Nimrooz
Vol. 16, No. 822, February 11, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۲ - جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
دكتر صمد رحمانزاده
شرايطى كه به پيدايش جبهه ملى منجر شد
درباره چند نوشته نگارنده درباره جبهه ملى نامه اى رسيده است از آقاى كيا عطرى كه در آن ايشان چند سئوال اساسى درباره آن نوشته ها مطرح كرده اند. بخشى از نامه آقاى عطرى را در اين شماره نقل و مطرح مى كنيم و بقيه را به شماره هاى آينده و فرصت هاى ديگر موكول مى نمائيم. ايشان نوشته اند:
شما در چند شماره هفته نامه گرامى نيمروز درباره تاريخچه جبهه ملى و هدف ها و موفقيت هاى آن آگاهى هائى داديد كه مى توان آن را پاسخى به بعضى از سئوال ها و نيازهاى فكرى جوانان و مردم سنين ديگر ايران تلقى كرد.
مردم ما به خصوص در اين موقع حساس نياز مبرم به دانستن تاريخ معاصر كشور خود دارند و به خصوص مى خواهند عوامل مؤثر در اوضاع اين دوره خطير از تاريخ ميهن خود را از زبان و قلم مطلعان و صاحبنظران بشناسند. براى آن كه سخن به درازا نكشد در اينجا از جبهه ملى مى گويم كه شما آن را، به جا و به موقع، مطرح كرده ايد. شما از خدمات جبهه ملى اول (و نه اون بعدى ها) نوشته بوديد كه بسيار خوب. ولى هنوز سئوال ها و نكته هاى بسيار ديگرى وجود دارد. پيش از همه مى خواهيم بدانيم چه ضرورتى تشكيل جبهه ملى را ايجاب مى كرد. آيا به جز جبهه ملى اول، آن بعدى ها يعنى جبهه ملى دوم و سوم و چهارم و... هم خدمت شايسته اى در كارنامه خود دارند؟ و اين بعدى ها اگر شكست خوردند، چرا شكست خوردند؟ هم امروز، گاه در گوشه و كنار، نشريه ها و اعلاميه هائى بنام جبهه ملى مى بينيم. اينها چه رابطه اى با جبهه ملى اصلى و تاريخى دارند؟ اصلاً ربطى به آنها دارند؟ منتقدان مى گويند اين گروه در فعاليت هاى بعدى اشتباه ها و خطاهاى فاحشى مرتكب شد كه وضع اسفبار كنونى كشور در اصل ناشى از آنها است. از پاسخ شما به اين سئوال ها و ابهام ها، پيشاپيش سپاسگزارى مى كنم. «كياعطرى»
جواب: دوست عزيز ضرورت تشكيل يك جبهه ملى در درجه اول از نياز جامعه ما به يك نيروى سياسى متحد ملى ناشى مى شد. پيش از جبهه ملى جبهه ها و احزاب مهم ديگرى هم تشكيل شده بودند كه حزب توده ايران نخستين آن احزاب بود. بعد حزب عدالت آمد. حزب وطن و حزب اراده ملى تشكيل شد. از همه مهمتر حزب ايران شكل گرفت كه حزب مهمى بود و مى توانست به يك حزب بزرگ مستقل ملى تبديل شود. اغلب اين احزاب در جريان جنگ دوم تشكيل شدند. در اغلب احزاب و تشكل هائى كه بعد از جنگ دوم در ايران به وجود آمدند، به هدف نرسيدند و شكست خوردند. يك دليل شكست آنها اين بود كه آنها به نيازهاى اصلى ملت ما پى نبردند يا توجه نكردند و سياست ها و هدف هائى در پيش گرفتند كه چندان ربطى به اين نيازها و خواست هاى ما نداشت. دليل ديگر شكست آن تشكل ها و سازمان هاى سياسى اين بود كه آنها بوى وابستگى خارجى به خود گرفتند و بعضى از آنها در عمل هم نشان دادند كه وابسته هستند و حال آن كه ملت ما سخت بر عامل خارجى حساسيت دارد. سخت بدبين است. انگ وابستگى به يك شخصيت سياسى يا يك حزب سياسى، كافى است كه آن شخصيت يا آن حزب را از چشم مردم بيندازد و باعث تنفر و انزجار آنان بشود. از اين جهت، هم بدبينى و هم ميزان تنفر مردم ما به وابستگى خارجى در دنيا شايد استثنائى باشد.
