Nimrooz
Vol. 16, No. 823, February 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۳ - جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳
درباره «آقابزرگ»
*هشت سال از مرگ «بزرگ علوى»، نويسنده نام آور ايران مى گذرد و فرصتى پيش مى آورد براى نگاه كردن به لحظه هاى برجسته در زندگى فرهنگى او و دقيق شدن در برخى از حرف ها كه او درباره خود- و ديگران- بر زبان آورده و يا ديگران درباره او گفته اند.
زندگينامه او در سال هاى پيش- و به ويژه پس- از انقلاب، اينجا و آنجا بارها انتشار يافته و كمتر كسى را- حتى در ميان نسل جوان تر فرهنگى- مى توان يافت، كه از آن آگاه نشده باشد. او در شرح حال فشرده اى كه خود در سال ۱۳۷۲ در ماهنامه كلك انتشار داده، كوشيده آن چه را كه در زندگى او نقش تعيين كننده و شخصيت ساز داشته، برجسته سازد. بديهى است كه فضاى خانواده، مهمترين نقش را در پرورش ذهن و فكر او ايفا كرده است. بزرگان خانواده غالباً اهل فرهنگ بوده اند ولى به دنبال «بازيگوشى هاى سياسى» نيز مى رفته اند. عمو، مريد و مفسر حافظ بوده، و پدر سر در كتاب هائى داشته كه بوى انتقاد و اعتراض مى داده اند. يك بار در يكى از كتاب هاى پدر، «خاطرات حاج سياح» دزدكى سركشيده و از اين كه ديده «به ظالمان مى تازد و از مردمان ذليل و زحمتكش حمايت مى كند» خوشش آمده، اين از همان حرف هائى بوده كه در خانواده بسيار مى شنيده است. عشق به كتاب و به ويژه كتاب هاى اعتراضى كه از كودكى در او رشد كرده، در نخستين سفر به فرنگستان نيز طبعاً با او همراه شده است. نخست به سراغ «شيللر» رفته و «مارى استوارت» را خوانده و بعد جرأت پيدا كرده و به نويسندگان ديگر اروپا و آمريكا نزديك شده... و بعد به اين فكر افتاده كه بعضى از آفريده هاى آنان را به فارسى برگرداند ولى در عمل متوجه شده كه سواد او براى ترجمه كافى نيست. «بيشتر بايد با زبان فارسى درگير شد، با آن درافتاد و بر آن تسلط يافت.»
-در بازگشت به ايران- پس از مرگ پدر، به شيراز رفته در مدرسه صنعتى آلمانى ها به كار آموزگارى زبان آلمانى پرداخته و به زودى كتابخانه اى براى مدرسه دائر كرده كه بيش از دانش آموزان، خودش از آن بهره مى گرفته است. پس از اين بهره گيرى هاست كه ديگر توانسته به سراغ ترجمه برود. «دوشيزه اورلئان»- باز هم از شيللر، نخستين تجربه او در ترجمه است كه در آغاز در يك روزنامه محلى و سپس به صورت كتاب انتشار يافته است.
*دو سه سال بعد به تهران آمده تا «حادثه» اى را كه در انتظار اوست تجربه كند: آشنائى با صادق هدايت «كه نه تنها نوشته هاى او، كه شخصيت او هم الهام بخش بوده است.» ولى آقابزرگ با وجود شيفتگى در برابر «هدايت»، استقلال خود را حفظ كرده است: «من به او احترام مى گذاشتم و برترى فكر و احساس و صداقت و ايمان او را قبول داشتم... از او حرف شنوى داشتم، اما مطيع او نبودم. سبك او را مى پسنديدم، ولى تقليد نمى كردم... او لياقت هر كدام را كشف مى كرد و به كار مى انداخت. او بود كه مرا به نويسندگى تشويق كرد و پذيرفت براى «دوشيزه اورلئان» مقدمه بنويسد...»
آقابزرگ نخستين اثر مستقل خود، «چمدان» را در سال ۱۳۱۴ انتشار داده ولى مى دانسته كه «با يك گل بهار نمى شود»!
بزرگترين دشوارى- و دغدغه- آقابزرگ در اين سال ها، قرار گرفتن همزمان در شعاع جاذبه دو گروه ناهمجنس بوده است. گروه ادبياتى هدايت و يارانش (كه بعدها ربعه ناميده شد) و گروه تند سياسى تقى ارانى و يارانش كه سرانجام نيز او را به زندان كشانيد:- «دو قطب مرا در دو جهت مى بردند و من بازيچه اين دو موج ناسازگار شدم كه (اگر چه) را له و لورده نكردند، اما گسترش طبع قلمزنى مرا سد كردند...»
آقابزرگ پس از چهارسال دربند ماندن، در سال ۱۳۲۰ آزاد شده و با آن كه سالى بعد به عضويت حزب توده ايران درآمده، ولى تأملات زندان، بيشتر او را به سوى ادبيات رانده است تا سياست. طى دو سال از ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۱ پنج كتاب انتشار داده است؛ دو ترجمه (باغ آلبالو از چخوف‎/ كسب و كار ميسيزوارن از برناردشاد) و سه نوشته (ورق پاره هاى زندان‎/ پنجاه و سه نفر‎/ و چشم هايش). چشم هايش نه تنها برجسته ترين آفريده او به شمار آمده، كه از سوى بعضى ناقدان، بهترين رمان آن سال ها، سال هاى پيش از ۲۸مرداد ،۳۲ معرفى شده است...
آقابزرگ با پيروزى كودتاى ۲۸مرداد از نو به ناگزير رهسپار آلمان شده، تا پايان عمر در آن جا مانده و به مقام استادى در دانشگاه برلين برگزيده شده است.
او از آن پس، در دو زمينه كار كرده است. نخست در پژوهش هاى فرهنگى، به اعتبار مشغله هاى دانشگاهى و گسترده تر از آن، چون گذشته در زمينه ترجمه، ولى اين بار برعكس. حالا رباعيات خيام و بوف كور و حاجى آقاى هدايت بود كه مى بايست به آلمانى برگردانده شود. فرهنگ فارسى- آلمانى به يارى «يونكر» و نيز «تاريخ تحول ادبيات مدرن ايران» به آلمانى، سودمندترين تأليفات او به شمار مى رود.
چند قصه و رمان تازه كه بزرگ علوى با شتاب در سال انقلاب انتشار داده، مثل «ديو» و «سالارى ها»، «ميرزا» و «موريانه» (در سال ۱۳۶۸) هرگز توان آن را نيافته اند كه به پاى «چشمهايش» و «چمدان» برسند. خودش مى گويد كه در سال هاى غربت براى آن كه بتواند مقام دانشگاهى خود را حفظ كند، مى بايستى به كار پژوهشى بپردازد و از بام تا شام با دانشجويان سر و كله بزند. ديگر چه زمانى براى آفرينش ادبى باقى مى مانده است؟ :
- «اين يك سبب بود كه من ديگر نتوانستم «نويسنده» بشوم. سبب ديگر هم اين بود كه خواننده نداشتم.
... در ايران سطرى هم به نام من چاپ نمى شد... جرأت نداشتند درباره من- حتى آثار آلمانى من- چيزى بنويسند....» علوى چون بسيارى از مهاجران سياسى ديگر، پس از انقلاب با شور و شوق به وطن بازگشت «به اين اميد كه زمان براى انتشار آثارش مساعد است». ولى او نيز چون مهاجران خطاپندار ديگر، سرخورده تر از پيش به جهان تبعيد خويش بازگشت. تبعيدى كه هجده سال ديگر ادامه پيدا كرد. بزرگ علوى در بيست و هشتم بهمن ماه سال ۱۳۷۵ در برلين درگذشت.
«ربعه» در برابر «سبعه»
*دو سال پس از مرگ علوى، مجموعه اى از نامه ها و مقالات پراكنده او، به همت ايرج افشار انتشار يافت كه برخى از نظرات او را در مقوله هاى فرهنگى و نيز درباره ياران اهل قلم بازمى تاباند و نگاه دوباره به آنها خالى از لطف نيست.
علوى در مقاله كوتاهى كه در سال ،۱۳۴۰ ده سال پس از انتشار «چشم هايش» در «راهنماى كتاب» آورده، هر چند كه آن را بهترين آفريده هنرى خود مى داند، هنوز «خطوط ناشيانه» اى در چهره قهرمانانش مى بيند. با اين همه هميشه، عاشق زيبائى فرنگيس بوده و به يك دندگى استاد ماكان احترام گذاشته است. علوى مى افزايد كه خواسته است در «چشمهايش» همين «خاصيت نژادى خودمان»، يعنى كه فى الواقع «يكدندگى» را نشان بدهد كه «نتيجه موقع جغرافيائى، سياسى و اقتصادى ايران... و كوشش پايان ناپذير مردم كشورمان... در طلب كمال و جمال و ستيز با معاندين» است.
- «علوى» به طور كلى حرفى درباره آثار خود مى زند كه شايد سال ها ديرتر در مورد بعضى از آخرين كارهاى او مصداق پيدا كرده باشد:- «اگر من آثار خود را منتشر نكرده بودم، امروز بى رحمانه با قلم سرخ به جانشان مى افتادم و سر و دست مى شكستم! اما ديگر دير شده است. آثار من از خالق شان انتقام مى كشند. داغ آنها به صورت من خورده است! ...»
*آشنائى و دوستى با صادق هدايت بى ترديد، مهمترين «حادثه» در زندگى علوى بوده است.
حرف هاى او را پيش از اين درباره هدايت آورديم. ولى علوى توانسته از طريق هدايت با گروهى از روشنفكران زمانه چون مجتبى مينوى، مسعود فرزاد، عبدالحسين نوشين، حسن رضوى، غلامحسين مين باشيان و پرويز خانلرى نيز آشنا شود كه هر كدام سر و دستى در كار فرهنگى داشته اند. اينها همه از وابستگان گروهى هستند كه بعدها نام «ربعه» را بر خود نهادند. علوى مى گويد:
«هر روز طرف هاى غروب تا نزديكى هاى نيمه شب... در كافه هاى نادرى و لاله زار يا در گوشه اى يا خانه اى جمع مى شديم و درباره همه چيز از ادبيات و سياست روز و كتاب هاى تازه نويسندگان اروپائى و آمريكائى و كارهاى علمى و ادبى كه در دست داشتيم گپ مى زديم... حُسنِ خود مى گفتيم و غيبت ديگران مى كرديم...»!
گروه ربعه در واقع در برابر «اُدباى سبعه» قد علم مى كرد كه از سردمداران ادبيات، مثل عباس اقبال، نصرالله فلسفى، رشيد ياسمى و سعيد نفيسى تشكيل شده بود. اين صدرنشينان فرهنگى كارهاى جوانان «ربعه» را به ريشخند مى گرفتند و محلى از اعراب برايشان قائل نبودند.
ارتباط «ربعه» با «سبعه» نيز به وسيله مسعود فرزاد برقرار مى شده كه برادر زن سعيد نفيسى بوده است.
علوى مى گويد:
«شبى پس از بازگشت از خانه سعيد نفيسى، فرزاد، در راه گفت: «خب اگر آنها اُدباى سبعه هستند ما هم اُدباى ربعه هستيم! گفتم آخر ربعه كه معنا ندارد، پاسخ داد، معنا نداشته باشد، قافيه كه دارد! ...»
همين كافى بود كه ربعه معناى جوجه هاى از تخم گريخته بگيرد كه تمرين پر زدن مى كردند كه پرواز كنند! ...» وقتى نامگذارى فرزاد را براى ياران ديگر مى گويند، واكنش ها مختلف است. مينوى به قهقهه مى خندد و هدايت «كه به قدرت نويسندگى خود اطمينان دارد» پوزخندى مى زند. ولى ظاهراً همه خوششان مى آمده كه به اُدباى سبعه دهن كجى شده است!
از سال ،۱۳۱۶ به قول هدايت «گاوميرى» در «ربعه» مى افتد و گروه از هم مى پاشد. مينوى به لندن مى رود و علوى به زندان. فرزاد به دنبال «تنقيح حافظ» مى رود و چند سالى بعد هدايت نيز عازم پاريس مى شود... سفرى كه به مرگ مى انجامد... ولى ديگر تنها جدائى و دورى در ميان نيست. دوستى ها به دشمنى تبديل مى شود. ميان مينوى و فرزاد بر سر شعرهاى حافظ بحث و جدالى علمى پيش مى آيد ولى به زودى به «پدركشتگى» مى رسد!
علوى مى گويد فرزاد به «حافظ» خود عشق و اعتقاد وافر داشت. بارها او را ديده بوده كه «در خانه» محقرش روى زمين چمباتمه زده و با توده اى از كاغذهاى سفيد ور مى رفته است.
- «همين كه وارد مى شدم، مى گفت: اين حافظ من است!» فرزاد بر سر همين حافظ، نه تنها با مجتبى مينوى كه با «حسن تقى زاده» و «محمد قزوينى» نيز درافتاده و همه اش در جستجوى كسى بوده كه پيدا شود و حافظ او را دريابد! و چون در نمى يافته اند و عيب و ايرادى بر آن مى گرفته اند، فرزاد را دلخور و عصبانى مى كرده اند. علوى در شگفت است كه چرا با وجود اين همه «مجله هاى علمى شرق شناسى» چيزى درباره اين حافظ نخوانده است: «بر اهل فضل و نقد است كه آن را ارزيابى كنند تا بدانيم كدام يك از اين دو (فرزاد و مينوى) حق داشته اند...» -گفتنى است كه علوى اين حرف را در سال ۱۳۶۱ به قلم آورده است (در مجله آينده) از آن سال تاكنون هم نمى دانيم آيا كسى به دنبال انجام توصيه علوى رفته است يا نه؟! -
-علوى يكبار ديگر هم- پس از چهل سال- يار ديرين خود مسعود فرزاد را ديده است. «نه خودش را، جنازه اش را در گورستان بروك وود در نزديكى لندن! در حال خاكسپارى او بوده اند. فرزاد، با آن همه كار و كوشش، در تنگدستى چشم از جهان پوشيده است. همسرش، سخت در تنگدستى به سر مى برد و حتى مخارج گوركنى و تشييع جنازه را با چك بى محل پرداخته... بود... هيچيك از دوستان و همكارانو مقامات دولتى به او تا آن زمان كمك نكرده بودند...»
*بزرگ علوى، از مجتبى مينوى نيز به احترام ياد مى كند، با آن كه «تندخو بود و پرخاشگر و دوستانش به او لقب «ستيهنده» داده بودند... در قضاوت و نوشته هاى خود دقيق بود و نمى توانست چيزى بنويسد كه به نظرش صحيح نمى آمد.» مينوى وقتى «چشم هايش» را از علوى خوانده، زير صفحه آخر نوشته است «تو قصه گوى خوبى هستى»! علوى مى گويد كه نمى خواسته به من لقب «نويسنده» بدهد! «چون كاملاً با خط و ربط من آشنا بود و مى دانست چه مرده حلاجم!». علوى با همين عنوان «قصه گو» نيز شادمان مى شود:
- «فرصت يافتم باد در آستين اندازم، به دليل اين كه توانسته بودم، فاضلى مثل مينوى را با داستان سرائى تحت تأثير قرار دهم!»
علوى يك بار ديگر نيز درگير بحث و جدل با مينوى شده است. برگردان «حماسه ملى ايران» كار «نولد كه» را به دست مينوى سپرده و او كه آلمانى نمى دانسته آن را با يك نسخه انگليسى مقابله مى كرده است. «آنوقت جر و بحث درباره هموار كردن عبارت ها و مقابله اصطلاحات با معادل فارسى و پيدا كردن بيت هاى شاهنامه كه مورد استفاده نولدكه قرار گرفته و.... آغاز مى شده است»... صبر و حوصله اش در سر و كله زدن با من كه در اين رشته «نوچه» بودم، عجيب بود..»
-گفتنى است كه «حماسه ملى ايران» به يارى «وجوه اعانه اى كه تقى زاده سر يك معامله ترياك از يك بازرگان سرشناس... به سود امور خيريه گرفته بود» امكان چاپ و انتشار پيدا كرده است!
«مثل يك چهارراه»
*پرويز ناتل خانلرى، از ياران گروه «ربعه» در گوشه اى از خاطرات خود، ظاهر و باطن بزرگ علوى را وارسيده است. «او از هر جهت آدمى بوده متفاوت و متمايز از صادق «هدايت» و «اشتباه اين است كه اين دو را در يك مكتب قرار دهيم. هم ساختمان ذهن و اعتقاد و هم ساختمان جسمى آن دو متفاوت بوده است. هدايت را اگر هم كسى نمى دانست چه كاره است، با ديدن او طبقه اجتماعى اش را تشخيص مى داد، حال آن كه علوى چيزى در سيماى خود نداشت كه نشان بدهد يك نويسنده است! او درست برعكس هدايت، قامتى كوتاه، صورتى بزرگ و جثه اى قوى و چهارشانه داشت...»
از نظر روحى نيز هدايت نقطه مقابل علوى قرار داشت. علوى هيچگاه بدبين و مأيوس و خسته نبود و حتى مرگ پدر را در نوجوانى به يارى روحيه قوى خود تاب آورد.
-خانلرى اعضاى اصلى گروه ربعه را از نظر فرهنگى مكمل يكديگر مى داند. هر كدام بخشى از فرهنگ جهانى را نيز نمايندگى مى كردند. صادق هدايت عاشق زبان و ادبيات فرانسه بود. مسعود فرزاد به انگليسى تسلط داشت. مجتبى مينوى كه «عربيت استوار داشت»، زبان هاى فرانسه و انگليسى را نيز مى دانست و بزرگ علوى پرورش يافته آلمان بود. «مجالس بحث و گفتگوى اين چهار نفر از آن جهت جالب بود كه افكار و عقايد آنان مثل يك چهارراه با هم برخورد مى كرد، به هم مى آميخت و در اين ميانه راهى براى فرهنگ امروزى ما پيدا مى شد.» آنان را بايد پيشقراولان ادبيات امروز فارسى به شمار آورد.
-خانلرى مى گويد با آن كه اولين بار نام «ماركس» را از علوى شنيده ولى او را يك «معتقد» به ماركسيسم شناسائى نمى كند. او «مثل يك آدم محقق ضمن چيزهائى كه مى خواند، ماركس را هم خوانده بود... به يقين با دكتر ارانى و ديگران هم درباره ماركس صحبت مى كرد (ولى) هدف او بيشتر روشن شدن خودش بود.
-خانلرى، كه همراه با ديگر اعضاى گروه ربعه، پيش از مرگ هدايت، دستنويس «چشم هايش» را خوانده و آن را يك «رمان لطيف احساساتى» تشخيص داده كه براى نخستين بار در ايران پديد آمده است، مى گويد كه در تجديدنظرى كه علوى پيش از چاپ در رمان خود اعمال نموده، آن را به كلى به چيز ديگرى تبديل كرده است: «من واقعاً افسوس خوردم كه آن قصه شيرين لطيف عاشقانه چگونه يك مرتبه، اساسش دگرگون شده و به صورت يك كتاب حزبى درآمده است؟!»
-نكته ديگرى كه نظر خانلرى را در بررسى تفاوت هاى هدايت و علوى جلب كرده، شيوه برخورد آن دو با زنان است: «برخلاف هدايت كه از زن ها مى گريخت، علوى به اين طبقه توجه داشت... و از نظافت و ظرافت زن براى كارهايش بسيار مايه مى گرفت.»
*
«انور خامه اى» از ياران هم بند گروه پنجاه و سه نفر، مهمترين وجه آفرينش هنرى را در داستان هاى كوتاه بزرگ علوى يافته است. «داستان كوتاه نويسى با زندگى اش عجين شده بود و به گونه اى درمان دردهاى درونى اش به شمار مى رفت.... هنگامى كه مجبور شد آن را كنار بگذارد.. شور و نشاط زندگى را هم از دست داد.» خامه اى كه در سال ۱۳۴۰ علوى را در كنگره اى در آلمان غربى ديدار كرده، او را فاقد آن شور و هيجان سابق و «سرخورده و افسرده» ديده است... او شيفته داستان كوتاه نويسى بود و در اين خصلت به صادق هدايت شباهت داشت.»
خامه اى مى گويد: «بزرگ علوى نزديك به يك قرن زندگى كرد. امواج سهمگين را از سر گذراند و آثار سودمندى از خود به جاى گذاشت و اين كار كوچكى نيست....»
*با بهره گيرى از مجله كلك شماره ۸۳-،۸۰ سال هفتم- آبان تا بهمن ،۱۳۷۵ چاپ تهران.
نامه هاى برلن- از بزرگ علوى، به كوشش ايرج افشار، نشر فرزان روز، تهران ۱۳۷۷.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
احزاب
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   احزاب   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •