|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
على مير فطروس
آخرين شعر
-«نه!
نه!
نه!
مرگ است اين
كه به هيأت قِدّيسان
برشطِّ شاد باورِ مردم
پارو كشيده است...»
اين را خروس هاى روشنِ بيدارى
خون كاكُلانِ شعله ور عشق
گفتند.
«نه!
اين،
منشورهاى منتشرِ آفتاب نيست
كتيبه كهنه تاريكى ست
كه ترس و
تازيانه و
تسليم را
تفسير مى كند.
آوازهاى سبزِ چكاوك نيست
اين زوزه هاى پوزه» تازى «هاست
كزفصل هاى كتابسوزان
وزشهرهاى تهاجم و تاراج
مى آيند.»
اين را سرودهاى سوخته
در باران
مى گويند.
* * *
خليفه!
خليفه!
خليفه!
چشم و چراغ تو روشن باد!
اخلافِ لاف تو
اينك
در خرقه هاى توبه و تزوير
با مُشتى از استدلال هاى لال
«حلاّج» ديگرى را
بردار مى برند
خليفه!
خليفه!
چشم و چراغ تو روشن باد!!
***
در عُمقِ اين فريب مُسلّم
درگردبادِ دين و دغا
مردى
ازشعله و
شقايق و
شمشير
رنگين كمانى مى افرازد...
خرداد ماه ۱۳۵۷ تهران
* اين شعر، ماه ها پيش از انقلاب ۵۷ سروده شده و در همان روزها در تهران دست به دست مى گشت. در اين شعر، سرشت رهبر انقلاب و سرنوشت خونين آزاديخواهان (خون كاكُلانِ شعله ورِ عشق) به روشنى پيش بينى شده بود. در شماره آينده نيمروز، گفتگوى ما را با دكتر على ميرفطروس (به مناسبت انتشار كتاب تازه اش) خواهيد خواند.
|
|
|
|
|
ابوالقاسم لاهوتى
فراق وطن
بلبل از كنج قفس چون نظر افتد بمنش
درد من داند و نالد به فراق وطنش
جان به قربان شهيدى كه پس از كشته شدن
غسلش از خون بود و كرد غريبى كفنش
روز مرگش سزد ار جشن ولادت گيرند
هر كه جانان بسر آيد دم جان باختنش
گذرد بر حرم حسن تو گر يوسف جان
عصمت عشق ز غيرت بدرد پيرهنش
دلم از دست تو افتاده به حالى كه اجل
نتواند ز سر كوى تو بر داشتنش
ناله و زارى بلبل نه ز بى بال و پرى است
دردش اين است كه گرديده جدا از چمنش
يارب اين سنگدلى را ز كه آموخته است
نازنينى كه مكدر شود از گل بدنش
دل لاهوتى و دورى ز خيالت؟ هيهات
اين خياليست كه مدغم شده با جان و تنش
|
|
|
|
|
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
گناه بى گناهى
خون شد ز شرم، خوى برخت از نگاه ما
ديدى نداشت آينه ات تاب آه ما
از فرط لطف اگر متأثر شود سزاست
آن چهره لطيف ز تاب نگاه ما
تاب نگاه نيست تراوين عجب كه نيست
انديشه ات ز آه دل دادخواه ما
در سايه حمايت عشقيم و ايمنيم
محكمتر است از همه كس تكيه گاه ما
بر روى دل درى ز قناعت گشوده ايم
از هر طرف اگر كه ببستند راه ما
آنجا كه اين و آن ز گناهند سرفراز
ما را گناه نيست همين بس گناه ما
گفتم كه در حساب جهان اشتباه نيست
اين بود پارسا ز نخست اشتباه ما
|
|
|
|
|
پروين دولت آبادى
سرود خلوت
سرود خلوتم آواى ميگسارانست
دلم سبو كش بزم شربخوارانست
چو جويبار تهى مى شوم ز خود هر دم
صفاى خاطرم از فيض چشمه سارانست
به كام بخشى شوراب اشك مهمانم
لبم پر از عطش خام روزه دارانست
هزار رشته باران گسست در كف باد
زمين تشنه هنوز آزمند بارانست
به رقص تاك زپا رفته پيچ و تابى بود
كه ذكر شوق شبانگاه بيقرارانست
به خويش خوانم از آن نغمه هاى بى آواز
ترانه اى كه غم آواى خسته يارانست
نماز برد به محراب جام اگر مينا
عبادتى است كه در خورد خاكسارانست
به مهر مى بردم هر نفس غبار آساى
زمين دل كه لگد كوب رهگذارانست
نشستم ار چه به دامان بر گريز خزان
دلم ز عشق تو همصحبت بهارانست
|
|
|
|
|
جلال الدين بلخى (مولوى)
نيك و بد
در زمانه هيچ زهر و قند نيست
كه يكى را با دگر را بند نيست
زهر ماران مار را باشد حيات
نسبتش با آدمى باشد ممات
خلق آبى را بود دريا چو باغ
خلق خاكى را بود آن مرگ و داغ
زيد اندر حق آن شيطان بود
در حق شخص دگر سلطان بود
آن بگويد زيد صديق سنى است
وان بگويد زيد گبر كشتنى است
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اين را هم بدان
در تك دريا گهر با سنگهاست
فخرها اندر ميان ننگهاست
|
|
|
|
|
عرفى شيرازى
گريز ابلهانه
جهان بگشتم و دردا به هيچ شهر و ديار
نيافتم كه فروشند بخت در بازار
كفن بياور و تابوت و جامه نيلى كن
كه روزگار طبيب است و عافيت بيمار
ز منجنيق فلك سنگ فتنه مى بارد
من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار
دلم چو رنگ زليخا شكسته در خلوت
غمم چو تهمت يوسف دويده در بازار
گل حيات من از بسكه هست پژمرده
اجل نمى زند از ننگ بر سر دستار
و گر ز بوته خارى كنم شبى بالين
به سعى زلزله در ديده ام خلاندخار
|
|
|
|
|
شيخ علاءالدوله سمنانى
پيغام جان
ساقيا بر خيز و پر كن جام را
مست كن اين رند درد آشام را
آتش غم در دل من بر فروز
پخته كن از راه لطف اين خام را
مى دهم پيغامى اى باد صبا
سوى جانان بر زجان پيغام را
گو فلانى مى رساند بندگى
مى كند او ترك ننگ و نام را
تا ببيند صبحگاهى روى تو
لطف كن، بنما ببر آرام را
|
|
|
|