يك بدبينى كهنه و مزمن، بدبينى به سياست هاى استعمارى و استعمار خارجى بود. انگليس در آن زمان، هنوز از جهاتى بزرگترين كشور استعمارى جهان بود. در ايران، بدبينى و درجه تأثير اين كشور در سياست و سرنوشت ايران، بى حد و اندازه بود. اين بدبينى از يك طرف باعث يك تنبلى شده بود كه مى شود آن را يك «تنبلى ملى» نام داد. يك تنبلى و بى تفاوتى نسبت به سرنوشت ملى شده بود و يك بى حركتى با اين استدلال كه اين سرنوشت ربطى به ما ندارد و دست استعمارگران است. آنها هستند كه سرنوشت ما را تعيين مى كنند. ما خود را كنار بكشيم. ما خود را آلوده نكنيم و يك مبالغه درباره ميزان قدرت آنها و تأثير استعمارى آنها. كه بلى در برابر چنين قدرت هائى ما چه كاره ايم. از دست ما چه برمى آيد. خودشان مى آورند و خودشان هم مى برند. چنين طرز تفكرى فلج كننده است. چنين تصورى يك «خود تخريبى» است. يك خالى كردن عمدى دل خويش است و يك اسقاط تكليف كه در حكم گناه ملى است.
از زمانى كه در اينجا از آن زمان سخن مى گوئيم، ملت ما در درجه اول نياز به حفظ تماميت ملى ايران داشت. حفظ تماميت در همه عرصه ها و زمينه ها. تماميت ارضى، تماميت سياسى، تماميت اقتصادى و... ارتش هاى بيگانه در ايران بودند و يا تازه رفته بودند. ولى همه تماميت هاى ملى ما در خطر بود و در موقع ورود بى اجازه نيروهاى متفقين به كشور ما تمام موجوديت ملى ما در خطر بود. در اين باره به قول معروف خداى ايران با مايارى كرد كه كشور نجات يافت. ما توانستيم از تناقض هاى ذاتى همان متفقين بزرگ استفاده كنيم و در درجه اول موجوديت و حيات ملى خودمان را نجات بدهيم. روزهاى اول، رضاشاه پيش از استعفاى اجبارى خود، نوميدانه به رزولت رئيس جمهورى وقت آمريكا مراجعه كرد ولى نتيجه اى نگرفت. بعداً حتى سياست مردان ما از اكراه استالين نسبت به تجزيه يا تغيير رژيم ايران بهره بردند. نمى گوئيم كه استالين به دليل علاقه به چشم و ابروى ما از پذيرفتن سياست هاى تغيير يا تجزيه خوددارى كرد، بلكه به علت علاقه به منافع شوروى، حاضر به چنين امرى نشد. اسنادش روزى كه رو بشود، حقيقت آشكار خواهد شد. استالين لابد تمام ايران را مى خواست و در اين رهگذر شريك نمى خواست. عامل استالين و هر عامل ديگرى كه وجود داشت و از آن جمله حسن تدبير بعضى از زمامداران ما باعث شد كه ابتدا موجوديت ملى ما حفظ شود و بعد تماميت ارضى ما، در راه حفظ همين تماميت ارضى بود كه بعضى احزاب و تشكل هاى سياسى ايران كه جوان و جديد هم بودند، انگ وابستگى به خود گرفتند. از جمله آن حزب جوان چپ كه بدتر از همه براى واگذارى امتياز نفت شمال به شوروى طبق تقاضاى كافتارادزه معاون وزارت خارجه آن كشور در خيابان هاى تهران ميتينگ داد و افرادش توى كاميون هاى ارتش سرخ شوروى رژه رفتند. اين يك خطاى عظيم بود. اين تظاهر اصلاً با مزاج ايرانى سازگارى ندارد ولو آن كه اين ايرانى مدتى سكوت كند و واكنشى نشان ندهد. ولى وقتى كه سكوت را بشكند طوفان به پا مى كند. بعد همان حزب چپ، زير فشار شوروى، از فرقه دموكرات پيشه ورى حمايت كرد و زير اين فشار تشكيلات خودش را در آذربايجان منحل اعلام كرد. آن فرقه دموكرات، آذربايجان را به مدت يك سال جدا كرده بود و آن پيشه ورى را خود رهبرى حزب توده يكى دو سال پيش از آن، از حزب و كنگره حزب اخراج كرده بود. اين جانبدارى از تجزيه نابود كننده بود. همينطور هم شد. آنهائى كه نمى دانند مى توانند بپرسند و آنهائى كه يادشان رفته است مى توانند تجديد خاطره كنند، وقتى كه ارتش ايران و مردم آذربايجان پيشه ورى را بيرون انداختند، امر سياست تجزيه ايران شكست خورد، يك احساسات ملى و جوش و خروش ايرانى به وجود آمد كه سازمان هاى تجزيه طلب در زير طوفان اين احساس غرق شدند و مى توان گفت به حد نابودى رسيدند. روزنامه هاى حزب چپ بى مشترى شدند و به اين دليل تعطيل شدند و كلوب هاى آن حزب خلوت گرديد. افراد حزب از رفتن به كلوب حزب احساس شرم مى كردند. شرم باعث شد كه آنها به حزبشان نروند.
در جبهه راست هم همين وضع بود. حزب دست راستى اراده ملى بزرگترين رقيب حزب توده شده بود. اين حزب تشكيلات و تبليغات بزرگى داشت. حزب توده اين حزب و رهبر يا «منشى كل» آن سيد ضياءالدين طباطبائى را هدف قرارداد و شهرت او را به هوادارى از سياست جنوب دو چندان كرد. انگ سياست جنوب بر پيشانى «منشى كل» ابدى شد و باعث گرديد مردى كه به شوق رسيدن به مقام زمامدارى و رهبرى از فلسطين به ايران آمده بود، هرگز به اين خواست خود نرسد. او را گفتند انگليسى است و اين تبليغات را دكتر مصدق و حتى اشخاصى مانند احمد كسروى نيز دامن زدند. بعضى آثار كسروى امروز يادآور اين موضوع است. حتى قدرت فرضى يا واقعى سياسى بريتانيا نتوانست سيد ضياء را بر اريكه زمامدارى بنشاند و او از اول تا آخر يك سياستمرد در سايه باقى ماند.
پس هر دو حزب بزرگ چپ و راست، در آن پنج سال اول پس از اشغال نظامى ايران، در افكار عمومى ناكام شدند و دليل آن هم، همان شهرت وابستگى آنها به خارجى بود.
در پشت سر اين اتهام يا واقعيت، حقيقت روشنى وجود داشت. هيچ يك از اين دو حزب به رسالتى كه داشت يا مى توانست داشته باشد، عمل نكرد و كشور ما در آن زمان به دو حزب بزرگ راست و چپ يا راست ميانه و چپ ميانه واقعى نياز مبرم داشت ولى اين ها، آن نشدند.
در دوران بيست ساله، مملكت با رهبرى فردى اداره مى شد و جائى براى حزب سياسى وجود نداشت و شرايط عينى و اقتصادى و سياسى ايجاد حزب هم شايد هنوز به وجود نيامده بود. ولى حالا كه صفحه آن دوره با ورود متفقين به ايران ورق خورده بود و كنترل مركزى ضعيف شده و يا حتى از بين رفته بود، مملكت براى آغاز تجربه ايجاد يك نظام و سيستم حزبى آماده شده بود. سيستمى كه مداومت داشته باشد و فصلى نباشد. ولى هيچيك از دو حزب مذكور در اردوى چپ و راست نتوانستند اين ضرورت را دريابند و يا به آن عمل كنند.
حزب چپ در كلام و سخن يك حزب قانونى و سازنده و اصلاح طلب و مسالمت جو بود ولى در عمل و يا در باطن يك حزب انقلابى بود كه طبعاً سازنده نمى توانست باشد و نمى توانست ادعاى اصلاح طلبى كند. اصلاح طلبى، برنامه سازنده مى خواست و عمل سازنده. سياست اين حزب در باطن جنبه تخريبى داشت، جنبه نفى اساس نظام را داشت، پس كمتر آدم ميانه رو و مسالمت جو و اصلاح طلبى حاضر بود ادعاى رفورميستى آن حزب را جدى بگيرد.
به اضافه آن كه به جاى آن كه اين حزب از خود يك اراده جدى عليه منافع و آثار استعمارى در ايران نشان دهد، اراده برعكس آن را به ظهور مى رساند. هوادارى از دادن امتياز نفت به همسايه ديگر، خود يك هوادارى استعمارى بود. تشكيل يك شركت مختلط نفت بين ايران و شوروى با ۵۱ و ۴۹ درصد سهام، طبق اصول و تعريف ماركس، يك عمل خالص استعمارى بود. اگر شركت نفت انگليس در جنوب كارگران و مولدان ايرانى را استثمار مى كرد همين عمل را در شمال كشور ما شركت نفت شوروى مى خواست در پيش بگيرد. اين را ملت ما مى فهميد و روشنفكران هم به تدريج و در طول زمان مى فهميدند.
اما آن حزب دست راستى اراده ملى، با همه مبارزه اى كه با عمل تجزيه طلبى در شمال و آذربايجان داشت، مرامنامه و طرز عمل اين حزب حكايت نوعى بازگشت به عقب را داشت. مى خواست ارتش جوان را منحل كند و به جاى آن يك ارتش حقوق بگير و مزدور بوجود آورد. اين مرامنامه بوى كشيدن قلم سرخ به روى اصلاحات دوران رضاشاه را مى داد و رويهمرفته، سياست سياسى شدن دين كه آن را از تقدس و حرمت ناب و معنويت بيرون مى آورد، از همين دوران شروع شد.
هيچ يك از اين دو حزب كارى به آثار عينى استعمارى در ايران نداشتند كه بزرگترين مسأله ما بود. در اينجا بود كه جبهه ملى سر بيرون مى كند و شكست قبلى ها، آغاز بعدى ها مى شود.
(ادامه دارد)

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
ورزش
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •