گو خلق بدانند كه من عاشق و مستم
آوازه درستست كه من توبه شكستم
گر دشمنم ايذا كند و دوست ملامت
من فارغم از هر چه بگويند كه هستم
از روى نگارين تو بيزارم اگر من
تا روى تو ديدم به دگر كس نگرستم
زين پيش برآميختمى با همه مردم
تا يار بديدم در اغيار ببستم
اى ساقى از آن پيش كه مستم كنى از مى
من خود ز نظر بر قد و بالاى تو مستم
شب ها كه رود بر من از انديشه رويت
تا روز، نه من خفته نه همسايه ز دستم
حيف است سخن گفتن با هر كس از آن لب
دشنام به من ده كه درودت بفرستم
ابوالمعالى مشهدى
درد
سفر كردن ما صدائى ندارد
ز خود رفتن آوازپائى ندارد
از اين درد جانم رسيده است بر لب
كه بيدردى من دوائى ندارد
فريدون مشيرى
جدائى
اى شب به پاس صحبت ديرين خداى را
با او بگو حكايت شب زنده داريم
با او بگو چه مى كشم از درد اشتياق
شايد وفا كند بشتابد به ياريم
*
اى دل چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من وعشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نمى رود
هر چند بسته مرگ، كمر بر هلاك من
*
اى شعر من بگو كه جدائى چه مى كند
كارى بكن كه در دل سنگش اثر كنى
اى چنگ غم كه از تو بجز ناله برنخاست
راهى بزن كه ناله ازين بيشتر كنى
*
اى آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
دارى خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم واشك ريختم
*
عمرى مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نيم كه كنم رو به هر درى
او نيز مايل است به عهدى وفا كند
اما اگر خدا بدهد عمر ديگرى