فصل ششم
صحبت ها پسند طبع همه مهمان ها بود و گوينده كه كاوه بود مورد تحسين قرار گرفته بود و در اين ميان كاوه آرام و با سياست خاص موضوع صحبت را به آزادى اجتماعى كشاند كه متأسفانه آگاهانه و يا ناآگاهانه به سوى استبداد سوق داده مى شود و از فاصله ميان اين دو سخن گفت كه چگونه سلايق شخصى مى تواند مانعى در راه اجراى آزادى به خصوص آزادى و اتخاذ تصميم در برگزيدن راه باشد و به عنوان مثال از مونا نام برد كه با داشتن استعداد و عشق و علاقه به رشته انسانى مجبور شده بنا بر سليقه اطرافيان به دنبال رشته اى برود كه نه از آن سر درمى آورد و نه به آن علاقمند است و در آخر با راه كار اين كه بهتر است بگذاريم فرزندانمان خود انتخاب كننده باشند نه مجرى ايده آل هاى ما به نطق اش پايان داد و اينبار دو نفر از جمع تحسين كنندگان خود را از دست داد كه يكى اديبى بزرگ و ديگرى سامان شوهر مرسده بود. اما آن دو در برابر رأى مثبت ديگران مجبور به سكوت شدند و نتيجه چنين گرفته شد كه مونا به دور از تعصب راه خود را انتخاب كند و در آزمون شركت كند كه دوست دارد براى قبولى و به هدف دست يافتن فعاليت و تلاش را آغاز كند.
صورت مونا مى خنديد و هنگامى كه از شدت هيجان پياپى صورت پدر و پدربزرگ را مى بوسيد ديگر مهمانها را دچار احساس كرد. كاوه از سخنرانى اش راضى بود و اين رضايت را مى شد به وضوح در چهره و در حركاتش ديد. او با زيركى به نبرد با طبع ديگران رفته بود و پيروز از آن خارج شده بود. كاوه كوشيده بود اصلاحاتى در نحوه مديريت خانه به وجود آورد به طورى كه ركن و اركان آن آسيب نبيند و به شخصيت مدير آن خدشه اى وارد نگردد. مينا خوشحال بود كه بدون جنجال و هياهو مونا مى تواند برنامه آينده اش را پى ريزى كند و مرسده شاد از اين كه فردى از اقوام خودش توانسته اديبى بزرگ را ساكت كند و به نفع فرزندانش رأى بگيرد.
در ظاهر مهمانى به خوبى و خوشى پايان گرفت و مهمانها به خانه خود بازگشتند. احد و كيومرث با اتومبيل خود كه هر دو به اشتراك آن را خريده بودند و همه مى دانستند كه سهم كيومرث را پدر و سهم احد را مادر كمك كرده است، آن دو را به خانه بردند. كيومرث مقدارى كه از خانه ميزبان فاصله گرفتند با ترديد عنوان كرد:
-من كه چشمم آب نمى خورد و اميد ندارم كه آقاى اديبى دست از لجاجت بردارد و تماشاگر باشد.
احد در تأييد حرف او سر فرود آورد و گفت:
-من هم ترديد دارم چون وقتى سخنرانى اَبى تمام شد من به چهره اديبى بزرگ نگاه مى كردم و اصلاً آثارى از رضايت در آن نديدم. به گمانم رسيد كه آقا سامان هم به زور مجبور شد صحبت هاى اَبى را تأييد كند.
مينا گفت:
-بچه ها پيشداورى نكنيد، من برخلاف نظر شما تصورم اين است كه هر دوى آنها به اين نتيجه رسيدند كه با زور و جبر نه تنها مشكلى حل نمى شود بلكه برعكس زمينه را براى مشكلاتى بزرگتر فراهم مى كند. موضوع مونا و استقلال فكرى دادن به او براى انتخاب رشته تحصيلى امرى بزرگ و عظيم نيست ولى اگر قرار باشد چشم به روى موضوعات كوچك بسته شود و آسان از كنارش بگذريم آنوقت كار به مراحل بزرگتر و دشوارتر مى رسد كه نه تنها با يك يا چند سخنرانى پايان نمى گيرد بلكه با جنجال و هياهو هم به نتيجه نمى رسد و چه بسا دو نسل رو در روى يكديگر همچون دو دشمن قرار گيرند و معيارهاى عاطفى و اجتماعى در اين موازنه قدرت از ميان برود. اديبى ها آدم هاى ساده انديشى نيستند و خيلى خوب به اثرات منفى كه مى تواند بر اثر رفتار نابهنجارشان به وجود آيد واقفند و مطمئناً علاج واقعه را قبل از وقوع مى كنند.
كيومرث زير لب گفت:
-خدا كند!
اما اميدوارى هاى مادر هم نتوانسته بود او را دلگرم سازد. دو روز از برگزارى مهمانى مى گذشت و ظاهراً همه چيز آرام بود و روال عادى خود را طى مى كرد تا اين كه به هنگام عصر زنگ تلفن خانه مينا به صدا درآمد. مينا پيش از آن كه گوشى را بردارد نگاهى به ساعت انداخت و سپس گوشى را برداشت. از شنيدن صداى مرسده شادمان شد اما لحن افسرده و غمگين مرسده شادمانى اش را به تشويش مبدل ساخت و نگران پرسيد:
-مرسده اتفاقى رخ داده؟
مرسده گفت:
-اگر بتوانى به مطب بيائى ممنون مى شوم، موضوعى هست كه نمى توانم پاى تلفن بگويم. در ضمن چند مريض هنوز در اتاق انتظار نشسته اند. من به كمكت احتياج دارم.
مينا تنها گفت مى ايم و بعد بدون خداحافظى گوشى را گذاشت. مينا خوب مى دانست كه خواهرش زنى نيست كه در روياروئى با مشكل ناتوان باشد و آه و فغان به راه اندازد. بعد از فوت ماد، مرسده نقش او را به خوبى ايفا كرده و در حد توان خود به ديگران يارى رسانده بود، اما اينك او بود كه كمك خواسته بود. مينا با عجله لباس پوشيد و هنگامى كه قصد خارج شدن داشت در اتاق كيومرث را گشود و گفت:
-من بايد بروم مطب پيش خاله ات، اگر دير كردم نگران نشويد با مرسده هستم.
لحن شتابزده مينا، كيومرث را هم نگران كرد و پرسيد:
-مادر اتفاقى براى آنها رخ داده؟
-خودم هم نمى دانم، مرسده از پاى تلفن چيزى نگفت. من دارم مى روم و سعى مى كنم كه زود برگردم.
مينا آنقدر عجله داشت كه نشنيد كيومرث پرسيد:
-مى خواهيد من هم با شما بيايم؟
خيابان خلوت بود و خورشيد در حال غروب كردن، نسيم خنكى كه مى وزيد روح خيابان را در خود گرفته بود و بوى ياس درختى كه از ديوار خانه اى به خيابان سرك كشيده بود نسيم را عطرآگين كرده بود. مينا وقتى سوار تاكسى شد شيشه را تا آخر پائين كشيد و از خود پرسيد، چرا حال بچه ها را نپرسيدم؟ نكند براى آنها اتفاقى رخ داده باشد؟ اما نه، اگر خداى ناكرده براى آنها اتفاقى رخ داده بود مرسده مطب را تعطيل مى كرد. براى گريز از فكر به ساعتش نگريست و در دل خدا خدا كرد كه با هيچ چراغ قرمزى روبرو نشود و هر چه سريعتر به مقصد برسد. زمانى كه به مقصد رسيد پله ها را شتابان بالا رفت و با گشودن در مطب دو خانم باردار را در حال انتظار مشاهده كرد. منشى با ديدن مينا از پشت ميز بلند شد و به رسم آشنائى پيش آمد و به او خوشامد گفت: بعد در مطب را باز كرد و ورود مينا را به مرسده اطلاع داد و سپس خواهش كرد تا مينا بنشيند و رفت تا برايش آب خنك بياورد. با خروج بيمار از اتاق مرسده هم خارج شد و از خواهر استقبال كرد و آرام از او پرسيد:
-مى توانى صبر كنى تا اين دو بيمار را هم راه بيندازم؟
مينا گفت:
-صبر مى كنم، فقط به من بگو آيا بچه ها سلامت هستند؟
مرسده لبخند تلخى بر لب آورد و گفت:
-آره سلامتند، نگران نباش.
وقتى مرسده به همراه بيمار داخل اتاق رفت مينا با آسودگى نسبى خود را روى مبل رها كرد و ليوان آبى كه در مقابلش گذاشته شد را تا ته نوشيد تا آب سرد از درجه التهابش بكاهد. وقتى سالن خلوت شد مينا قدم به درون اتاق گذاشت و از مرسده پرسيد:
-چى شده؟ زودتر بگو كه از نگرانى زبانم خشك شده.
مرسده روبرويش نشست و گفت:
-ديشب سامان پسرها را از خانه بيرون كرد.
مينا ناباور پرسيد:
-چيكار كرد؟
مرسده جمله اش را تكرار كرد و اضافه نمود:
-من مى دانستم آقاجون آدمى نيست كه به آسانى بشود به راهش آورد. صبح روز شنبه بر سر ميز صبحانه علناً نشان داد كه با همه ما قهر است و به سلام صبح بخير هيچكدام ما جواب نداد. صبحانه كه خورد از سامان خواست تا او را به باغ برگرداند و آن دو با هم رفتند و شب كه سامان برگشت بى هيچ حرف و سخنى و بدون هيچ بهانه اى رو به سهراب و سيامك كرد و گفت بلندشين لوازمتونو جمع كنين و از اين خونه برين بيرون، من ديگه قادر نيستم شمارو حمايت كنم و از فردا صبح هم مقررى تان قطع مى شه تا بفهميد كه معنى آزادى و استقلال چيه. باور كن مينا، پسرها بهتشان زده بود و هر دو با دهانى باز مانده فقط نگاهش مى كردند. مونا تا لب باز كرد و پرسيد مگه چى شده بابا؟ چنان سرش فرياد كشيد كه او از ترس خودش را پشت من پنهان كرد.
ترس مونا موجب شد تا سهراب از رفتار پدرش خشمگين شود و ميانشان مشاجره درگيرد. تلاش من براى ساكت كردن آنها به جائى نرسيد و هيچكدام كوتاه نيامدند. سامان لباس پسرها را از اتاق بيرون مى ريخت و سيامك جمعشان مى كرد. سهراب را كه مى شناسى زود عصبى مى شود اما زود هم فروكش مى كند اما ديشب اينطور نبود، گوئى كوه آتشفشانى بود كه تازه سر باز كرده بود. وقتى ديد سيامك ايستاده و هنوز لباس نپوشيده بر سرش فرياد كشيد و گفت اگر غيرت دارى ثانيه اى ديگر صبر نمى كنى و از اين خانه خارج مى شوى و سيامك را هم همراه خود برد.
من و مونا گريه مى كرديم و او بدون توجه به اشك هاى ما يك حرف را تكرار مى كرد، گرسنگى نكشيده اند كه عاشقى فراموششان شود. حالا براى من تعيين تكليف مى كنند كه اين كار را نكن، آن كار را بكن و پدر پيرم را با هيتلر و استالين يكى مى كنند و به ريش سفيدش مى خندند. چنان آزادى و آزاديخواهى نشانشان بدهم كه قدر همين استبداد را بدانند. دانشگاه بى دانشگاه و درس بى درس. مونا آتش روشن كن اين معركه بود و بايد اول خودش در اين آتشى كه افروخته بسوزد، اگر خيال رفتن به دانشگاه را دارد بايد خودش تلاش كند و پول مخارج دانشگاه را درآورد يا اين كه شما خانم حمايتش كنيد. من ديگر يك تومان هم خرج اين اخلالگران نمى كنم، اگر شما هم از اين استبداد به ستوه آمده ايد مى توانيد چمدانتان را برداريد و برويد پيش خواهر و شوهرخواهر دموكراتتان.
سعى كردم با زبان خوش آرامش كنم اما او يك لحظه هم قرار و آرام نگرفت و رفت توى اتاقش و در را هم به روى خودش قفل كرد. اواخر شب بود كه احد زنگ زد و به من خبر داد كه نگران پسرها نباشم و هر دو در خانه او هستند، با تماس او من از نگرانى رها شدم. صبح هم كه شد سامان بدون صبحانه از خانه خارج شد و من هم براى اولين بار در طول زندگى زناشوئى ام به آقاجون زنگ زدم و آنچه را كه نبايد مى گفتم، گفتم.
مى دانى به آقاجون چى گفتم مينا؟ گفتم آقاجون روزهاى جنگ را به خاطر بيارين كه چطور از رفتن جوان ها به جبهه شادمانى مى كرديد و يكبار بى اختيار گفتيد شما برويد به جاى ما! وقتى من گفتم اما از همه سنى به جنگ مى روند شما خنديديد و گفتيد آنها جوانند و عقلشان به كارشان مى رسد اما من پيرم و ذهنم كار نمى كند و دست و پاگير هستم. در آن روز رويتان نشد كه بگوئيد آنها بروند بجنگند تا من در زير سايه درخت استراحت كنم. چطور شد آن زمان جوان عقلش كامل بود و حالا عقلش نمى رسد و احتياج به قيم پيدا كرده است؟ من كه مى دانم شما چه حرف هائى به سامان زديد كه او حاضر شد شبانه پسرها را از خانه بيرون كند، اما قيم عزيز اگر فراموش كرديد اجازه بدين من يادتان بيندازم، باغى كه در آن سكونت داريد و عوايدش را در حساب پس اندازتان ذخيره مى كنيد مال من و بچه هاى من است كه نيمى از آن مهريه من و بقيه به نام پسرها و موناست و شما تنها و تنها متولى آن هستيد. نگذاريد كه بگويم كه با عايدى باغ و فروش گل ها چه مى كنيد اما همين قدر بدانيد آنچه شما لطف كرده و به حساب كمك به بچه هاى من مى دهيد در حقيقت حق خود آنهاست. شما داريد از نجابت ما سوءاستفاده مى كنيد اما به شما هشدار مى دهم كه از آتش خشم و غضب ما بترسيد و دست از رفتار خودكامه تان برداريد.
باور كن مينا اين خواسته قلبى من نبود و هرگز راضى نبودم كه با آقاجان اينطور رفتار كنم اما از طرفى هم آينده بچه هايم را در خطر مى بينم. من تصميم گرفته ام كه چند روزى دور از خانه باشم تا سامان فرصت فكر كردن داشته باشد، او نمى تواند دورى ما را تحمل كند و مسلماً راه چاره اى پيدا مى كند. خواستم بيائى تا ضمن درد دل كردن بپرسم كه آيا مى توانم چند روزى مهمانت باشم يا نه؟ اول تصميم داشتم به خانه فريدون بروم اما مونا با نگار و نازنين راحت نيست، سامان آنقدر اين دو دختر را بر سر مونا كوبيده كه ناخودآگاه اين دو دختر در چشم مونا دشمن ديده مى شوند. اين بود كه به تو زنگ زدم و مى دانم كه مونا با تو خيلى راحت است و بدون دغدغه در كنار تو مى ماند.
مينا احساس كرد آوار سنگينى فرو ريخته و مردم بسيارى تلف شده اند كه در ميان قربانيان چهار تن از عزيزانش ديده مى شوند. بى اختيار اشك از ديده باريد و مرسده را در آغوش كشيد و گفت:
-بيا برويم تا اين زلزله تمام شود، خانه ما تا هر زمان كه اراده كنى به تو تعلق دارد.
مرسده اشكش را از گونه پاك كرد و گفت:
-بايد صبر كنيم تا مونا برسد و با هم حركت كنيم. مينا مطمئنى كه كاوه ناراحت نمى شود؟
مينا چشم در چشم مرسده دوخت و پرسيد:
-آيا كاوه تازه با ما آشنا شده و تو او را نمى شناسى؟
مرسده دست روى شانه خواهر گذاشت و گفت:
-منظورى نداشتم، مى دانم كه او مهمان دوست است. فقط مى خواستم بدانم وجود ما مخل آسايش او نمى شود؟
مينا سر تكان داد و در همان هنگام نيز در مطب باز شد و مونا به همراه ساكى وارد شد. با ديدن خاله شادمانه او را در آغوش كشيد و گفت:
-ديدى خاله كه پدر همه ما را از خانه بيرون كرد؟
مينا صورت او را نوازش كرد و گفت:
-در دنيا هيچكس براى پدرت عزيزتر از شماها نيست، به تو قول مى دهم كه همين امشب و يا فردا به دنبالتان بيايد و شما را به خانه برگرداند. مگر او مى تواند دورى شما را تحمل كند؟ بيائيد برويم و از خدا بخواهيم كه آن دو را سر عقل آورد.
براى كاوه باور حرف هاى مرسده دشوار بود و گرچه تا به حال از او دروغى نشنيده بود اما نمى توانست قبول كند كه سامان توانسته باشد افراد خانواده اش را از كاشانه شان بيرون كند. به جاى سامان شرمنده شد و سر به زير انداخت، لب فروبست و با خود انديشيد ببين چگونه يك موضوع ساده به بحران كشيده شد. كيومرث اتاق خود را در اختيار خاله گذاشت و به اتاق كوچكى كه مادر از آن به عنوان انبارى استفاده مى كرد نقل مكان كرد و به خود گفت من مى دانستم كه كار بيخ پيدا مى كند اما مادر باور نداشت. اگر اين جريان براى من هم رخ داده بود كار سهراب را مى كردم و اجازه نمى دادم كه با عزت نفسم بازى شود، مى رفتم كار شرافتمندانه مى كردم و مخارج تحصيلم را فراهم مى كردم اما صدقه قبول نمى كردم.
ديروقت بود كه چراغ ها يك به يك خاموش شدند و همه براى استراحت به بستر رفتند. مينا در بستر بيدار بود و به فرجام كار خواهر فكر مى كرد و مى دانست كه مرسده چه زجرى را تحمل مى كند و آسوده نيست. خودش را به خاطر آورد كه براى دور شدن از خانه مجبور شده بود به خانه خاله برود تا شاهد عروسى كاوه با يهدا نباشد. با تمام مجتبى كه خاله و همسراو كرده بودند او در آنجا احساس آرامش نكرده بود و دلش مى خواست به خانه بازگردد و حالا هم خوب مى دانست كه اگر تمام محبت دنيا را به آنها بكند نمى تواند حس امنيت و آسايش خانه شان را به آنها بدهد. صداى آرام كاوه را شنيد كه پرسيد:
-مينا بيدارى؟
مينا آه كشيد و گفت:
-چطور مى توانم بخوابم، فكرم آشفته است و نگران مرسده و بچه ها هستم.
-اما من برخلاف تو نگران سامانم و نمى دانم هدفش از اين كارها چيست؟ مينا، سامان مرد بى تجربه و خامى نيست، او مرد تحصيل كرده اى است.
مينا از سر غيض گفت:
-اما مرد بچه ننه ايست كه هنوز هم بايد فرمان بگيرد و از خودش استقلال فكر كردن ندارد. او عمرى با مكنت پدر زندگى كرده و هنوز هم مى ترسد كه اگر حمايت او را از دست بدهد از گرسنگى بميرد. من و تو خوب مى دانيم كه با پول بازنشستگى چرخ زندگى آنها نمى گردد، اداره كردن دو دانشجو و يك دختر كه اول راهيابى به دانشگاه است مخارجى به همراه دارد كه حتى درآمد مرسده هم كفاف نمى دهد. سامان نه خود به قناعت عادت دارد و نه بچه ها را به قناعت كردن عادت داده است. آنهاهميشه در ناز و نعمت زندگى كرده اند و به بركت باغ روزگار گذرانده اند، حالا اگر مجبور شوند كه به آنچه داشته اند پشت كنند برايشان خيلى سخت خواهد بود و اين همان چيزى است كه اديبى مى خواهد. او به خوبى مى داند كه بچه ها تاب نمى آورند و به سوى آنها برمى گردند كه اگر چنين شود آن دو فشار بيشترى را بر بچه ها وارد خواهند كرد و اختناق بيشترى بر خانه شان حاكم خواهد شد. من فكر مى كنم كه خواهرم يك راه بيشتر ندارد و آن هم اين است كه وكيل بگيرد و باغ را از تصرف پدرشوهرش درآورد و خودشان آن را اداره كنند. آنوقت اديبى دست خالى مى ماند و با دست خالى هم نمى تواند كارى از پيش ببرد.
كاوه گفت:
-شايد اين كار عملى باشد اما من ترجيح مى دهم كه باز هم با مذاكره دوستانه اين مسأله را حل كنيم و پاى قانون را به ميان نياوريم.
-اين ساده انديشى است كه فكر كنيم مسأله با مذاكره حل مى شود، اگر قرار به مذاكره بود كه انجام گرفت و نتيجه نداد.
-شايد من آن شب كمى زياده روى كرده باشم و نتوانسته ام منظورم را درست بيان كنم. بد نيست كه اينبار فريدون با سامان گفتگو كند شايد نتيجه بگيرد.
بر سر ميز صبحانه كاوه از مرسده اجازه خواست كه به اتفاق فريدون به ديدن سامان برود و اينبار فريدون با او صحبت كند. مرسده گفت:
-من از همين حالا مى دانم كه نتيجه مذاكره چه خواهد بود اما چون شما اينطور صلاح مى دانيد من حرفى ندارم.
آنها هنوز ميز صبحانه را جمع نكرده بودند كه صداى زنگ خانه به گوش رسيد و كيومرث براى باز كردن در رفت. دقايقى بعد احد، سهراب و سيامك داخل شدند. مرسده با ديدن پسرهايش اشك به ديده آورد و هر دو را در آغوش كشيد. سپس به احد گفت:
-تو پناه ظلم ديدگان شده اى و من نمى دانم چطورى بايد از تو تشكر كنم.
احد خنديد و گفت:
-خاله جان طورى صحبت مى كنيد مثل اين كه من غريبه هستم و سيامك و سهراب به خانه بيگانه اى پا گذاشته اند.
مرسده سر تكان داد و گفت:
-منظورم اين نبود كه تو غريبه اى اما دلم نمى خواست كه آرامش و سكون شما را ما خراب كنيم.
مينا گفت:
-اگر صبحانه نخورده ايد بنشينيد و اگر خورده ايد از آشپزخانه برويم بيرون و با هم صحبت كنيم.
با خارج شدن سهراب و سيامك ديگران هم خارج شدند. احد به مونا گفت:
-مقدارى جزوه و تست برايتان گرفته ام كه فراموش كردم با خود بياورم، نگذاريد كه اين مسائل كوچك سد راهتان شود و شما را مأيوس كند.
مونا گفت:
-عامل اين گرفتارى من بودم، اگر لجاجت نكرده بودم سهراب و سيامك از خانه رانده نمى شدند. من نگران وضع خود نيستم و اگر پايم به دانشگاه هم نرسد غمگين نمى شوم اما آنها نبايد لطمه ببينند.
احد گفت:
-مطمئن باش كه آنها لطمه نمى بينند، هر دو آدم هاى بزرگى هستند كه مى دانند چگونه اين مشكل كوچك را حل كنند. اگر از من بپرسند مى گويم مسئله نگران كننده درس و دانشگاه شماست كه اگر بخواهيد آن را جدى نگيريد متضرر مى شويد. روى اين مسئله بيشتر فكر كنيد و تعمق داشته باشيد، به قول خودتان حالا كه عامل گرفتارى ديگران شده ايد پس نشان بدهيد كه شايسته به وجود آوردن تحول هستيد و خواسته تان فقط يك حرف بى پايه و اساس نبوده است. شايد قبول شدن شما و ورودتان به دانشگاه اين گره را باز كند و پدرتان را به سر مهر بياورد. من به نوبه خود حاضرم كه كمكتان كنم و روى همكارى من مى توانيد حساب كنيد و اين را هم بدانيد كه من به شما و توانائى شما اعتقاد و ايمان دارم پس لطفاً مأيوسم نكنيد.
در پيش چشم مونا هوا روشن و روشنتر شد و همه چيز شفاف و بلورين گشت. حس كرد در وجودش آتشى افروخته اند كه از گرماى آن درونش گُر گرفته و مى سوزد. كسى چون احد به توانائى او ايمان داشت، با خود انديشيد اگر احد اين باور را دارد پس به يقين قادر خواهم بود موفق شوم.
***
-خاله مينا ديشب يكى از بهترين و زيباترين شب هاى زندگيم بود. آنقدر احساس سبكى مى كردم كه چيزى نمانده بود بال دربياورم و به آسمان پرواز كنم. چقدر مهربانى خوب است، چقدر همدلى و همزبانى و غمخوارى خوب است. چقدر اين حس كه بدانى براى كسى مهمى خوب است. من دوست دارم كه احساسم را هر چه باشد چه شاد و چه غمگين فرياد بزنم. آيا فكر مى كنى من ديوانه ام؟ دلم مى خواست، دلم مى خواست الان در قايقى كوچك نشسته بودم و روى درياى آبى پارو مى زدم و با صداى بلند مى خواندم. وقتى اين طور بهت زده نگاهم مى كنى دلم مى گيرد.
مينا به سختى توانست از خنديدن جلوگيرى كند پس به تبسمى بسنده كرد و گفت:
-مى دانى مونا، تو درست تمايلات مرا دارى. من هم وقتى شاد يا غمگينم دلم مى خواهد همه بدانند و بفهمند. خوددارى و خويشتن دارى در من هم وجود ندارد و اگر ديدى كه بهت زده شده ام به اين دليل است كه يكباره خودم را در غالب تو ديدم كه دور اتاق رقصان شده اى و احساست را بيرون مى ريزى. به عقيده من تو نه ديوانه اى و نه رفتارت سبكسرانه است، بلكه تو دخترى هستى مهربان و پر احساس كه من به خاطر همين اخلاقت دوستت دارم. حالا به من مى گى چه پيش آمده و ديشب چه رخ داده كه تو آن را بهترين شب زندگى ات مى دانى؟
-آه خاله جان ديشب، اى كاش هرگز تمام نمى شد. ديشب ماه مى خنديد و ستارگان عاشقانه به زمين نگاه مى كردند، ديشب تو اين خونه يك جمع گرم و صميمى دور هم نشسته بودند، خنده هاى همه از ته دل بود و حرف ها همه ساده و بى تكلف بودند. آنچه از ديشب مى دانم و امروز مى خواهم بيان كنم توصيف يك تابلوى بديع و زيباست. همان ديشب آرزو كردم كه خداوند اين خويشان مهربان را از هم جدا نكند و نگذارد كه آتش عشق در قلب پدرم زير خاكستر خودكامگى مدفون شود. از خدا خواستم كه اگر من باعث شده ام كه پدر ما را از خود جدا كند زبانم را لال، گوشم را كر و دست و پايم را چلاق كند. من دوست ندارم و دلم نمى خواهد كه ديگران به خاطر من مبتلا به رنج و سختى شوند، من هرگز در فكر آزار ديگران نبوده و نيستم.
مينا، مونا را كه جملات آخرش را در ميان گريه ادا كرده بود به آغوش كشيد و موهاى او را نوازش كرد و گفت:
-عزيزم هيچكس گمان ندارد كه تو باعث دردسر شده اى و هيچكس هم مبتلا به رنج و سختى نشده. از اين اتفاقات در خيلى از خانواده ها به وجود مى آيد و با گذشت يكى از دو طرف تمام مى شود و بار ديگر همه به دور هم جمع مى شوند. زندگى كه هميشه به يك منوال نيست، تلخى اگر نباشد مزه شيرين زندگى آشكار نمى شود. بلندشو تا با هم برويم به خانه احد سر بزنيم، خدا مى داند كه چند مرد جوان خانه را به چه ريخت و هيبتى درآورده اند. از آنجا هم به ورده سر مى زنيم و تو با ماجده كمى گپ مى زنى.
وقتى مونا براى تغيير لباس رفت مينا بغض خود را فرو خورد و آهى بلند از سينه كشيد و زير لب زمزمه كرد، نفرين بر هر چه منيت است.
وقتى آنها مقابل خانه احد رسيدند مونا لحظه اى ايستاد و به در و ديوار خانه نگريست و گفت:
-خيلى دلم مى خواست و دوست داشتم كه از نزديك خانه آقا احد را ببينم. چه محله ساكت و آرامى دارد.
مينا گفت:
-وقتى كارمان اينجا تمام شد تو را مى برم تا خانه قديمى مان را نشانت بدهم. وقتى مادربزرگ فوت كرد آن خانه را فروختيم و من با سهم خودم اين آپارتمان را براى احد خريدم كه احساس راحتى كند. احد تا پيش از فوت مادربزرگت با او زندگى مى كرد و هميشه مراقب مادرم بود.
مينا در آپارتمان را گشود و مونا محو تماشا شد. آپارتمانى كوچك و لوكس كه تميز و مرتب بود و از آشفتگى و شلوغى نشانى نداشت. مينا كيف خود را روى مبل گذاشت و مونا را براى تماشا تنها گذاشت و خود به درون آشپزخانه رفت. مونا با ديدن چند قاب كوچك روى تلويزيون به آن سو رفت و به قابها نگاه كرد، يك عكس احد را با دوستانش روى كوه نشان مى داد و در قاب ديگر عكسى از دوران جوانى خاله مينا كه پسر بچه اى مو فرفرى را در آغوش داشت ديده مى شد و در قاب ديگر يك عكس دسته جمعى كه در كنار خاله مينا مردى ايستاده بود كه عمو كاوه نبود. مرد همان كودك مو فرفرى را در آغوش داشت و در كنار خاله مينا دختركى ايستاده بود كه او را شناخت و دانست كه صاحب عكس ورده است. به چهره مرد با دقت نگاه كرد و زير لب گفت چقدر شبيه احد است! مينا از آشپزخانه خارج شد و گفت:
-خوشبختانه پسرها ريخت و پاش نكرده اند و همه چيز مرتب است. به چى اينطور زُل زده اى؟
مونا به قاب اشاره كرد و پرسيد:
-عكسِ پدر احد است؟
به ناگه در چهره مينا غمى عظيم نشست، سر فرو آورد و با كشيدن آهى گفت:
-بله پدر اوست، او مرد بزرگى بود. او به تمام صفات نيك انسانى آراسته بود و با مرگش خلاء بزرگى در قلب هاى ما به وجود آورد. من با گذشت و فداكارى اين مرد توانستم خودم را بيابم و زندگى كنم. او شريك شب ها و روزهاى رنج و محنت من بود، گرچه خيلى از من بزرگتر بود اما هرگز در كنار او اين اختلاف را حس نكردم. مى دانى مونا به راستى او يك سنگ صبور كامل بود، او تنها يك شوهر نبود، او دوست من، همدم و همراز من و يك مشاور خوب بود. او مسكن درد خستگى هاى جسمى و روحى من بود و اگر فكر نكنى كه دارم غلو مى كنم او رسول و پيام آور خوشبختى براى من بود. تا در كنار او زندگى كردم سال و ماه را فراموش كردم و خزان و زمستان را به دست فراموشى سپردم. چه شب ها كه تا صبح با هم بيدار بوديم و او از اميد و من از نااميدى با هم حرف زديم و غالباً او آخر كلامش را با اين جمله كه، زندگى زيباست و عشق از هر تفكرى بالاتر است پس عاشق بمان، تمام مى كرد.
در زندگى من دو مرد پاى گذاشتند كه هر دو نمونه صفات معنوى بودند. كاوه قلبم را در جوانى و اوج شباب به تملك خود درآورد و صالح زمانى قدم به زندگى ام گذاشت كه طوفان سخت و سهمگين، هجر، بى وفائى و يا به عبارتى خيانت بر من وزيدن آغاز كرده بود و خود را غريق و فنا شده مى ديدم. وقتى او دست به سويم دراز كرد ديگر رمقى در من نمانده بود، صالح به پرستارى ام مشغول شد و پل هاى شكسته اميد را يكى يكى ترميم كرد و مرا به سلامت از روى آن گذراند. اگر بخواهم شرح فداكارى هاى او را برايت تعريف كنم شب مى شود و رفتن به خانه ورده را از دست مى دهيم.
مونا نگاهى سرشار از حق شناسى به قاب عكس صالح انداخت و با گفتن خدا رحمتش كند نگاه از قاب برگرفت. هر دو وقتى از آپارتمان خارج شدند سكوت اختيار كرده بودند. مينا در انديشه گذشته و با يادآورى روزهاى تلخ و شيرين گام برمى داشت و مونا با اين فكر كه احد نيز همچون پدرش رسولى است پيام آور خوشبختى در كنار مينا قدم برمى داشت. آنها ورده و ماجده را در حال تهيه غذا ديدند و با استقبال گرم آن دو روبرو شدند. ورده گفت:
-اُما چرا تلفن نكردى كه دارى مى آئى تا برايتان غذائى كه دوست داريد آماده كنم.
و به اين طريق خوشحالى اش را نشان داد. مينا گفت:
-رفته بوديم خانه احد تا آنجا را مرتب كنيم كه ديديم خانه تميز و مرتب است، از آنجا آمديم ديدن تو. بوى سمبوسه تمام خانه را پر كرده و تو خوب مى دانى كه من چقدر به اين غذا علاقه دارم. خدا رحمت كند بى بى را، سمبوسه هاى او بى نظير بود. از عبدالحميد بگو، آيا حالش خوب است؟ چند روزى است كه تلفن نكرده و من هم فرصت تماس نداشتم.
ورده فنجان هاى چاى را در مقابل مهمانان گذاشت و گفت:
-او هم گرفتار است، صبح مى رود و شب به خانه برمى گردد.
آنگاه رو به دخترش كرد و گفت:
-شما جوان ها چرا نشسته ايد ما را تماشا مى كنيد، برويد دنبال كار خودتان.
ماجده دست مونا را گرفت و گفت:
-بيا برويم، مادر وقتى بخواهد حرف خصوصى بزند اينطورى مرا جواب مى كند.
دو دختر خندان اتاق را ترك كردند. ورده به فنجان چائى كه براى مونا ريخته بود و به او فرصت نوشيدنش را نداده بود زُل زد و گفت:
-اُما موضوعى هست كه نمى دانم چگونه بايد بيان كنم. راستش خيال داشتم آن را از شما و اَبى مخفى نگهدارم تا روز آخر، اما ديدم نمى توانم آخه من هرگز چيزى را از شما پنهان نكردم و اينبار هم نمى توانم.
مينا نگران پرسيد:
-چى شده، چى رو مى خواستى از من پنهان كنى؟
ورده نگاه غمگينش را به چهره مينا دوخت و گفت:
-ما خيال هجرت داريم.
رنگ مينا آشكارا پريد و پرسيد:
-خيال هجرت داريد؟ شما، يعنى همگى تان؟ كجا، كى؟
ورده دست مينا را در دست گرفت و گفت:
-اُما خيلى وقت است كه عبدالحميد خيال سفر دارد، مى دونى اُما بعد از جنگ عبدالحميد ديگه نتونست مثل سابق كار كنه و درآمد ما با گرانى كه هر روز بيشتر مى شه جور درنمى ياد. يكى از دوستان صميمى عبدالحميد در دبى زندگى مى كند و تجارتخانه اى داره كه از عبدالحميد دعوت كرده بره اونجا و با اون كار كنه. من و صالح و ماجده هم بايد همراهش برويم. باور كن اُما من هيچ دوست ندارم از شما و احد جدا بشم، مى دونم اونجا هم كه باشم تمام فكرم پيش شما و احده. اما اگر نخوام برم و همين جا بمونم دلم براى عبدالحميد شور مى زنه.
مينا نفس بلندى كشيد تا توانست بر خود مسلط شود و اين خبر را بپذيرد. در حالى كه دست ورده را مى فشرد گفت:
-زن بايد با شوهرش باشد و هر جا كه او رفت به همراهش باشد. اما فكر دور شدن از تو و صالح و ماجده ديوانه ام مى كند. اى كاش پدرت در قيد حيات بود و عبدالحميد را از رفتن منصرف مى كرد. ورده نمى خواهم خودخواه باشم و فقط به خودم فكر كنم اما راستى راستى دارم از شدت بغض خفه مى شم و تحملش برايم سخت است. تو و احد هر دو بچه هاى من هستيد و صالح و ماجده نوه هاى من هستند و دورى هر يك از شما برايم رنج آور و عذاب دهنده است.
ورده خم شد و صورت غرق در اشك مينا را بوسيد و ميان گريه گفت:
-مى دانم اُما، ما همگى شما را همچون مادر دوست داريم و هيچوقت اين حقيقت را كه شما مادر حقيقى ما نيستيد قبول نكرديم. ما در دامان شما بزرگ شديم و از مهر و عطوفت مادرى شما برخوردار بوديم. گمان نكنيد كه براى من و بچه ها هم دور شدن از شما آسان است اما چاره اى ندارم.
مينا اشكش را پاك كرد و گفت:
-مى دانم و از عبدالحميد هم كينه به دل نمى گيرم. خيلى ها دارند جلاى وطن مى كنند تا شايد رفاه بيشترى به دست بياورند و همسر تو هم يكى از آنهاست. برويد و خوشبخت زندگى كنيد، دعاى خير من بدرقه راهتان است. از بابت احد هم نگران نباش، او تا امروز توانسته خود و زندگى اش را اداره كند و از اين به بعد هم مى تواند. شايد سفر تو موجب شود كه من هم سفرى به بيرون مرز بكنم و جائى غير از چهارچوب خانه را ببينم.
سخن تسلى بخش مينا دل ورده را آرام كرد اما در درون خودش طوفان هنوز آرام نشده بود. مينا ورده را هرگز دختر همسر نناميده بود و چيزى كه هرگز به شمار نمى آورد اختلاف سنى كوتاهى بود كه ميان او و ورده وجود داشت. او ورده را هميشه دخترم ناميده بود و پيوند مادر و فرزندى آنها را به هم وابسته كرده بود. در قلب مينا همان اندوهى نشست كه يك مادر وقتى از فرزند حقيقى خود جدا مى شود غمگين و متأثر مى گردد، چه مينا از همان عنفوان جوانى عشق و مهر مادرى را با بزرگ كردن دو فرزند صالح تجربه كرده بود. وقتى صالح كليد به در آپارتمان انداخت و داخل شد دو زن روبروى يكديگر نشسته و با فكر خود خلوت كرده بودند. صالح با ديدن مينا آوائى بلند سر داد و گفت:
-به به چشم ما به نور روشن شد! اُما چه عجب ياد ما كرديد؟
مينا گفت:
-هنوز چند روزى بيش نيست كه يكديگر را ديده ايم اما طورى رفتار مى كنى كه گوئى سالى است كه همديگر را نديده ايم.
صالح كنارش نشست و گفت:
-باور كن اُما هر روزو هر ساعت و هر دقيقه كه شما را نبينم براى من همان گذشت سال است.
مينا به لحن شوخ صالح خنديد و گفت:
-و اگر تو اين زبان چرب و نرم را نداشتى مطمئناً چون دخترى ترشيده در خانه مى ماندى و هيچ دخترى نگاهت نمى كرد. اما شوخى كردم و مى دانم هر دخترى كه همسر تو شود خوشبخت ترين زن عالم خواهد بود. رنگت پريده، حتماً از گرسنگى است. تا دست و صورتت را بشورى غذا مى آوريم.
مينا از جا بلند شد و ورده با گفتن اُما شما بنشينيد ماجده را صدا كرد. مينا گفت:
-دوست دارم مثل آن وقت ها خودم برايتان سفره بيندازم. به گمانم از اين به بعد بايد بيشتر با خاطراتم خودم را مشغول كنم تا كمتر عذاب دورى را احساس كنم.
دو زن چون ايام سال هاى جوانى با كمك يكديگر سفره را آراستند و بار ديگر هر دو دچار احساس شدند و دور از چشم جوانها گريستند. وقتى ماجده و مونا سر سفره حاضر شدند صالح هم از اتاقش بيرون آمد و با ديدن مونا رنگ از چهره اش پريد و هراسان شد. او كه با لباس خانه از اتاق خارج شده بود عذرخواهى شتاب آلودى كرد و بار ديگر به اتاقش بازگشت. دو دختر جوان به حركت او خنديدند و با ديدن لبى كه مينا گزيد سعى كردند بقيه خنده خود را مهار كنند. بيرون آمدن صالح طول كشيد و ورده مجبور شد او را صدا كند. وقتى صالح اينبار از اتاق خارج شد با لباسى آراسته و موهائى شانه زده بيرون آمد، گونه هايش سرخ بودند و دانه هاى بلورين عرق روى پيشانى اش نشسته بود. مونا با ديدن اين هيبت هم خنده اش گرفت و به سلام و احوالپرسى صالح ميان خنده پاسخ گفت. در سر سفره مونا شاد و خندان بود و از مرد جوانى كه دم به دم عرق مى ريخت و قادر به خوردن غذا نبود غافل بود. نگاه مينا و ورده درهم گره خورد و هر دو به مفهوم و درك يك مطلب به روى هم لبخند زدند. مينا براى آزاد نمودن صالح از قيدى كه خود را در آن حبس كرده بود رو به او كرد و گفت:
-صالح تو وقتى بروى دبى با عرب هاى آنجا از حيث پوست برابرى مى كنى و هيچكس نمى فهمد كه تو ايرانى هستى.
صالح چشم در چشم مينا دوخت و گفت:
-معلوم نيست كه من هم راهى شوم، اگر دائى احد قبول كند من با او زندگى كنم مى مانم و نمى روم. اگر پدر اين خانه را نمى فروخت همين جا مى ماندم اما متأسفانه پدر به سرمايه نياز دارد و مجبور است اين خانه را بفروشد. من كارم را دوست دارم و....
ورده صحبت او را قطع كرد و پرسيد:
-كدام كار؟ مادربزرگ كه مى داند تو يك ليسانسه بيكارى و هنوز جائى مشغول نشده اى. يكى دو ماهى را كه با چند شاگرد سر و كله زدى را به حساب كار مى گذارى؟ پدرت بيشتر به خاطر توست كه دارد جلاى وطن مى كند تا تو آنجا بتوانى فعاليت كنى. اگر احد هم راضى شود كه تو را نگهدارد تو بايد به همراه من و پدرت راهى شوى.
چهره صالح را خشم گلگون كرد و با گفتن ببخشيد از سر سفره بلند شد و به اتاقش رفت. ورده رو به مينا كرد و گفت:
-ديدى اُما؟ از روزى كه صحبت رفتن در خانه مطرح شده ما روزگار خوش نداشته ايم. نزديك به يك سال است كه به دنبال كار است و امروز را به اميد فردا مى گذارند اما موفق نشده. اين يكى دو ماهى كه با چند شاگرد سر و كله مى زند را به حساب كار گذاشته اما فقط پول تو جيبى خودش را درآورده، همين و بس. مگر تا چند سال ديگر جوان است؟
اين بار نگاه مينا و مونا درهم گره خورد و مونا به روى او لبخند زد و با خود فكر كرد همه جا زورگو وجود دارد.
نوشته: م مؤدب پور
گندم
تا كاميار اينو گفت: گندم خنديد و بهم گفت:
-چون دوستم داشتى مى خواستى اينكارو بكنى؟
-آره.
گندم: الان چى؟
-الان برام همونطوره. مثل قبل از اين جريان.
گندم: هيچ فرقى برات نكردم؟ من ديگه دختر عمه ات نيستم آ!
-اون وقت شم به چشم يه دختر عمه بهت نگاه نكردم! من همين امروز صبح، بى اختيار كشيده شدم طرف خونه شما! اونجا اومدنم به خاطر عمه نبود! به خاطر تو بود! تو براى من همون دخترى! گندم! نه عزت يا هر چيز ديگه اى كه باشه!
گندم: چرا عزت نه؟!
كاميار: به خاطر اين كه سامان تورو با نام گندم باور كرده، نه عزت!
نگاهم كرد و خنديد. يه دفعه چشمش افتاد به بازوم و گفت:
-بازوت چى شده؟!
بعد يه لحظه مكث كرد و يه دفعه صورتش رو گرفت تو دستاش و شروع كرد به گريه كردن. رفتم جلوش و روسريش رو كه از سرش افتاده بود درست كردم و بهش گفتم:
-گريه نكن ديگه! چيزى نشده كه!
سرش رو بلند كرد و گفت:
-به خدا دست خودم نبود! اصلاً نفهميدم چى شد!
-خود تو ناراحت نكن. همه چى درست مى شه.
نازش كردم و اشك هاشو از تو صورتش پاك كردم. يه دفعه دستمو گرفت و ماچ كرد و گفت:
-بگو به خدا دوستم دارى!
-به خدا دوستت دارم گندم!
يه دفعه حالتش عوض شد! دوباره مثل نيم ساعتِ پيش شد! رنگش پريد و نفس هايش كوتاه كوتاه شد! دستاش شروع كرد به لرزيدن! ترس دوباره نشست تو چشماش! همچين نفس نفس مى زد كه انگار يه كيلومتر راه رو دوئيده! دستاشو گرفتم تو دستم اما آروم نمى شد!
-گندم! گندم! آروم باش!
گندم: ترو خدا تنهام نذارين! مى ترسم! كجا برم الان؟! كجا برم؟! هيچكس رو ندارم! هيچكس رو ندارم! خدايا چيكار كنم؟! خدايا چيكار كنم؟!
تند و تند اينارو مى گفت مى لرزيد! با يه دستش بلوز منو گرفته بود و با يه دستش بلوز كاميار! مثل بچه اى كه مثلاً پدر و مادرش مى خوان تو تاريكى ولش كنن و برن، چسبيده بود به من و كاميار و ول مون نمى كرد!
-گندم جون آروم باش! دارى خودتو داغون مى كنى!!
-باشه باشه! هر كارى بگى مى كنم فقط شماها نرين!
-ما جائى نمى ريم! هر جا خواستيم بريم با هم مى ريم!
اصلاً آروم نمى شد! همچين مى لرزيد كه از لرزش دستاش، من و كاميارم داشتيم مى لرزيديم!
كاميار آروم بلوزش رو از تو چنگ گندم درآورد و رفت طرف ماشين! تا اينكارو كرد، گندم با اون يكى دستش هم چنگ زد به بازوى من! درست همونجا كه زخمى بود! درد تو دلم پيچيد اما به روم نياوردم! همچين منو گرفته بود كه تكون نمى تونستم بخورم! دو دستى چسبيده بود به من و هى به كاميار مى گفت:
-نرو كثافت! مگه به تو نمى گم نرو!
-گندم! آروم باش!
گندم: داره مى ره حمّال!
-نه، نمى ره! هيچكدوم از ما جائى نمى ريم! آروم باش!
گندم: بگو برگرده! بگو برگرده!
-كاميار! كجا دارى مى رى آخه؟!
كاميار: جائى نمى رم گندم جون! شماهام بياين اينجا! بياين دم ماشين!
يه دفعه گندم همونجور كه چنگ زده بود به بازو و لباساى من، حركت كرد به طرف ماشين و منم با خودش كشوند! از درد داشتم مى مردم اما صدام درنمى اومد! تا اومد از روى جدول لبه خيابون رد بشه، پاش گرفت به جدول و افتاد! منم با يه دست سالم و يه دست زخمى به زور رو هوا گرفتمش! نزديك بود جفت مون با سر بخوريم زمين اما هر جورى بود نگه اش داشتم! كاميار پريد طرف مون كه با عصبانيت سرش داد كشيدم و گفتم:
-آخه كجا دارى مى رى؟!
كاميار: بياين! شماها بشينين تو ماشين!
دو تائى برديم و نشونديمش رو صندلى عقب ماشين اما مگه منو ولم مى كرد!
گندم: توام بشين سامان! توام بشين!
-باشه گندم جون! منم مى شينم. نترس!
دو تائى نشستيم تو ماشين و كاميار رفت و در صندوق عقب ماشين رو واكرد و يه خرده بعد بست و برگشت و نشست پشت ماشين و يه بطرى كوچولو داد به من و گفت:
-يه قُلُپ بده بهش بخوره.
يه نگاهى به بطرى كردم و گفتم:
-اذيت نمى شه؟!
كاميار: از اينى كه هس بدتر نمى شه! بده بهش!
درِ بطرى رو واكردم و گرفتم جلو گندم و گفتم:
-بيا گندم جون. يه خرده بخور.
صورتش رو آورد جلو! منظورش اين بود كه من با دست خودم بهش بدم بخوره!
دستاشو از بازو و بلوز من ول نمى كرد! دو دستى منو چسبيده بود! طفل معصوم فكر مى كرد اگه يه لحظه منو ول كنه، فرار مى كنيم! بغض گلومو گرفته بود! برگشتم و يه نگاهى به كاميار كردم كه ديدم وضع اونم بدتر از منه! بهم اشاره كرد كه منم بطرى رو بردم جلو و گذاشتم به لبش. اونم يه قلپ خورد و تا زمزه اش رو فهميد سرشو كشيد كنار و گفت:
-اين چيه؟! اين چيه؟!
-چيزى نيس گندم جون، نترس!
گندم: من نمى خورم!
كاميار: بخور، آرومت مى كنه!
گندم: نه، نمى خورم!
كاميار: ببين منم مى خورم!
بطرى رو از من گرفت و دو تا قلپ خورد و دوباره داد دست من و گفت:
-توام بگير زهر مار كن ديگه!
-الان؟!
كاميار: نخير! اجازه بدين نيم ساعت ديگه ماست و خيار حاضر بشه بعد! خب الان ديگه!
ازش گرفتم و دو تا قلپ هم من خوردم! راست مى گفت كاميار! واقعاً بهش احتياج داشتم!
تا تهِ معده ام رو سوزوند! كاميار از تو داشپورت، يه بسته شكلات درآورد و وازش كرد و يه دونه داد به من و يه دونم خودش خورد و بقيه اش رو گرفت طرف گندم و گفت:
-ديدى ماهام خورديم؟! حالا تو بخور.
بطرى رو گرفتم جلو دهن اش و اونم دو تا قلپ خورد و يه مرتبه سرش رو تكون داد!
گندم: خيلى بدمزه اس!
كاميار: دوا تلخه ديگه! بيا، يه دونه شكلات بذار دهن ات.
شكلات رو گرفت جلوش اما بازم دستاشو از من ول نمى كرد! خودم يه دونه شكلات ورداشتم و گذاشتم دهنش. وقتى خورد حالت صورتش كه از مزه تلخ، تو هم رفته بود درست شد.
كاميار: يه خرده ديگه هم بهش بده.
يه قلپ ديگه هم با يه شكلات بهش دادم و كاميار ماشين رو روشن كرد. تا صداى ماشين بلند شد، گندم محكمتر منو چسبيد و به كاميار گفت:
-كجا مى خواى بريم؟!
كاميار: هيچ جا! نترس!
-كاميار! بريم يه بيمارستانى چيزى!
گندم: من بيمارستان نمى آم! من بيمارستان نمى آم!
-گندم جون مى خواهيم يه قرصى چيزى برات بگيريم كه آروم بشى!
يه دفعه شروع كرد به داد زدن و گفت:
-كثافتا مى خواين يه جورى از شرم راحت بشين؟!
-نه گندم جون!
گندم: من جائى نمى آم! مى فهمين؟!
كاميار: باشه! داد نزن! هيچ جا نمى ريم! آن آن!
اينو گفت و ماشين رو خاموش كرد. تا ماشين خاموش شد، يه خرده آروم تر شد.
كاميار دو تا سيگار درآورد و روشن كرد و يكى اش رو داد به من و گفت:
-بگير! وضع تو انگار از اينم بدتره!
سيگاررو ازش گرفتم و يه پك زدم و يه خرده آروم شدم و برگشتم به گندم نگاه كردم كه با اون چشماى ترس خورده اش، يه دقيقه منو نگاه مى كرد و يه دقيقه كامياررو! همچين دو دستى منو گرفته بود كه انگار دزد گرفته!
كاميار: گندم جون اون بازوش رو ول كن! زخميِ اون آخه!
بهش اشاره كردم كه كاريش نداشته باشه هر چند كه گندم به اين چيزا گوش نمى كرد! يعنى اصلاً تو يه حال و هواى ديگه بود!
خلاصه انقدر طول كشيد كه سيگارمون تموم شد. سيگار كه تموم شد، دستاى گندمم شُل شد. انگار بهش اثر كرده بود! لرزش دستاش كم كم افتاد و بازو و بلوزم رو ول كرد كه من يه نفس بلند كشيدم و بازوم رو نگاه كردم. دوباره از زخمم خون زده بود بيرون و از پانسمانم رد شده بود!
تازه انگار گندم به خودش اومده بود! يه نگاهى به دستش كه خون خالى بود كرد و دوباره زد زير گريه!
كاميار: ببينم زخمتو! حتماً بخيه هاش واشده!
-نه چيزى نيس! چند تا دستمال بده! دستش خونى شده!
كاميار چند تا دستمال كاغذى از جلو ماشين درآورد و داد به من و منم دست گندم رو گرفتم و شروع كردم به پاك كردنِ خون كف دستش و آروم آروم بهش گفتم:
-آخه چرا دارى خودتو داغون مى كنى؟! آروم باش عزيزم! طورى نشده به خدا!
كاميار: ببين گندم جون، اگه تو اينكارارو بكنى، به هيچ نتيجه اى نمى رسى! هيچكس هم به حرفات گوش نمى كنه! بايد خودتو كنترل كنى!
با يه دستمال، اشك هاشو از تو صورتش پاك كردم. برگشت يه نگاه به من و بعدش به كاميار كرد و گفت:
-دست خودم نيس به خدا! يه مرتبه اينجورى مى شم!
كاميار: حالا كه آرومى؟!
-آره. فقط يه خرده ديگه از اون بده بخورم.
بطرى رو از رو صندلى ورداشتم و دادم بهش. يه خرده ديگه خورد و كاميارم يه شكلات داد بهش و گفت:
-حالا ميذارى ماشين رو روشن كنم؟
گندم: كجا مى خواى برى؟
كاميار: خونه!
يه تبسم كرد و گفت:
-كدوم خونه؟
كاميار: خونه خودمون! خونه من، خونه تو، خونه سامان! حرفام يادت رفت؟!
برگشت و ماشين رو روشن كرد و حركت كرديم و چند دقيقه بعد جلوى گاراژ خونه واستاد و تا خواست پياده بشه كه مش صفر درِ گاراژ رو واكرد و در حالى كه تو صورتش غم و غصه معلوم بود، اومد جلو و سلام كرد و يه نگاهى تو ماشين انداخت و وقتى ديد كه گندمم تو ماشينه، يه مرتبه دستاشو بلند كرد طرف آسمونو گفت:
-الهى شكرت!
كاميار: چى شده مش صفر؟
مش صفر: آقا چرا تلفن تون رو خاموش كردين؟! جون به سر شد اين پيرمرد!
كاميار: پيرمرد كيه؟!
مش صفر: آقا بزرگ رو مى گم!
كاميار: اون كه هميشه مى گه سى و يكى دو سالم بيشتر نيس!
مش صفر: اِ...! آقا كاميار سر به سرم نذار حال و حوصله ندارم!
كاميار: اهالى باغ كجان؟
مش صفر: جلو خونه خانم كوچيك جمع شدن و هر كدوم يه تلفن دست شونه و دارن به شما زنگ مى زنن!
كاميار: هاى مش صفر! شتر ديدى نديدى آ! من و سامان تنها اومديم! فهميدى؟!
مش صفر: يعنى به بقيه نگم كه گندم خانم رو برگردوندين خونه؟
كاميار: آفرين!
مش صفر: اما به آقابزرگ نمى تونم دروغ بگم!
كاميار: خودمون داريم مى ريم اونجا. فقط فعلاً تو به بقيه چيزى نگو! برو كنار ببينم!
حركت كرد و رفتيم تو گاراژ و پياده شديم.
كاميار: سامان! يواشكى طورى كه كسى نفهمه، گندم رو وردار ببر خونه آقابزرگ.
يه دفعه گندم بازوى من و دست كامياررو گرفت و گفت:
-من فقط به شماها اعتماد دارم! فقط هم به خاطر شماها برگشتم اينجا!
كاميار: خيلى ممنون كه به ماها اعتماد كردى اما جون هر كسى كه دوست دارى بازوى اين بچه رو ول كن! پاره پاره اش كردى از بس چنگ زدى به بازوش!
يه دفعه گندم متوجه شد كه بازوى زخمى منو گرفته! تند ول كرد و گفت:
-ببخشيد! ببخشيد!
-چيزى نيس! عيبى نداره. حالا فقط زود بيا تا كسى متوجه اومدن ما نشده!
كاميار: برين زودتر! از همين درِ عقب گاراژ برين. از لاى شمشادا برين طرف خونه آقا بزرگ! كسى نمى بيندتون!
دست گندم رو گرفتم و از درِ پشتى گاراژ رفتيم تو باغ و از لاى شمشادا، كه مثل يه راهرو بود رفتيم طرف خونه آقابزرگ و از پله ها رفتيم بالا و آروم چند تا تقه زدم به در و رفتيم تو. تا چشم آقابزرگ به ماها افتاد و پريد جلو و گندم رو بغل كرد و زد زير گريه! تا حالا گريه آقابزرگ رو نديده بودم! گندمم شروع كرد به گريه كردن! زارزار گريه مى كرد! مونده بودم چيكار كنم! همينجورى همديگر و بغل كرده بودن و گريه مى كردن!
پريدم از تو خونه بيرون و از بالاى ايوون، كامياررو كه داشت مى رفت طرف خونه عمه اينا صدا كردم و بهش اشاره كردم كه تند بياد!
از وسط راه، دوئيد طرف منو تا رسيد گفتم:
-كجا دارى مى رى؟!
كاميار: مى رم اين دختر عمه هامو يه خرده دلدارى بدم!
-عجب آدم وقت نشناسى هستى آ! الان كه گندم اينطورى شده وقت اين كاراس؟!
كاميار: خب اينم دختر عمه مه، اونام دختر عمه امم! استثناء كه نبايد قائل شد!
-بيا تو ببين چه خبره! دو تائى همينجورى دارن گريه مى كنن!
كاميار: بريم ببينم!
دو تائى رفتيم تو خونه و تا كاميار آقابزرگ و گندم رو ديد كه دارن گريه مى كنن، با يه حالت دعوا بهشون گفت:
-خُبه خُبه! اين لوس بازيا چيه درمى آرين؟! برين يه گوشه بشينين ببينم!
آقابزرگ تا چشمش به كاميار افتاد گفت:
-كجا بودين تا حالا؟! دلم هزار راه رفت!
كاميار: اينم جاى دستت درد نكنه است حاج ممصادق خان؟! پدرمون دراومده تا اين دختره رو آورديم اينجا!
آقابزرگ: دست تو چطوره پسر؟!
-خوبه آقابزرگ!
آقابزرگ: در رو ببندين و بياين تو. به كسى كه چيزى نگفتين؟
كاميار: نه. به مش صفرم گفتم به كسى چيزى نگه.
آقابزرگ: خوب كردين. بياين بشينين.
همگى رفتيم و نشستيم و كاميار برامون چائى ريخت و يكى يه استكان گذاشت جلومون و گفت:
-بخور دختر عمه جون. اين چائى نصيب هر كسى نمى شه!
گندم: كاميار، ازت خواهش مى كنم ديگه به من نگو دخترعمه.
آقابزرگ: براى چى عزيزم؟!
گندم: براى اين كه من دخترعمه اينا نيستم! نوه شما نيستم! اصلاً هيچكس نيستم! يه دختر سر راهى هستم! مى فهمين سر راهى يعنى چى؟!
آقابزرگ: اين حرفا چيه مى زنى؟! به خدا...
گندم: ترو خدا ديگه لاپوشونى نكنين! ديگه هر كى ندونه، شما كه مى دونين! يعنى شما بهتر از هر كسى مى دونين! اينا بدون اجازه شما، آب نمى خورن! پس شما بهتر از همه اين جريان رو مى دونستين!
آقابزرگ لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پائين!
كاميار: تورو خدا آروم باش گندم جون. چشم، ديگه بهت دخترعمه نمى گم فقط حالا كه آرومى، به ما بگو جريان چى بود. تو اين موضوع رو از كجا فهميدى!
گندم به مخده تكيه داد و چشماشو بست و هيچى نگفت.
-ببين گندم جون، اگه به ما نگى كه موضوع حل نمى شه!
يه دفعه سرم داد كشيد و گفت:
-چه موضوعى قراره حل بشه؟! شماها چى رو مى خواين حل كنين؟! اين يكى ديگه چيزى نيس كه بشه با پول و قدرت و پارتى بازيِ آقابزرگ حلش كرد!
كاميار: تو فقط بگو چه جورى يه همچين چيزى رو فهميدى! عصبانى هم نشو!
-اصلاً شايد همه اش دروغ باشه گندم!
گندم: خواهش مى كنم سامان! انقدر دلدارى احمقانه به من نده!
-آخه شايد تو اشتباه....
گندم: بس كن سامان! احمق خودتى!
-باشه، من احمق! اما نبايد ما بفهميم كه جريان چيه؟!
گندم: خفه شو ديگه!
اينو گفت ساكت شدم كه كاميار استكان چائى اش رو گذاشت تو نعلبكى و گفت:
-گندم خانم، حداقل حُرمت بازوى زخمى اش رو نگهدار!
گندم: توام خفه شو!
كاميار: از اين كه من و سامان خفه شيم حرفى نيس! خفه مى شيم! اما اگه الان دو سه ساعته كه دنبال شمائيم و هر چى گفتى حرفى نزديم و هر كارى كردى هيچى نگفتيم، فقط به خاطر كمك به توئه! ديگه قرار نيس كه هر چى از دهنت درمى آد بارمون كنى! ناسلامتى تو دختر تحصيلكرده اين مملكتى! كه توام چشماتو ببندى و دهنت رو واكنى چه فرقى بين تو و يه آدم بى سواده؟! حداقل دو نفررو براى خودت نگه دار!
تا كاميار اينارو گفت: يه دفعه گندم زد زير گريه و همونجور كه گريه مى كرد گفت:
-منو از چى مى ترسونى؟! از تنهائى؟! از بى كسى؟! فكر مى كنى مثلاً الان كه دارى بهم كمك مى كنى مى تونى غلطى برام بكنى؟! فكر مى كنى الان كه شما دو نفررو براى خودم نگه داشتم پشتم گرمه و تنها نيستم؟! بدبخت من الان از هر بى كسى، بى كس ترم! شماها براى من غريبه اين! من شماهارو از خودم نمى دونم كه! بلندشو گم شو حمّال! اصلاً خودم مى رم!
اينو گفت و بلند شد كه بره، يه دفعه همه ما ريختيم و گرفتيمش و كاميار گفت:
-بابا گُه خورديم ما! غلط كرديم به خدا! اصلاً من و سامان از تو خواهش مى كنيم كه تعارف رو كنار بذارى و يه خرده راحت تر با ما صحبت كنى! چيه مثل اين آدما كه تازه به همديگه رسيدن لفظ قلم حرف مى زنى؟! حمّال و احمق و كثافت چيه؟! اينارو كه به ما مى گى احساس مى كنيم با هم غريبه ايم! به مادرمون يه چيزى بگو! به خواهرمون يه چيزى بگو! به بابامون دو سه تا بگو! خلاصه يه كارى بكن كه با هم ندار بشيم و احساس غريبگى نكنيم!
يه دفعه آروم شد و دوباره تكيه اش رو داد به مخده و دستاشو گرفت جلو صورتش و فقط گريه مى كرد. ماهام ولش كرديم و از دور و ورش اومديم كنار و گذاشتيم يه خرده گريه كنه تا آروم تر بشه.
يه خرده كه گذشت، از تو جيب شلوارش يه كاغذ درآورد و انداخت رو زمين! من و كاميار و آقابزرگ يه نگاهى به همديگه كرديم و تا من خواستم كاغذ رو وردارم، كاميار بهم اشاره كرد كه بشينم و دست بهش نزنم.
دو سه دقيقه طول كشيد تا خودِ گندم به حرف اومد و گفت:
-ديشب كه از سامان جدا شدم، حوصله اين كه برم خونه رو نداشتم. براى همين هم رفتم تو باغ قدم زدم. نمى دونم چقدر طول كشيد. بعدش رفتم طرف خونه مون و رو پله هاى جلوى در نشستم. يه نيم ساعتى هم اونجا بودم. بعدش رفتم خونه.
يه خرده مكث كرد و بعد گفت:
-اونا تو اتاق خودشون بودن.
آقابزرگ: اونا كى ان؟!
كاميار: به ننه باباش مى گه اونا! اسم جديد براشون گذاشته!
گندم برگشت يه نگاهى به كاميار كرد كه زود كاميار گفت:
-گندم جون تو زحمت نكش! الان خودم مى گم! «حمال شوخى نكن» خوبه؟!
گندم سرش رو انداخت پائين و يه خرده بعد گفت:
-وقتى رفتم تو اتاقم ديدم اين كاغذ افتاده كف اتاق. اول فكر كردم سامان برام پيغامى چيزى گذاشته. وقتى ورش داشتم و خوندمش، يه دفعه اتاق شروع كرد دور سرم چرخيدن! سرم گيج رفت و وسط اتاق خوردم زمين!
نمى دونم چقدر گذشت كه يه خرده بهتر شدم. اومدم كاغذ رو پاره كنم اما نتونستم! دلم نمى خواست چيزائى رو كه توش نوشته شده بود باور كنم اما ازشم نمى تونستم بگذرم!
بلند شدم و دوباره خوندمش. بعدش يواش از اتاق رفتم بيرون و رفتم سرِ كمدِ....!