شيعيان مقيم نيويورك هر سال عاشورا در قسمتى از خيابان پارك منهتن جمع مى شوند و عزاى امام حسين را در معابر عمومى و در انظار همگان برگزار مى كنند. عربها به عربى و پاكستانى ها به اردو و ايرانى ها و افغانها به فارسى نوحه مى خوانند و سينه مى زنند و مسافت نه چندان طولانى را به آهستگى و در عرض چند ساعت طى مى كنند و دست آخر هم در مقابل كنسولگرى پاكستان نماز ظهر و عصر را به جماعت مى خوانند و متفرق مى شوند.
جماعت در گروههاى مختلف قومى پشت سر هم رديف مى شوند و قطار بزرگى از زن و مرد و كودك سياه پوش مى سازند. هر گروه و دسته هم به زبان خودشان و به روش خودشان مرثيه و نوحه مى خوانند و سينه مى زنند و زنجير مى زنند و علم و كتل و پرچم عزاى خودشان را حمل مى كنند.
معمولا در رديف اول عربها هستند، بعد پاكستانى ها، آخر سر هم ايرانى ها و افغانها. پاكستانى ها هم تعدادشان بيشتر است و هم شور و حال بيشترى دارند. منظم تر هم هستند و نوحه خوانهاى متعدد حرفه اى و ابزار و وسايل صوتى مجهزترى هم دارند. بعد عربها هستند كه وضعشان از پاكستانى ها كمى بدتر است. دست آخر هم ايرانى ها و افغانها كه يا نوحه خوان ندارند يا بلندگويشان خراب است يا جمعيت يك خط درميان راه مى روند و سينه مى زنند و حال درست جواب دادن ندارند. ديده ام خيلى از ايرانى ها ترجيح مى دهند با پاكستانى ها عزادارى كنند، گر چه نمى فهمند چه مى گويند و چه مى خوانند ولى مى دانند حداقل نظم و قاعده اى دارند و عزادارى شان حالى دارد.
يك شنبه قبل از عاشورا را به خيابان مى ريزند و اسمش را هم گذاشته اند «روز حسين» يا Hossein Day. تماشاچى هم زياد است. ساكنان غير مسلمان شهر و جهانگردانى كه پياده و سواره مى گذرند و مى ايستند و به آنچه سر از آن در نمى آورند به دقت نگاه مى كنند. برايشان حتما جالب است كه جمعيت زيادى سياه پوش دسته جمعى چيزهاى مى خوانند و بر سر وسينه شان مى زنند و پرچمها و علامت هائى را حمل مى كنند كه هيچ مفهومى برايشان ندارند. همين است كه برگزار كنندگان مراسم را وامى دارد اطلاعات مكتوبى در باره اسلام و شيعه و امام حسين به زبان انگليسى تهيه كنند و به دست تماشاگران بدهند.
گاهى اوقات اتفاقات بامزه اى هم مى افتد. نظير آن سالى كه مراسم عزادارى عاشورا با تجمع وراهپيمايى همجنس گرايان نيويورك در يك روز افتاده بود. در خيابان پارك گروهى مرد وزن مسلمان پوشيده نوحه مى خواندند و سينه مى زدند و گريه مى كردند و راه مى رفتند. دو خيابان آن طرف تر در خيابان پنجم گروهى همجنس گراى تقريبا لخت مى زدند و مى رقصيدند و معركه گرفته بودند و خودنمايى مى كردند. هيچ يك هم از احوال آن ديگرى سر در نمى آورد. اين كجا و آن كجا!
يا آن مرد موقر آمريكايى كه با علاقه و تعجب زياد به گروه عزادار نگاه مى كرد و هر چه سعى مى كرد چيزى دستگيرش شود كه چه شده است اينها اين گونه مى كنند نمى توانست. در نهايت مجبور شد از يكى از همان سياه جامگان شبيه بقيه كه كنار خيابان ايستاده بود با ادب و احترام سوال كند كه ببخشيد مى شود لطفا بگوييد چرا اين مردم اين طورى مى كنند؟ وقتى جواب شنيد كه در عزاى امام و رهبر مذهبى شان است تعجبش دو چندان شد. از چهره اش مى باريد كه پيش خود مى گويد كه ببين چه اتفاق مهمى در دنيا افتاده است و من احمق از آن بى خبرم. حتما هر چه به ذهنش فشار آورد چيزى به خاطرش نرسيد كه در روزهاى اخير خوانده يا شنيده باشد رهبر مسلمانان از دنيا رفته باشد. با خجالت پرسيد كه عذر مى خواهم كى اين اتفاق افتاده است؟ وقتى شنيد در حدود ۱۴۰۰ سال پيش انگار متوجه نشد چه مى گويد و چگونه واكنش نشان مى دهد. با صداى بلند و تعجب صد برابر شده گفت هزار و چهار صد سال قبل؟ و شما هنوز گريه مى كنيد و خودتان را مى زنيد؟ بعد به آرامى و گيجى گفت حتما بايد آدم خيلى مهمى بوده باشد!
http: //enameh.persianblog.com/
زغال آماده
صفحات نيازمنديهاى روزنامه هاى ايران را ورق كه بزنى آگهى هائى مى بينى كه هم به نظرت خنده دار و جالب مى رسند و هم اگر مثل من هالو باشى سر از آنها در نمى آورى. مثل اين آگهى «زغال آماده. تحويل درب منزل» آنجا كه زندگى نكنى و حساب كار كه دستت نباشد ممكن است از خودت بپرسى كه مگر مصرف زغال چقدر بالا رفته است يا مردم چقدر بى حال و تنبل شده اند كه آگهى مى دهند درب منزل تحويلت مى دهند؟ يا اگر وضع اقتصادى خوب نيست پس مردم از كجا مى آورند بساط دود و دم كباب راه بياندازند و اين قدر هم زياد باشد كه عده اى را جلب بازار فروش و تحويل زغال كرده است؟
آگهى را كه برايت ترجمه كنند و قدرى توضيح بدهند و بسطش دهند تازه مى فهمى در پشت آن پنج كلمه چه چيزها كه وجود ندارد. برادر از قافله عقبى! بله زغال گرد يا چهارگوش فرد اعلا دم در خانه ات تحويل مى دهند اما زغال خالى كه به كارى نمى آيد. ترياكى، حشيشى، هرويينى، شيره اى، قرص روان گردانى، الكلى، آبجويى، فيلم سوپر ۷۵ سال به بالايى، چيزى بايد كنارش بيايد كه زغال لاكردار مصرف داشته باشد. هر چيزى و از هر نوعش هم كه بخواهى موجود است. داخلى و خارجى. دست ساز و كارخانه اى. قيمتى هم ندارند. هرويين كه از سيگار هم ارزانتر پيدا مى شود. بهشتى شده است براى خماران! همين است كه چهار ميليون معتاد داريم و بيست ميليون نفر درگير اين مصيبت.
«گوسفند زنده موجود است» يعنى كار گوسفند فروش ها اين قدر رونق پيدا كرده است كه آگهى در روزنامه ها مى دهند؟ يا به نقش تبليغات در بالا بردن ميزان فروش پى برده اند؟ نه عزيز برادر! شايد گوسفندى هم باشد ولى موجود زنده ديگرى موجود است كه هميشه مشترى دارد و براى به دست آوردن بازار بايد با ديگران رقابت كرد. تلفن كه بزنى به همان گوسفندى وسفارش كه بدهى برايت خانم مى آورد. از هر سن و سال كه بخواهى. درب منزل. وقت و بى وقت. تحويل هم مجانى است. گوسفند كجا بود. كجاى كار هستى. زمانه عوض شده است!
http: //enameh.persianblog.com/
نامه هاى عاشقانه يك پيامبر
من به محمد ابراهيم همت مى گويم بسيجى. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يك باره گذاشت پاى اين كه زباله اى مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم نم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربى دخترهاى ايرانى را تماشا كند.
من به محمد بروجردى مى گويم بسيجى. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه مى كشيد و با تمام كينه مى زد و بعد نگاه مى كرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان.
من به امير رفيعى مى گويم بسيجى. كه وقتى همه از خرمشهر رفتند گفت من مى مانم و تا گلوله داشته باشم زمين گيرشان مى كنم. با دو پايى كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقى ها جلو بيايند.
من به رضا دشتى مى گويم بسيجى. كه وقتى از شناسايى خرمشهر در اشغال برمى گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتى را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بكشند.
من به حسن باقرى مى گويم بسيجى كه با آن صورت بچه وارش كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژى «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهاى عراقى و حتا نيروهاى ويژه عراق آموخت.
من به برادران باكرى مى گويم بسيجى. كه با اين كه مى دانستند حتا جنازه شان هم برنخواهد گشت، رفتند و جايى كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه هاى بعثى نيفتد.
من به بيژن گرد مى گويم بسيجى. كه وقتى يانكى هاى قلدر مثل قداره بندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توى خليجى كه ما حالا بوق فارس بودنش را مى زنيم، با چهار تا قايق زه واردررفته و چهار قبضه آرپى جى و دو مثقال ايمان چون آن به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانى اى را مى گرفتند، مى بردندش توى حمام، لختش مى كردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتا قيچى مى زدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد «بيژن گرد كجا است؟»
اين ها براى من الگوهاى بسيجى اند. كه اگر بگردى حتا يك عكس شان را هم روى شبكه پيدا نمى كنى. اما اين روزها دشمنان بسيج و دوستان بعد از جنگ بسيج يك الگوى ديگر از بسيج نشانمان مى دهند. مرد جوان كوتاه قد چاق. كه گردن ندارد و ميان كتف و پس كله اش لايه لايه گوشت روى هم ورم كرده. اى كيو حدود بيست. دست چپش را روى دو چشمش مى گذارد و داد مى زند «سحرخيز مدينه كى مى آيى؟» و بعد با كف دست مى كوبد به پيشانيش و مى گويد «هع. هعهعهع.» يعنى «من دارم گريه مى كنم» اما دريغ از يك قطره اشك. روى ديوارها با خط زشت و غلط املايى شعارهاى به قول خودش ارزشى مى نويسد. عاشق اسلحه و دست بند و چوب و بى سيم و گاز اشك آور نيست، بل كه مى پرستدشان. همه مردم را دشمن مى بيند. در عين حال به همه مى گويد «حاضى» منظورش هم «حاجى» است. هفته بسيج كه مى رسد مى دهد يك پارچه بزرگ بنويسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجى مباركباد.» و مى زند بالاى پاى گاه بسيج محله شان و تا سه ماه بعد هم برش نمى دارد. اگر در مورد مسائل ارزشى غيرتى شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست كم يك شكم سير فحش ناموس ندهد آرام نمى شود. من به اين موجود نمى گويم بسيجى. حتا اگر در تيراژ يك ميليارد و نيم تكثيرش كنند و در همه پاى گاه هاى بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين مى گويم دزد و معتقدم بايد بزنند پس كله اش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يكيش هم هم اين نام بسيجى است.
همت و هر كه مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نيازى به تبريك من ندارد. زندگى اين ها براى من سراسر بركت است. خنده دار است بگويم مباركشان باشد. اين موجود دوم هم هيچ نسبتى با بسيج و بسيجى ندارد كه من بخواهم به او تبريك بگويم. اما به مردم شايد بتوان تبريك گفت. هاى مردم! با احتياط و با در نظر گرفتن اين ها كه گفتم عرض مى كنم؛ هفته بسيج مباركتان باشد
كورش عليانى
www.daanial.com
عطاءالله مهاجرانى
كاشكى اسكندرى پيدا شدى!؟
ديده ايد وقتى هوا هم داغ است و هم شرجى؛ انسان مى خواهد يخه خودش را پاره كند؟
گويى رطوبت داغى هوا را چند برابر مى كند. استبداد وقتى رنگ و رونق ويا توجيه دينى پيدا مى كند مى شود مثل هواى داغ دم كرده شرجى به قول نيما يوشيج:
«هست شب همچو ورم كرده تنى، گرم،
در استاده هوا...»
تاريخ اسلام و مسلمانان آكنده از آميختگى استبداد و لعاب دينى آن است. دوره اموى و عباسى شاخص چنين مدعايى است؛ حتا وقتى عباسيان ادعا كردند كه مى خواهند عادلانه حكومت كنند، شاعرى در تاريكى چراغى افروخت و سرود:
«اى كاش دوباره ستم و استبداد بنى اميه باز مى گشت! اما اين عدالت عباسى ها آتش مى گرفت و نابود مى شد!»
يا ليت جور بنى مروان عاد لنا
و كان عدل بنى العباس فى النار!
استبداد جهت و هدف دين را دگرگون مى كند. به ياد داشته باشيم كه حتا فرعون زمان موسا
- رامسس دوم- وانمود مى كرد كه نگران دين مردم است، مى گفت: «من نگرانم كه موسا دين
شما را دگرگون كند و باعث فساد و تباهى شود.» سوره ۴۰ آيه ۲۶؛ امواج عظيم مهاجرت از ايران در دوره هائى از تاريخ ما صورت گرفته است، كه شاهد پررنگ شدن استبداد دينى بوده ايم. مثل اواخر عصر ساسانى و نيز عصر صفوى.
شايد بتوان گفت در فضا و فرهنگ استبداد دينى، مهمترين ويرانى، ويرانى هويت و روح آدم هاست. هيچ كس احساس آرامش و اطمينان نمى كند، حتا آنانى كه در موضع حكومت و اعمال قدرتند، كسى از وضعيت موجود خرسند نيست، گويى هر كسى در جستجوى بهانه اى است كه لب به اعتراض بگشايد، پرخاش كند ويا حساب خود را از حكومت جدا كند.
مثل جوانان كه با ساخت زبان ويژه خويش حسابشان را جدا كرده اند، جدايى زبان نشانه اى از جدايى مفاهيم است و جدايى مفاهيم نشانه اى از جدايى سبك زندگى، كتاب خواندنى (فرهنگ زبان مخفى) را از اين زاويه كه در پشت اين واژگان چه مفاهيمى قرار دارد بخوانيم. خواهيم ديد نگاه جوانان نگاه ديگرى است. حتا نگاه آنان به عزا دارى و محرم؛ اين نگاه چرا پديد آمده است؟
اگر به فرهنگ كوچه از همين زاويه نگاه كنيم مى توانيم عمق مسايل فرهنگى، سياسى و اجتماعى را شناسايى كنيم.شوروى فروپاشيد، مى دانيد چرا؟ به خاطر قدرتش فرو پاشيد نه به خاطر ضعفش! مثل مرگ و نابودى دايناسورها، دايناسور ها نابود شدند به دليل قدرت شگفت انگيزشان، به خاطر تنهايى اشان.
سال ۱۹۸۱ رفته بودم مسكو، نكته اى كه در همان فضاى جشن هاى انقلاب اكتبر مشهود بود اين بود كه شادى را در چشمان كسى نمى ديدم، انگار شوروى در درون قلبهاى مردم فروپاشيده بود ودر برون جسم سنگينى گمان مى كرد كه با تكيه به يك ارتش افسانه اى و يك يا چند دستگاه وحشت آور امنيتى و در يك كلام با يك نظام پليسى-امنيتى دارد حكومت مى كند.
http: //mohajerani.maktoub.ir/
مهدى خلجى
اسلام وجود ندارد
چيزى به نام اسلام وجود ندارد؛ آن چه هست اسلام هاست. اسلام ذاتِ ثابت و دگرگون ناشدنى ندارد؛ بل كه پديده اى تاريخى است كه در خور تاريخ و جغرافيا و در آميزش با فرهنگ ها و سنت هاى گوناگون، شكل ها و صورت هاى گوناگون مى يابد. نه تنها اسلامِ فرقه اسماعيليه، با اسلام فرقه وهابيت تفاوت دارد، كه اسلامِ هر مسلمانى با مسلمانِ ديگر متفاوت است. نه تنها رابطه اسلامِ من با اسلامِ اسامه بن لادن، چيزى در حدِ تشابه اسمى است، كه اسلامِ فقيه هر مذهبى با هم ترازانِ او يكى نيست.
چنين است كه در تحليلِ سرشتِ باور و رفتار مردمانِ كشورهاى اسلامى، نبايد تنها بر عامل دينى تأكيد كرد. دين، فراورده جامعه است، نه به عكس. پس بايد در تحليل ظهور پديده هائى چون بنيادگرايى، از روابط و مناسبات مردم شناختى، جامعه شناختى، اقتصادى و سياسى نيز كاوش كرد. امر دينى و امر مقدس محصول همه اين هاست و اين عوامل است كه در پديدآوردنِ متن هاى دينى و ابداع شيوه هائى براى تفسير آن نقش بازى مى كند.
اما تفاوتِ اسلام ها، شانه مسلمانان را از وظيفه اى تاريخى تهى نمى كند. در زمانه اى كه تفسيرهايى نيرومند از اسلام، به روى جهان تيغ كشيده اند و امنيت و صلح را در خطر انداخته اند، يك فاصله گذارى ساده ميان اسلام هاى گوناگون، نمى تواند تعهد همه مسلمانان را در برابر آن چه در زمانه ما به نام اسلام رخ مى دهد، نفى كند. از اين روست كه در نوشته پيشين آوردم قتل تئو ون گوگ، مايه شرمسارى همه مسلمانان است.
طبيعى است كه مراد از همه مسلمانان، آن روستايى بى خبر از جهان در قريه اى در بخارا، داكاى بنگلادش يا دارابِ شيراز نيست. آن ها كه در جريان تحولاتِ جهانى هستند و مى كوشند به غربيان بباوراند كه تنها اسلامِ اسامه، اسلام نيست و اسلامى صلح جو و آزادى خواه نيز هست، بايد به پرسش هاى مهيبى پاسخ دهند. چه رازى در كار است كه به زايش اسلامِ خشونت پرور مجال زايش داده است؟ چرا هوادارانِ آزادى خواه و صلح جوى اسلام، نتوانسته اند نه دولتى دموكراتيك پديد آورند و نه قدرت خود را در عرصه جهانى تثبيت كنند؟
ketabcheh.malakut.org