Nimrooz
Vol. 16, No. 823, February 18, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۳ - جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳
محسن كردى
روى تپه هاى اوين و ۱۹ بهمن
003069.jpg
كردى
۱- جعفر جنى
تاريخ و تاريخ نويسى امرى نيست كه آن را سرسرى گرفت. تاريخ نويسان كمتر خالى از اغراض شخصى بوده اند و بيشتر براى خوش آيند صاحبان قدرت تاريخ را دستكارى هم ميكردند. براى همين هم عالمان علم تاريخ همواره با نگاهى انتقادى به روايات و نوشته هاى تاريخى مينگرند و سعى ميكنند حقيقت را تا حد ممكن از ميان خطوط و مقايسه نوشته هاى گوناگون بدست آورند. نگارنده البته تاريخ شناس نيست، اما هر روايتى و هر تاريخى را نيز به صرف آنكه چاپ شده يا روايت شده نميپذيرد. در كودكى بارها در كنار پرده هاى شبيه خوانى كه بسيار هم وحشتناك بودند ايستاده بودم و گوش ميكردم. نقال در كنار پرده مى ايستاد و شرح زنهاى گناهكارى كه با كفن در آتش ميسوختند و مردانى گناهكار كه آب جوش روى سرشان ميريخت و در وسط هم شمشير سوارى كه هاله اى نورانى دور سرش را گرفته بود فرق سوار مقابل را شكافته و تا وسط شكمش پيش رفته بود. چهره عجيب غريب و وحشتناك و چشمهاى عجيب آنكه شمشير فرق سرش را شكافته بود (گويا شمر بود يا..) هنوز در خاطر بسيارى از كودكان آن دوران هست. و نيز خاطر كابوس شبهايش! بارى، در همان روايتها بود كه حكايت جعفر جنى را شنيدم كه با هزاران لشكر قصد داشت سرويس نظامى به امام بدهد اما امام قبول نكرد و هرگز از اين فكر بيرون نيامدم كه چرا اين پيشنهاد را آن امام نازنين نپذيرفت. اما همان هنگام هم در عين كودكى صداقت را در چهره راوى ميديدم كه واقعاً از روى اعتقاد اين روايت را تعريف ميكرد. خلاصه با توجه به رشد و نمو در ميان بچه محلهاى هفت خط تهران و تجربه هاى بسيار، قبل از دوران بلوغ به اين خالى بندى ها پى بردم. بگذريم، منظورم اين است كه قبل از پذيرفتن هر حكايتى، حتا اگر در خدمت اهداف ما باشد بايد كمى بيانديشيم كه آيا اين حكايت با منطق همخوانى دارد يا نه.
باز هم براى روشنتر شدن موضوع خاطره ديگرى را از يكى از همكارانم در ايران بياورم كه پدرش از اهالى يكى از روستاهاى قزوين بود. روزى از ماوراءالطبيعه سخن ميگفتيم و كار به جن و انس كشيد. اين همكار ما در اثبات وجود جن از واقعه شگفت انگيزى سخن به ميان آورد كه در ده شان براى پيرزنى اتفاق افتاده بود و اهالى ده آنرا براى جوانترها تعريف ميكردند. ميگفت در ده ما پيرزنى بود كه من در كودكى او را ديده بودم. اين پيرزن ماماى ده بود و نوزادان بسيارى را از بطن مادر گرفته بود. يك روز صبح پيرزن با جيغ و فرياد از خواب بلند ميشود و همسايه ها را دور و بر خودش جمع ميكند و قطعه اى طلاى زينتى را به همه نشان ميدهد. از او سوال ميكنند كه اين از كجا آمده و پيرزن تعريف ميكند كه نيمه شب ديشب درب خانه را دق الباب كردند و رفتم جلو ديدم دو مرد غريبه بودند و گفتند كه از ده بالايى آمده اند و زائو دارند اما ماماى ده شان مريض است و از من خواستند كه به كمك شان بروم اما من كه آنها را نميشناختم از رفتن امتناع كردم تا آنكه به من پيشنهاد پول زيادى كردند و من قبول كردم. وقتى از ده دور شديم و به خرابه هاى كهنه ده بين راه رسيديم به من گفتند عجله كن زائو همينجاست. من تعجب كردم كه زائو اينجا چه ميكند اما به تندى قدمهايم افزودم و آن دو مرد كه با عجله جلو جلو ميرفتند را در نور فانوس تعقيب ميكردم كه ناگهان متوجه شدم آنها كفش به پا ندارند بلكه سم دارند. ديگر از ده خيلى دور شده بوديم و جاى برگشت نبود. بناچار به دنبالشان رفتم.... بقيه داستان در هفته آينده!
برگرديم به اصل موضوع كه روايت تاريخ باشد. ميدانم كه بسيارى كنجكاوند كه نتيجه داستان را بدانند. من اين قسمت معترضه را بدين خاطر آوردم كه خواننده محترم توجه داشته باشند كه ايجاد كنجكاوى در شنيدن پايان ماجرا خود بخش مهم و اوليه روانى براى سوار كردن يك نظريه انحرافى بر مغز شنونده است. بارى، پيرزن به دنبال «اجنه» به داخل كهنه ده ميرود و ميبيند كه بله، خانواده جن و بقيه جنها كه ساكن كهنه ده بودند (در ده چنين معروف بود) با نگرانى پيرامون زائو حلقه زده بودند. رئيس جنها به پيرزن ميگويد كه اگر نوزاد پسر بود پاداش ميگيرى اما اگر دختر بود همينجا خونت را خواهيم ريخت. داستان آب و تاب بسيار دارد خلاصه اينكه پيرزن آب گرم ميخواهد و بقيه ماجرا كه بالاخره بچه را به دنيا ميآورد. از شانس بد بچه دختر ميشود. اما پيرزن با زرنگى و قبل از آنكه كسى متوجه شود با خمير يك دودول براى بچه سرهم ميكند و ميچسباند و نوزاد را نشان ميدهد و در قنداق ميپيچد. جنها خوشحال ميشوند. رئيس جنها جلو ميآيد و به پيرزن ميگويد دامنت را به دست بگير تا پاداشت را بدهم. پيرزن دامنش را نگه ميدارد و رئيس جنها آنرا پر از پوست پياز ميكند و به پيرزن ميگويد تا فردا دامنت را باز نكن. پيرزن از ترس بابت پاداشش تشكر ميكند و براى نوزاد طول عمر آرزو ميكند و با شتاب از كهنه ده به ده خود و خانه اش باز ميگردد. جلوى در خانه كه ميرسد دامنش را باز ميكند و پوست پيازها را دور ميريزد و به خانه رفته و كلون در را از پشت مى بندد. صبح كه از خواب بيدار ميشود تصور ميكند كه شب قبل همه را كابوس ديده است. اما ناگهان چشمش به دامنش ميافتد و ميبيند كه يكى دو قطعه زينتى طلا به آن چسبيده است. آه از نهادش بر ميآيد و به شتاب خود را به جلوى در خانه ميرساند اما با كمال تاسف ميبيند كه بجز پوست پياز چيزى بر زمين نيست. خلاصه اهالى ده خيلى برايش دل ميسوزانند و تا مدتها هم اهالى شب شبه هائى در اطراف ده به نظر شان ميآمده كه گويا اجنه بوده اند كه متوجه كلك پيرزن شده و كشيك ميكشيدند كه او از ده خارج شود تا او را بگيرند. بعدها كه ماشين دودى و قطار ميآيد اجنه ميترسند و از آن كهنه ده نقل مكان ميكنند.
پس از پايان ماجرا از همكارم پرسيدم كه آيا تو اين روايت را باور ميكنى؟ گفت چرا نكنم؟ همه ده آنرا ديده اند! گفتم همه ده چه را ديده اند؟ آنها فقط روايت پيرزن را شنيده اند و مقدارى هم توهمات خود را در بيابانها و باغات اطراف ده بيشتر كرده اند. فكرت را كمى بكار بيانداز، اگر روايت زن درست نباشد اولين فكرى كه در مورد طلاها به مغزت ميرسد چه خواهد بود؟ كمى فكر كرد و گفت اينكه آن طلاها پس از كجا آمده. گفتم دقيقا، اين سوالى بود كه پيرزن قبل از ساختن اين داستان از خودش پرسيده بود و اگر پاسخى براى اين سوال نمى يافت همه ميفهميدند كه احتمالا وقتى براى زايمان به خانه كسى رفته آن طلاها را از آنجا برداشته. همكارم كمى بهت زده ماند. هرگز به اين موضوع فكر نكرده بود و اين همان نوع رفتارى است كه باعث ميشود مسلمان زاده مسلمان و مسيحى زاده مسيحى شود چرا كه باورهاى والدين و بزرگترهايش را بدون آنكه آنها را مورد چون و چراى جدى قرار دهد ميپذيرد. در صورت چون و چرا هم كودك آمادگى آنرا دارد كه با كوچكترين توضيح مربوط يا نامربوط قانع شود و ديگر سوال نكند و حتا تا هنگام بزرگ سالى نيز اين باور را با خود تا دم مرگ داشته باشد. از اينجاست كه بايد روايت ها را با شك و ترديد نگريست. از همينجا ميپردازم به بحث اصلى اين مقاله.

۲- در گپسرا چه گذشت؟
در سالروز ۱۹ بهمن، در رابطه با سياهكل در گپسراى پالتاك در خدمت دوستانى از جناح چپ بوديم و ياد آن رفتگان را گرامى ميداشتيم و همه تقريبا هم نظر بوديم كه اگر با تجربه امروز ما را به ماشين زمان گذاشته و به آن زمان ميبردند حتما به سياهكل رفته و با اصرار آن گروه را از انجام آن عمل باز ميداشتيم. اما در نيت خير آنها كسى شك نداشت و ياد آنها بعنوان فدائيان واقعى مردم گرامى داشته شد. سخن بدانجا رسيد كه در راديكال شدن رژيم گذشته اگرچه بيشترين تقصير متوجه آن رژيم بود اما مخالفان نيز سهمى كمتر داشتند.
يكى از كسانى كه با جان باختگان واقعه سياهكل آشنايى نزديك داشت، من باب نصيحت به جوانتر ها و در اثبات عدم رعايت حقوق بشر در نظامى پيشين (كه من فكر نميكنم اين امرى باشد كه نياز به اثبات داشته باشد) رشته سخن را بدست گرفته و براى بيشتر كردن آب و روغن عدم رعايت حقوق بشر از كشتار ۹ نفر بر تپه هاى اوين سخن گفت و از يك راوى روايتى آورد بر اين مبنا كه رژيم پيشين قصد داشته كه تمامى صدها زندانى سياسى را در زندان گوهردشت در يك آتش سوزى مصنوعى بزرگ و توسط گاز حاصل از حريق بكشد. سخنران ادامه داد كه راوى كه خود پليس و گويا زمانى از طيف چپ بوده و بريده و پليس شده بود نيز در كميسيونى كه پيرامون اين موضوع تشكيل شده حضور داشته است جريان را اينگونه تعريف ميكند؛ وقتى طرح را مبنى بر آتش سوزى بزرگ مطرح كردند، من كه خود را وابسته به جريان مخالفان رژيم ميدانستم براى جلوگيرى از اين فاجعه بزرگ، نظر (كارشناسى؟) خود را اينطور ابراز كردم كه اگر رهبران آنها، يعنى آن ۹ نفر را بكشيد، اين حركت خواهد خوابيد و به اين ترتيب از كشته شدن صدها كادر و هوادار جلوگيرى كردم. «رفيق» سخنران آنچنان از راوى سخن ميگفت كه عليرغم تاسفى كه از كشته شدن آن ۹ نفر در سخنش موج ميزد اما معلوم بود كه در دل سخت سپاسگذار آن راوى است.
«رفيق» سخنران ما در اين روايت به همان ساده لوحى روايت راوى را باور ميكند كه آن همكار سابق ما روايت پيرزن در مورد اجنه را. در مورد كشتار آن ۹ نفر روايتهاى تاريخى چيز ديگرى ميگويند اما عجيب اينكه «رفيق» ما اصرار داشت كه هر روايتى را نبايد پذيرفت و براى آگاهى ما «جوانان» اين روايتى كه براى مرده تعريف كنى خنده اش ميگيرد را ميخواست به خورد ما بدهد. اگر بخواهيم راست و دروغ را در اين روايت محك بزنيم فقط ميتوانيم تا آنجا را بپذيريم كه به ضرر راوى است، يعنى تا آنجا كه خود پيشنهاد كشتار را داده باشد و حسينى و ثابتى و ديگران (احتمالا خود پيشنهاد دهنده) آنرا بر روى تپه هاى اوين اجرا كرده باشند. منتها در آن زمان احتمالا «حق» اين بابا را خورده اند. به اين ترتيب كه شليك ها همه به اسم مأمورين اصلى و قديمى ساواك نهاده شده و «امتيازى» به اين بابا نرسيده. بعدها كه انقلاب ميشود پاى خاطره نويسى پيش ميآيد و ممكن است نام پيشنهاد دهنده نيز در روايات بعنوان پيشنهاد دهنده برده شود و پاى شماتت رفقا و احتمالا گوشمالى خلخالى رئيس دادگاه انقلاب به ميان آيد. لذا راوى كه گناه اصلى را در پيشنهاد دادن به گردن دارد پيشدستى ميكند. نميخواهم بگويم كه احتمالا در آن «كميسيون كشتار» كسى پيشنهاد آتش سوزى بزرگ را نداده باشد. احتمالا يكى از شركت كنندگان بيق، از گوشه ميز چيزكى پرانده كه؛ «ميگم بچه ها چطوره يك آتش سوزى بزرگ درست كنيم و بگيم همه شون توى آتش سوخته يا خفه شده اند» كه پس از اداى اين «فكر بكر» با نگاه عاقل اندر سفيه آن مسئولين كه مسلما به بازتابهاى سياسى داخلى و جهانى چنين عمل شنيعى آگاه بوده اند روبرو شده كه بيش از اين براى آنها ارزش پرداختن نداشته است. همين صحنه كه بطور واقعى ممكن است رخ داده باشد توسط راوى تبديل به «طرح» ميشود. سخن ران ميگفت بنا به روايت راوى، دو طرح در ميان بوده. يكى كشتار همه با آتش و يكى هم طرح راوى كه براى جلوگيرى از كشتار بيشتر چنين پيشنهادى ميدهد.
بدين ترتيب، مانند آن پيرزن، با استفاده از روانشناسى فرهنگ «روايت و راوى» ، و نيز با استفاده نقطه ضعف رفقا كه هم نميخواهند چركى بر چهره حتا پليس سابقاً چپ (راوى) بنشيند، و هم براى مظلوم سرايى نياز روانى به هرچه سفاك تر نشان دادن رژيم پيشين ولو با آويختن به داستانهايى كه حتا مرده را به خنده وا ميدارد دارند، راوى يك نكته بزرگ انحرافى را جلوى پاى رفقا مياندازد تا نگاه كنجكاو رفقا از اصل قضيه منحرف شود و موفق هم ميشود. از آن عجيب تر خيل رفقا بودند كه گوش تا گوش نشسته و مشغول بلعيدن روايت سفاكى رژيم پهلوى بودند و شكار اصلى از كنار گوش شان داشت ميگريخت! از آن خيل رفقايى كه معمولا آنقدر تيز بين هستند كه اگر جورج بوش عطسه كند نتيجه ميگيرند كه رضا پهلوى ذات الريه گرفته است يكى بلند نشد بگويد كه آخه رفيق، يه چيزى بگو كه بگنجه! گفته اند دروغ هرچه بزرگتر باورش راحت تر اما ديگه نه به اين بزرگى كه راوى شما به خوردتان داده است!

۳- آنچه به منطق نزديكتر است
اصل ماجرا از نگاه اين نگارنده اين است؛ راوى يك سياسى سابق و بريده بوده كه پليس ميشود. او هم برخلاف آنچه كه بيشترين هم ميهنان سياسى چپ ميپندارند كه چپ بودن يعنى مقدس بودن يك انسان عادى است با همه احساساتش، حسادت، زياده طلبى، شهرت طلبى، يا حتا خير خواهى! اما زور «فرشته سياهى شانه چپ اش» بر فرشته سفيد شانه راست چربيده و وسوسه رسيدن به ماديات و مقام و پاداش و پول و ويلا و خانه ووو...همانگونه كه باعث بريدنش شده، او را به نابكارى و تبه كارى تا آن حد كشيده است كه براى خوش خدمتى و خود شيرينى پيشنهاد كشتار ۹ نفر را ميدهد و ساواكى ها نيز كه نظر او را كه زمانى از گروه مخالف بوده ارج بيشترى مينهند و قانع ميشوند... و چرا كه نه!؟ مگر محمود جعفريان معاون راديو تلويزيون نبود كه خوب يادم هست در تلويزيون در كنگره حزب رستاخيز فرياد ميكشيد «ماركسيسم اسلامى وجود نداره!!» و سخنانش با كف زدنهاى حضار قطع ميشد؟ مگر پرويز نيكخواه نبود؟ مگر كسى اينها را مجبور كرده بود؟ چرا ديگر توده اى ها به اين راه نرفتند؟ منتها آن دو بيچاره عليرغم صحت نظر و راست حسينى بودن شان بناحق گرفتار آتش تفنگها شدند اما اين نابكارى كه پيشنهاد كشتار رفقاى سابقش را داده توانست با بكار گيرى مغز رفيق به اصطلاح «باتجربه» ما كه قصد انتقال تجربه به ما را داشت هم از صحنه پاسخگويى و مجازات جان سالم بدر برد و تا امروز هم كرديت سپاس و تشكر نقد كند! به اين ميگويند مغز! حالا نفس عمل به كنار، آيا زيركى و زرنگى اين تبهكار آفرين ندارد!؟

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
احزاب
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   احزاب   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •