود و در كانون وظايف فعالان سياسى آزاديخواه قرار گيرد.
محلى براى كتمان نيست كه در شرائط كنونى خاصه در عرصه درون مرزى، رسيدن به چنين هدفى سخت دشوار و حتى طاقت سوز است ولى ناممكن نيست (اگر همت و هوشمندى و ايثار درهم بجوشند و به سلاحى تبديل شوند) .
وانگهى چه مى توان كرد كه راهى براى برون شد از زندان استبداد جز اين متصور نيست. به هر قيمت- هر چند سنگين- شالوده را بايد ريخت، تا بنائى كه بر آن بالا مى رود، استوار بماند (و اصولاً بتوان بنائى برپا داشت) .
با اين نگاه است كه به گمان من، مى توان فراسوى كشش هاى اعتقادى و مسلكى، كار هر آن كسان را كه اين نياز را شناخته و در پاسخ به آن دستى از آستين بيرون كشيده اند (در چهار ديوار همين نياز) تأييد كرد. مثالى مى زنم كه چه بسا اهل تعصب را خوش نيايد ولى باكى نيست. از چند سال پيش، گروهى از هواداران نظام پادشاهى، ظاهراً جدا از انبوه گروه هاى «سلطنت طلب محض» يعنى آنها كه شيفته سلطنت اند هر چند به اسلوب محمدعليشاهى و غيره دست به تشكيل حزبى زده و بر آن «حزب مشروطه ايران» نام نهاده اند و آن طور هم كه خود اعلام داشته، اين حزب را مخالف «سلطنت مطلقه» و پايبند به اصول قانونى و مبتنى بر قبول آزادى هاى فردى و اجتماعى و پيرو «اعلاميه جهانى حقوق بشر» و البته در همان حال در انديشه انتقال سلطنت به شاهزاده رضا پهلوى معرفى كرده اند.
بى درنگ- هر چند مكرر است بايد اضافه كنم كه قصد من حكايتى سواى تأييد و يا تكذيب اين حزب است. بى ترديد چه در قلمرو نشر عقايد و چه بر زمينه راه و رسم آن و نيز اصولاً درباره ميراثى و غير ميراثى بودن يك نظام راه نقد و گفتگو بسته نيست ولى باز مى گويم بحث من جدا از مقوله «اعتقادات» است. در پيوند با «نفس سازماندهى» است و از اين رو است كه به تصور من، اقدام اين گروه در شرائطى كه نياز مبرم ما به يك نظم بسيج كننده و غلبه بر پراكندگى است، در خط هدفى كه پيش گرفته بايسته است.
دريغم مى آيد كه از نقل گفتگوئى كه در اين باره با دوستى از مخالفان نظام پادشاهى داشتم و از شما چه پنهان كه همان گفتگو مرا به ارائه اين نوشته برانگيخت، ناگفته بگذرم.
چكيده نظر او با شرح مبسوط و مو به موئى كه از بازتاب هاى اين حزب داشت كه مثلاً چطور مى توان در يكسو بر تعلق خاطر به يك نظام دموكراتيك و ايمان به «اصول حقوق بشر» با آب و تاب دم زد و در سوى ديگر در مديح رژيم گذشته كه در نقض حقوق بشر كوتاهى نداشت، به هر بهانه و مناسبتى «چكامه اى» ساخت؟ و نتيجه مى گرفت كه اگر در ضرورتى به آنگونه كه تو (نويسنده اين سطور) مطرح مى كنى پيش برويم، طبعاً بايد بر «حزب بلشويك» كمونيست هاى روسيه و «حزب ناسيوناليست هيتلر» نيز مُهرِ ستايش بكوبيم.
پاسخ من اين بود كه اولاً بيش از اندازه در قياس خود غلو مى كنى و ثانياً توجه ندارى كه من در «نفس سازماندهى» و آثار مترتب بر آن سخن مى گويم و تصادفاً مثال هاى تو از قوت استدلال من هيچ نمى كاهد. بحث من، در حالت اختصار، در اين باره است كه فعاليت هاى سياسى و ايدئولوژيك و اجتماعى با هر هدف (خوب يا بد) نيازمند سازماندهى است وگرنه تنها «اظهارنظرى» در ميان خواهد بود و نه رسيدن به مقصدى و آرمانى و سرانجام زمينه سازى براى دگرگونى.
در مورد حزب بلشويك قطعاً به اين واقعيت آگاهى كه اين حزب اگر در اكتبر سال ۱۹۱۷ به خلاف عنوانى كه بر خود نهاد، در اقليت محض بود (بلشويك در معناى روسى آن اكثريت» است.) در اولين كنگره سراسرى سويت ها (SOVIETS) كه در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۷ با شركت هزار نماينده تشكيل شد، تعداد نمايندگان بلشويك ها از ۱۰۵ تجاوز نمى كرد. پس چرا موفق شد تا قدرت را تصرف كند؟ دليلش آن بود كه در همان حالت اقليت بر ديگر حريفان خود، از باب «سازماندهى» پيشى داشت، اغلب به همين علت هم هست كه برخى، انقلاب اكتبر را تا سطح يك كودتا فرو مى كشند. لنين وقتى گفته بود «شما به من سازمانى بدهيد، حكومت را خواهم داشت» و اين سازمان را پديد آورد و بِمَدد آن توانست حكومت را هم داشته باشد. در آلمان هم، هيتلر در پى ماجراجوئى هاى فراوان سرانجام دريافت كه كار خود را بايد با پشتگاه يك سازمان ادامه دهد. بنابراين بازمى گردم به حرف اول خود و اين كه سازماندهى در تلاش هاى سياسى و حتى در حفظ آنچه به دست مى آيد، شرط اجتناب ناپذير است. بديهى است كه تكيه بر اين شرط به معناى پيروى از خط و رسم عقيدتى آنها و امثال آنها نيست، به عكس ما حق نداريم به شيوه آنها قدم برداريم زيرا در مطالبات آزاديخواهانه، درون مايه اجتماعات، احزاب، گروه ها و اتحاديه ها و هر چند از اين دست از باب ماهيت و روش ها و خواست ها و خصوصاً تركيب و استخوان بندى هيچ شباهتى با ذات آن سازمان ها نخواهد داشت. سخن درباره تأسيس احزاب استالينى و فاشيستى نيست كه بالطبع خالق آن نظام هاى ضد بشرى شدند. سخن از اجتماعاتى است كه خواه از ديدگاه هدف و خواه از منظر تركيب از روح دمكراسى پيروى مى كنند. در مقام تمثيل، بحث از ضرورت «سازماندهى»، همانند بحث از ضرورت دست داشتن به مواد منفجره است، بهنگام سدسازى و يا حفر تونل و يا احداث راه كه در عين حال مى توان از اين مواد براى كشتار انسان ها و تخريب شهرها و روستاها نيز «بهره» گرفت.
به هر روى پيشتر به تأكيد گفتم دفاعى از حزبى يا اجتماعى مطرح نيست كه بر اين زمينه، راه باز است و چه شايسته است كه اين راه در گذرگاهى مدنى طى شود.
فراموش نكنيم كه كاستى اصولى ما در صد سال گذشته (از آغاز جنبش مشروطه خواهى) تاكنون كه بنياد مشروطه را هم به باد داد- همين فقدان پايگاه هاى مدنى بوده است.
ناكامى نهضت ملى (سال هاى پيش از كودتاى مرداد) را نيز اگر با دقت كالبد شكافى كنيم به همين نقصان راه مى بريم، به همين دليل است كه از ديدگاه من، هر گامى در راه رفع اين كاستى كه به سهمى خرد يا بزرگ، سد عادت به پراكندگى را بشكند كارى مفيد است و اين به هر حال مانع دست زدن به داد و ستدهاى اعتقادى و نقدهاى سازنده كه خود به پالايشى مى مانند نمى تواند بود.
با اين نگاه، اينك خطاب من به فعالان جمهوريخواه است كه هر چند در يكى دو سال اخير، نشانه هائى از يك تلاش براى سازماندهى بروز داده ولى متأسفانه و عمدتاً در عرصه برون مرزى در دسته هاى جوراجور و گاه در تقابل محض با يكديگر به سر برده اند و به رغم برخوردارى از فضاهاى آزاد، هنوز هم نتوانسته اند، چه در شكل گروه هاى مستقل و چه در قالب يك ائتلاف، فعاليت جاندارى را مستقيماً و اساساً در نبرد با استبدادِ عينى و حاكم سامان دهند و اين سهل است آنگونه كه احساس مى شود، بيشترين وزن فعاليت خود را به جاى پرداختن به اين مسئوليت ملى، به بگومگوها و جدال پيرامون افكار جزمى گذشته و اثبات «حقانيت هاى انحصارى» واگذاشته اند و همين خود باعث شده است كه مسأله كليدى يعنى ابرام در كارِ سازماندهى نيروها را معطل بگذارد.
آن طور كه شاهديم، غالباً مباحث اين گروه ها كه (من آن را مباحث درون طايفه اى و در جهتى ميراثى مى نامم) به جدال هائى از اين قماش تعلق دارد كه آيا پيوستن به خاتمى صحيح بود يا ناصحيح؟ و شگفتا افرادى هستند كه هنوز هم اگر كسى در پى آن تجربه تلخ و زيانبار بگويد كه «آن اصلاح طلبى، پديده اى بدلى و بى مايه بود و با مفهوم اصيل رفورميسم قرابتى نداشت» ناگهان داغ مى شوند و مى خروشند و گوينده را به تير شماتت مى بندند كه چرا آفتاب را بالاى سر خود ديده و به وجود روز شهادت داده است؟
و اين را به هيچ جز، خصلت نقد ناپذيرى و دنباله جزميت ها و خود محوربينى هاى ميراثى، نمى توان تعبير كرد.
همه حرف من اين است كه هر چند با تأخير بسيار و بى ثمر ماندن فرصت هاى مساعد- فصل آن رسيده است كه طيف جمهوريخواهان كه بالطبع به جبهه چپ تعلق دارند و قادرند براى بسيج و سازماندهى نيروهاى دمكرات نقش مهمى ايفا كنند، بيشترين تلاش و توجه خود را به اين كار سوق دهند. اگر فعلاً به نوعى حتى «ائتلاف» ميان تيره هاى خود آمادگى ندارند، دست كم به تشكيل اجتماعاتى از افراد همسوى قيام كنند. زيرا با چنين شرطى است كه مبارزه جهت مى گيرد و در مراحلى به امكان همبستگى هاى وسيعتر زمينه مى دهد و از هدر رفتن نيروها مانع مى شود.
واقعيت اين است كه جمهوريخواهان دمكرات درون و بيرون كشور اگر خود را از سلطه «پراكندگى» و باورهاى جزمى، رها كنند و در عوض به نياز زمان (سازماندهى تلاش ها) بپردازند، به نيروئى سخت اثرگذار مبدل مى شوند.
-پنهان نبايد كرد كه بر اين زمينه، برغم فضاى كور استبداد و دوام و گسترش سركوب ها- فعالان درون مرزى و عمدتاً از نسل جوان (دانشگاهيان و در حد قابل توجهى معلمان و جاى جاى در صنوف كارگرى) بر «فعالان» برون مرزى پيشى گرفته اند. هم اكنون سازمان هاى دانشجوئى، حتى آنها كه در قالب «انجمن هاى اسلامى» عمل مى كنند و پيدا است كه با شتاب هويت حقوق بشرى به خود مى گيرند، در تيره هاى گوناگون- بى آن كه نيروى خود را به حذف يكديگر واگذارند- عملاً در الگوى سازمان هاى دمكراتيك و فعال در ميدانند و همين به آنها فرصت داده است تا يورش هاى استبداد را با تحمل آزارهاى طاقت سوز از سر بگذرانند ولى در فضاهاى آزاد خارج، جوششى هم ارز جوشش آنها به چشم نمى خورد. علاوه بر اين، درون كشور ظهور نطفه هاى اجتماعات (غير دولتى) در قالب فعاليت هاى فرهنگى، هنرى، تحقيقى و حتى كتابخوانى و.... كه شمار آنها به صدها رسيده است، به خودى خودگواه بر اين است كه تلاش هاى «جمعى» هر چند نه در آن پايه كه چرخشى را سبب شود- به نحو نظرگيرى شكل مى پذيرد و اين را دست كم نبايد گرفت چرا كه در پناه همين تكاپوها است كه خرده خرده، سمّ پراكندگى خنثى مى شود و به خوى گريز از «جمع» توان مى دهد.
***
و اما مقوله اى ديگر:
گفتيم، متأسفانه در شرائط برون مرزى، با آن كه فضا از هر سو آمادگى دارد، «فعالان» سياسى ما در هر دو سو «بنام چپ» و «بنام راست» پيدا است كه نتوانسته اند آثار ذهنى رسوب شده را رها كنند و همين باعث شده است كه حتى در حساس ترين مواضع در پيوند با مسائل ايران، اولويت ها را كنار بزنند و به فرعيات و مسائل جنبى بپردازند. روشن تر بگويم؛ اگر چپ هاى ما (و البته نه همه اشان) گهگاه فراموش مى كنند كه ايران در چه مردابى دست و پا مى زند و لاجرم تمامى همّ خود را به سوى مسائلى چون مسئله فلسطين و مباحث دوران جنگ سرد مى كنند، در جبهه «راست» نيز آشكارا مى توان حس كرد كه سواى بازتاب هاى ترديدآور هنوز پيوندهاى «اتكالى» با قدرت هاى خارجى را حفظ كرده و نگاه خود را به «طلوع فجرى» از بيرون دوخته اند و مى بينند كه سرنوشت عراق، در پى لاپوشانى هاى بى ثمر چگونه در يك چشم انداز مبهم رقم مى خورد ولى به مصداق «هر چه آن خُرد كند، شيرين بود» دعاوى آقاى بوش كه گويا «در عراق دمكراسى مى رود تا پا بگيرد» را با شيدائى اقبال مى كنند و طرح موهومى را كه بنام «خاورميانه بزرگ» شهرت گرفته است، چون آخرين نسخه همه دردهاى منطقه، به ملح همه گزارش ها و خبرها و «تفسيرهاى» خود تبديل كرده اند.
من درباره اوضاع عراق و اساساً در پيوند با مسائل ايران بارها باورهاى خود را مطرح كرده ام و بار ديگرى خصوصاً در پى سفر آقاى بوش به اروپا و يارى خواهى از اروپائيان (به قول آقاى رامسفلد كهنه انديش!) و نيز انتخابات سى ژانويه و پيشى گرفتن «شيعى ها» در مقاله مستقلى به تفصيل خواهم نوشت و اين بار تنها به جاى معتقدات خود بر اين زمينه از مصاحبه اخير (اياد علوى)، نخست وزير موقت عراق مدد مى گيرم كه به ياد داريم همو بود كه به تَبعَ فشارهاى كاخ سفيد بيش از اندازه بر دمكراسى وارداتى و تزريقى بها مى داد و حال كه در «انتخابات» سرش بى كلاه مانده ناچار به شرح واقعيت ها زبان گشوده است.
علوى كه خود زمانى از فعالان حزب بعث عراق محسوب مى شد و به دلايلى از صدام بريد و در اختيار «سيا» و اينتليجنس سرويس انگليس قرار گرفت، حالا كه نتوانسته است در انتخابات ژانويه بيش از ۱۴درصد آراء را به دست آورد و كمابيش اميد خود را از ايفاى يك نقش كليدى از كف داده است، نظرياتى را مطرح مى كند كه تصادفاً صحيح است ولى تهى از زمينه هاى عملى است.
او در گفتگوئى كه قريب يك ساعت با خبرنگاران داشته و تكه هائى از آن در روزنامه واشنگتن پست (جمله ۱۸ فوريه) نقل شده است، مى گويد: «اگر گامى به سوى يك آشتى ملى در عراق برداشته نشود، آن هم نه مبتنى بر خوف بلكه متكى به واقعيات و عمل، كشور با مصيبت بزرگى مواجه خواهد بود» و بر اين افزوده است كه «من نمى خواهم اين مصيبت را در تراز يك جنگ داخلى تعريف كنم، ولى معتقدم اگر اين آشتى سر نگيرد، سر به آشوب هاى جدى خواهد كشيد.»
جالب توجه است كه درست هنگامى كه حتى سياستگذاران آمريكائى چشم اميد به «فيوضات» آيت الله سيستانى دوخته اند، علوى ضمن اشاره به تندى شيعى ها (در حالى كه خود شيعى است)، به تلويح آيت الله سيستانى را يكى از عوامل شكست خود، خصوصاً در جنوب عراق معرفى مى كند و مى گويد «او به پيروان خود هشدار داده است كه هر كس به علوى رأى دهد، بر همسرش حرام خواهد بود.» كه براى ما فتواهاى آيت الله خمينى در جريان طوفان بهمن ۵۷ را تداعى مى كند.
با توجه به اين واقعيت ها و خاصه آنچه امروز به بهانه دمكراسى صادراتى در عراق پيش آمده است بايد گفت: «چپ ها» و «راست هاى» ما اگر به صداقت و فراتر از شعارهاى خشك و خالى گام برمى دارند، ناگزير بايد به مشكل وطنشان و البته و البته بى آن كه عوامل مساعد و نقش سياست هاى بين المللى را فرو گذارند، با نگاه تازه اى بنگرند و بپذيرند كه طلسم شدن به جادوى شعارهاى به اصطلاح «ضد امپرياليستى» آنهم از آن قماش كه با تزريقات مسكو، در دوران جنگ سرد رواج داشت و در سوى ديگر دلبستن به «دهش هاى» غالباً پوست انداخته خارجى ها كه بيايند و سفره ها را بگسترند و آنها را به ضيافت «گويا نجات» دعوت كنند گرهى از كار ما نخواهد گشود و چه بسا گِره ها بر گِره هاى كهنسال خواهد نشاند.
بر اين نظر تنها به شرطى مى توان مهر باطل كوبيد كه بتوان نمونه اى، موردى در دنيا شاهد آورد كه ملتى بى آن كه مايه اى از خود گذاشته باشد، به مطلوب خود (آزادى) دست يافته است.
مشكل اين رديف از هموطنان ما كه شايد بتوان آن را در عارضه «بى باورى به خويش» خلاصه كرد، در تعبير بسط يافته اش همان غرق ماندن در افكار و اعمالى است كه به ارث به آنها رسيده و فرصتى نساخته تا دست كم به الگوهاى ديگرانى كه موفق شدند- و به سزاوار موفق شدند- بنگرند و بپذيرند كه آزادى مال التجاره و ارمغان نيست، ثمر تقلائى است كه تحمل شديد آن با مردمى است كه در طلبش ايستاده اند.
اين را يك انشاء مدرسى نگيريم. واقعيت است و تجربه بر آن امضاء گذاشته است.
حكايت عشق و عاشقى در ميان نيست. انتظار بيهوده و بى جائى است اگر از ديگران مى خواهيم، مَرحمتاً بار سنگين ما را هم به دوش گيرند.
به اينجا كه رسيدم لازم مى دانم بر اين همه بيفزايم كه من از اين نقل ها قصد آن ندارم كه منادى نااميدى شوم، به عكس خود در چشم اندازه آينده ايران نه از آن باب كه خود را راضى كرده باشم، بلكه به دلايلى استوار، جلوه اميد را به روشنى مى بينم.
آنها كه عادت كرده اند تا حوادث را در ابعاد تاريخى (و نه فقط در بُعد از امروز تا فردا) ارزيابى كنند، مسلماً پذيرفته اند كه اولاً با حضور يك نسل جوان پويا (نسلى كه خوشبختانه اكثريت قالب را ساخته و خود را از شرنگ «جزميت ها» و «خودمحورى ها» كه از ابتلائات نسل پيش است، مضمون نگاهداشته و به واقع بينى روى كرده است) و ثانياً با اين دگرديسى جوهرى كه به جهان بينى مردم ما دست داده و به بسيارى از «تابوها» پشت كرده اند- آرى آنها كه خصوصاً در سنين من به ميوه درختى تازه كشته دل نبسته اند و بر اين باورند كه «مهلتى بايست تا خون شير شد» اين دگرگونى ها و دگرديسى هاى جامعه را به فال نيك مى گيرند و مهمتر از آن فرمان كار را به دست اين نسل زنده و پويا و مصون از عارضه ها مى سپارند و اگر چيزكى از زندگى سياسى اغلب ناكام خود در چنته دارند، چنان باز مى گويند كه بر تجربه اين نسل بيفزايد، نه اين كه از جوشش آن بكاهد.
چه از اين اميد انگيزتر كه نسل جوان ما- در آن دوزخ مسلم متوجه شده است: بايد با سعه صدر به دنياى خود بنگرد و بنديِ بُغض محض نشود و با هر چه در توان دارد به بسيج نيرو قيام كند. در يكى از تازه ترين اطلاعيه هاى دانشجوئى خواندم كه «جنبش دانشجوئى خصلت قُقنوسى يافته است كه هر بار از زير آتش عذاب ها و سركوب ها، بال مى كشد و به پرواز خود ادامه مى دهد» آيا اين فلز اميد را جلائى نمى دهد؟
اين همه را خلاصه كنم:
اگر تكاپو و مبارزه و مجاهده اى مطرح است، به سلاح نياز دارد، سلاحى كه نامش «سازماندهى» است و جوهرش «آزاد انديشى».
و مردمان فارغ از غرض خوب مى دانند كه اين «نسخه» حاصل يك «اجتهاد» نيست كه مجتهدى هم در ميانه نيست. برآمده از تجربه هائى است كه ملت هاى موفق پيش روى ما نهاده اند. نسخه اى است كه ناخواستن و ناخواندنش، به منزله رسوب در روز كارى است كه داريم و چه بسا با پيشواز از روزگارى تيره تر.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •