Nimrooz
Vol. 16, No. 822, February 11, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۲ - جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
منصور پويان
تفاوت ماهوى اديان ايرانى با اديان ابراهيمى-۱۰
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
دكتر صمد رحمانزاده
يادداشت هائى درباره احزاب سياسى در ايران-۴
يك «هسته چپ» در دوران رضاشاه
«دوستان چپ» در كلوب پادشاهى عضو شدند
دكتر تقى نصر هنگام ثبت نام به ايرج اسكندرى مى گويد:
«ايرج، ما شما را قبول كرديم اما بالاغيرتاً اينجا را كمونيستش نكنيد!»
مجله دنيا در مدت دو سال، تمام اصول ماركسيسم را چاپ كرد
دكتر ارانى محرمانه به مسكو رفت و در كنفرانس بين المللى كمونيستى شركت كرد
ارتباط با «بين الملل سوم» در مسكو به بازداشت گروه ۵۳ نفر منجر شد
رضاشاه اجازه نداد ۵۳ نفر را به دادگاه نظامى ببرند

منصور پويان
تفاوت ماهوى اديان ايرانى با اديان ابراهيمى-۱۰
قديمى ترين اسطوره آفرينش متعلق به تمدن هاى باستانى بين النهرين است كه قدمتى بيش از سه هزار سال قبل از ميلاد دارد. باستانى ترين اسطوره آفرينش انسان به روايت مردمانى كه حدود پنج هزار سال پيش در بين النهرين مى زيستند، از اين قرار است: در بدو پيدايش، فقط ايزد بانوان و ايزد مردان بر روى زمين موجوديت داشتند. ايزدان براى تأمين معيشت، ناچار به انجام امور طاقت فرسا بودند. آنها ناچار به كار بر روى زمين بودند تا براى بقايشان محصول برويانند. هر ايزد زن و يا مرد كارى به خصوص به عهده داشت. برخى مسئول كاشتن در مزارع بودند. ديگران براى آبيارى مزرعه كار مى كردند.
بارى، از آنجا كه آنها سخت كار مى كردند، خشنود و راضى نبودند. لذا، روزى بهم پيوستند تا تصميم بگيرند كه چگونه مى توانند مشقت كار را براى خودشان سبك تر كنند.
آنها به نزد اينكى (ENKI)، كه خدائى عاقل تر و توانمندتر بود، رفتند. او در خانه اى در جهان زيرآب، در خواب غنوده بود. پس از مشاوره، اينكى پيشنهاد كرد كه او مخلوقاتى خلق خواهد كرد كه با كار بر روى زمين، در خدمت ايزدان قرار گيرند. اينكى گفت: كه از اين طريق، آنها مى توانند از آن به بعد زندگى آسوده ترى داشته باشند. ايزدان موافقت كردند. اينكى گِلى از اطراف خانه آبكى خويش برگرفت و آن را مورد استفاده قرار داد تا قالب آدميان را بسازد. سپس با دميدن بر آدميان گِلى، به آنها زندگى بخشيد. ولى، اينكى مدت زندگى آدميان را كه بدين نحو زندگى يافتند، محدود ساخت چرا كه تنها خدايان مى توانستند جاودانه زندگى كنند.
آدميان به عنوان خدمتگزاران ايزدان، از آن پس به كار در مزارع مشغول شدند. آدميان ناچار بودند غذا و مشربه براى ايزدان فراهم آورند. آدميان آب را از رودخانه ها به خاك خشك مى كشانيدند؛ زمين را شخم مى زدند و دانه مى كاشتند. با كار مشقت بار آدميان، زمين سرشار از خرمى شد و خدايان كه موجب حيات آدميان شده بودند، بدين نحو با سعادت و خشنودى قرين گشتند.
اين حكايت كه از دور دست هاى تاريخ اساطيرى باقى مانده است، اعتقادات و روابط مردمان بين النهرين با ايزدان را برمى تاباند. اين اسطوره نشان مى دهد كه كار بر روى زمين و تقسيم ابتدائى كار در آن ازمنه ماقبل تاريخ در نواحى بين النهرين رواج داشته است.
بنابر روايت قرآن، خداوند يكتا و توانا با يك فرمان زمين و آسمان و هر آنچه موجود در آن را از هيچ خلق كرد. قرآن به طور تلويحى به تنهائى خدا و تمايلش به خلق موجودى مشابه خود، براى تصدى امور در زمين، اشاره مى كند (سوره نحل آيات ۸-۳). در دين اسلام، فلسفه آفرينش انسان، مضافاً، دلالت بر آزمون انسان دارد (سوره كهف) .
آفرينش جهان مادى در اديان ابراهيمى با افسانه خلقت آدم و حوا ارتباط پيدا مى كند. در قرآن، انسان ابتدا از گِل و سپس از «عَلَقه» آفريده مى شود (سوره مؤمنون آيه ۱۴). در مسيحيت، هبوط انسان از بهشت به دليل گناه اوليه، علت همه مصائب و رنج هاى ابناء بشرى معرفى مى شود. عيسى مسيح براى نجات بشر با تقبل رنج و مرارت بسيار و با پذيرفتن مرگ جانكاه بر روى صليب، مى كوشد تا بشر را از معاصى اوليه بپالايد.
در مورد آفرينش انسان به منظور آزمايش، قرآن روالى يكدست و منطقى ندارد. جاى جاى آن آياتى موجود است كه به جبر و سرنوشت از پيش رقم خورده آدميان اشارت مى رود. چنانچه آدميان در انتخاب، تصميم و اعمال خود آزادى كامل ندارند، پس ذات و كيفيت درونى آنها چرا بايد مورد آزمون قرار گيرد. وانگهى، اگر سرنوشت آدميان از پيش مقدر است، چگونه به تقديرى كه از حيطه اراده آدميان خارج است، مى توان پس از مرگ آنها را عقوبت داد و يا مجازات كرد.
در مقايسه با مكتب اشعرى در اسلام، آئين زرتشت براى انسان آزادى عمل و انتخاب بيشترى قائل است. در سنت زرتشتى، انسان نه عبد خدا و نه فرزند خدا؛ بلكه همكار خدا تلقى مى شود.
استنباط آزادى انسان و اختيار در قرون اوليه استيلاى اسلام، تحت لواى مكتب معتزله، برآمدى موقت يافت. اين رويكرد، اما، نتوانست دوامى رشد يابنده بيابد. لذا گفتمان آن در برابر مكتب جبرى اشاعره، تاب همآوردى نياورد و بنيان فكرى آن از هم گسست. اشعار فردوسى در اواخر قرن چهارم هجرى روشن مى سازد كه استنباط او و دوران او از نيكى و بدى، دركى تقديرى و قطبى نگرانه بوده است:
بدو نيك، هر دو زيزدان شناس ‎/ وزودار تا زنده باشى سپاس.
فردوسى در زمينه جبر و اختيار، آنگونه سخن مى گويد كه عيناً مطابق با آيات قدى قرآن است. در سوره النساء، آيه ۸۰ چنين مى آيد:
«اگر ايشان را خوبى رسد گويند از جانب خداست، و اگر بدى رسد گويند از جانب تو است، بگو همه از سوى خداست.»
در سوره ابراهيم، آيه ۴ چنين مى خوانيم:
«هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان قومش تا اين كه آشكار كند و بيان سازد ايشان را، پس گمراه مى گذارد خداوند هر كه را بخواهد و هدايت مى كند هر كه را بخواهد، اوست غالب درستكار، درست كردار.»
در سوره القمر، آيه ۴۹ چنين ذكر مى شود:
«انا كل شئى خلقنا بقدر» ؛ يعنى اين كه «هر چه بود و هست و خواهد بود، همه آفريده خداست و به اراده و مشيت و قضاء و تقدير الهى برپاست».
مشابهاً، فردوسى مى گويد:
كسى را كه خواهد برآرد بلند ‎/ يكى را كند سوگوار و نژند.
و در جاى ديگر مى سرايد:
ز خاشاك ناچيز تا شير و پيل ‎/ ز گرد پى مورد، تا رود نيل
همه زير فرمان يزدان بود ‎/ وگر در دم سنگ و سندان بود.
فردوسى مطابق با نظريه جبرانديش اشاعره، خداوند را فعال مايشاء و آدمى را محكوم به تقدير او برمى شمارد:
يكى را دهد نوشه شهد و شير‎/ بپوشد به ديبا و خز و حرير
يكى را برهنه سر و پاى و سفت ‎/ نه آرام و خواب و نه جاى نهفت
يكى را همى تاج شاهى دهد ‎/ يكى را به دريا به ماهى دهد.
در جاى ديگر، فردوسى مى گويد:
هژبر جهانسوز و نر اژدها‎/ زدام قضا هم نيابد رها.
يكى از علل ناكامى معتزله آن است كه نقطه نظرات دينى ايرانيان در اواخر عهد ساسانى از سرچشمه هاى اوليه خرد مزديسنائى دور شده و تحت تأثير تجديد نظرطلبى هاى زروانيگرى به تسليم، رهبانيت و تقدير باورى گرائيده بود. مشيت زروانيسم، نوعى اخلاقيات زُهد و اعتقادات قدرى را بر اذهان حاكم كرد. اين نگرش انفعالى در اواخر عهد ساسانى پيروان بسيار يافت. پس از استيلاى اسلام، نقطه نظرات زروانيه آب به آسياب قرائت تقديرى از قرآن ريخت و به اقتدار مكتب اشعرى مدد رسانيد.
دين زرتشت، شادكامى و نيكوئى و قبول مسئوليت را مى ستود. اما، در اواخر دوره ساسانى، شرايط آنچنان جابجا مى شود كه زهد و رياضت و قدر باورى بر اذهان چيرگى يافته، اهورائى قلمداد مى شوند.
بارى، در آئين مزديسنا، خلقت از هيچ مردود است. دين زرتشت در مورد آفرينش و فلسفه خلقت با اديان ابراهيمى تفاوت بسيار دارد. در كتاب «گزارش گمان شكن»، كه از متون پهلوى زرتشتى است، اين داعيه كه آفرينش جهان از «هيچ» صورت گرفته است، به چالش كشيده مى شود. از نقطه نظر سنت زرتشتى، اهورامزدا جهان و آفريدگان را از هستى خود به وجود آورد. آفرينش لذا همانند خدا، قديم و ازلى است. در اسلام منتهى، آفرينش امرى حادث و جديد تلقى مى شود.
همچنين، داستان اغواى مرد توسط زن و لاجرم اخراج آنها از بهشت، آنچنان كه در مذاهب ابراهيمى موجود است، در آئين زرتشت بازتابى ندارد. سنت زرتشتى، داستان آدم و حوا در اديان ابراهيمى را مورد نقادى قرار مى دهد. كتاب «گزارش گمان شكن» در اين مورد مى پرسد:
«اگر خداوند مى دانست كه آدم و حوا از دستور او سرپيچى مى كنند، چرا آنان را آفريد؟ اگر مى دانست كه آنان چنين رفتار خواهند كرد و با وجود اين، آنان را آفريد، خشم گرفتن بر ايشان و تنبيه كردنشان با عدل الهى مطابقت ندارد.»
اين كتاب توسط صادق هدايت به فارسى برگردانده و در سال ۱۳۲۲ در تهران چاپ گرديد.
بنابر آنچه در اوستا آمده است، زن و مرد از دو ساقه يك گياه، كه يكى مشى و ديگرى مشيانه ناميده مى شوند، ايجاد شدند. در اوستائى كه قرن ها پس از گاثاها نوشته شده است، داستان خلقت زن و مرد اين چنين بيان مى شود:
كيومرث نخستين انسان فانى آفريده مى شود. اهريمن به منظور نابودى كيومرث، توسط زنى بدكاره عليه او توطئه مى چيند. عليرغم كوشش سروش در زنهار دادن، كيومرث كشته مى شود. تخمه كيومرث نگاهدارى و سپس به زمين برگردانده مى شود. از كاشت تخم او، گياهى به شكل ليواس از زمين مى رويد. از دو ساقه به هم چسبيده آن؛ يعنى مشى و مشيانه، يكى به سيماى زن و ديگرى به سيماى مرد پديدار مى شوند.
در اساطير ايران باستان، كيومرث نخستين انسان و نخستين شهريار برشمرده مى شود. بدين نحو، پيدايش آدمى در جهان خاكى با آغاز پادشاهى همزمان رقم زده مى شود تا نظام شاهى در ايران زمين امرى ازلى قلمداد گردد.
پژوهنده نامه باستان ‎/ كه از پهلوانان زند داستان
چنين گفت كايين تخت و كلاه ‎/ كيومرث آورد و او بود شاه. (فردوسى)
زايش زن و مرد از دو ساقه يك گياه، گوياى دركى نابرابرانه و تساوى جويانه از زن و مرد است. در مقايسه، اسلام زن و مرد را به دو ذات و جنس متفاوت تقسيم مى كند كه از بطن آن دركى نابرابرانه و تبعيض آميز در مسائل حقوقى فرامى رويد.
بنابر الهيأت مزديسنائى، در امر خلقت جهان، هر دو نيروى خداوندگارى دست اندركارند. منباب مثال، اهريمن قواى مخرب طبيعت را برآورد و در مقابل اهورامزدا، روشنائى، پاكى و زيبائى را خلق نمود. اما خلقت انسان، برخلاف خلقت گيتى، منحصراً از ذات پوياى اهورامزدا برمى خيزد. غرض از خلقت انسان آن است كه انسان اهورامزدا را در استقرار آبادانى، عدالت و راستى يارى رساند تا غلبه بر اهريمن ممكن گردد. اين امر تلويحاً بدان معنى است كه انسان در كشاكش ميان دو نيروى خداوندى، حكم نيروى سومى را در نبرد تعيين سرنوشت به عهده دارد. از اين قرار، آدمى با انتخاب و گزينش خويش، نه تنها سرنوشت خود؛ بلكه نتيجه غائى نبرد ميان دو ذات متعارض ربانى را نيز رقم مى زند.
سپنتامينيو عبارت است از تجليات اهورامزدا و انگره مينيو و در برگيرنده شبهات و نيروهاى مذموم اهريمنى است. تعادل قدرت ميان دو نيروى متخاصم بستگى به عملكرد انسان و گزينش او دارد.
همانطور كه قبلاً گفته شد، انسان از آنجا كه مخلوق اهورامزدا است، اخلاقاً موظف به تبعيت از اوست. همين گُسل، پاشنه آشيل الهيأت زرتشتى را تشكيل مى دهد كه تا به امروز نوآوران زرتشتى نيز نتوانسته اند به مرمت آن اهتمام ورزند. اصول اخلاقى در آئين مزديسنا، مطلق است. اخلاقيات «اشائى» يعنى پايبندى به راهبرد اهورامزدا و دورى جستن از هرگونه دروغ و پلشت. از همين روست كه مى گوئيم: الهيأت ثنويتى به طور منطقى به ثنويت اخلاقى مى انجامد.
در ادبيات زرتشتى، ميان خوبى و بدى دره اى مهيب است كه اندو را هيچگونه پل ارتباطى بهم پيوند نمى زند. در نگرش ثنويتى و مطلق از اخلاقيات، خوبى و بدى لازم و ملزوم يكديگر و معطوف به ذهنيت محسوب نمى شوند. نگرش دو گانه باور و ثنويتى در كالبد نوظهور اسلام ايرانى حياتى دوباره يافت. بديگر سخن، شيوه تقسيم بندى ثنويتى در بينش و نگرش ايرانيان، پس از اسلام به استمرار خود ادامه داد. نظام انديشه در فرهنگ ايرانى وامدار ثنويت باقى ماند. به همين علت، دگرانديشان به سهولت برچسب بدانديش خورده، مردود شمرده مى شوند و آزادى و حقوق آنان به طاق نيسان مى رود. به حقوق دگرانديشان وقعى نهاده نمى شود؛ چرا كه انديشه ورزان، ساده انگارانه، به دو دسته خير و شر تقسيم بندى مى شوند. آنچه در قطب شر دسته بندى مى شود، متعاقباً، مشمول تضييقات مى گردد. تنوع افكار و مكاتب در مجموعه رنگارنگ خود ضرورتى است اجتناب ناپذير براى رويش خرد جمعى و كارآمدى و بارآورى آن.
در فرهنگ ايرانى، خرد جمعى نحيف است، زيرا عقول فردى، بنابر اخلاقيات ثنويتى و مطلق گرا خود را محق شمرده، متعصبانه بر صحت قضاوت خويش پاى مى فشارند. مايه تأسف است كه حكيم بزرگ، ابوالقاسم فردوسى، دگرانديشى را برنمى تابد و با انگ بد انديشى، آن را سزاوار مجازات مى شمرد:
خردمند را شاد و نزديك دار‎/ جهان بر بدانديش تاريك دار.
بنابر فرمان قطبى نگرانه «امر به معروف و نهى از منكر» : درستى و يا پلشتى، حقايقى عينى پنداشته مى شوند. تشخيص صحت و سقم گزاره ها، تو گوئى هيچگونه ارتباطى با نظام ارزشى آمرين و يا منكرين ندارد.
(ادامه دارد)

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
خودسانسورى
اين گروه پناهندگان ايرانى در برخورد با مسائل و حوادثى كه در كشور رويائى و تجسم آرزوهاى عقيدتى و سياسى شان شاهد بودند، به شدت خشمگين و غمگين مى شدند. اما به خود دلدارى مى دادند كه اين نواقص جزئى است و اساسى نيست. تشديد جدال درونى و خودسانسورى دو مكانيسمى بود كه اكثر آنها در اين مرحله از تحول ذهنى براى توجيه اوضاع به كار مى گرفتند. اين روش در واقع يك كوشش دفاعى براى حفظ تعادل در شرايط خفقان بود. از سوى ديگر هنوز دورنمائى از نظر فكرى و عملى وجود نداشت و مبانى تفكر كمونيستى كه گويا براى همه دردها و مسائل دنيا و بشريت نسخه هاى لازم را پيچيده بود، همچنان چارچوب اعتقادات آنها را تشكيل مى داد. لذا اين يك مرحله انتقال از دوران تعصب شديد به مرحله بعدى بود. آنچه كه به خصوص از نظر فكرى به خودسانسورى آنها مشروعيت مى داد، شرايط جهانى يا «انقلاب جهانى» بود. البته برخلاف دوران پس از جنگ دوم جهانى واژه «انقلاب جهانى» ديگر كاربرد زيادى در ادبيات كمونيستى نداشت. اما كمونيست هاى ايرانى با دنباله روى از حزب كمونيست شوروى به هر حال در يكدست ديدن تمام دنياى سرمايه دارى و نديدن ده ها عامل اساسى نظير جنبش كارگرى و سوسيال دموكراسى نيرومند در بسيارى از كشورهاى اروپائى و يا نتايج انقلاب صنعتى در فرهنگ و ذهنيت مردم اين كشورها و غيره تصوير بسيار ناقص و يكسويه اى از دنياى سرمايه دارى داشتند. به همين دليل مفهوم مبهم «شرايط جهانى» و كمك به مبارزه عليه سرمايه دارى و امپرياليسم عامل مهمى در مشروعيت دادن به خودسانسورى آنها به شمار مى رفت.
اين مشاهدات به بحث ها و مجادله هائى گاه جدى در ميان افراد آخرين نسل دامن مى زد. اين بحث ها كه از همان لنكران شروع شده بود به تدريج وارد مراحل تازه تر و عميق ترى مى شد. واقعيات با ادعاها از زمين تا آسمان فاصله داشت. اما بسيارى براى توجيه اين وضع دست به توجيه عقيدتى و خودسانسورى مى زدند. لذا نقد و انتقاد آشكار و صريح جنبه درونى به خود مى گرفت. بسيارى در عمق وجود خود و در تناقض بسيار آزار دهنده درگير بودند. روابط و ضوابط تشكيلاتى افراد را به رعايت و سكوت وادار مى كرد. اما در درون، جنگ و جدال دائمى، خودكوبى، سرزنش تداوم مى يافت. اما دگم ها و تعصبات عقيدتى جان سخت تر از آن بودند كه به نتايج سريع و كامل برسد. زمان و تجربه و تعمق بيشترى لازم بود.
رحيم از توده اى هاى متعصب و محكم، مى گويد: «به عقيده من انتقادات و بحث هاى آن دوران بيشتر ناشى از شرايط دوران شكست بود. زندگى ما از شرايط ايران به مراتب بهتر بود. رفقاى شوروى آنچه داشتند در اختيار ما مى گذاشتند. كسى توجه نداشت كه اتحاد شوروى از سوى غرب به ويژه آمريكاى جهان خوار در محاصره است. انرژى و منابع مادى و معنوى اين كشور سوسياليستى بايد صرف حفظ بنيه دفاعى خود مى شد. كشور شوراها همزمان به طور همه جانبه به كشورهاى در حال رشد آفريقائى، آسيائى، اعراب، نيكاراگوئه و به ديگر كشورهاى سوسياليستى مانند كوباى فيدل كاسترو يارى مى رساند. هزينه هاى نظامى اين كشور به آن تحميل شده بود و از همه مهمتر يگانه پاسدار واقعى صلح در جهان بود. اتحاد شوروى در برابر قدرت هاى مهاجم امپرياليستى سدى ايجاد كرده بود و بار سنگين حفظ صلح را بر دوش مى كشيد. مشكلات داخلى و نارسائى هاى ناشى از آن در ذات اين سيستم نبود بلكه جنبه عارضى داشت. پس همه نفرت ها و اعتراضات بايد به سوى دشمن خارجى و عامل اصلى مصائب و مشكلات نشانه مى رفت.»
آنتى تز حزب توده و سازمان اكثريت در اين شرايط به ميان كشيدن عامل خارجى و امپرياليستى به عنوان علت اساسى وضع موجود در شوروى بود كه در ذهن اكثر ما نيز تأثير جدى داشت و همه ضعف ها و نارسائى هاى موجود را توجيه مى كرد. جدال درونى و خودسانسورى البته تا مدتى براى حفظ تعادل تناقض ها كارائى داشت. اما در درازمدت نه اين عوامل كه ريشه در تفكر ايدئولوژيك و تعصبات ذهنى داشتند و نه عامل فشار و تهديد نمى توانست به پرسش هاى متعددى كه هر روز سر برمى افراشت پاسخ قانع كننده دهد. اما تا هنگامى كه فشار واقعيات بر خود سانسورى و توجيهات ذهنى چيره شود هنوز اين افراد بايد مراحل ديگرى را تجربه مى كردند. مرحله بعدى «پرولتاريزه شدن» بود. آنها بايد براى انطباق خود با وضعيت زندگى در شوروى سابق «پرولتاريزه» مى شدند. يعنى با كار در كارخانه ها و ديگر مشاغل كارگرى بايد نه تنها از نظر فكرى و آرمانى بلكه از لحاظ جسمى نيز در صفوف طبقه كارگر ذوب مى شدند. هر چه كه بود اين تئورى اعلان شده شوروى بود كه كاملاً طوطى وار از سوى رهبران حزب و سازمان اكثريت تكرار و تبليغ مى شد. به عبارت صريح تر به گفته رهبران حزب و سازمان، اين افراد براى درك واقعى سوسياليسم و نيز براى مبارزه با رسوبات زندگى خرده بورژوائى و كمك به سوسياليسم و اداره زندگى خود بايد راهى كارخانه ها و مراكز كارگرى مى شدند.
زندگى كارگرى
ف. شيوا درباره نحوه پيوستن خود و ديگران به طبقه كارگر چنين مى نويسد: «همزمان با پايان كلاس ها، اعلام شد كه ما اكنون ديگر آماده شده ايم كه وارد جامعه شوروى شويم و با مشاغل شخصى زندگى خود را بچرخانيم. اما ما در انتخاب اين «مشاغل شخصى» كمتر اراده اى از خود داشتيم. يك روز در ماه فوريه ،۱۹۸۴ موسوى فهرستى از مشاغلى را كه از طرف ادارات كار مينسك اعلام شده بود و توسط صليب سرخ در اختيار او قرار گرفته بود، براى من آورد تا ترجمه كنم و براى اطلاع عموم به ديوار نصب شود. مشاغلى كه مى بايست انتخاب مى كرديم اغلب عبارت بودند از عملگى، آجرچينى در كوره هاى آجرپزى، گوركنى، مقنى، نظافتچى، نگهبان رخت كن و از اين قبيل و تك و توك تراشكارى و جوشكارى. آن روزى كه نشسته بودم و عناوين اين مشاغل را ترجمه مى كردم يكى از سياهترين روزهاى عمر من بود و براى من كه به اميد تحصيل در رشته هاى مربوط به فعاليت حزبى و اميد به پر كردن جاى خالى رفقاى دربندمان خود را به آنجا رسانده بودم، با خواندن هر يك از اين عناوين، ديوارى از كاخ آمال و آرزوهايم فرو مى ريخت.
پرداخت مقررى ماهانه از سوى صليب سرخ قطع شد و ما چاره اى جز انتخاب يكى از همين مشاغل نداشتيم. هرگونه ابتكار فردى براى يافتن و انتخاب شغل ديگر و انتخاب راهى ديگر، از جمله تحصيل، به بن بست مى رسيد، زيرا مقامات صليب سرخ از دادن معرفى نامه هاى لازم خوددارى مى كردند و مى گفتند كه: «حزب شما گفته است كه شما بايد اين كارها را بكنيد.» كسانى از دهان حميد صفرى شنيده بودند كه حزب مى خواهد كه ما «پرولتريزه» شويم تا بتوانيم بهتر به طبقه كارگر ميهن مان خدمت كنيم!
من به عنوان فرِزكار استخدام شدم. محيط كار هوائى فوق العاده دود گرفته و آلوده داشت. با دست هاى لخت با فولاد سمى و روغن سمى كار مى كردم و به همين جهت كليه هايم كه از پيش زمينه بيمارى داشت، مرتب چرك مى كرد و بدتر و بدتر كار مى كرد. سه بار و در مجموع ۴ماه در بيمارستان خوابيدم. نكته اى كه در آغاز كار برايم شگفت انگيز بود، اين بود كه همكارانم مدام درباره وضع كار و زندگى در ايران مى پرسيدند و مى خواستند بدانند كه چرا به آنجا آمده ام. ساده دلانه و با حالتى افتخارآميز مى گفتم كه كمونيست بوده ام و به علت تعقيب و آزار كمونيست ها در ايران و دستگيرى رفقايم به آنجا پناه آورده ام. اما مخاطبانم به محض شنيدن كلمه «كمونيست» پشت به من مى كردند و مى رفتند. بعدها به تدريج دريافتم كه «كمونيست» در قاموس مردم عادى شوروى به معناى كسى است كه در خدمت دستگاه دولتى است، خبرچين و نورچشمى است و از مزاياى ويژه اى برخوردار مى شود و به همين دليل از «كمونيست» نفرت داشتند و اين مشابه همان واكنشى بود كه ما با شنيدن «ساواكى» نشان مى داديم. برخى مى پرسيدند پس چرا من كه هم خارجى و هم كمونيست و هم مهندس هستم، به اين كار سنگين و كثيف گمارده شده ام و من پاسخى نداشتم كه بدهم.»
توران تجربه كارگرى خود در شوروى را چنين به ياد مى آورد: «يك موضوع دائمى سخنرانى هاى خاورى، لاهرودى و فروغيان، اهميت پرولتاريزه شدن ما روشنفكران بود كه گويا از محيط بورژوائى و خرده بورژوائى ايران به يك كشور سوسياليستى آمده ايم و سوسياليسم را نه در مبارزه طبقاتى بلكه از روى كتاب ها آموخته ايم. اين در واقع ادامه همان روش استالينيستى ضد تفكر و روشنگرى بود كه ده ها سال در شوروى تبليغ شده و جا افتاده بود. به هر حال سهم من از اين تئورى اين شد كه به كار خياطى در اداره تئاتر شهر بپردازم. جائى كه بعداً معلوم شد تنها كارى كه نمى شود كار مؤثر توليدى است. زيرا همه تحت اين عنوان كه صاحب كار دولت است و سود و زيان همه چيز هيچ ربطى به شهروندان ندارد از زير كار جدى به هر بهانه اى درمى رفتند و وجدان كار بسيار پائين بود. حقوق ماهيانه ام ۸۰روبل بود.»
حيدر نيز كارگر «واداكانال» شد كه در واقع سازمان فاضلاب شهر چارجو بود. كار آن شيفتى و حقوق ماهيانه اش ۹۰روبل بود.
على درباره محيط كار خود مى گويد: «بعد از ۳ماه زندگى در باكو همه ما به كارخانه هاى مختلف اعزام شديم. من وارد كارخانه كى رُف شدم كه در محله «زابرات» واقع شده بود. كارم آهنگرى بود. ورق هاى آهنى را خرد مى كردم. دو سال و نيم اين كار سنگين را ادامه دادم. حقوق ماهيانه ام حدود ۱۶۰ روبل در ماه بود كه با توجه به سطح حقوق در آن دوران بسيار بالا بود. زيرا كار بسيار سنگين و خرد كننده اى بود. اما محيط رعب و وحشت كارخانه داستان ديگرى است كه اصلاً برايم قابل تصور نبود. هيچ كارگرى در هيچ مسأله اى حق اعتراض نداشت. سازماندهى كار طورى بود كه همه تصميمات توسط مافوق صورت مى گرفت و احدى حق مداخله در نحوه تصميم گيرى را نداشت. «ناچالنيك» يعنى رئيس كارخانه در همه مسائل حرف اول و آخر را مى زد.
همه به هم رشوه و باج مى دادند. در اولين اعتراض يكى از كارگران گفت: «ببين آنچه كه تو در كتاب ها خوانده اى را در اينجا فراموش كن. در نظام سوسياليستى شوروى همه ما دزدهاى اجتماعى هستيم. يك نفر نيست بلكه همه از پائين به بالا با رشوه دهى كار خود را پيش مى برند.» به هر حال كاملاً روشن بود كه هيچكس به كار دلسوزى نداشت. وجدان كار وجود نداشت و هر كس تنها به منافع خود فكر مى كرد. مثلاً مواد اوليه و دستگاه ها زير باران مى پوسيد و وقتى من مى گفتم اين كار درست نيست مى گفتند به ما چه اينها مال ما نيست، مال دولت است.»
رحيم كه در كارخانه شولكاماتالكاى چارجو كه يك كارخانه ابريشم بافى بود به كار مشغول شده بود، درباره تجربه خود مى گويد: «من به همراه بيش از ۲۰نفر از ديگر رفقاى ايرانى در اين كارخانه به كار پرداختيم. كار ما شيفتى بود و از نظر شرايط و محيط كار فوق العاده سخت. بايد در گرماى بيش از ۴۰درجه اى چارجو در كارخانه اى كار مى كرديم كه همه اوقات كار دست هايمان در آب داغ بود. در همان هفته هاى اول همه ما چند كيلو وزن كم كرديم. چند نفرى به سرعت خواهان تعويض كار شدند. اما اجازه داده نمى شد. من در آن دوران به خاطر اعتقاداتم كسانى را كه مى خواستند يك كار ديگر پيدا كنند مسخره مى كردم و مى گفتم كه روحيه بلشويكى ندارند. اما انصافاً وقتى امروز به آن دوران نگاه مى كنم بدترين ظلم در حق ما بود كه حتى ابتدائى ترين حقوق خود را هم نمى شناختيم. اما مى خواستيم از حقوق كارگران ايرانى دفاع كنيم.»
شهرام كه كارگر همين كارخانه شولكاماتالكاى چارجو بود و سال ها بعد در آلمان مهندس كامپيوتر و برنامه ريزى شد در اين باره مى گويد: «تراژدى آنجا بود كه عده زيادى از خود ما در برابر كوچك ترين اعتراض به شرايط كار، اَنگ ضد شوروى و خرده بورژوازى مى زدند. اين در حالى بود كه خود كارگران شوروى كوچكترين احساس مسئوليتى نداشتند، اما رهبران حزب از ما مى خواستند كه با همه وجود و ايمان به كشور شوراها كار كنيم. عجيب اينجا بود كه اين رهبران خود را مدافع طبقه كارگر نيز مى دانستند اما از ابتدائى ترين حقوق كار نظير شرايط بهداشتى محيط كار و داشتن حق تشكل و سنديكا و غيره هيچ اطلاعى نداشتند. اصلاً كارگران شوروى كلمه سنديكا را نشنيده بودند و ما هر چه كوشش مى كرديم كه مفهوم آن را برايشان توضيح دهيم بى فايده بود. چون همه چيز از راه حزب و مقامات كارخانه حل و فصل مى شد.»
احمد درباره شروع كارگرى فدائيان خلق در تاشكند مى نويسد: «بعد از چند هفته، اول خانواده ها و بعد مجردين را به تاشكند منتقل كردند. در تاشكندافراد كميته مركزى سازمان از سرِ كار رفتن معاف شدند و براى آنها حقوق ماهيانه در نظر گرفته شد. بقيه افراد همه بايد به سرِ كارهاى كارگرى مى رفتيم. در بين ما كسانى بودند كه داراى تحصيلات پزشكى و مهندسى و غيره بودند اما همه اينها براى مقامات شوروى عملاً فاقد ارزش بود. همه بايد به كارخانه ها مى رفتيم. در ابتدا قرار بود كه جز فرخ نگهدار دبير اول سازمان همگى سر كار بروند. بعداً تصميم بر اين شد كه هيچ يك از اعضاى كميته مركزى سر كار نروند. بقيه براى كار روانه كارخانه تراكتورسازى شدند. اما همسران اعضاى كميته مركزى، آنهائى كه كادر سازمانى بودند بعد از شش ماه روانه مدرسه حزبى و آنهائى كه عضو ساده بودند بعد از يك سال به دانشگاه فرستاده شدند. تنها يكى از خانم ها كه همسر يكى از اعضاى كميته مركزى بود بنا به سفارش به كار تايپ در مدرسه حزبى مشغول شد. در يكى از جلسات وسيع خانمى به نگهدار گفت: چرا همسران كميته مركزى به سرِ كار نمى روند؟ وى با تحكم جواب داد كه در مورد افرادى كه خودسرانه و يا به دستور سازمان به شوروى آمده اند ما تصميم مى گيريم كه چه كسانى سر كار بروند و يا نروند. در هر صورت گروه ما را به كارخانه تراكتورسازى در تاشكند فرستادند. رئيس كارخانه گفت اگر شما كارگاهى را انتخاب كرديد ديگر تغيير آن امكان ناپذير است. سخت ترين قسمت كارخانه جوشكارى بود كه البته پول خوبى مى دادند اما تقريباً هر روز يكى دو نفرى مجروح مى شدند. اول صبح كه به سرِ كار مى رفتيم نمى دانستيم كه سرِ كار مى رويم يا به جبهه جنگ. چون آمبولانس براى مجروحين هميشه حاضر و آماده بود. به جز من شش نفر ديگر هم در اين واحد كار مى كردند. دو نفر از اينها خيلى جوش مى زدند كه بايد عالى كار كنيم و حتى روزهاى شنبه كار مجانى كمونيستى به نام «سوبوتنيك» مى كردند. اما اينها زودتر از ديگران بريدند و از ميدان به در رفتند.
به هر حال ماه اول دو سوم حقوق مرا خوردند. دو همكار باكوئى داشتم كه بسيار مهربان بودند و با وجود اين كه عضو حزب كمونيست بودند سعى مى كردند كه چشم و گوش مرا نسبت به جامعه شوروى به تدريج باز كنند. من اعتمادم به اينها جلب شد. چون افراد صادقى بودند. وقتى از اينها مى پرسيدم كه مقامات حزبى بالا و مقامات دولتى در جمهورى ها و در خود مسكو چطورند مى گفتند براى اين كه خيالت راحت شود بايد بگوئيم كه پدر سوخته هاى اصلى خود اين آقايان هستند. در كارخانه تراكتورسازى كه يكى از بزرگترين كارخانه هاى جمهورى ازبكستان بود، تكنيك بسيار عقب مانده بود. رفتار و سطح فكر كارگران بسيارى از مواقع توى ذوق مى خورد. از كارگران طراز نوين خبرى نبود. ما به تدريج دريافتيم كه دوروئى در جامعه شوروى و بين كارگران بيداد مى كند. هيچكس حرف و عقيده واقعى اش را باز نمى گويد. در محيط كار همه چيز سطحى و ظاهرى بود. قضاوت اصلى در دل مردم بود كه آن را بيان نمى داشتند. وقتى فهميدند كه ما كمونيست هستيم و از ايران آمده ايم با احياط بيشترى با ما برخورد مى كردند. سئوالات خنده آورى راجع به ايران مى كردند. مثلاً مى پرسيدند كه آيا در ايران ماشين و يا تلويزيون وجود دارد؟ آيا در ايران دانشگاه ايجاد شده است؟»
بدين ترتيب مى توان گفت كه ورود اين گروه از ايرانيان به جامعه و زندگى شوروى آغاز يك تجربه دردناك و باورنكردنى بود. اهميت آن نه فقط تجربه كارهاى سنگين و دستمزدهائى كه به دشوارى مخارج زندگى حداقل را تأمين مى كرد، بلكه در روياروئى با واقعيات تكان دهنده نظام سوسياليسم واقعاً موجود بود. فساد و رشوه گيرى فراگير، درك احساس عدم تعلق كارگران شوروى به جامعه، فرمايشى و دولتى بودن همه نهادهاى اجتماعى و از جمله سنديكاهاى كارگرى، دزدى و حيف و ميل باورنكردنى، نقش خوفناك كا.گ.ب. در همه شئون جامعه و ذهنيت و فرهنگ عقب مانده مردم و بى اطلاعى آنها از جهان بيرون و ده ها پديده تكان دهنده ديگر به تدريج خواب از چشمان اين كمونيست هاى آرمانخواه ايرانى مى ربود. ساعت سيكو و شلوار جين اين افراد همواره در اولين برخوردها حسرت شديد شهروندان شوروى را برمى انگيخت و موضوع بحثى داغ با آنها را تشكيل مى داد. اغلب با تعجب مى پرسيدند شما با اين امكانات چرا در كشور خود نمانديد. مردم شوروى سئوالات بسيار ابتدائى و احمقانه اى درباره ايران مى كردند كه نشانه بى اطلاعى مطلق آنها از اوضاع دنيا و كشور همسايه شان بود. يكى از اين سئوالات اين بود كه آيا در مملكت شما خر وجود دارد؟ يكى از دوستان كه بارها در برابر اين سئوال قرار گرفته و از آن خسته شده بود در جواب مى گفت: «آخرين خر در ايران من بودم كه آن هم به شوروى صادر شد.»

دكتر صمد رحمانزاده
يادداشت هائى درباره احزاب سياسى در ايران-۴
يك «هسته چپ» در دوران رضاشاه
«دوستان چپ» در كلوب پادشاهى عضو شدند
دكتر تقى نصر هنگام ثبت نام به ايرج اسكندرى مى گويد:
«ايرج، ما شما را قبول كرديم اما بالاغيرتاً اينجا را كمونيستش نكنيد!»
مجله دنيا در مدت دو سال، تمام اصول ماركسيسم را چاپ كرد
دكتر ارانى محرمانه به مسكو رفت و در كنفرانس بين المللى كمونيستى شركت كرد
ارتباط با «بين الملل سوم» در مسكو به بازداشت گروه ۵۳ نفر منجر شد
رضاشاه اجازه نداد ۵۳ نفر را به دادگاه نظامى ببرند
003480.jpg
رحمان زاده
مقدمه:
رشته نوشته هائى كه زير عنوان «احزاب سياسى» مى خوانيد، يادداشت هائى درباره تشكل ها و احزاب سياسى در ايران است كه نياز به تكميل بيشترى دارد و به همين سبب مدت ها در بايگانى انتظار قرار داشت تا امكان دسترسى به منابع و اسناد و مدارك مكمل حاصل شود. ولى در اين موقع كه جامعه ما در جهت سياسى تر شدن و جستجوگرى تاريخى بيشترى است و هر روز كه مى گذرد ضرورت افزايش رشد سياسى عمومى و به طريق اولى اهميت آگاهى درباره احزاب سياسى بيش از پيش مشهود مى گردد، گمان دارم كه چاپ تدريجى اين يادداشت ها، حتى به همين صورت كامل نشده و خام نيز، در افزايش آگاهى هاى اجتماعى و سياسى و اطلاعات تاريخى هم ميهنان مفيد خواهد افتاد. زيرا احزاب جايگاه عمده آموزش سياسى هستند و مى دانيم كه بدون آموزش سياسى، دستيابى به درجه «اهليت سياسى» امكان ناپذير است.
***
در يكى از ماه هاى سال ۱۳۱۴ مجله اى علمى بنام دنيا در تهران شروع به انتشار مى كند كه در آغاز مطالب آن علمى محض بود و مطالبى مانند اتم شناسى و مسائل رياضى و فيزيك در آن مطرح مى گرديد كه كم كم موضوع هاى اجتماعى و فلسفى نيز بر آنها افزوده گشت و ماترياليسم و اصول مادى و عرفان نيز جزو مسائل فلسفى تشريح گرديد تا جائى كه مى توان گفت در مدت دو سال تمام اصول ماركسيسم و ماترياليسم در مجله دنيا تشريح گرديد. به طورى كه تشكل هاى چپ كه بعد از شهريور ۱۳۲۰ تشكيل شدند، فقط به چاپ نوشته هاى ارانى در مجله دنيا اكتفا مى كردند و نيازى به بحث بيشتر نمى ديدند. مى گويند گزارش اين مجله را به رضاشاه مى دهند كه شرح ماترياليسم است و رضاشاه پس از آن كه توضيح بيشترى درباره ماترياليسم مى شنود مى گويد بگذاريد اينها هم حرفشان را بزنند در اين مملكت كسانى هستند كه از خدا مى گويند بگذاريد اين چند جوان هم از الحاد بگويند.
مدير اين مجله دكتر تقى ارانى، معلم جوانى از نخستين گروه دانشجويان اعزامى به خارج بود كه پس از تحصيل در آلمان اكنون در يكى از آموزشگاه هاى عالى تهران درس مى داد. از كسانى كه از همان آغاز با دكتر ارانى براى انتشار مجله دنيا همكارى مى كنند ايرج اسكندرى بوده است كه او نيز يكى از دانشجويان اعزامى به خارج به هزينه دولت بوده و در بازگشت به عنوان وكيل و مشاور حقوقى وزارت راه همكار مستقيم وزير آن وزارتخانه شده بود. دكتر ارانى به وسيله مجله دنيا و نيز از ميان شاگردان خود عده اى دانشجو را به سوى خود جلب مى كند و با ايجاد حوزه هائى هسته مركزى يك تشكيلات كوچك چپ را كه فعاليت آن در ابتدا فقط آموزشى بوده است، به وجود مى آورد. علاقمندان به مطبوعات علمى از انتشار مجله دنيا استقبال مى كنند و عده اى با دادن وجه اشتراك و آدرس هاى خود آبونه اين مجله مى شوند.
ايرج اسكندرى در خاطرات خود مى نويسد كه مجله دنيا در بين روشنفكران خيلى تأثير گذاشت. تقريباً دو سال انتشار يافت ولى تيراژش دويست نسخه بيشتر نبود. او مى گويد از اين روشنفكران بعضى ها تمايلات ارتجاعى داشتند و با اين حال مجله را مى خواندند.
ايرج اسكندرى نفر دوم از بنيانگذاران و نويسندگان مجله دنيا درباره شخصيت دكتر تقى ارانى مى گويد:
«از خصوصيات دكتر ارانى توجه و علاقه او به فرهنگ ايران بود. مثلاً او در اروپا كتاب هاى خطى را جمع كرده بود. از جمله كتابى در بيان اشكالاتى كه در هندسه اقليدس وجود دارد از خيام را كه به زبان عربى بود و دكتر ارانى زبان عربى هم مى دانست. در آنجا خيام اشكالاتى را كه به هندسه اقليدس وارد بوده بيان داشته است كه تقريباً همان هائى بوده كه بعد موجب گرديد هندسه نوين به وجود آيد. ارانى از اين كتاب خيام اظهار تعجب مى كرد و مى گفت آن را از كتابخانه برلن پيدا كرده و به ايران آورده و چاپ كرده است. كتاب بسيار جالبى است و خود ارانى مقدمه اى بر آن نوشته كه به نوبه خود جالب است. به هر صورت مى خواهم بگويم كه ارانى خيلى به مسائل مربوط به مفاخر ملى و فرهنگ ايران علاقمند بود.»
به گفته ايرج اسكندرى دكتر ارانى در اين زمان با كمينترن يا بين الملل كمونيستى كه مركز آن در مسكو بود تماس داشته است و تصميم مى گيرد كه ابتدا بنام شركت در يك كنگره فيزيك از طرف دانشگاه جنگ به برلن برود و از آنجا محرمانه به مسكو سفر كند. به طورى كه از يادداشت هاى همكاران دكتر ارانى برمى آيد، او با خارج و كمينترن رابطه مستقيم داشته كه تنها معدودى از دوستان او از آن باخبر بودند. ايرج اسكندرى يكى از اين دوستان محرم ارانى در اين باره مى گويد:
«ارانى يك بار خصوصى و مخفيانه به من گفت كه اقدام نموده تا ملاقاتى در خارج انجام دهد... واقعيت اين است كه يك حزب كمونيستى و هسته كمونيستى درست شده بود كه دكتر ارانى با مركز آن ارتباط داشت و خود حلقه رابطه با ديگران بود (ولى) ما به طور مستقيم ارتباطى نداشتيم.»
دكتر ارانى در بازگشت از برلن و سفر محرمانه مسكو به دوستانش مى گويد كه در كمينترن مسائل بسيار جالبى مطرح بوده كه به طور عمده مبارزات ضد فاشيستى كمونيست ها را شامل بود. كمينترن به كمونيست ها توصيه مى كرد در هر كجا كه هستند با هر فرد يا گروهى كه ضد فاشيست است همكارى و با فاشيسم مبارزه كنند. براى اين منظور دكتر ارانى و دوستانش در چند كلوب آن زمان تهران مانند كلوب ايران و كلوب ايران جوان كه مركز رفت و آمد دولتمردان و شخصيت هاى سياسى بوده و كار آنها خيلى سياسى نبوده، عضو مى شوند تا با آنها آشنا شوند. همچنين در كلوبى از فارغ التحصيلان خارج كه براى تفريحات سالم تأسيس شده بود وارد مى شوند.
در اين باره ايرج اسكندرى مى گويد:
«هنگام ثبت نام ما دكتر تقى نصر (مسئول كلوب) كه مرا از قبل و از اروپا مى شناخت گفت: ايرج ما شما را قبول كرديم اما بالاغيرتاً اينجا را كمونيستيش نكنيد! گفتم نه آقا كمونيست چيه- ما هم مثل شما آمديم و مى خواهيم عضو بشويم!»
در هر حال در مدت دو سال انتشار مجله دنيا حوزه هائى نيز در خانه ها تشكيل مى شده كه بعداً اين ديدارها لو مى رود و اين امر در ارديبهشت سال ۱۳۱۶ منجر به دستگيرى عده اى مى شود كه به گروه ۵۳ نفر معروف مى شوند ولى شمار كسانى كه با ارانى همكارى داشتند خيلى كمتر از رقم ۵۳ بوده است. در آن ميان عده اى تصادفى و به عللى مانند داشتن ارتباط دوستانه بدون علل سياسى در ميان بازداشت شدگان بوده اند.
در هر حال به موازات فعاليت هاى ارانى و ارتباط هاى خارجى او كه از ارتباط او با كمينترن يا بين الملل كمونيستى و مقامات حزب كمونيست شوروى در سفر مخفيانه به مسكو ذكرى رفت، مأموران شهربانى اقدام به دستگيرى افراد مظنون مى كنند كه عده آنان به ۵۳نفر مى رسيد و بعداً معلوم مى شود كسى كه اين عده را لو داده و اسامى آنان را نزد پليس فاش كرده عبدالصمد كامبخش بوده است. شهربانى مى خواسته پرونده اين گروه را به دادگاه نظامى ببرد ولى به دستور رضاشاه محاكمه اين عده در دادگسترى و به طور علنى انجام مى گيرد. رئيس دادگاه عبدالعلى لطفى (بعداً وزير دادگسترى دولت دكتر مصدق) و يكى از وكلاى مدافع متهمين احمد كسروى بوده است. سرانجام عده اى از اين گروه محكوم به زندان هاى كوتاه مدت مى شوند. دكتر ارانى خود به ده سال زندان كه بالاترين محكوميت بوده محكوم مى شود.
ايرج اسكندرى پس از خواندن پرونده ۵۳ نفر در دادگسترى درباره اين كه رضاشاه مانع از آن شد كه اين گروه به جاى دادگسترى در دادگاه هاى نظامى محاكمه شوند مى نويسد:
«... من خودم در گزارش (شهربانى درباره ۵۳نفر را) ديدم كه دوباره مختارى (رئيس شهربانى) به شاه گزارش داده است كه اين اشخاص با اين كه دليلى بر ارتباطشان با خارج به دست نيامده است، ولى چون در هر حال جزو «انترناسيونال سوم» يعنى كمينترن هستند، لذا جاسوس بوده و بايد در محكمه نظامى محاكمه شوند...»
شكوه الملك (رئيس دفتر مخصوص رضاشاه) زير گزارش... نوشته است: «به عرض مبارك ملوكانه رسيد. فرمودند: اگر دليلى نداريد كه اينها با خارجه ارتباط دارند توضيح دهيد كه چرا بايد در محكمه نظامى محاكمه شوند.»
به دنبال اين دستور، شهربانى، به عنوان تكميل پرونده، از متهمان بازپرسى مى كند و براى بار دوم به شاه گزارش مى كند كه به نظر ما اين موضوع مربوط به جاسوسى بين المللى از طريق دفتر بين المللى احزاب كمونيست جهان است (كه در آن موقع كمينترن نام داشت و بعداً منحل شد و پس از پيروزى شوروى در جنگ دوم بنام «كمينفرم» تجديد فعاليت و ارتباط كرد) و به نوشته ايرج اسكندرى كه پرونده را شخصاً خوانده بود و دستخط حسين شكوه (شكوه الملك) را در آن پرونده ديده بود، شاه مى گويد: «اين پرونده را به هيأت وزيران بفرستيد تا تعيين كنند كدام محكمه براى رسيدگى صالح است.»
ايرج اسكندرى كه خود قبلاً حقوقدان و وكيل دادگسترى و مشاور حقوقى وزارت راه بوده آنگاه خود به داورى مى پردازد و مى گويد:
«توجه كنيد! در واقع (شاه) مجدداً نظر شهربانى را رد كرده است. خوب وقتى پرونده را به هيأت وزيران بردند، داور اينها (در هيأت دولت) گوشى دستشان بود و مى دانستند كه وقتى شاه دو مرتبه اين را رد كرده است به اين معنى است كه نمى خواهد پرونده به محكمه نظامى برود، والا آن موقع كسى از هيأت وزيران سئوال نمى كرد، شاه مى گفت: خوب، بفرستيد محكمه نظامى.»
در جاى ديگر مى خوانيم وقتى رضاشاه از نتيجه احكام دادگسترى درباره ۵۳ نفر باخبر مى شود كه بالاترين محكوميت آنها دهسال زندان براى دكتر ارانى بود به دكتر متين دفترى وزير دادگسترى وقت مى گويد: «-اينها جوان هستند و اشتباه كرده اند. به نظرم اين رأى شديد است. ولى چه مى شود كرد رأى دادگسترى است كه مستقل است.»
(ادامه دارد)
تصحيح:
در شماره گذشته اين رشته يادداشت ها «دولت كه درخور اعتماد نباشد» اشتباهاً «دولت كه در حوزه اعتماد نباشد» چاپ شد كه بدين وسيله صحيح مى شود.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
ورزش
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •