Nimrooz
Vol. 16, No. 823, February 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۳ - جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳
باقر مؤمنى در آغاز حكومت بختيار: همه دست اندركاران رژيم بايد از قدرت خلع و حتى يك نفر از آنها نبايد از مجازات مصادره واعدام نجات يابد!
گفتگو با دكترعلى ميرفطروس (بخش اوّل)
اين گذشته پراشتباه و بى افتخار، بايد همه ما را فروتن كند!
هر قدر كه روشنفكران عصر مشروطيت و دوران رضاشاه، اهل آينده نگرى، تفكر و انديشيدن بودند، روشنفكران و رهبران سياسى ما- در آستانه انقلاب- اهل «ايدئولوژى» و در نتيجه: فاقد روحيه انديشيدن و تفكر بودند.
مباحثات سياسى در ايران، چيزى جز خشم و هياهوى «ذهن هاى توسعه نيافته» نبود!
با توجه به تغيير آرام شرايط سياسى در كشورهاى اسپانيا، يونان و پرتغال در آن زمان، ما به چيزى بنام «انقلاب» (آنهم از نوع اسلامى آن) نياز نداشتيم و رژيم شاه در آن زمان براى «اصلاحات» مساعدتر از رژيم اسلامى كنونى بود.
آقاى دكتر على اصغر حاج سيدجوادى كه بقول خودشان در قبل از انقلاب «تاريخ را ورق زده بود و تقريرات خمينى را در مورد ولايت فقيه خوانده بود» در جريان انقلاب ،۵۷ ضمن ستايش از شخصيت خمينى، در اعلاميه اى «فتوا گونه» نوشت: «من به جمهورى اسلامى رأى مى دهم و اين، به عموم ملّت ايران، واجب است»!
سياوش اوستا
گفتگو با پدر دكتر «فرزاد حميدى»

باقر مؤمنى در آغاز حكومت بختيار: همه دست اندركاران رژيم بايد از قدرت خلع و حتى يك نفر از آنها نبايد از مجازات مصادره واعدام نجات يابد!
سردبير محترم روزنامه نيمروز، همانطور كه در اول يادداشت زير ملاحظه ميكنيد در روزنامه شرق در مصاحبه اى كه با بهزاد نبوى داشته ايشان اشاره اى به نظر و موضع اينجانب در مورد نظام شاه و انقلاب كرده كه چون ناصحيح بود يادداشتى همراه با مصاحبه اى كه در ۱۷ دى ماه ۱۳۵۷ با روزنامه كيهان داشته ام را براى آن روزنامه فرستادم كه متاسفانه از چاپ آن خوددارى كرد. اميدوارم شما امكان داشته باشيد كه اين يادداشت و آن مصاحبه را براى رفع سوءتفاهم خوانندگان منتشر كنيد. با احترام باقر مومنى

۱۹ بهمن ۱۳۸۳
جناب مدير محترم روزنامهءآزاده و مستقل «شرق»

در جريان مصاحبه اى كه آقاى بهزاد نبوى با روزنامه شما داشته و در شماره ۱۳ بهمن ماه جارى چاپ شده ايشان ذكر خيرى هم از اينجانب كرده و در اشاره به وضع نظام شاهى و حكومت آن گفته اندكه «باقر مومنى دردانشگاه تهران در ۱۳ آبان كه سخنرانى كرده بود گفته بود اين دُم شير است به بازى نگيريدش. اصلا تصور نميكرد كه بشود رژيم شاه را بدينگونه سرنگون كرد.»
من نميدانم آقاى مهندس بهزاد نبوى اين جمله را كه از قول من نقل كرده اند، در كجا و از چه كسى شنيده اند و بطور قطع يا مرجع ايشان دچار سوءتفاهم شده و يا شايد در اثر گذشت زمان تداخل هائى در ذهن ايشان صورت گرفته و منجر به چنين نقل قولى شده است. بهر حال بيان چنين جمله اى، آن هم در ۱۳ آبان (۱۳۵۷؟) از جانب من نميتواند صورت گرفته باشد به دو دليل ساده:
اول اينكه من مطلقا عادت ندارم كه در گفته ها و نوشته هايم از بزرگان نقل قول كنم و يا ضرب المثل هائى از اين قبيل بكار ببرم، بخصوص كاربرد اصطلاح «شير» و حتى «دُم شير» در مورد آدمى مثل محمد رضا شاه و يا دستگاه گندو بى پايه اى كه او در راسش قرار داشت غير قابل تصور است.
دوم اينكه پس از بهار ۱۳۵۶ و برگزارى ده شب شعر در مهر ماه همين سال حتى در ذهن محافظه كار ترين نيروهاى سياسى نيز ترديدهاى جدى در مورد ثبات قدرت بوجود آمده بود، و بويژه پس از كشتار خيابانى تبريز و قم و مقابله بى باكانه و قاطع و درگيرى هاى سرنوشت ساز توده هاى مردم با قدرت در سراسر ايران و سپس تزلزل در تمام اركان قدرت و فرار سرمايه داران و قدرتمندان به خارج و گسترش انتقاد و اعتراض در درون نهادهاى حكومتى ديگر جائى براى اعتقاد به ثبات و دوام نظام استبدادى باقى نمانده بود وكار به جائى رسيد كه حتى خود شاه هم «صداى انقلاب» را شنيد. باين ترتيب باور كردنى نيست كه من، با سابقه فكرى و سياسى كه داشتم، در آن گرماگرم و جوشش انقلاب درباره نظامى كه آخرين نفس هايش را ميزد در برابر دانشجويان انقلابى چنين حرفى زده باشم.
اما گذشته از همه اينها و تا آنجا كه يادم هست، و مطمئن هم هستم، پس از جمعه خونين ۱۷ شهريور ،۱۳۵۷ يعنى دو ماه پيش از تاريخى كه آقاى بهزاد نبوى يادآورى كرده است من ديگر بطور قطع يقين داشتم كه عمر حكومت شاه به پايان رسيده است و به همين دليل هم فعاليت هاى سياسى و فرهنگى علنى خود را كه مستقيماً عليه اين حكومت بود، همراه با دوستان و همراهان آغاز كردم.
توضيح آنكه من در اول شهريور ۱۳۵۷ براى استفاده از يك ماه مرخصى ادارى همراه با همسر و پسر كوچكم به خارج رفتيم و در پاريس بود كه يك يا دو روز پس از واقعه ۱۷ شهريور شنيدم كه براى دستگيرى تعدادى از رهبران سياسى نيمه شب به خانه هايشان ريخته و براى دستگيرى من هم، باحتمال قوى به اشتباه و به غلط به آپارتمان ما رفته بودند كه دست خالى برگشته بودند. من پس از شنيدن اين خبر بطور قطع يقين كردم كه كار نظام به پايان رسيده و بهمين دليل پيش خودم طرحى ريختم كه پس از بازگشت به ايران آنرا عملى كنم و آن اين بود كه در قدم اول يك محفل ماركسيستى از دوستان همفكرى كه ميشتاختم تشكيل بدهيم و يك فصلنامه تئوريك منتشر كنيم كه اين كار بلافاصله پس از بازگشت من در آخر مهر ماه آغاز شد و مطالب مجله هم پيش از انقلاب بتدريج فراهم شد و نخستين شماره آن بنام «انديشه» و بعنوان يك «نشريه تئوريك ماركسيستى» در فروردين ۱۳۵۸ انتشار يافت و تا پنج شماره آن هم دوام پيدا كرد.
بعلاوه در همين زمان بارفقا و دوستانى كه از سالها پيش در يك گروه مخفى سياسى با هم بنوعى در تماس بوديم فعاليت منظم خود را آغاز كرديم و همراه با عده اى ديگر از دوستان همفكر به تدارك يك نشريه هفتگى سياسى بنام «صداى معاصر» پرداختيم كه نخستين شماره آن با تأخير در ۲۹ اسفند ۵۷ از چاپ در آمد. اين نكته را به اين سبب نوشتم كه اگر من فكر ميكردم حكومت شاه پايگاه محكمى دارد نه در خود جسارت چنين كارهايى را بصورت علنى ميديدم و نه تشكيل چنين جمع و انتشار چنين نشريه هائى را امكان پذير و مفيد ميدانستم.
با اينهمه بايد به اين نكته اشاره كنم كه ممكن است من در جائى حرفى زده باشم كه چنين سوء تفاهمى را بوجود آورده باشد زيرا بخوبى يادم هست كه من در زندگى هميشه دوستان را از آسان گيرى و اميد هاى بى پايه برحذر داشته ام از جمله آنكه حتى دو سه روز پس از رفتن شاه از ايران هم در يك سخنرانى كه آقاى درخشش مسئول جامعه معلمان تدارك ديده و مرا هم براى سخنرانى دعوت كرده بود به حاضران هشدار دادم كه زياد هم بى خيال و از توطئه هاى ضد انقلاب غافل نباشند و البته اين نوع برخورد با جريان حوادث به هيچوجه بمعناى آن نيست كه در اين تاريخ من به پيروزى انقلاب بى اعتقاد بوده ام.
با آرزوى موفقيت هاى بيشتر براى شما و مردم ايران.
باقر مومنى
۱۷ بهمن ۱۳۸۳

مصاحبه اى كه سا نسور شد
ترس، عناصر محافطه كار و حتى مشكوك نفوذ خود را
همچنان در مطبوعات حفظ كرده اند. نمونه آن خوددارى
چاپ مصاحبه كوتاه زير است. اين مصاحبه در يكشنبه۱۷
دى ۱۳۵۷ بوسيله يكى از روزنامه ها با يكى از صاحبنظران
صورت گرفت و چون در آن روزنامه چاپ نشد باينصورت
در اختيار مردم قرار ميگيرد. اميد كه روزى مطبوعات ايران
آزادى واقعى و كامل خود را باز يابند.
س آيادولت بختيار موفقيتى پيدا خواهد كرد يا نه؟
ج در شرايط انقلابى كنونى تنها يك دولت انقلابى موفقيت خواهد داشت، و دولت انقلابى آنچنان دولتى نيست كه بخواهد كارى كند كه گردونه انقلاب ازحركت بايستد يا حتى حركتش كند شود بلكه بايد كارى كند كه انقلاب كنونى ملت ما هر چه زودتر بصورت ريشه اى به هدفهايش برسد:
هدف هاى انقلابى كنونى ملت ما نه تنها برچيدن بساط سلطنت استبدادى است بلكه در هم كوبيدن تمام دستگاه ها و عواملى است كه اين استبداد سلطنتى را بر ملت حاكم كرده است. اين دستگاه ها بطور عمده دستگاه هاى پليسى و بخصوص ساواك و ارتش است. شما لابد شنيده ايد كه اين دستگاه جهنمى ساواك چه جنايت هائى عليه ملت ما و آزاديخواهان كشور مرتكب شده و بعلاوه در همين چهار ماه اخير شما ديده ايد كه اين ارتش در رفتار با ملت خودش روى فاشيست هاى جنايتكار نازى را در اروپا، امريكايى ها را در ويتنام و لژيونرهاى فرانسوى را در افريقا سفيد كرده و بخوبى نشان داد كه دقيقاّيك ارتش ضد ملى است. بنابراين علاوه بر انحلال مطلق ساواك و مجازات تمام عناصر فعال پليسى آن بايد ارتش هم در هم كوبيده شود و بصورت يك ارتش ملى تجديد سازمان يابد. بعلاوه تمام سازمان هاى دولتى و فرهنگى كه برنامه هاى كار آنها در جهت منافع استبداد و استعمار تنظيم شده بايد واژگون شوند و سازمان ها و برنامه هاى ملى بدست مردم و سازمان هاى انقلابى ترتيب داده شوند.
مهمتر از همه اينكه اين دستگاه استبداد سلطنتى و تمام سازمان ها و عواملى كه به استقرار آن كمك كرده اند از جمله مجلسين شورا و سنا در واقع عناصر دست دوم و روبنائى هستند، بايد به طبقه اى كه اين بساط را براى حفظ منافع خودش چيده از ميان برود و از صحنه اقتصاد و سياست مملكت و بطور كلى از مقام قدرت يكسره خارج شود. نبايد اجازه داد حتى يك نفر از افراد اين طبقه از مجازات مصادره و اعدام نجات يابد.
بنظر من تنها يك دولت انقلابى كه بتواند اين برنامه ها را اجرا كند ميتواند مورد قبول مردم و موفق باشد. معلوم است كه دولت بختيار با تركيب كنونى خودش حتى در فكر هم نميتواند به يك چنين برنامهءانقلابى نزديك شود. اين دولت با وضع موجود ش فقط ميتواند ترديد و تزلزل در ميان گروهى از مدعيان رهبرى جنبش بوجود بياورد، و اين امر در عين حال كه خيانت بزرگى است اميدوارم كه حركت انقلابى ملت عزيز ما را كند نكند.
س: اگر اين دولت شكست بخورد آيا راه حل احتمالى چيست و آيا احتمال كودتا ميرود؟
ج: ما طى ۲۵ سال پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ زير شرايط كودتاى فاشيستى زندگى كرده ايم و بخصوص در ظرف چهار ماه اخير، يعنى از ۱۷ شهريور، مرتباّ بدست دربار استبدادى و عوامل نظامى و غير نظامى او كودتا پشت كودتا صورت گرفته است. بنابر اين ترساندن مردم از كودتاى احتمالى امرى بى معنى است. مگر كودتا شاخ و دم دارد؟ كدام كودتاى نظامى ديگرى ميتواند بيشتر از آنچه كه نظامى ها در روزهاى اخير در مشهد و قزوين و كرمانشاه كردند مرتكب جنايت شود؟ بعلاوه در شرايط انقلابى كنونى هر كودتاى تازه اى مطلقاّ شكست مى خورد همانطور كه تا كنون شكست خورده است و هر فشار جديدى فقط نيروى انقلاب را تقويت ميكند و هر قطره خونى كه از ملت بريزد حركت سنگ آسياب انقلاب را تندتر ميكند، و من مطمئنم بالاخره روزى خواهد رسيد كه خون ضد انقلاب به تنهائى آسياب انقلاب را بحركت در آورد.
فقط بايد از آن بيم داشت كه نيروهاى ضد انقلاب كاملاً سركوب نشوند و انقلاب با يك رشته مانورهاى سياسى فروكش كند، آنوقت است كه كودتاى ضد انقلابى موفق خواهد شد. از قرار معلوم چنين نقشه اى هم در كارهست. ظاهراّاز نظر محافل استبدادى، و استعمار امريكا كه آنرا هدايت ميكند، قرار است با اين دولت مردم را تا حدودى ساكت كنند. به بعضى جنبه هاى انقلاب كه تأمين مقدارى از آزادى هاست تن در بدهند و همينكه نيروى انقلابى ملت بحدى از آرامش رسيد با يك ضربت بقاياى انقلاب را سركوب كنند و نظام استبدادى را دوباره برگردانند. اما بهر حال وظيفه ملت ما اينست كه با استفاده از فرصتى كه پيش آمده انقلاب خود را سازمان بدهد و با تمهيدات عاقلانه و عمليات انقلابى قاطع راه بازگشت استبداد را بكلى سد كند.
س آيا شاه براى هميشه از كشور خواهدرفت؟
ج اين سوال را خود ايشان جواب داده اند و از قرارى كه شنيده ايد جوابى كه ايشان به شما داده اند منفى است. ولى حرف من اينست كه اساساّ چرا ايشان از كشور خارج شوند كه مردم در انتظار بازگشت و يا عدم بازگشت ايشان سردرگم بمانند. بنظر من بهترين جا براى ايشان همين ايران عزيز است. من فكر نميكنم كه ايرانيان مخالف ايشان و يا حتى باندهاى گانگسترى مثل مافيا كه چشم به ثروت هاى عظيم ايشان دوخته اند ايشانرا در خارج راحت بگذارند و بهمين دليل معتقدم كه بهتر است در همين وطن بمانند. ملت هم براى اينكه ايشان واقعاّ كاملاّ استراحت كنند ميتوانند قصر قاجار و يا ييلاق اوين را براى ايشان تخليه كند و ايشان راحت بنشينند و زير نظر چند نويسنده كاردان تاريخ سلطنت خودشان را رقم بزنند. باين ترتيب تاريخ ايران را هم از خاطرات شخصى خودشان محروم نكرده اند. بعلاوه من وقتى راجع به سفر ايشان به خارج فكر ميكنم بياد شعرى كه از بچگى در ذهنم مانده ميافتم كه ميگويد:
اگر شاهى بميرد از وطن دور
بخوارى ميبرندش جانب گور
من مطمئنم كه اگر ايشان در وطن بمانند هر وقت بامر ملت دعوت حق را لبيك گفتند ايشان را آنطور كه شايسته مقامشان هست بگور خواهند سپرد و براى اينكه نام ايشان مثل شداد و نرون در خاطره ها بماند ستون هاى يادبود بر پا خواهند كرد.

گفتگو با دكترعلى ميرفطروس (بخش اوّل)
اين گذشته پراشتباه و بى افتخار، بايد همه ما را فروتن كند!
هر قدر كه روشنفكران عصر مشروطيت و دوران رضاشاه، اهل آينده نگرى، تفكر و انديشيدن بودند، روشنفكران و رهبران سياسى ما- در آستانه انقلاب- اهل «ايدئولوژى» و در نتيجه: فاقد روحيه انديشيدن و تفكر بودند.
مباحثات سياسى در ايران، چيزى جز خشم و هياهوى «ذهن هاى توسعه نيافته» نبود!
با توجه به تغيير آرام شرايط سياسى در كشورهاى اسپانيا، يونان و پرتغال در آن زمان، ما به چيزى بنام «انقلاب» (آنهم از نوع اسلامى آن) نياز نداشتيم و رژيم شاه در آن زمان براى «اصلاحات» مساعدتر از رژيم اسلامى كنونى بود.
آقاى دكتر على اصغر حاج سيدجوادى كه بقول خودشان در قبل از انقلاب «تاريخ را ورق زده بود و تقريرات خمينى را در مورد ولايت فقيه خوانده بود» در جريان انقلاب ،۵۷ ضمن ستايش از شخصيت خمينى، در اعلاميه اى «فتوا گونه» نوشت: «من به جمهورى اسلامى رأى مى دهم و اين، به عموم ملّت ايران، واجب است»!
اشاره
از كتاب «حلّاج» (۱۳۵۷)، «ملاحظاتى در تاريخ ايران» (۱۹۸۸) و «ديدگاه ها» (۱۹۹۳) تا «گفتگوها» (۱۹۹۸)، «رو در رو با تاريخ» (۱۹۹۹) و كتاب اخيرش (برخى منظره ها و مناظره هاى فكرى در ايران امروز «، على ميرفطروس بدنبال قرائت تازه از تاريخ ايران است. اينكه با وجود انقلاب بزرگ مشروطيّت (۱۹۰۶) و چندين رويداد مهّم سياسى ديگر، چرا ما نتوانسته ايم به استقرار آزادى و جامعه مدنى نائل شويم؟ و يا بقول او: بايست ها و بن بست هاى استقرار آزادى و جامعه مدنى در ايران چه بود؟ تقريباً دغدغه هاى اساسى همه كتاب ها و گفتگوهاى ميرفطروس در سال هاى اخير است. بنابراين، مقالات و مصاحبه هاى او را مى توان نوعى» آسيب شناسيِ تاريخ، فرهنگ و سياست «ناميد. او در اولين مقالات و مصاحبه هاى خود در» نيمروز «حقايقى را» فرياد «كرد كه در آن روزها، اكثر روشنفكران ما آنرا- آهسته و زير لب-» زمزمه «مى كردند، مقالات و مصاحبه هائى كه باعث تأمل و بازانديشى در ميان روشنفكران ما- خصوصاً در خارج از كشور- شده است.
ميرفطروس از» روشنفكران هميشه طلبكار «سخن مى گويد كه» هيچ خشتى براى مهندسى اجتماعى يا نوسازى جامعه ما نگذاشته اند، امّا هميشه، طلبكار رضا شاه و محمدرضا شاه بوده اند... روشنفكرانى كه در يك «اسارت تاريخى» هنوز در كربلاى ۲۸ مرداد و ا نقلاب شكوهمند اسلامى نفس مى كشند «.... در اين دغدغه ها و نگرانى ها است كه سخن او در خطاب به روشنفكران و رهبران سياسى ما گاهى رنگى از» عتاب «مى گيرد و تلخ مى شود.»
بيست و ششمين سالگرد انقلاب ۵۷ و نيز انتشار آخرين كتاب دكتر على ميرفطروس، فرصتى است تا بار ديگر با او به گفتگو بنشينيم و از تاريخ، فرهنگ، سياست و روشنفكران ايران، سخن بگوييم.
نيمروز

نيمروز: آقاى ميرفطروس، شما در گفتگوئى، انقلاب ۵۷ را «آئينه حقيقت» ى دانسته ايد كه «بى نوائى هاى فكرى رهبران سياسى و بى بضاعتى هاى فرهنگى روشنفكران ما را به نمايش گذاشت» ... كتاب اخير شما هم با اين جملات «هشدار دهنده» آغاز مى شود:
«اگر مى خواهيم كه آينده دموكراسى و جامعه مدنى در ايران به گذشته پراشتباه و بى افتخار اكثر رهبران سياسى و روشنفكران ما نبازد، بايد شجاعانه و بى پروا به چهره» حقيقت تلخ «نگريست، و از آن، چيزها آموخت. اين گذشته پراشتباه و بى افتخار بايد همه ما را فروتن و در برخورد با مسائل و مشكلات ميهن مان هوشيارتر سازد، با اين اميد كه از بازتوليد و تكرار ايدئولوژى هاى خِرُدگريز و تجدد ستيز جلوگيرى گردد...» مى خواهم بدانم كه بعد از تجربه انقلاب بزرگ مشروطيّت، واقعاً چرا در رويدادهاى سال ،۵۷ رهبران سياسى و روشنفكران ما به «انقلاب اسلامى» و رهبرى امام خمينى رسيدند؟ يعنى آيا همه تحولات اجتماعى و توسعه ملى زمان رضاشاه و خصوصاً محمدرضا شاه، بى پايه و اساس بودند؟
ميرفطروس: خيلى خوب است كه روشنفكران عصر مشروطيّت و عصر رضاشاه را از رهبران سياسى و روشنفكران عصر محمدرضا شاه جدا كنيم، براى اينكه اين ها، متعلق به سه دوره يا سه نسل متفاوت روشنفكرى هستند و هر كدام داراى مشخصات متفاوت هستند، بهمين جهت است كه من رهبران سياسى و روشنفكران ايران در انقلاب ۵۷ را يكصد سال عقب تر از روشنفكران عصر مشروطيت دانسته ام. همين كتاب «برخى منظره ها و مناظره هاى فكرى در ايران امروز» (و مقالات و گفتگوهاى ديگر)، من به تفاوت ها و مشخصات اين سه نسل از روشنفكران ايران اشاره كرده ام. در يك بيان كلى بايد بگويم: هر قدر كه روشنفكران عصر مشروطيت و دوران رضا شاه، اهل آينده نگرى، تفكر و فرهنگ بودند، روشنفكران و رهبران سياسى ما، در آستانه انقلاب، اهل ايدئولوژى و در نتيجه: فاقد روحيه انديشيدن و تفكر بودند. در اين دوره به تعبير كانت، ديگر «عقل نقّاد» نبود كه مسائل و مشكلات جامعه ما را نقد و بررسى كند، بلكه يكسرى «چه بايد كرد؟» هاى حاضر و آماده روسى و چينى (و بدتر از همه، فيدل كاستروئى يا انور خوجه اى) زحمت انديشيدن را از دوش روشنفكران ما برداشته بود، بهمين جهت، در همه سال هاى قبل از انقلاب و خصوصاً از سال هاى ۳۲ تا ،۵۷ در نزد روشنفكران و رهبران سياسى ما، «عقل نقّاد» به «عقل نقّال» سقوط كرده بود و همه بجاى انديشيدن، «نقل قول» مى كردند. در چنان شرايطى، هر يك از روشنفكران ما يك «مانيفست انقلاب» (چه دينى و چه لنينى) زير بغل داشتند و فقط منتظر زمان بودند...

نيمروز: ولى آزادى و مبارزه با استبداد تقريباً محور همه مباحثات آن دوران بود...
ميرفطروس: در يك نگاه گذرا به مباحثات سياسى روشنفكران ما در سال هاى قبل از انقلاب، من عميقاًً بياد جمله آن ديپلمات خارجيِ مقيم ايران مى افتم كه سال ها پيش گفته بود:
«مباحثات سياسى در ايران، چيزى جز خشم و هياهوى ذهن هاى توسعه نيافته نيست»
بنابراين: فكر مى كنم كه انقلاب اسلامى هم محصول خشم و هياهوى «ذهن هاى توسعه نيافته» ى رهبران سياسى و روشنفكران ما بود، وگرنه با توجه به تغيير آرام شرايط سياسى در اسپانيا، يونان و پرتغال در آن زمان، ما به چيزى بنام انقلاب (آنهم از نوع اسلامى آن) نياز نداشتيم و رژيم شاه براى «اصلاحات» ، مساعدتر از رژيم اسلامى كنونى بود كه بعضى ها الآن براى پاره اى اصلاحات به آستانه آن «دخيل» بسته اند!
نيمروز: يعنى، معناى آنهمه عشق به آزادى و مخالفت با استبداد در نزد روشنفكران ما شناخته شده يا تعريف شده نبود؟!
ميرفطروس: بله! همينطوره! آنهمه عشق به آزادى و مخالفت با استبداد، در خود، استبداد ديگرى نهفته و پنهان داشت چرا كه ذهنيّت روشنفكران ما از ايدئولوژى هاى خونفشان و غير دموكراتيك (چه دينى و چه لنينى) سيراب بود، ذهنيتّى كه در آن، نه عشقى وجود داشت و نه تمايلى به آزادى و حقوق بشر. آثار رهبران سياسى و روشنفكران ما در اين زمينه ها آنچنان اند كه مرور آنها واقعاً باعث شرمندگى و شرمسارى ا ست.
مدتى پيش دوست شاعرم (دكتر اسماعيل خوئى) در شعرى زيبا و تلخ درباره «آنهمه عشق به آزادى» گفته بود:
«ما، عشق مان، همانا
ميراب كينه بود
ما، كينه كاشتيم
و
تا كِشت مان ببار نشيند
از خون خويش و مردم
رودى كرديم.
ما، خام سوختگان
ز آن آتش نهفته كه در سينه داشتيم
در چشم خويش و دشمن
دودى كرديم
ما، آرمان هامان را
معناى واقعيت پنداشتيم
ما، بوده را نبوده گرفتيم
و از نبوده
- البته در قلمرو پندار خويش -
بودى كرديم
ما، كينه كاشتيم
ما، كينه كاشتيم
و خرمن خرمن
مرگ برداشتيم
ما، نفرين به ما!
ما، مرگ را سرودى كرديم...»
اين شعر، جغرافياى ذهنى روشنفكران ما را در آن دوره ها، نشان مى دهد و روشن تر از آنست كه لازم به توضيح يا تفسير باشد، امّا من مى خواهم چند نكته را در اين شعر برجسته كنم تا ماهيّت بقول شما «آنهمه عشق به آزادى و حقوق بشر» روشن تر شود:
اولاً اينكه «آنهمه عشق» (به انقلاب، خلق و غيره) «ميراب كينه» اى بود كه نه آزادى در آن جائى داشت و نه حقوق بشر. نمونه اش را حتّى در مقالات و نوشته هاى مناديان و مسئولان «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» (مثلاً در مقالات آقايان دكتر على اصغر حاج سيد جوادى و مهندس مهدى بازرگان) مى توان ديد، مثلاً آقاى دكتر على اصغر حاج سيد جوادى كه بقول خودشان در قبل از انقلاب «تاريخ را ورق زده بود و تقريرات خمينى را در مورد ولايت فقيه خوانده بود» ، در آستانه انقلاب اسلامى در كتابى بنام «طلوع انفجار» ضمن پيش بينى وقوع انقلاب (يا انفجار) و ستايش از شخصيّت امام خمينى، در اعلاميه اى فتوا گونه در نشريه «جنبش» ، (شماره فوق العاده، ۸ فروردين ۵۸) تأكيد كرد: «من به جمهورى اسلامى رأى مى دهم و اين، به عموم ملّت ايران، واجب است» !
او بعنوان يكى از معروفترين روشنفكران آن دوره و از مناديان دفاع از آزادى و حقوق بشر در ايران، درباره محاكمات سريع و فرمايشى دادگاه هاى اسلامى و كشتار «ضد انقلابيون» (مانند خانم دكتر فرّخ رو پارسا) مى گفت:
«محيط انقلاب بايد با سرعت و شدّت، پاكيزه شود، يعنى همه دشمنان انقلاب، همه ميكرب ها و سمومات مولّد عناد و ظلم بايد بلافاصله و بدون كمترين درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابى يعنى، شدت عمل هر چه بيشتر...»
آقاى دكتر حاج سيدجوادى سپس به دوست و همكار خود در «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» و نخست وزير انقلاب (يعنى مهندس مهدى بازرگان) توصيه مى كند:
«دولت آقاى مهندس بازرگان بايد بداند كه يكى از عوامل اصلى پيروزى انقلاب، نابودى كامل و سريع اين عناصر (ضد انقلاب) است، آنچه قابل اغماض نيست، اِهمال و مسامحه در سركوبى مجريان رژيم سابق است... مسئله اينست كه دولت در سركوبى اين كانون ها و عناصر، سرعت هر چه بيشترى بخرج دهد»
ظاهراً به پيروى از اين «توصيه» آقاى دكتر على اصغر حاج سيد جوادى بود كه مهندس مهدى بازرگان (رئيس جمعيّت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر) نيز در پاسخ به انتقادات نشريات اروپائى درباره محاكمات غيرعادلانه و سريع دادگاه هاى اسلامى گفت:
«ملتى كه كشته داده، زخمى داده، غارت شده، حاضر نيست به محض رفتن شاه و سرنگون شدنش، آرام بگيرد. ا ين روحيه ملى توقّع دارد، هر چه زودتر به پاكسازى محيط اجتماعى بپردازد، حالا مى خواهد اين كار (محاكمات غيرعادلانه دادگاه هاى انقلاب) سريع انجام گيرد...» .
مورد ديگر، مسئله زنده ياد دكتر پرويز اوصياء بود. او يكى از فرهيخته ترين انسان هائى بود كه من در دوران مهاجرت و تبعيد شناخته ام: او شاعر، نويسنده و حقوقدان برجسته اى بود كه فضل و فضيلت را با هم داشت. پرويز اوصياء بعنوان يكى از برجسته ترين حقوقدانان ايرانى در عرصه بين المللى، در آغاز انقلاب، دستگير و زندانى شد، امّا نه «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» و نه حتّى كانون وكلاى ايران، حاضر نشدند از اين «حقوقدان برجسته طاغوتى» ، حمايت و دفاع نمايند (اين نكته اخير را از دوست عزيزم آقاى دكتر عبدالكريم لاهيجى شنيده ام). بگذريم...
اسماعيل خوئى در بخش ديگرى از شعر مى گويد:
ما «بوده» را «نبوده» گرفتيم
و از «نبوده»
- البته در قلمرو پندار خويش-
«بود» ى كرديم
اشاره شاعر در اينجا گويا به «بوده» ها يعنى به تحولات اجتماعى گسترده و توسعه ملّى و صنعتى ايران در اواخر دوران شاه است كه چشم روشنفكران و رهبران سياسى ما آنها را بعنوان «نبوده» ، يا نمى ديد و يا آنها را نفى و انكار مى كرد. مثلاً يك استاد معروف اقتصاد در پاسخ به اين سئوال كه «با توجه به اهميّت آب و آبيارى در ايران، در دوران ۲۵ ساله حكومت محمد رضا شاه، چند سد بزرگ و كوچك در ايران ساخته شده؟» ، بمن گفت: «فقط ۵ تا» ! ... ظاهراً اين استاد معروف اقتصاد از وجود يا «بودِ» حدود ۲۰ سدّ ديگر، خبرى نداشت!! .
با چنان «بينش انقلابى» بود كه جلال آل احمد (بعنوان معروف ترين و تأثيرگذارترين روشنفكر آن عصر) نيز درباره تحولات اجتماعى و توسعه صنعتى و اقتصادى آن دوران چنين مى گفت:
«حكومتى كه زير سرپوش ترقّيات مشعشانه، هيچ چيز جز خفقان و مرگ و بگير و ببند، نداشته است» .
در سطر بعد، شاعر مى گويد: و از «نبوده» - البتّه در قلمرو پندار خويش- «بود» ى كرديم، كه منظور از «نبوده» ، دستاوردهاى شگفت جامعه سوسياليستى اتحاد شوروى است كه در قلمرو پندار رهبران سياسى و روشنفكران ما «بود» يا نمودِ سعادت و تكامل بشرى بود!!
مى خواهم بگويم كه نه عشق، نه آزادى و نه تجدّد و حقوق بشر- هيچيك- در بينش سياسى رهبران سياسى و روشنفكران، جائى نداشت. اگر رضا شاه و محمد رضا شاه كارنامه درخشانى در زمينه آزادى و حقوق بشر نداشتند، «قهرمانان دفاع از آزادى و حقوق بشر» نيز كارنامه درخشانى نداشتند.
اساساً يكى از بدبختى هاى جامعه هاى نظير ايران، اينست كه تجربه هاى تلخ و اشتباهات روشنفكران و رهبران سياسى در جائى مندرج و متمركز نيست، «كارنامه» اى نيست تا به قضاوت مردم گذاشته شود، بهمين جهت، در سلطه و سيطره همان «روشنفكران هميشه طلبكار» ، جامعه به چاه ژرف اشتباهات هولناك ديگر، سقوط مى كند...
اين گذشته پراشتباه و بى افتخار بايد همه ما را فروتن كند. بنابراين، دوستانى كه ديروز براى ديكتاتورهائى مانند «چائوشسكو» سر و دست مى شكستند و با تئورى بافى هاى ضد امريكائى و شعارِ محورى «پاسداران را به سلاح هاى سنگين مجهّز كنيد!» ، باعث تحكيم پايه هاى قدرت استبدادى جمهورى اسلامى شده اند، بهتر است كه در ارزيابى گذشته و خصوصاً در ستايش از «انقلاب شكوهمند اسلامى» كمى آزاده و فروتن باشند.
همانطوريكه در جاى ديگرى گفته ام، بنظر من: هم ميرزا تقى خان اميركبير، هم مشير الدوله، هم رضا شاه و محمد رضا شاه و هم قوام السلطنه و مصدّق، همه آنان، ايران را سربلند و آزاد و آباد مى خواستند هر چند كه در آن دوره هاى پرآشوب و دشوار، هر يك از آنان محدوديت ها، ضعف ها و اشتباهات خودشان را داشتند...
ادامه دارد

سياوش اوستا
گفتگو با پدر دكتر «فرزاد حميدى»
003597.jpg
عباسى
اين جريان انتظار و امام زمان يك پديده تاريخى و ناگسستنى براى بخشى از جهان و به ويژه براى ما ايرانيان شده است.
همه از هم مى پرسند پس كى كارها درست مى شود.
-يكى بايد بلند شود.
-كار از يكجا بايد شروع شود.
و همينطور بگيريد تا الى ماشاءالله، اميدهاى كاذب به ظهور امام زمان و به وجود آمدن فرجى. اين نوع برخورد و تفكر با سياست و تاريخ موجب مى شود تا انسان ها خودشان بيكار در خانه و كارگاه بنشينند تا يكى بلند شود.
حالا هم كه امام زمان از غرب ظهور كرده است و خيلى ها همين جرج بوش را ناجى ايران مى دانند. غافل از اين كه اين طفلى در نجات افغانستان و عراق گير كرده است هر چند نفت و منابع ملى اين سرزمين ها را از دست مردم خود اين سرزمين ها نجات داده است و مهر آمريكائى و يا به گفته اى مهر داغ كردن آمريكا را بر اين سرزمين ها زده است.
براى ايران هم همينطور خواهد شد.
اين ملاها آنقدر در خريت ضديت ظاهرى با آمريكا خواهند ماند كه فردا تأسيسات نظامى و اتمى ايران زده خواهد شد و ميلياردها دلار خسارت به ملت ما وارد خواهد آمد. در صورتى كه اگر واقعاً آمريكا خواهان براندازى اين نظام باشد چهار تا از هزاران بمب انداخته شده در افغانستان و عراق را روى سر چهار پايگاه مديريتى جمهورى اسلامى بريزد. آنگاه خواهد ديد كه ايرانى جشن بزرگ خود را برپا خواهد كرد. اما هدف، رهبران جمهورى اسلامى نيستند، زيرا چه كسانى و يا چه كسى بهتر از اينها مى تواند شير مفت بدهد.
تنها سازمان مسلحانه هم كه سال هاست به عنوان تروريست شناخته شده است به گونه اى كه آن بيچاره ها هم خودشان ديگر خودشان را به مجاهد و چريك فدائى قبول ندارند.
تو از طرف مى پرسى كه شما مجاهد هستيد؟
فوراً پاسخ منفى مى دهد.
نه! ما هوادار رئيس جمهور منتخب مقاومت هستيم.
يعنى آنچنان عرصه را بر اين هزاران خانواده شهيد تنگ كرده اند كه خودشان مجاهد بودنشان را كتمان مى كنند.
از طرفى مقاومت جوانان داخل كشور هم كه بر همه آنهائى كه به خواب رفته اند و منتظر ناجى نشسته اند ناآشنا و ناشناخته است و هر روز بر رنج و عذاب و شكنج شان افزوده مى شود و كارى از پيش نمى رود.
مهندس طبرزدى اعتصاب غذا كرد تا تكليفش را روشن كنند. آنها هم به او ۱۵ سال حبس دادند و تكليف وى را مشخص و روشن كردند.
حالا نيز حدود ده نفر از جوانان دلير و شجاع هم در پى اعتصاب غذا جانشان واقعاً در خطر است و از هفتاد ميليون ايرانى داخل ۷۰۰ هزار نفر هم از شرايط سخت آنها آگاه نيست.
هفته پيش با چه مشقتى توانستم با پدر دكتر فرزاد حميدى تماس برقرار كنم. چنانچه دوست مهربانم عليرضا ميبدى بارها گفته است، تلفن هاى ما را جمهورى اسلامى به كامپيوترهايش داده است و تا با كسى در ايران تماس مى گيريم، يا دستگاه از قطع خط خبر مى دهد، يا مشغولى مى زند و يا هم هيچ. ما بايد كسى را بفرستيم نزد فردى كه مايل به مصاحبه با او هستيم تا وى را به جائى ديگر منتقل كنند تا ما بتوانيم يا با تلفن دستى و يا يك شماره ديگرى با او صحبت كنيم.
بارى آقاى تقى حميدى پدر دكتر فرزاد حميدى مى گويد كه فرزند او قدرت تحرك، شنوائى و... ندارد و در شرايط بسيار سختى به همراه ديگر دوستانش به سر مى برد. تقى حميدى مى گويد حتى وسائل شخصى دكتر حميدى را دزديده اند و وى را در شرايطى بسيار سخت و دشوار در زندان رجائى كرج تحت آزار و اذيت قرار داده اند.
وى مى گويد هيچ پاسخگوئى در هيچ ارگانى وجود ندارد و او از سازمان هاى جهانى استمداد مى طلبد.
به محض پخش گفتگوى ايشان با من، ديگر رسانه ها نيز به جنب وجوش افتادند و حتى ديده بان حقوق بشر طى اعلاميه اى خواهان آزادى اين عزيزان شد.
اما مگر اين بازداشت ها و شكنجه ها و آزارها پايان پذير است؟ ۲۵سال است كه مثل سريال هاى تلويزيونى همچنان در جريان است و فقط سوژه ها فرق مى كنند. همين بازى ها را از فرداى ۲۲بهمن شروع كردند.
۲۲بهمن، سالروزى كه براى آن ميلياردها هزينه مى كنند، با برگزارى جشنواره زجر در داخل ايران و مهمانى هاى پر خرج در خارج از كشور.
برخى از اين غربى ها روزشمارى مى كنند تا جشن ۲۲ بهمن فرا برسد و با خوردن خاويار و دريافت هداياى گرانقيمتى چون فرش ايران، صنايع دستى، خاويار، پسته و غيره به ديگران پز بدهند كه در ميهمانى فلان سفير جمهورى اسلامى شركت كرده اند.
.... و ما همچنان بى برنامه و در جنگ لفظى داخلى با هم به حساب خودمان سرگرم مبارزه با آنها هستيم. www.awesta.net

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
احزاب
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   احزاب   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •