* «انديشه و هنر»، نشريه اى است كه هر چهار ماه يك بار از سوى «انستيتوگوته» در آلمان و به سه زبان فارسى، عربى و انگليسى- البته در مجلدهاى مختلف- منتشر مى شود. پيشينه كار اين نشريه ظاهراً به چهل و يك سال پيش مى رسد. سال ها با عنوانى ديگر (فكر و فن) منتشر مى شده و بعد به دليلى كه نمى دانيم، كار خود را متوقف كرده است. حالا دو سه سالى است باز به دليلى كه نمى دانيم با عنوان تازه (انديشه و هنر)، انتشار خود را از سر گرفته است. به هر حال نشريه اى است متفاوت كه در هر شماره آن دست كم يكى دو مطلب خوب مى توان پيدا كرد. هر چند كه نوعى تمايل روشنفكرانه دينى- به ويژه اسلامى- بر آنها سايه مى اندازد. آخرين شماره نشريه از دوره جديد كه به دست ما رسيده، مسئله ترجمه متون ادبى و فرهنگى را موضوع اصلى خود قرار داده، چند مطلب جاندار درباره آن، هر چند گاه با ترجمه هاى نارسا، عرضه كرده است! از جمله مطلبى از «والتر بنيامين» آمده است با عنوان «وظيفه مترجم» كه در آن به شكل بيش از محتواى ترجمه تكيه مى كند. حرف هاى پيچيده تأمل برانگيزى دارد كه در ترجمه پيچيده تر شده است.
-كاش مى شد كسى بگويد كه ترجمه هر چه مى خواهد باشد، باشد، ولى يك چيز را نبايد فراموش كند، بايد اصل مطلب را روشن و درست منتقل كند! «بنيامين» البته مى گويد كه «متن اصلى» هم ثابت باقى نمى ماند و در «طى بقا و استمرار زندگى اش» تغيير مى يابد، پس نمى توان انتظار داشت كه هدف نهائى ترجمه، شبيه شدن به اصل باشد. خيلى خب! ولى بايد دست كم ما را به «اصل» برساند. مترجم «بنيامين» قادر به اين كار نبوده است!
-مطلب ديگر مقوله ترجمه را «نويد كرمانى» نوشته است، درباره «ترجمه پذيرى قرآن». مى گويد: «در مورد قرآن همان چيزى صدق مى كند كه «ياكوبسون» درباره شعر گفته است: ترجمه پذير نيست و فقط برگردان خلاقانه آن مقدور است. «كرمانى» بعد حرف درستى درباره ترجمه متن هاى شاعرانه مى زند كه دشوارى آن، تنها در «سطوح واژگانى و نحوى و معنائى آن نيست- در آهنگ كلام است» و «متن هر چه بيشتر به طنين حروف و ضرب و آهنگ زبان وابسته باشد و به موسيقى نزديك تر شود، ترجمه ناپذيرتر به نظر مى آيد...»
*همين موضوع حساس، يعنى ترجمه شعر، در «انديشه و هنر» تازه، در گفتگوئى با «آنه مارى شيمل» نيز مطرح شده است، شرق-و عرفان- شناس كار ورزيده اى كه در ژانويه دو سال پيش درگذشت و پژوهش هاى گرانقدرى در فرهنگ عرفانى ايران به جاى گذاشت. او كه خود شمارى از شعرهاى عرفانى ايران را به زبان آلمانى برگردانده، پيش از مرگ مجموعه اى از شعر زنان مسلمان را آماده انتشار ساخت كه چند ماه پيش از سوى انتشارات بِك، به بازار آمد (نيمروز ۸۱۵) .
- «شيمل» در سرآغاز حرف هاى خود، گفته اى از «هردر» شاعر و فيلسوف قرن هجدهمى آلمان، را نقل مى كند كه «از راه شعر بهتر مى توان تاريخ بشريت را شناخت تا از طريق جنگ و سياست». احساسات انسانى در همه سوى دنيا يكسان است و شعر كه از همين احساسات مايه مى گيرد، زبان مشترك همه مردم مى شود. «وقتى شعر كلاسيك خوبى را مى خوانيم» با فضاى فرهنگى و محيطى كه شعر در آن خلق شده است، آشنا مى شويم و «احساس بسيار خوبى به ما دست مى دهد.» كارى كه «شعر» از اين بابت مى كند، از عهده «نثر» برنمى آيد. فرق نمى كند كه شعر انگليسى باشد، سانسكريت يا عربى، با دقت كه آنها را بخوانيم «مطالب زيادى در خصوص محيط معنوى و مادى شعرا مى آموزيم، خيلى بيشتر از كتاب هائى كه به زبان خشك «نثر» و با توضيحات فراوان نوشته شده اند.
نكته ديگرى كه سبب رجحان شعر بر نثر مى شود، قابليت ماندگارى آن در ذهن است. «متونى را كه وزن و قافيه دارند، بهتر مى توانيم به خاطر بسپاريم.» «شيمل» از بركردن را روشى فوق العاده مهم تلقى مى كند. «زيرا زبان را به ما نزديكتر مى كند... زبان مثل ساز موسيقى است كه بايد آن را درست نواخت! ... به نظر مى رسد كه كلام منظوم زيباترين شكل بيان باشد...»
-و اما اين «زيباترين شكل بيان» بايد در انتقال به زبان ديگر نيز زيبائى خود را حفظ كند. شيمل، گفته اى را از «فريدريش روكرت» (۱۸۶۶-۱۷۸۸) شاعر و خاورشناس آلمانى به نقل مى آورد تا به قول خودش «زيباترين توصيف فن ترجمه» را به دست داده باشد. «روح يكى است ولى در جامه هاى مختلف متجلى مى شود» و خود بعد مى افزايد: «من نمى توانم پيراهن جلف و سبكى را بر تن شعرى بپوشانم كه جامه فاخر فارسى برتن داشته است» به بيان ديگر نمى توانم «اشعارى را كه داراى طنين اعجازآميز عرفانى هستند به زبان شعر پاپ برگردانم» يعنى «وقتى ترجمه مى كنم بايد به صورت و ظاهر شعر (نيز) وفادار بمانم.»
شيمل مى گويد، مشكل اين است كه امروز همه چيز را «مختصر و مفيد» مى خواهند و مطابق سليقه زمان. البته مى شود از «مضامين مولانا» الهام گرفت و شعر مدرن سرود، ولى وقتى پاى ترجمه مولوى به ميان مى آيد، بايد همانى كه هست، باقى بماند.
- «گوته» زمانى گفته بود كه آنچه كه شعر فارسى را، منحصر به فرد ساخته، نفس كلام و زبان آن است. پس در ترجمه نيز بايد ويژگى هاى اين زبان حتى المقدور، حفظ شود.
«وقتى شعر بزرگ و با ارزشى را از يك فرهنگ ديگر به زبان خود ترجمه مى كنيم، نمى توانيم از نوعى بيان دلخراش غير منظوم استفاده كنيم. «شيمل» سپس «ترجمه هاى دلخراش» از «حافظ» را شاهد مثال مى آورد. در يك ترجمه آمريكائى از حافظ، در اولين بيت از اولين غزل او به جاى «ساقى» آمده است، «دختر بار» (Barmaid) .
*
عشق بزرگ
*مسئله ديگر در ترجمه شعر شرقى- و ايرانى- چگونگى برخورد با «وزن و قافيه» است. «روكرت»- كه از او ياد كرديم- بيشترين كوشش ها را- در ترجمه هاى خود، در حفظ وزن و قافيه اصلى به كار زده است. «شيمل» مى گويد كه او نيز در گذشته «اشعار را با رعايت قافيه» برمى گردانده و از اين كار لذت مى برده است. خيلى دوست داشته در اين مورد با «روكرت» رقابت كند. ولى بعدها اهميت «وزن» را بيشتر از «قافيه» ديده و اعتقاد پيدا كرده كه «وزن، جان شعر است.» او در «اهميت وزن» و نيز در توانائى هاى «روكرت» در انتقال آن از زبان اول به زبان دوم، تجربه اى را بيان مى كند. زمانى در بنگلادش، شعرى را كه روكرت از سانسكريت به آلمانى برگردانده، مى خوانده و يك بنگالى بى آن كه آلمانى بداند، از روى وزنِ ترجمه، اصل سانسكريت آن را به يادآورده، برخاسته و بازخوانده است!
- «شيمل» ترجمه شعرهاى خراسانى و عراقى را با آن كه استعاره هائى دور از ذهن غربيان دارد، بهتر مى تواند به خوانندگان غربى عرضه كند، تا مثلاً شعر پيروان سبك هندى را.
- «وقتى شعر «صائب» و يا حتى «بيدل» را ترجمه مى كنم، با وجود آن كه شعر فارسى را تقريباً مى شناسم، مجبورم به واژه نامه ها مراجعه كنم.
شيمل، در پاسخ پرسشى ديگر، مى كوشد، باز به معنا و مفهوم واقعى ترجمه بازگردد: «ترجمه كردن مانند عبور دادن كشتى از يك طرف ساحل به طرف ديگر است... مترجم متعلق به هر دو ساحل است و كوشش مى كند ارتباط برقرار كند...» ارتباطى كه در عين رعايت حقوق دو طرف، وجوه اشتراك آنها را نيز نشان مى دهد. از نظر شيمل، ترجمه را هنگامى مى توان موفق دانست كه مترجم رابطه اى درونى با شعر برقرار كرده باشد. رسيدن به همين «رابطه درونى» باز پاى فريدريش روكرت را به ميان مى كشد كه همه خيال مى كنند او سال ها در شرق زندگى كرده است. حال آن كه او حتى، در عمر خود با يك عرب، ترك يا فارس آشنائى نداشته است. «روكرت» واقعاً يك پديده است» و شيمل خود را از اين روى مديون او مى داند كه واسطه آشنائى اش با «جلال الدين رومى» شده است:
- «يك بار وقتى در يك كتاب درسى قديمى متعلق به پدرم، چند غزل از جلال الدين رومى را با ترجمه روكرت پيدا كردم، گوئى ديگر از دست رفته بودم! برايم فوق العاده جذاب بودند...»
شيمل از همان زمان «عشق بزرگ» خود به مولانا را احساس كرده است. همين عشق سبب شده كه همه ترجمه هاى روكرت يا حتى اشعارى را كه او خود با الهام از مولوى سروده بود بخواند و آنها را با «اصل» مقايسه كند. نتيجه اين مقايسه «حيرت آور» بوده است. «هامر پورگشتال» (۱۸۵۶-۱۷۷۴)، شاعر و شرق شناس اتريشى، «هميشه اولين بيت» شعر را به فارسى و با آوانگارى لاتين مى نوشت و «روكرت» براساس همان بيت آوانگارى شده به وزن اصلى شعر پى مى برد! و ترجمه هاى خود- را روى همين وزن ها جريان مى داد. «اين براى من پديده اى خارق العاده» بود. روكرت به همين شيوه توانست به «بحرهاى عروضى مولانا» نزديك شود. «هامر پورگشتال» همين نقش را ميان «گوته» و حافظ ايفاء كرده است. آدم وقتى ترجمه حافظ او را مى خواند واقعاً تعجب مى كند كه گوته چگونه توانسته است براساس آن به نبوغ اين شاعر فارسى زبان پى ببرد؟ ....»
علاقه و احترام شيمل براى «روكرت» بى نهايت است. نه تنها به خاطر ترجمه هاى ناب شعرى او بلكه نيز به سبب شخصيت تواناى استثنائى اش. روكرت به زبان هاى بى شمارى مسلط بود، ولى اين تسلط را در حداقل زمان به دست آورده بود:
«در هر زبان فقط شش هفته زندگى مى كرده است!» ياد گرفتن فارسى مى توانست آسان تر باشد «چون نحو فارسى به زبان آلمانى واقعاً شباهت دارد.» ولى همه زبان ها چنين نيستند. شيمل سپس از تلاش هاى او با وجود زندگى تنگدستانه مى گويد:
-آنقدر پول نداشت كه واژه نامه ها را بخرد، آنها را رونويسى مى كرد ولى هيچگاه از تلاش دست برنمى داشت. «ده فرزند داشت كه بايد آنها را سرپرستى مى كرد» ولى «از صبح تا شب مشغول نوشتن و ترجمه شعر بود.» «ترانه هاى مرگ كودكان» سروده «روكرت»، به گفته شيمل، نشان از دلبستگى او به فرزندانش دارد.
در جمع پانصد قطعه شعر است كه «گوستاومالر»، آهنگساز معروف آلمانى روى پنج شش تاى آنها آهنگ نهاده است. شيمل از اشعار عاشقانه روكرت نيز به تحسين ياد مى كند و بعد مى گويد:
- «گوئى روكرت در دريائى بزرگ شنا مى كرده و هر چه از چپ و راست به سويش مى آمده، فرا مى گرفته است. او از همين راه به آن درجه از آفرينندگى رسيده بود...»
*در گفتگوى با شيمل كه در نشريه انديشه و هنر، شماره ۵ از انتشارات انستيتوگوته انتشار يافته، نكته هاى جالب ديگرى را در ارتباط با «ترجمه» مى توان يافت، از جمله:
-وقتى آدم برخلاف جهت آب پارو مى زند ممكن است قايق صدمه ببيند... يا با سنگ ها برخورد كند... يا به آدم حمله كنند.... نبايد از تلاش دست برداشت. وگرنه چگونه مى توان حرف آن طرف دنيا را درك كرد؟
-بايد به دقت به حرف ديگران گوش فرا دهيم و سعى كنيم آن را در جهان تصورات خود و به زبان خود، ترجمه كنيم.
-شايد ترجمه همانند آب در هاون كوبيدن باشد! ولى كار عشق نيز هست. اگر آدم، طرف ديگر را بشناسد و در آن چيزهائى بيايد كه به آنها عشق مى ورزد، آن وقت قادر خواهد بود آنها را از راه ترجمه وارد جهان تصورات خود كند. من اين كار را مهمترين وظيفه خود مى دانم...»
*
از «قُرُق» تا...!
*سال گذشته، در همين روزها، به شعر و زندگى «سياوش كسرائى» پرداخته بوديم. امسال نيز در همين خياليم! چه مى شود كرد، نيمه دوم بهمن ماه، هم سالروز مرگ او را با خود مى آورد و هم سالروز انقلابى را كه او به آن پاكدلانه دل بسته بود. از اين ها گذشته بخشى از شعر كسرائى هميشه ارزش آن را دارد كه از نو مرور شود. بخش ديگر نيز اين حُسن را دارد كه باورهاى سادلوحانه جامعه روشنفكرى ايران را در روياروئى با انقلاب ويرانگر اسلامى نمايندگى مى كند. جامعه اى كه گرده خود را پائين آورد تا ملايان در و غزن بر آن سوار شوند و خود را به اريكه قدرت برسانند. جاى پا كه محكم شد ديگر نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان. مى توان سرخوردگى و ويرانى ذهنى روشنفكرانى را كه چنين به دام فريب افتادند و به تاوان آن آواره كوه و بيابان شدند، دريافت. مى توان با آنها و توجيهاتشان همدلى و همدردى كرد. ولى دستاورد ساده انگارى هايشان را هرگز نمى توان از ياد برد. آن افسونزدگى، پيامدهاى سهمگين داشته كه هنوز جامعه هفتاد ميليونى ما گرفتار آن است و گويا همچنان گرفتار آن باقى خواهد ماند. بهمن ماه، خاطره ها را زنده مى كند!
-بارى، در ميان مجموعه هاى ريز و درشتى كه از شعرهاى سياوش كسرائى، پس از مرگ او در تهران انتشار يافته، مجموعه كم برگى به چشم مى خورد كه ده شعر شعارى و انقلابى او را در خود دارد و اسمش را به اعتبار يكى از شعرها گذاشته اند «از قرق تا خروسخوان» يعنى كه از «استبداد ستمشاهى» تا «صبح رهائى» مثلاً! اين ده شعر از بيست و دوم مهر ماه تا بيست و ششم دى ماه ۱۳۵۷- يعنى طى سه ماه، همان ماه هاى شورش و آشوب، سروده شده است. كسرائى در اين شعرها سعى مى كند، آتش سركى ها را تيز كند.
بى جهت نيست كه بر پيشانى مجموعه، اين بيت حافظ را نهاده اند:
- «غلام آن كلماتم كه آتش انگيزد/ نه آب سرد زند، از سخن بر آتش تيز!»
-كسرائى هر كدام از شعرهاى اين مجموعه را در پشتيبانى از يك رويداد «انقلابى»- كه در آن دو سه ماه فراوان پيش مى آمد- سروده است. «پيام» را به مناسبت اعتصاب كارگران روزنامه ها، «مصب» را در استقبال از شعار فريبكارانه آن روزها: «برادر ارتشى، چرا برادركشى»، «در فروبستگى» را براى اعتصاب كارگران پالايشگاه ها، «چراغى فرا راه توفان» را در تحسين از روزنامه نگاران شجاعى كه به قول خودش «مبارزه را دست به قلم نمى برند!»، «بهشت زهرا» را به مناسبت هاى پياپى روزانه! و سرانجام دو شعر «هزار دستان» و «در بزم ياد شمايم» را در هلهله از نزديك شدن پيروزى انقلاب.
-كسرائى به پيروى از رهبران حزب طراز نوين شعارهاى خود را با باورها و دستمايه هاى مذهبى درآميخته تا راه آسان ترى براى نفوذ در انقلاب اسلامى پيدا كند. در «قصيده دراز راه رنج تا رستاخيز» نگاهى به راهپيمائى جمعيت چند ميليونى انداخته است. اژدهائى كه دهانش در حال بلعيدن «شهياد» بود و دمش «پل چوبى» را نوازش مى كرد! «افسانه اى كه از واقعيت، جان مى گرفت» و «مزارع سياهپوش آدمى، با غنچه مشت هاى سفيد و سرود سرخ و...» بعد ناگهان به خود آمده كه خلقى كه سرود سرخ مى خواند، چرا سياه پوشيده است؟! اين انقلاب او نيست. عاشوراى حسينى است! پس قلم را گردانده است!- «گرچه به سوگى عظيم برخاسته بوديم/ ولى حضور همگان/ شادى آورده بود! / در كربلاى حاضر/ حسين/ نه مرثيه، كه حماسه مى خواست/ (پس) / به كربلاى تو آمدم/ حسين! ...» كسرائى از آن پس ديگر شعر را «حسين گونه» ادامه داده است تا لابلاى آن بتواند حرف اصلى خود را بزند. التقاطى كه نتيجه اش مضحكه مى شود! : «با تو آمدم/ تا عاشورا را به اعشار برم/ به عشرات برم/ تا اين گلگونه را/ درست كنم/ درشت تر كنم/ و شنلى از خون برآرم/ شايسته اندام مردمم! ...»
-ساده انگارى هاى روشنفكرانه تنها پيش از انقلاب خود را نشان نمى داد، پس از انقلاب همچنان درآميخته با ذهنيت «رفقا» بود. همچنان خيال مى كردند از كانال ملايان كه آن را گَل و گُشاد مى پنداشتند، مى توانند «دراز راه رنج» را ميان بُربزنند و هر چه زودتر، زودتر از آنى كه پيش از اين مى انديشيدند، به «رستاخيز سرخ» خود برسند. ملايان ولى زيرك تر از آن بودند كه در پندار «رفقا» مى گنجيد. دست همه شان را خوانده بودند. بهره ها را كه بردند، خنجر را از رو بستند و ورق را برگرداندند. از «قُرُق» راه افتاديم ولى به جاى «خروس خوان»، به «اختناق» رسيديم....
*
*حيف است و به حق نيست كه از سياوش كسرائى صحبت كنيم و از شعرهاى خوب ماندگارش نگوئيم. از سه شعر ناب درخشان او، «آرش كمانگير» (منظومه) و «درخت» و «باور»، پيش از اين گفته ايم (نيمروز ۷۷۲) اينك در پايان بازتاب اين هفته، شعر- زيباى «رهائى» را از او مى آوريم كه «پيكر تراش» نادرپور را به خاطر مى آورد. اينجا نيز پيكرتراشى است كه مى خواهد «سنگ خارا» ئى را از «ظلمت ديرين» رها سازد، چگونه؟»
- «گفتم ز سنگ خفته/ شطى كنم شناور در گيسوان تو/ پس ساقه سپيده دمان را/ بر جاى بازوان تو بگذارم/ گفتم كه خيرگى كنم و خارا/ بشكافم/ الماس بركشم.../ در چشمخانه هاى تو بنشانم/.../ چندى به شب كمين كنم و راه شب زنم/ مهتاب را بدزدم/ مهتاب را به قامت تو پيرهن كنم/ آرى بپوشمت/ باشد كه جاودانگى ات را عيان كنم! / اى سنگ، سنگ حامله، اى سنگ سخت سر/ بگذار تا تو را/ از تخت بند ظلمت ديرين رها كنم/ بگذار اى صبور كه تا بشكنم ترا/ بگذار تا برآورمت، پر بها كنم! ...»