|
تهران داغ داغ- على مستعلى زاده
تبريك به دهه زجر: سرشكستگى يك نسل
تبريك براى آزادى افسانه نوروزى كه راز يكى از سرداران را برملا كرد
فاجعه انتخابات عراق براى جمهورى اسلامى
فريب تبليغاتى تازه خامنه اى و دست نشاندگان او در كيهان براى تشويق مردم به شركت در انتخابات
روى ديوار دانشگاه: بعد از عراق نوبت ايران است
تجارت دختران بى سرپرست بم جنجال ساخت
جاى جمهورى اسلامى بوديد چكار مى كرديد؟
افتاده اند به جان مردم كه امسال هم دهه زجر است و هم عيد قربان و هم عيد غدير، پس شادمانى كنيد و خوش باشيد. خامنه اى هم باز عده اى از دزدها و قاچاقچى ها و آدمكش ها را مى بخشد و از زندان آزاد مى كند و باز هم روزنامه نويس ها و دانشجوها در حبس مى مانند. اما عيبى ندارد. آخوندها به اين نتيجه رسيده اند كه شادى خوب چيزى است، البته فقط همين امسال كه بايد مردم براى رأى دادن به پاى صندوق ها بروند. يك مرتبه حجت الاسلام ها به فكر افتاده اند كه شادى خيلى خوب است و روايت هائى هم در قرآن و احاديث وجود دارد كه به مسلمين توصيه كرده است كه شادى كنند. اما اينها ظاهر قضيه است و چقدر بايد متأسف بود كه بعضى از مردم هم اين حرف ها را باور كنند. همانطور كه تصادفى مى دانند زنده ماندن محمد بيجه قاتل بيست كودك پاكدشت را كه دادستان تهران با افتخار اعلام كرده است كه در سوئيت اوين نگاهدارى مى شود و حالش خوب است. چرا خوب نباشد. آنقدر خوب است كه اداره زندان ها نگران شده كه مبادا محمد بيجه هم مثل قاتلان فروهرها، پنهان بمانند و فراموش شوند. ابتكار اداره زندان ها اين شده كه از قول محمد بيجه در روزنامه ها نوشتند «من مى خواستم فرزندان بزرگان و رهبران را بكشم ولى دستم به آنها نرسيد به بچه هاى فقيران بند كردم» اين حرف از قول قاتل پاكدشت از صدا و سيما پخش شد تا حضرات بشوند و زودتر دستور اعدام محمد بيجه را بدهند.
اما همان روز اول دهه فجر- كه بيشتر به آن دهه زجر مى گويند و تازگى ها اسمش شده دهه خرج، براى اينها شهردار نوحه خوان و دولت از تصدق نفت بشكه اى ۵۰دلار دست و دلباز شده اند و هى خرج مى كنند. آرى همان روز اول در تاكسى ديدم پيرزنى يك جعبه شيرينى را باز كرده بود و به مسافرها تعارف مى كرد. فكر كردم براى دهه زجر است و خواستم نخورم اما توضيح داد و معلوم شد پيرزن براى نجات افسانه نوروزى دارد شيرين پخش مى كند. مى گفت او را از بچگى مى شناخته و دختر بدبختى بوده و پدرش را از بچگى از دست داده و يتيم بزرگ شده است.
قصه افسانه
افسانه نوروزى درست و تمام و كمال، قصه ايرانى هائى است كه گرفتار مشتى زورگو شده اند. زن بيچاره اى كه هشت سال است به زور سردار نقدى كه يك معاود عراقى است در زندان وحشتناك بندرعباس هر روز را در انتظار مرگ بود. هشت سال بچه هايش از وحشت اعدام مادرشان لرزيدند. هشت سال مادر بيچاره اش كه او را با يتيمى بزرگ كرده بود، هر شب تا صبح به قول خودش نماز خواند و دست به دامن خدا شد كه بچه اش را نكشند. ولى مگر ممكن بود. يك پارتى بزرگ مثل سردار نقدى دنبال پرونده آدم باشد و آدم زنده نماند. نقدى دست راست مقام رهبرى، همان كسى كه نقشه كشتن مخالفان ولايت را كشيد و در روزنامه ها چاپ كرد، همان كسى كه يك سال قبل از بستن صد روزنامه و دستگيرى صد روزنامه نگار، همين را به آقا پيشنهاد كرد و آنقدر نفوذ پيدا كرده بود كه كرباسچى و شهردارانش را شكنجه داد و با همه پارتى هائى كه داشتند نتوانستند كارى بكنند. بله، همين سردار، دستيارى داشت به اسم سردار بهزاد كه از بيشرفى شبيه نداشت و هر جا به مأموريت مى رفت از دزدى و دست درازى به جان و مال مردم و فساد اخلاقى جاى سالم باقى نمى گذاشت، در مشهد كارى كرد كه عده اى از طلاب عليه وى به واعظ طبسى شكايت كردند وبالاخره با زور او كنار گذاشته شد. چند مدتى به شيراز فرستاده شد و در آنجا باغ و خانه خريد تا سرانجام شد مسئول حفاظت شغل نان و آبدار جزيره آزاد كيش كه هم براى خانواده هاشمى رفسنجانى و روحانيون بلندپايه وسائل راحتى فراهم كند، هم پول و موقعيت داشته باشد براى قاچاقى كه عمده اش به دست سردار نقدى و دوستانش اداره مى شود. مى گفتند سردار بهزاد چشم راست سردار نقدى است و كسى نمى تواند به او چپ نگاه كند.
در دادگاه افسانه نوروزى معلوم شد كه اين سردار پاكدامن كه در ظاهر نماز شبش قطع نمى شد، بيمار جنسى هم بوده است و مدام به هتل هائى كه مسافران تهرانى در آن بودند سر مى زده و زنان و دختران جوان را شناسائى مى كرده و شب به سروقت آنها مى رفته و به هواى نهى از منكر هر كار دلش مى خواست با آنها مى كرد. اين مأموريت باعث شده بود كه خانواده خودش و همسايگانش در خيابان محتشم مشهد و همينطور خانه اش در تهران، از دستش راحت باشند. گفته مى شود خارج كردن دختران جوان از مرز و فرستاده آنها به دوبى هم كار همين سردار بوده است.
اين مأمور عالى رتبه حفاظت نيروى انتظامى بالاخره توسط افسانه مظلوم به سزاى اعمالش رسيد و وقتى براى چندمين بار شوهر افسانه را به مأموريت فرستاده و خودش به خانه آنها رفته و لخت شده بود تا مانند دفعات گذشته افسانه را به طرز وحشيانه اى مورد تجاوز قرار دهد، با التماس زن جوان روبرو شد كه به او مى گفت دختر سيزده ساله ام در خانه است و صداى مرا مى شنود. اما حيوان تحمل نداشت. فكر نكرده بود كه زن با همه معصوميتش وقتى پاى دختر نوجوانش به ميان بيايد، از جان خود دست مى شويد كه شست. اينطور بود كه افسانه با چهل ضربه كارد حيوان را از پا درآورد و خودش را تسليم پليس كرد. به زودى سردار نقدى خوش را به كيش رساند و اول افسانه را تهديد كرد كه هيچ حرفى از كارها و عادت هاى زشت بهزاد نزند و بعد مأموران نيروى انتظامى را هم تهديد كرد و پرونده اى ساخت كه فورى افسانه اعدام شود. اما حساب كارى را نكرده بود و آن با خبر شدن دختر خبرنگارى بود كه دختر افسانه برايش نامه نوشت و همه چيز را تعريف كرد. همين نامه وزارت اطلاعات را به سراغ سردار نقدى فرستاد و رازهاى او هم برملا شد و از آنجائى كه اطلاعاتى ها دل خوشى از وى نداشتند، رازهايش را برملا كردند و افسانه با حكم اعدام در زندان بندرعباس ماند تا يك افسر با شرف بازنشسته شد. او كه از سه مورد ديگر كارهاى بهزاد باخبر بود، حاضر شد در دادگاه شهادت بدهد. خلاصه آن كه يكى از رازهاى مخفى مانده شبكه حفاظت اطلاعات نيروى انتظامى و لطفيان و نقدى برملا شد. فوراً از طرف خامنه اى دستور صادر شد كه دادگاه مخفى بماند و مثل پرونده نقدى باز نشود ولى مدافعات آن افسر باشرف كار خود را كرد. در مقابل او قاضى روحانى دادگاه كيش كه مجبور شده بود بپذيرد كه حيوان مى خواسته افسانه و دخترش را آزار بدهد و با وجود آن كه همه چيز برملا شد باز پنجاه ميليون تومان ديه براى افسانه تعيين كرد كه در دادگاه به قاضى گفت آقا من شوهر دارم، او لخت در رختخواب من بود و دخترم هم پشت در، اگر تمكين كرده بودم به جرم زناى محسنه اعدامم مى كرد. از ناموس خودم و دختر كوچك و معصومم دفاع كردم. اما بالاخره پيرزن شيرينى را به همه خوراند و راننده تاكسى هم پذيرفت كه آزاد شدن بيگناه لذت دارد. افسانه آزاد شد اما بهزادهاى ديگر هم آزادند تا يكى ديگرشان رسوا شود. پيرزن گفت انشاءالله.
زنان بمى
با وجود اين كه، همه سعى مى كنند تا نزديك انتخابات صدا از جائى بلند نشود اما باز هم دست گل باند قاچاق دختران بم و شاهكار يك خبرنگار، اخبار هفته گذشته را به بم معطوف كرد.
اولين بار خبر دختران بى سرپرست مانده از زلزله بم را يك روزنامه عربى از قول يكى از آنها نوشت كه به فاحشگى در قطر مشغول شده است. همانموقع بود كه خبرش به تهران هم رسيد و خبرنگار روزنامه شرق هم بدون آن كه اهميت ماجرا را بداند ناپرهيزى كرد و نوشت. اما جالب است كه امام جمعه و فرماندار و دادستان بم زلزله زده كه شده است محل كاسبى دزدها و قاچاقچى ها از جمله محمود ناصرى كه قرار بود فرداى زلزله بم در زندان اعدام شود اما موفق به فرار شد و مدتى در بلوچستان پنهان بود و حالا مى گويند امان گرفته و به شغل شريف خودش در بم برگشته و دادستان و بقيه كه سبيلشان چرب شده قبول كرده اند كه چون خانواده مقتولان او در زلزله كشته شده اند، اين قاچاقچى مسلح اعدام نشود و آزادى مشروط(!) پيدا كند.
حالا به دستور دادستان كه به نوشته افشاگرانه روزنامه اعتراض كرده، محمود تظاهراتى به راه انداخته كه به زنان و مردان محترم بم توهين شده است و روزنامه را مجبور كرده اند كه عذرخواهى كند. در تظاهراتى كه با پول محمود ناصرى به راه افتاده بود گفته اند بم شهر قاچاق و فساد نيست، مردم خوشبخت و راضى هستند و هيچ گلايه اى از اين كه كمك هاى جهانى به آنها نرسيده ندارند. زنان و دختران بى سرپرست هم عفيف و پاكدامن هستند. حالا اگر روزنامه جرأت دارد، تكذيب كند و باز هم بپرسد اين دخترها به كجا برده شده اند و چرا كمك هاى خارجى به بم نرسيده است. جالب اين است كه حاج آقا رضا ايران نژاد كه تازگى ها امام جمعه بم شده گفته زلزله در زمانى اتفاق افتاد كه بسيارى از مردم بم در مساجد، در حال سجده و نماز بودند. مثل مسلمانان تايلند و بنگلادش كه در سونامى جان دادند و اين آزمايش الهى بود. حال روزنامه اى پيدا شده به دختران اين مردم توهين مى كند. بايد دستشان را بريد.
در شبنامه «افسانه بم» كه در دانشگاه تهران منتشر شده نويسنده اى با نام مستعار «بى خدا» نوشته چرا خداوند از اين آزمايش ها براى آخوندها انجام نمى دهد. جوابش اين است كه آنها در خانه هاى محكم زندگى مى كنند. حالا ناندانى بم كه ميليونها دلار را بلعيد، شده است جاى حداد عادل متملق و وردست هاى هاشمى رفسنجانى كه آنجا را كرده اند محل نمايش هاى انتخاباتى خودشان و هر روز با عده اى دوربين چى سر مى رسند و داغ مردم را تازه مى كنند.
جاده بسته
درست در روزهائى كه تعطيلات دهه زجر با عيد قربان و غدير به همديگر خورده و ممكن بود، ميليون ها مردم چراغانى هاى زجرآور تهران را رها كنند و به شمال روند كه نقشه اش را هم كشيده بودند، وزير تازه راه كه به دستور خامنه اى قرار است بازارى هاى مجلس به او رأى بدهند و فرودگاه بين المللى را با همكارى سپاه افتتاح كند، در صدا و سيما ظاهر شد و اعلام كرد كه جاده چالوس و هراز بسته است كه خدمت را تمام كرده باشد.
در تاكسى هاى تهران مى گويند حكومت دارد خودش را خفه مى كند كه اخبار انتخابات عراق و شوق مردم آن كشور به مردم نرسد و راديو و تلويزيون ولايت فقيه خودش را دارد خفه مى كند كه ايرانى ها فكر كنند اوضاع عراق خراب است. اما نمى تواند دهان مردم را ببندند كه هم خبردار شده اند و هم بر ديوار دانشگاه تهران و ورزشگاه شهيد شيرودى (امجديه) نوشته اند ايران، عراق بعدى.
انتخابات و بورشدن ها
درست در روزهائى كه آخوندها هر كارى مى كنند مردم ايران گول نمى خورند و نشان مى دهند كه اصلاً خيال شركت در انتخابات رياست جمهورى قلابى را ندارند، صدا و سيما هر روز فيلم هائى پخش كرد از صندوق رأى عراقى ها كه خلوت بود و كسى در آنها نبود تا روى رسوائى بعدى را بپوشاند. اما چكار بايد مى كرد وقتى كه معلوم شد علماى نجف با همكارى آمريكائى ها مردم آن كشور را تشويق به رأى دادن كردند و فاتحه هم براى آخوندهاى ايرانى نخواندند و هشتاد درصدشان رفتند پاى صندوق ها.
واقعاً هم وضع آخوندهاى ايرانى به خطر افتاده است. اول آن كه بر ديوارها مى خوانند كه مردم مى نويسند بعد از عراق، نوبت ايران. بعد نظر سنجى هاى وزارت اطلاعات را هم مى خوانند كه نوشته در شهرهاى ايران كسى آماده رفتن پاى صندوق نيست.
در اين احوال خبر مى رسد كه جلسه كرده اند تا به هاشمى رفسنجانى بگويند كه در نماز جمعه بگويد انتخابات عراق چون خارجى ها آن كشور را در اشغال دارند، قلابى است و اگر كسى رفته مردم شيعه هستند كه به دستور آيت الله ها رفته اند. تازه اكثر مردم نرفته اند. اما هاشمى رفسنجانى كه كورس بسته كه باز هم رئيس جمهور شود، وقاحت را تمام كرد و گفت عراق پيروزى اسلام بود. نگفت كه بيشتر آخوندهاى شيعه عراقى، آنهائى كه تا پريروز در تهران و قم پذيرائى مى شدند، دهها مصاحبه كردند و به مردم گفتند از وضعيت ايران عبرت گرفته اند و جمهورى اسلامى نمى خواهند. نگفتند كه عليه آنها شعار مى دادند. نگفتند كه مقتداصدر ميهمان جمهورى اسلامى رسوا شد. نگفتند كه خامنه اى، حامد كارزاى را هفته پيش ديد و از طريق او براى آمريكا پيام فرستاد كه ما با حكومت افغانستان و عراق مشكلى نداريم و از بودن نظامى هاى شما هم ناراحت نيستيم و متشكريم كه نظم را حفظ مى كنيد. نگفتند كه چطور تا ماه پيش به حامد كارزاى مى گفتند نوكر آمريكا و حالا او شده رهبر كشور برادر و دوست افغانستان. نگفتند از ترسمان براى آمريكائى ها پيغام دوستانه مى فرستيم و در ظاهر به مردم شعار مى دهيم.
حالا ديگر قطعى شده كه به دستور خامنه اى، سپاه و روزنامه دست نشانده اش كيهان داوطلب شده كه از هاشمى رفسنجانى شكست بخورد و با اين فريب مردم بيشترى پاى صندوق ها رأى بروند.
خبرهاى زجرآور
به هر حال، هفته اى كه قرار است دهه فجر باشد، با خبرهاى عراق، با خبر بسته شدن راه هاى شمال، با خبر اختلاس سيصد ميليارد تومانى صدا و سيما، باخبر لاس زدن با آمريكا از ترس، به هفته ناكامى ها تبديل شده است و اين را بايد از قول نشريه دانشجوئى بچه هاى همدان بخوانيد كه درباره اين دهه نوشته است:
تبريك به پدرانمان كه حالا شرمنده ما شده اند بابت كارى كه بيست و شش سال پيش كردند. تبريك به گروه هاى سياسى كه شرمندگى شان را براى سقوط رژيم پادشاهى، به صورت عذرخواهى با ما در ميان مى گذارند. تبريك به ربع قرن جنگ، ويرانى، فحشاء، فقر و تبريك به عقب افتادگى، زندان، مهاجرت تبريك براى تجربه اى كه چيزى نمانده است تا نتيجه آن به دست آيد اما براى ساليان دراز مملكت را از تكرار اشتباهات بيمه كرد.
تبريك به دهه فجر، دهه سرشكستگى پدران و مادران ما.
|