Nimrooz
Vol. 16, No. 822, February 11, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۲ - جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
بازتاب- آوازه
تصويرهاى «فروغ»
*در دو ماه دى و بهمن هر سال، حرف زندگى و شعر همچنان يكتا مانده فروغ فرخزاد، در رسانه هاى فرهنگى به ميان مى آيد.- او در سيزدهم دى ماه هفتاد سال پيش زاده شده و در بيست و چهارم بهمن ماه سى و هشت سال پيش نابهنگام از دنيا رفته است. در اين «سالگردها»، گاه مطالب تازه اى را درباره او مى خوانيم و گاه بيشتر، حرف هاى تكرارى را. در يكتائى شعر فروغ همين بس كه هميشه مى شود در آن چيز تازه اى پيدا كرد. خواندن حرف هاى تكرارى هم، ملال آور كه نيست، هيچ، گاه روزنه هاى ناشناخته اى را براى بهتر نگاه كردن به شعر او باز مى كند.
- «بررسى كتاب»- چاپ آمريكا- نيز در آخرين شماره خود چنين كرده و بررسى «ضياء موحد»، شاعر و ناقد مقيم درونمرز را درباره شعر فروغ و به ويژه «رفتار» او با «تصوير» انتشار داده است. بررسى، تاريخ هفت سال پيش را دارد و نمى دانيم نخستين بار در كجا عرضه شده است ولى گمان مى كنيم بسيارى از آن غافل مانده باشند. بدون آن كه جانبدار همه آنچه باشيم كه موحد درباره شعر فروغ مى گويد، هم طرز رفتار او را كمابيش در نقد و بررسى، ورزيده مى بينيم و هم حرف هائى را كه مى زند، تأمل برانگيز!
«موحد» در آغاز مى گويد در شعر هم مثل سينما، «هنر اصلى» در رفتار با «تصوير» هاست و چگونگى ترتيب و پيوند ميان آنها. تصويرسازى در شعر، البته دشوارتر از سينماست. چرا كه فيلمساز در «مرحله تدوين» مى تواند در توالى و پيوند تصويرها، هرگونه كه مى خواهد، «تصرف» كند. كلام و شعر، ولى براى تصويرسازى خلاقيت بيشترى مى طلبد.
از آن گذشته گاه تصويرها را به اعتبار ارزش فى نفسه هر كدام شان نگاه مى كنيم و گاه به اعتبار پيوندى كه با تصويرهاى ديگر دارند.
«موحد»، فضاى اطاقى را مثال مى زند كه پر از اشياء زينتى است مانند تابلو، مجسمه و فرش. هر كدام از اين ها ارزش انفرادى خودشان را دارند، ولى همين ها اگر در تركيب مناسب و در خور، كنار هم چيده يا آويخته شوند. هويت و ارزش تازه اى پيدا مى كنند و «از حد خود فراتر مى روند». اين تركيب «به هر كدام از عناصر خود بيش از آن مى دهد، كه از هر كدام دريافت كرده است.» اگر اين تركيب در خور در ميان نباشد، حكم «اشياء گرانبهائى را پيدا مى كند كه يك عتيقه فروش عامى آنها را مثل خشت روى هم بريزد.» پس «اهميت مجموعه، در رابطه ها و تناسب هاى درونى آن است.» و «قدرت آفرينندگى هر هنرمند نيز وابسته به ابداع اين رابطه ها و تناسب هاست.» ابهامى هم كه به شعر نسبت مى دهند- و آن را نشانه عميق آن مى دانند «نتيجه اين گونه ارتباط است.» در اين جور شعرها، تصويرها، به گفته «موحد» مثل آينه هائى هستند كه روى محيط يك دايره چيده شده باشند. هر آينه غير از خودش، بازتاب آينه هاى ديگر نيز هست. «رنگ و زنگ» تصويرها، در يكديگر مى تابند و مى پيچند و «فضائى بى نهايت» مى آفرينند. در اين فضاست كه هميشه حرف تازه اى مى توان شنيد. چيزهائى كه قبلاً از چشم و گوش پنهان مانده اند. اين است كه «شعرهاى بزرگ» را مى توان بارها خواند و خسته نشد. مجالى براى خستگى نمى ماند. تكرارى نيست. موحد به عنوان نمونه «تصويرهاى مدور» شعر «باران» را از «شاملو» مى آورد:
- «آنگاه بانوى پر غرور عشق خود را ديدم ‎/ كه در آستانه نيلوفرها به آسمانى بارانى مى انديشد...»... الخ
موحد كه به اين شعر پر بهاء مى دهد، تفسير آن را كار بيهوده اى مى داند. «چون از هر تفسيرى مى گريزد»... در آغاز اين دايره كه قرار بگيرى آغاز حيرت است...»!
و اما در برابر آرايش تصويرهاى جاى گرفته بر محيط دايره، آرايش تصويرى ديگرى داريم كه «موحد» نامش را «آرايش خطى» مى گذارد: در اين شيوه آرايش تصويرى، هر آئينه نقش خود را ايفاء مى كند ولى بازتاب آن، را در آئينه هاى ديگر، حتى آئينه پهلو دستى نمى توان ديد. «آئينه ها همسايه هاى ديوار به ديوارند، اما از هم خبر ندارند»- «بيشتر متوجه دنياى بيرونى هستند تا رابطه هاى ميان خود.» تصويرها در آرايش خطى اگر چه نزديكى بيشترى به طبيعت دارند ولى از ارزش «زيبائى شناسى» دور مى مانند.
اين تعريف ها كه ناقد مى دهد زمينه را آماده مى كند تا به اصل موضوع كه شعر فروغ باشد، بپردازد. «شعر فروغ- حتى بهترين هايش- شعر آينه هائى است كه آرايش خطى دارند.» بعد «تولدى ديگر» را روى ميز كالبد شكافى خود دراز مى كند!
«مثل درخت سر كوچه!»
* در تولدى ديگر، به گفته «ضياء موحد»، تصويرها پياپى در كنار هم چيده شده اند. مثل آئينه هائى كه در طول زمان روبروى «زندگى» گذاشته باشيم.
شعر با يك خطاب عاشقانه شروع مى شود: «همه هستى من آئينه تاريكى است» و... بعد به «تعبير» هائى از زندگى مى رسد: «زندگى شايد يك خيابان دراز است» و بعد «حديث نفس» مى آيد: «در اطاقى كه به اندازه يك تنهائى است....» موحد مى گويد كه فروغ در اينجا «زندگى» را رها مى كند و از خود مى گويد!»- (ولى مگر آنچه كه از خود مى گويد به زندگى ارتباط پيدا نمى كند؟)- در تكه بعد شعر- آينه بعدى- از «بارورى» مى گويد:- «دست هايم را در باغچه مى كارم‎/ سبز خواهم شد، مى دانم، مى دانم، مى دانم...»
و بعد، به «گذشته» مى انديشد و بعد از گذشته به «حال» سفر مى كند:- «سفر حجمى در خط زمان...» و سرانجام با دو تصوير كه ناقد آنها را «درخشان» مى نامد به پايان مى رسد. تصويرهائى كه درخشانند ولى با هم رابطه ندارند:
- «هيچ صيادى‎/ در جوى حقيرى كه به گودالى مى ريزد ‎/ مرواريدى صيد نخواهد كرد...» و- «من‎/ پرى كوچك غمگينى را‎/ مى شناسم‎/ كه در اقيانوس مسكن دارد...»
موحد، معتقد است كه خط محتوائى شعر آن قدر طولانى است كه... مجالى به پرداخت ها و ايجاد رابطه ميان تصويرها نمى دهد. در نتيجه، مجموعه اى يكدست و يكپارچه به وجود نمى آيد. در عوض بازتاب همه زندگى را در آن مى شود ديد. «شعر فروغ، شكل زندگى را به خود گرفته است» به نظر مى رسد موحد از زمره شاعران ناقدى باشد كه بازتاب جلوه هاى مختلف «زندگى» را در شعر، چندان به سود شعر نمى دانند. با معيارهاى زيبائى شناسى آنان شعر ناب حاصل نگاه انتزاعى به زندگى است، همان بازتاب آينه ها در يكديگر- آن زمان گذشت كه «شعر زندگى بود» و شاعر همه افراد مردم را، آحاد شعر خود به شمار مى آورد!- به گفته ناقد «شعر زندگى» يعنى «شعرى كه متأثر از انديشه ها و احساس هاى لحظه اى است»، هميشه «آماده تسليم» است. تسليم به خواننده ولى شعرى كه از بازتاب تصويرهاى آينه هاى مدور در يكديگر پديد مى آيد، «هيچگاه به تمامى تسليم خواننده» نخواهد شد!
-ناقد سپس از يك «شگرد» كمياب شعرى در كار فروغ حرف مى زند كه مى تواند كمى بى انصافى هاى او را جبران كند! :
- «شعر فروغ چنان پر از لحظه ها و مناظر كوتاه و جدا جداست كه خواننده هميشه تعدادى از آنها را جا مى اندازد. به همين جهت هر بار كه شعر فروغ را مى خوانيم به «تصوير» تازه اى توجه پيدا مى كنيم.» با اين همه آنچه هم كه از نو كشف مى شود، «كشف رابطه نيست، كشف تصوير است!»
موحد مى افزايد، در «شعرهاى شكل گرفته»- يعنى شعر واقعى- تصويرها هم زيبايند و هم لازم «ولى در شعر فروغ، اگر چه تصويرها زيبا هستند، اما گاه لازم نيستند... جاى تصاوير را در شعر مى توان عوض كرد بى آن كه رابطه اى به هم بريزد...» گمان نمى كنيم در همان شعر نمونه اى كه موحد از شاملو به مثال آورد، نتوان همين كار را با همين نتيجه انجام داد! كما اين كه خود شاملو، در هر بند اين شعر، جاى تصويرها را عضو كرده است!
موحد تناقضى را در حرف ديگرى مى پروراند. مى گويد حذف يك تصوير از شعر فروغ مثل حذف يك درخت از سر كوچه است كه ضرورى نيست، ولى وقتى هست، بريدنش چيزى از كوچه مى گيرد. همان چيز، كه از كوچه مى گيرد، همان چيزى هم هست كه براى كوچه ضرورى است! نتيجه همه اين حرف ها اين مى شود كه «فروغ به اندازه اى كه شاعر است، هنرمند نيست!»
«حرف هاى حاشيه اى»
* ضياء موحد در بخش دوم بررسى تفسيرى خود به فيلمسازى «فروغ فرخزاد»، با تكيه بر مستند «خانه سياه است»، مى رسد و در آن نيز همان «آرايش خطى» تصويرها را مى بيند:
هر «نما» ى فيلم در واقع «آينه» اى است كه صريح و عريان واقعيت دلخراش بيرون را نشان مى دهد. نماهائى كه تنها زخم هاى عميق بيماران جذامى آنها را به هم پيوند مى دهد. از ۴۰۲ نماى فيلم ۳۰۲ نما تصوير همين بيماران است. ناقد برداشت هائى را كه خود سازنده فيلم و ناقدان جانبدار آن مطرح مى كنند و «جريان پوياى زندگى» را در آن مى بينند، نمى پذيرد. فيلم مى خواهد پيامى روشنفكرانه را بپراكند و «بيماران در اين ميان وسيله اى بيش نيستند.» فروغ خود گفته است قصد او «نشان دادن عاطل بودن و بيهودگى نوعى زندگى است... اين تصويرى است از هر جامعه دربسته و محصور.» ابراهيم گلستان، كه فيلم زير چتر حمايت او ساخته شده است، مى گويد: «اين فيلم، توجه به زندگى، توجه به درد و توجه به دنياست... تلاشى است براى درك دنياى دربسته، منزوى و محصور... چنين دنيائى حتماً لازم نيست جذام خانه باشد»!
-نمى دانيم موحد اين حرف ها را براى چه نقل مى كند؟ كه ثابت كند كه فيلم براى همدردى با جذاميان ساخته نشده؟ يا برخلاف نظر آنها كه مى گويند فيلم در نهايت عشق به زيستن را تبليغ مى كند، بيان احساس بيهودگى و پوسيدگى است؟ ... هر كدام كه باشد، ارتباطش «با» آرايش خطى، تصويرها كجاست؟ گويا «خط فكرى» با- «آرايش خطى» خلط شده باشد! موحد خود قضيه را دريافته و مى گويد اين ها ممكن است حرف هاى حاشيه اى باشد، پس دوباره برگرديم به موضوع اصلى و آن را در يكى از آخرين شعرهاى بلند فروغ، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد پيگيرى كنيم! شعرى كه محتوايش بيان همان «بيهودگى و احساس مرگ و برباد رفتگى» است كه در فيلم آمده و در آن «با عدم انسجام و ضعف پيوند تصاوير» روبرو هستيم. موحد مى گويد، «مردى كه رشته هاى آبى رگ هايش‎/ مانند مارهاى مرده‎/ از دو سوى گلوگاهش‎/ بالاخزيده اند»، همتاى همان جوان جذامى فيلم است كه «مدام كنار ديوار راه مى رود»! در نگاه تطبيقى ناقد، شعر «ايمان بياوريم...»، در همان فضاى «خانه سياه است» حركت مى كند و همه چيز در آن در حال ويرانى و پوسيدن است».
-در اينجاست كه انتظار ما به پايان مى رسد و دوباره صحبت از آرايش خطى تصويرهاى فروغ به ميان مى آيد. «در اين شعر با انبوهى از تصويرها روبرو هستيم كه بى وقفه دنبال هم مى آيند... آرايش آينه ها تا آخر «خطى» باقى مى ماند.» هر چند گاهى «از تاريكى دلگير به روشنائى مى رود»، مثل اينجا: «من از گفتن مى مانم‎/ اما زبان گنجشكان‎/ زبان زندگى جمله هاى جارى جشن طبيعت است‎/ زبان گنجشكان، يعنى بهار، برگ، نسيم...» ولى در پايان، باز بارش برف و مرگ است و دعوت به «ايمان آوردن به آغاز فصل سرد!».
-نقد ضياء موحد، آغاز كاوشگرانه اى دارد و پايان سردرگمى... شايد خودش نيز از ياد برده كه چه مى گفته است.
مطلب را با جمله اى از خود او پايان مى دهيم: «در شعرهاى فروغ مانند شعرهاى بزرگ متشكل مى توان چيزى كشف كرد.» حالا اين كشف رابطه باشد يا كشف تصوير، در والائى شعر او تأثيرى نمى گذارد. شعر زيبائى است كه آنقدرها هم زود «آماده تسليم» نمى شود! ...
***
پا به پاى «ناصرخسرو»!
*در همين آخرين شماره «بررسى كتاب» (۴۳) مطلب خواندنى ديگرى آمده است از «رضا صابرى» كه پا جاى پاى «ناصر خسرو قباديانى»، شاعر فرهيخته قرن پنجم ايران نهاده است. او در سال گذشته، همزمان با هزارمين سالگرد تولد ناصر خسرو، تصميم گرفته همان مسير سفر بلند او را بپيمايد- و با توجه به سفرنامه معروف او- ببيند جهان در اين هزار سال چه دگرگونى هائى پيدا كرده است. اين هم خودش كارى است هم فال است و هم تماشا!
-ناصر خسرو سفر را از «مرو» آغاز كرده، از سرخس و نيشابور و سمنان و رى و قزوين و تبريزى و خوى گذشته و از طريق ديار بكر و بيروت و بيت المقدس و... خود را به مدينه و مكه رسانيده و «حج» به جاى آورده است. در جمع از بيش از ۱۰۰ شهر عبور كرده و سفرش هجده ماه و نيم -پياده و سواره- به درازا كشيده است.
ناصر خسرو با آن كه از دست كارگزاران حكومت سلجوقى مى گريخته كه او را «قرمطى» مى دانستند، دشوارى هاى «رضا صابرى» را نداشته كه هزار سال پس از او قصد تقليد كار او را مى كند. «مسيرى را كه او طى كرده اكنون در قلمرو ۱۰ كشور قرار دارد» كه ميان برخى از آنها، جنگ مغلوبه است. از آن گذشته براى گذر از همه اين كشورها بايد رواديد گرفت. «بعضى كشورها، وقتى مهر ورودى كشور ديگرى را مى بينند، مسافر را به كشور خود راه نمى دهند.» با اين همه، مسافر ما همه دشوارى ها را به جان مى خرد و موفق مى شود مقدمات سفر را آماده سازد. مدارك را تهيه مى كند، ويزاها را مى گيرد، نقشه هاى متعدد جغرافيائى را مطالعه مى كند، ارزهاى مختلف را به ميزان تقريبى فراهم مى آورد، لباس هاى لازم را كه متناسب با آب و هواهاى مختلف باشد برمى دارد و حتى از دو شاخه هاى برقى مختلف كه براى استفاده از برق، در هريك از سرزمين هاى مسير لازم است غافل نمى ماند... به راه مى افتد البته نه با پاى پياده و نه با اسب و استر و قاطر بلكه با «تاكسى و اتوبوس و قطار و هواپيما»! هفتاد و هفت روز در سفر مى ماند و مثل ناصر خسرو از هر چيزى كه نظرش را جلب مى كند يادداشت هاى كوتاه و بلند برمى دارد.
ديده ها و شنيده ها و دشوارى ها و تجربه ها، از همان آغاز با آنچه ناصرخسرو با آنها سر و كار داشته متفاوت بوده است. سفر به جاى مرو از سرخس آغاز مى شود، چون، «تركمنستان» ويزاى مسير مرو به سرخس را نداده. در زمان ناصر خسرو «ناامنى راه ها و تهيه آب و غذا مهمترين دغدغه بود»، حالا به جاى آن «گرفتن رواديد و مزاحمت هاى مأموران امنيتى درون كشورها» مشكل آفرين شده است. در زمان ناصر خسرو، «عربى» زبان بين المللى بوده و حالا مسافر ما هر كجا مى رفته، حتى در قلب عربستان سعودى، زبان انگليسى، زبان اصلى بوده است. حتى در جده ديده است كه كتاب دعا و مناسك حج را به زبان انگليسى به زائران مى داده اند!
در زمان ناصرخسرو، لباس و معمارى و.... متعلق به فرهنگ اسلامى بوده و حالا از فرهنگ غربى مايه گرفته است.
- «رضا صابرى» مى گويد «جهانى كه من ديدم همان جهانى نبود كه ناصر خسرو ديده بود». از يك سو به يارى علم و تكنولوژى همه چيز سريعتر و بهتر و بيشتر شده بود ولى از سوى ديگر جنگ و فقر و ستم همانند گذشته، همه جا رواج داشت... هنوز هم تعصب دينى آدم ها را نابود مى كرد.» با اين همه او مى توانسته برخلاف ناصرخسرو كه هفت سال از خانواده اش بى خبر مانده، هر لحظه به كمك كامپيوتر با خانواده اش تماس بگيرد.
*
*تصويرى كه رضا صابرى در گزارش مقدماتى خود از «مكه» مى دهد نيز تأمل برانگيز است. «خانه خدائى» كه او ديده همانى نبوده كه ناصر خسرو ديده بوده. «آن خانه اكنون بلندتر و سه اشكوبه شده است. ناودان آن هم زرين... و كف اشكوبه ها مرمرين است و از زير خنك مى شود كه پاى حاجيان نسوزد! بالاى ديوارها و مناره هاى خانه خدا حالا «دوربين ها، آنتن ها و بشقاب هاى فراوان ديده مى شود.... امام جماعت، پشت ميكروفن نماز مى خواند... مؤمنان در درون خانه با تلفن همراه طواف مى دهند!
... دور تا دور خانه خدا را هتل هاى غربى مانند شرايتون و اينتركنتيننتال فرا گرفته...
-اگر ناصرخسرو... از «شير شتر خوردن و سوسمار شكايت داشت و مجبور بود گرسنگى بكشد» مسافر ما از آب و غذاى فراوان برخوردار بوده است. «دور تا دور خانه خدا» علاوه بر هتل هاى دست اول، غذا فروشى هاى آمريكائى مثل «پيتزاهات»، هارديز و برگركينگ وجود دارد. اگر ناصرخسرو در سراسر سفر خود مجبور بوده لطف و حمايت امير يا شاهزاده اى را به سوى خود جلب كند، رضا صابرى با دلارى كه در جيب داشته كوچكترين مشكلى پيدا نكرده است. در همه كشورهاى مسير، دلار، نشانه قدرت آمريكا، را مى شناختند. «حتى در برابر كعبه، هر زائرى مى توانست با تايپ شماره رمز حساب خود از ماشين اتوماتيك دلار دريافت كند، كه بر پشت آن نوشته شده است: «به خداوندگار اعتماد كنيم»!
«رضا صابرى» در پايان گزارشواره خود، ابراز اميدوارى مى كند كه آن كسى كه يك هزاره ديگر مى خواهد همين مسير را بپيمايد و خانه خدا را ببيند، با جهانى روبرو شود كه ديگر در آن از فقر و ستم و تعصب خبرى نباشد. اميد البته چيز خوبى است، حتى اگر به برآورده شدنش اميدى نباشد!
*

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
ورزش
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •