Nimrooz
Vol. 16, No. 823, February 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۳ - جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳
از: عسگر آهنين
ملت اهل شعار!
002964.jpg
آهنين
مدتى بود كه چيزى به عقل ناقص مان نمى رسيد، تا بنويسيم و نبوغ نداشته مان را در بوق كنيم. پس گذاشتيم تا ديگران آنچه را كه به عقل ناقص شان مى رسد بنويسند و نبوغ نداشته شان را در بوق كنند!
اما، ديدن صحنه هائى از مراسم «دهه زجر» در «ميدان آزادى از مخ» و رجزخوانى مسئول سابق «تبليغات جنگ» و اعلام كننده بعدى «ديالوگ فرهنگ ها»، قلقلك مان داد و ما را به ياد ملت شريف گيلان انداخت كه وقتى استفراغ مى كنند، مى گويند: انقلاب كردم! پس ما هم، انقلاب كرديم و قلم فرسوديم و از كوزه مان همان برون تراويد، كه در او بود:
مصاحبه با راديو آلمان
به مناسبت سالگرد ۲۲ بهمن از بخش فارسى راديو آلمان به ما زنگ زدند و پياز را جزو ميوه ها به حساب آوردند و پرسيدند: «روز ۲۲بهمن كجا بوديد و چه دركى از انقلاب داشتيد و اينك چگونه مى انديشيد؟»
سى ثانيه فرصت سخن گفتن به ما دادند و ما هم انقلاب كرديم و به سرعت سخن رانديم و خلاصه چنين فرموديم:
«من آن وقت به پيشنهاد برخى دوستانم از ايران خارج شده بودم، چون مدتى در زندان بودم. راستش فشرده حس ام در مورد انقلاب همان است كه والتربنيامين مى گويد كه انقلاب ها اتفاق مى افتند تا حكومت وحشت را برچينند ولى متأسفانه غولى كه از شيشه آزاد شد، نه جنبش ساندينيستى بود، نه كنگره ملى آفريقا. بلكه بنيادگرائى اسلامى بود و رسيدم به آن جمله كه كافكا گفته بود: در پايان هر پروسه انقلابى يك ناپلئون بناپارت ايستاده است. به جاى اين كه حكومت وحشت برچيده شود، حكومت وحشتناك ترى روى كار آمد.»
وقتى كه بعداً خلاصه سخن خود را در صفحه اينترنتى راديو آلمان خوانديم، ديديم با چه سرعتى دچار «اسهال معلومات» شده ايم، آن هم در عرض سى ثانيه! دو سه تا قرص ضد اسهال را با ليوانى آبجو قورت داديم، تا خود را مهار كنيم و به مطالب ديگر برسيم! سى ثانيه و اين همه معلومات! والتربنيامين، غولى كه از شيشه آزاد شد! يعنى اشاره به علاءالدين و چراغ جادو در هزار و يكشب، جنبش ساندينيستى، كنگره ملى آفريقا، بنيادگرائى اسلامى، كافكا، ناپلئون بناپارت... بارى، حاصل مطالعه سى ساله در سى ثانيه! بى خود نيست كه راديو بى بى سى تقاضاى كار ما را بدون ارائه هيچ دليلى رد مى كند، اما.. بگذريم، كه شايد هموطنانى در رد اين تقاضا، ذينفع بوده اند؟! خدا داند و شيطان! اين غول در آن شيشه نمى گنجيد!
از آن سوى بام!
صبح كه از خواب بيدار مى شوم و كركره را بالا مى كشم و مى گويم: توپ، تانك، مسلسل، كركره، ديگر اثر نداره! همسايه روبروئى خود را كه تصادفاً هموطن هم هست، البته به حكم منطق نوشته ما، روى بام خانه مى بينم كه در برابر شعاع آفتاب، مثل صليبى يا مترسكى ايستاده است و از هر دست او كُتى آويزان است!
مى گويم: صبح بخير، چرا مثل جارختى شده ايد؟
مى گويد: كت هاى دو تن از دوستان است!
بيدارتر مى شوم و مى پرسم: مأمور آفتاب دادن كت هاى دوستان شده اى؟
مى گويد: نه! دو تن از دوستان، يكى از چپ و ديگرى از راست، ميهمان بودند. درگير بحث شدند، ما در ميانه ايستاده بوديم، يكى از آنها چنان چپ چپ زد كه از سوى چپ بام فرو افتاد، كت او را چسبيديم. كت او دست مان ماند و او از آن سوى بام افتاد و ديگرى چنان راست زد كه خواستيم او را از افتادن از آن سوى بام، حفظ كنيم، كت او را گرفتيم، كت او در دست مان ماند و خود او از سوى راست بام سقوط كرد!
مى گويم: خيرالامور اوسطها! خوشحال باشيد كه در ميانه مانديد و سقوط نكرديد و از آن هم مهمتر، دو تا كت مجانى هم نصيب شما شد!
مى خندد و پنجه هايش را وا مى كند و آن دو كت را فرو مى اندازد و مى گويد: كت هايشان هم، مستعمل و از مد افتاده اند!
آشيل و پاشنه اش
آقاى «آسوده وجدان»، نشسته بود به نوشتن و طبق معمول از مقاله اى طولانى يكى دو جا را نكته گيرى كرده بود و پس از آن چهار نعل بر صحنه كاغذى نبرد، سوار بر اسب ايدئولوژى اش مى تاخت. ياد جمله اى از نويسنده اى آلمانى افتادم كه گفت: از تمام «آشيل»، فقط پاشنه اش را مى بينند!
آن را ايرانيزه كردم و گفتم: شما از تمام اسفنديار، فقط چشم اش را مى بينيد. آيا خودتان هيچ خطائى نكرده ايد و نقطه ضعفى نداريد؟
آقاى آسوده وجدان، لبخند رضايت بر لب گفت: نه!
گفتم: به يادداشت هاى روزانه تان نگاهى بياندازيد!
گفت: ندارم!
گفتم: كتاب حافظه ات را مرور كن!
پس از چند ثانيه گفت: مرور كردم، هيچ نكته منفى در آن نبود!
گفتم: چه حجم كمى دارد اين حافظه تان! معلوم مى شود كه آن را خيلى گُزينشى تأليف كرده ايد! خوشا به حال شما كه از عذاب وجدان درامانيد!
آقاى «آسوده وجدان»، لبخند بر لب داشت و وجدانش مثل ساعت از كار افتاده بود و صداى تيك تاكش به گوش نمى رسيد!
دو رباعى براى خوئى
در ماه ژانويه امسال سرى به دوستان لندنى زديم. ديديم از دوست شاعرمان اسماعيل خوئى، چهار دفتر در يك دفتر با عنوان «كهن سروده هاى اسماعيل خوئى» چاپ شده است!
با خواندن بخش رباعياتش دو رباعى، به ما الهام شد، كه نوشتيم و گذاشتيم و به سوى خلوت خود پرواز كرديم:
زيبا رخ خفته مان شده اسماعيل
فرياد زبخت ناكس هر دمبيل!
ما تشنه بوسه بر لب دختركى
شد قسمت ما، بوسه بر آن ريش و سبيل
*
مهمان تو رفت و باز تنها ماندى
تنها نه كه با خيال زيبا ماندى
آنقدر به كنج خانه حبسش كردى
در رفت و، تو در غربت خود جاماندى!
ژانويه ۲۰۰۵-لندن

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
احزاب
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   احزاب   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •