Nimrooz
Vol. 16, No. 820, January 28, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۲۰ - جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۳
نسيم خليلى
مانى، پيكرى آويخته بر دروازه جندى شاپور
«من از بابل زمين آمده ام تا نداى دعوت را در همه جهان پراكنده كنم.» اين گفتارى است باز مانده از مردى كه مدت ها جنازه بى جانش را بر دروازه جندى شاپور افراشتند تا عبرتى شود براى هر آن كسى كه مى خواهد شالوده هاى كهنه را بشكند و به رهايى و رستگارى بينديشد. شايد تن كاه اندود مانى، آويخته بر دروازه شهر، تنها بيرقى بود از مبارزه دينى و معنوى در همه زمان ها... پيكر به دار آويخته مانى در گذر زمان پوسيد اما بيرق برافراشته اش همچنان در باد رقصيد.
سال ها و سده ها پس از خيزش مانى، لوحه ها و سفالينه هائى از دل دشتستان تورفان چين بيرون آورده شد، مزين به طرح ها و نقش هاى رنگين و روياگونه اى كه نشان مى داد پيامبر نوانديش دنياى باستان، دستى در هنر نقاشى داشته است و مى كوشيده است با طرح ها و تصاوير زنده و روشن، الهام يافته از طبيعت و تخيل، ايمان مذهبى نوگرايانه اش را در باور پيروانش بكارد و بپروراند؛ آن هم درست در هنگامه اى كه دين و دولت در هم تنيده بودند تا هر يك به دوام و قوام آن ديگرى مدد برساند. اين هر دو به تدبير اردشير بابكان، نواده متدين موبد معبد استخر، و تنسر، موبد راست كيش زرتشتى، در هم گره خوردند تا طبقات عاليه جامعه، شاهان و موبدان، بتوانند با خيالى آسوده بر اريكه قدرت بنشينند و فرمان برانند. جامعه طبقاتى عصر ساسانى، با چنين بافت و ساختى، مردم را زير سايه چتر تازه گشوده اش گرد آورده بود و كاست موبدان در اين ميانه مى كوشيد هر دگرانديشى را به جرم رخنه افكندن در اين انسجام نوخاسته، از صحنه بزدايد.
جمهورى اسلامى نيز البته با الهام از چنين روشى در حكومتگرى، به طرح اردشير بابكان پرداخت و كوشيده است كه از حضور روحانيون در عرصه سياست بهره بگيرد.
ابن نديم از تقارن جالبى سخن مى راند و مى نويسد در سال ۲۴۲ ميلادى، يعنى روز تاجگذارى رسمى شاپور اول (فرزند موسس سلسله ساسانى)، مانى نخستين خطبه خود را آواز كرد. راستى چگونه است كه در قلب روزى كه اهورا مزداى خداوندگار، حلقه سلطنتى را به شاهپور فرهمند مى سپارد، مردى دگرانديش با بارقه هائى از انديشه هاى بودايى، مسيحى، زرتشتى و گنوستيكى، تنديس ها و تابو ها را فرو مى شكند و مى خواهد طرحى نو در كنه دين باورى جامعه دراندازد؟! لابد اين واقعيت را بايد به قابليت هاى نوپرورى نهفته در جامعه ساسانى نسبت داد. مانى مى كوشيد در زمانه اى كه قدرت، انحصارطلبانه، دين را بلعيده است، از دين، طرح و تنديس تازه اى بتراشد. همين خيزش است كه زمينه ساز مبارزاتى مى شود كه همچون سلسله اى نامتناهى در هم بافته اند. مانى را به دار آويختند اما انديشه التقاطى مانى، نو به نو زندگى يافت و در باور اخلافش بازتوليد شد. شايد به دليل همين ماندگارى است كه برخى بر اين باورند كه ريشه كلمه مانى از «مان» است به معناى جاويدان، پيروانش هر سال در سالروز مرگ پيامبر گمشده خود، منبرى برمى افراختند كه نشانى از حضور مبهم استاد غيبت كرده باشد و گرد هم حلقه مى زدند و «عيد بما» را دور از چشم هاى تيزبين حكومت، برگزار مى كردند تا ياد مانى درگذشته را گرامى بدارند و اعلام دارند كه هنوز مانويتى به جاى مانده است: «بياييد اينجا... (؟) در اين روز بما تا از بسى سمساره ها نجات يابيد.» «سمساره» در فرهنگ باستان به معناى تناسخ است و اين نشان مى دهد كه مانويان تا چه پايه تحت تأثير انديشه هاى گنوستيسيسم بين النهرين قرار داشتند. آنها مى انديشيدند كه پيامبرشان نمرده است، بلكه غيبت كرده و باز خواهد گشت.
بعد ها اين مزدك بود كه باور مانى را در كالبد تازه اى زنده كرد و بدان جنبه هاى حيات بخش اجتماعى و مادى بخشيد. شايد يكى از دلايل غفلت مانى از انگاره هاى اجتماعى و مبارزاتى در مسلك نوخاسته اش، اين بود كه خود به اشراف و نجبا تعلق داشت. مادرش مريم، متعلق به خاندانى اشرافى بود. پدر مانى فتك يا پتك، پسر ابرسام، از همدان به تيسفون كوچيد و در همان جا بود كه به فرقه اى گنوسى موسوم به مغتسله پيوست. مانى چهار ساله، تنها همسفر پتك بود كه از همان اوان كودكى در چنين محيط فكرى و معنوى پرورش يافت و با افكار گنوسى آشنا شد و آنها را براى روزى كه به عنوان پيامبرى مصلح مبعوث خواهد شد در ذهن خود اندوخت. ظاهراً دوازده ساله بود كه روح ايزدى و فرشته الهى موسوم به توم بر او ظاهر شد تا حقيقتى تازه را به او الهام كند. «او نخست پدر خويش را به دين خود درآورد، سپس بزرگان خانواده را و سپس با سفر دريايى به هند، سرزمين توران (تركيه) و مكران رفت يعنى به سند و بلوچستان امروزى و قادر شد شاه توران و گروهى از درباريان او را به دين خود درآورد.» (اديان آسيايى ـ مهرداد بهار- نشر چشمه)
وقتى پيروز، يكى از برادران شاهپور، با مجامع مانوى آشنا شد، بدان گرايشى درونى پيدا كرد و از مانى خواست تا به ملاقات شاه بيايد و دين تازه خود را ارائه كند. پس از سه بار كه مانى به دربار شاهنشاه ساسانى مى آمد، شاهپور به او اجازه تبليغ در سراسر سرزمين ساسانى را داد. مانى به پاسداشت اين بذل عنايت پادشاه، كتاب شاهپورگانش را نگاشت و آن را به شاهنشاه تقديم كرد. در واقع شاهپور اين گونه و با اتخاذ چنين تصميمى به استفاده ابزارى از مانى پرداخت. هدف او محدود كردن قدرت روزافزون موبدان زرتشتى در ساخت جامعه ساسانى بود. او دريافته بود كه قدرت طلبى موبدان، قدرت سلطنت را مستهلك مى كند و در نتيجه با تشويق مانويت مى كوشيد به انحصارگرايى مذهبى كرتير، خاتمه بخشد.

دين تازه؛ بشارت هاى تازه
دين مانى آميزه اى بود از اديان و باور ها و اساطير پذيرفتنى نهفته در دنياى باستان. نگاهى به آموزه هاى مانى نشان مى دهد كه او چگونه به چيدمان اين آموزه ها در كنار هم، پرداخته است و آئين رنگارنگ خود را با نقاشى هاى جاودانه، به روح سرگشته زمانه خود هديه كرده است. اين نگارگرى ها شايد برداشتى آزاد بود از هنر نگارگرى ملت چين، چنانكه دكتر زرين كوب معتقد است در اين آئين تلفيقى، نقش و نگارى از يونانى گرى عهد اشكانى هم موج مى زند و در واقع بار فلسفى مانويت را به دوش مى كشد. پيامبران ديرينه در اين آئين به هم پيوستند و در كنار هم ايستادند تا پيام هاى تازه اى را نجوا كنند؛ فرهنگ ها هم در هم گره خوردند و هر يك حرف تازه اى و مرام تازه اى را به ميان آوردند تا كلاف سردرگمى روح انسان را بگشايد. اما مانى خداوندگارى بهتر از زروان همان زمان بيكرانه نمى شناسد. «اين همه، به علاوه رنگ زاهدانه، رياضت آميز و آميخته به بدبينى نسبت به عالم جسمانى و زندگى مادى كه به طور بارزى با عقايد زرتشتى مغايرت داشت، او را نزد كرتير و موبدانش مستحق زجر و كيفر مى ساخت.» (تاريخ مردم ايران ـ ايران پيش از اسلام ـ دكتر زرين كوب ـ انتشارات اميركبير ـ ص ۴۳۸) بعد ها لقبى كه كرتير، به مانى داده بود يعنى زنديك با تعبير تازه زندقه، مردان بسيارى را به جوخه مرگ سپرد. مانى بى پروا از چنين فرجام تلخى، رود بزرگ  انديشه هاى تازه خويش را در قلمرو پهناور امپراتورى ساسانى جارى كرد. (مانى در كفالايه، آئين خود را به رود بزرگى تشبيه مى كند كه اديان و مذاهب ديگر همچون جويبارهائى بدان مى پيوندند و جريان خروشان تازه اى مى آفرينند.)
روحيه تساهل مدار نهفته در آئين مانويت، روح آئين رسمى را متزلزل مى كرد. سال ها بود كه اشاعه مذاهب تازه در پهنه ايران زمين لرزه بر اندامواره آئين زرتشتى خود افكنده بود و هراس از كم رنگ شدن باور ها و عقايدش را روز به روز پررنگ تر مى يافت و با اين دستاويز، پيروان زيادى را به خود جذب مى كرد، پيروانى كه مى دانستند و اطمينان داشتند با پذيرش آيين تازه مى توانند از انگاره هاى نياكان خود نيز پاسدارى كنند، آنها قرار نيست چيزى را از دست بدهند بلكه قرار است چيز هاى تازه اى به چنگ آورند. اين نشان مى دهد كه مانى، پيامبر هيچ قوم و نژاد بخصوصى نيست. اما دكتر زرين كوب بر اين باور است كه علاقه و اميد مانى به شاپور، پادشاه مزديسنان، نشان مى دهد كه پيامبر، آئين خود را بيش از هر چيز، يك كيش ايرانى مى دانست و در نتيجه رگه هاى پررنگ ترى از مسلك ايرانى يعنى، مزداييسم را در دل آئين خود زنده كرده بود. آيين مانويت نيز همچون مزداييسم بازتاباننده نوعى دوآليسم و ثنويت مذهبى است؛ دو اصل نيك و بد، خير و شر، به عنوان خدا و هيولا و يا روشنايى و تاريكى، باز در كارزار ديرينه خويش صف آرايى مى كنند.
مانويت در توجيه اين كه چرا دنياى امروز، آميزه اى از خير و شر است، بر اين نظر استوار است كه «اين دو جهان و دو نيرو، به سبب اقدام اصل شر (ماده يا تاريكى) به هم درآميخته اند» و در نتيجه «نجات روشنى و خير از بند ماده و تاريكى پر شر، فقط در جدايى مجدد و رهايى از قيد ماده است.» (اديان آسيايى ـ ص ۸۴) اما در مانويت، خداوند، انسان را براى مبارزه با شر تجهيز مى كند. پنج عنصر مى آفريند تا انسان آنها را همچون زره بر تن كرده و به مبارزه با پادشاه ظلمت برود. «پنج عنصر نورانى با پنج عنصر ظلمانى آميخته و اين عناصر پنجگانه فعلى را كه صفات خير و شر در آن آميخته است، به وجود آوردند. پس از آن انسان نخستين كه خسته و رنجور بود، هفت بار پدر را به يارى خويش بخواند. پدر براى نجات او به آفرينش ديگرى پرداخت. دوست روشنايى يا نريسف، ظاهر شد و اوبان اعظم را پديد آوردند و وى نيز به نوبت خود روح زنده يا روح الحياه را از خود متجلى ساخت.» (ايران در زمان ساسانيان ـ پروفسور كريستن سن ـ ترجمه رشيد ياسمى ـ انتشارات دنياى كتاب ـ ص۲۶۷)
اما در عين حال در كنار اين ثنويت، رد پاى تثليث عيسوى نيز مشهود است. پدر عظمت كه سروشار sroshar خوانده مى شود، و در واقع همان زروان زرتشتى است، هر كسى را به ياد پدر، پسر، روح القدس نهفته در مسيحيت مى اندازد. اين تثليث در مانويت بدين گونه مطرح مى شد: «پدر عظمت»، «انسان نخستين»، «مادر زندگان»، مانويت به سه عيسى معتقد بود، عيساى درخشان، عيساى رنجبر كه به صليبش كشيدند و عيسى، پيامبر و پسر خدا، كه ظاهرى انسانى دارد.
نگاهى به آئين مانويت آشكار مى سازد كه مانى تا چه پايه به باور هاى انسان مدارانه و صلح جويانه مسيحيت باورمند بوده است و بدان بال و پر تازه اى براى پروازى دوباره مى بخشيده است. مانى به تاسى از عيسى مسيح مى گفت: «روح را مى توان با فضيلت عشق برادرانه، ايمان، شكيبايى، خرد، راستى، آشتى و شادى بخشى نجات داد. بايد با محبت، خوددار و بى توجه به آميزش جنسى بود.» (اديان آسيايى- ص ۹۱)
اين كه مانى در دين تازه اى كه به ارمغان آورده بود، نجات و رهايى از دنياى حقير مادى را در چيزى به نام «فنا» جست وجو مى كرد نيز از سوى ديگر نشانگر الهام گيرى اين مكتب از «نيروانا»ى آئين بودا بود. مانى از هر دينى برداشتى كرده بود و چيزى اندوخته بود و به ديانت خود سنجاق مى كرد. او مطالعات مذهبى گسترده اى داشت، اديان و زبان هاى زمانه اش را مى شناخت و نسبت بدان ها باورى روشن و شفاف داشت و مى كوشيد راه هاى استفاده درست از آنها را جستجو كند.

مانى مصلح
درباره اصلاحات برجسته اى كه به كوشش مانى صورت پذيرفته و به نام او در تاريخ باستان، ثبت شده است، بايد به ويژگى هاى نمادين آيين مانويت اشاره كرد. يكى از مهمترين اين ويژگى ها، مكتوب بودن انگاره هاى معنوى اين مكتب است. مانويت در زمانه اى كه بيشتر باور هاى مذهبى بر روايات شفاهى متكى بود، كوشيد با نگارش كتاب هاى مذهبى، آئين خود را زنده و مستند حفظ كرده و به آيندگان بسپارد. از جمله نگاشته هاى مانى و يا منسوب به مانويت، بايد به انجيل زنده، گنج زندگى، رسالات، رازان يا اسرار، غولان، نامه ها و نيايش ها اشاره كرد. علاوه بر اينها كتاب شاپورگان، تنها كتاب مانى به زبان پهلوى، چكيده عقايد اوست براى معرفى به شاپور ساسانى، ساير كتاب ها به زبان آرامى شرقى، يعنى زبان محلى مانى، نوشته شده است. از همين جا بايد به اصلاح مهمى كه مانى در ساخت زبان در زمانه خود انجام داده است، پرداخت. «مانى از لحاظ ادبى در زبان ايران اصلاح مهمى كرده است. به جاى خط پهلوى كه شباهت حروف آن موجب خبط و اشتباه در قرائت مى شد، خط سريانى را معمول كرد و با يك طرز بسيار ماهرانه توانست الفباى سريانى را با زبان ايرانى (لهجه جنوب غربى و شمالى) وفق دهد و حتى المقدور اعراب كلمات و اصوات حروف پهلوى را به وسيله حروف مصوته سريانى، قيد و ثبت كند، در اين خط جديد نه فقط كلمات هزوارش معموله در زبان پهلوى را متروك داشت، بلكه به جاى املاء نيمه تاريخى كه به علت محافظه كارى زرتشتيان، خط پهلوى هرگز از آن رهايى نيافته، مانى رسم الخطى به كار برد كه كاملاً متناسب با تلفظ و معادل اصوات و حركات بود. اين الفباى مانوى را پيروان او كه سغدى زبان بودند، قبول نمودند و رفته رفته از آن خطوطى پديد آمد كه اقوام آسياى مركزى آن را به كار مى بردند.» (ايران در زمان ساسانيان ـ ص ۲۸۵)
از سوى ديگر مانى با ارائه تفكر نجات در كنه آيين خود، كوشيد انسان را به رهايى از آنچه در شأنش نيست تشويق كند و در نتيجه به آيين خود جنبه رستگارى و رهايى ببخشد. مانى با كتاب ارژنگ، مى كوشيد براى آگاهى و روشنگرى مردمان بيسواد هم گام هاى بلندى بردارد. او باور هاى دينى خود را نقاشى مى كرد تا احساس پيروانش را بدان جلب كند، تمثال هاى زيبا از فرشتگان و صور نازيبا از فرزندان ظلمت و تاريكى، گوشه هائى از انگاره هاى معنوى آئين مانويت را بازتاب مى داد.

فرجامى تلخ
دين مانويت اما در ميانه راه از تكامل باز ماند. مانى كه روزگارى از سوى شاپور به گرمى پذيرفته شده بود، اكنون از چشم حكومت افتاده بود. موبدان، ناراضى بودند و از اشاعه روزافزون مانويت احساس بيم و هراس مى كردند و مى كوشيدند حاكميت را از عواقب اين انتشار بيم دهند. در زمان بهرام اول بود كه موبدان سرگشته خاطر به رهبرى كرتير متعصب، فرمان قتل مانى گريخته از ايران را از پادشاه ستاندند، در سال ۲۷۶ و در زمانه حكومت بهرام دوم، موبدان انتقام جوى، مانى فرسوده را به دام افكنده و پس از سال ها كه در زندان محبوسش كردند، زنده زنده پوست كندند و تنش را از كاه انباشتند و بر ديوار گنديشاپور آويختند. شايد با اين كار مى خواستند ثابت كنند كه تا چه پايه از قدرت زدگى مانى و مانويان آزرده خاطر و بيمناك شده اند و براى زدودن چنين بيم و هراسى حاضرند دستشان را به هر كارى بيالايند.
اما پيروان اين آيين زير فشار هاى موبدان زرتشتى و در خفا و ناامنى به حيات نيم بند خود ادامه دادند آنها گاه و بيگاه در گريز از تعقيب حكومت مجبور به كوچيدن هاى پى درپى بودند. حمايت هاى جسته و گريخته عمرو بن عدى، پادشاه اعراب حيره هم در كاهش اين فشار ها موثر نبود. تفكر حاكم، وجود اين نحله نوظهور را نمى پسنديد و با زدودنش مى خواست يكه تاز ميدان باشد. اما مانويت هر چند كم رنگ و پنهانى، باز نفس مى كشيد و زنده بود. اشپولر مى گويد كه مانويان گرچه كم اهميت تر از زرتشتيان بودند اما در فرار از دستگاه خلافت المهدى و المقتدر عباسى به آسياى مركزى كوچيده اند و در پناه حمايت دولت تركان اويغورى آرام گرفتند. بعد ها هم تنها به صورت جسته و گريخته اسمى از مانويان به ميان مى آيد، به عنوان مثال در خراسان «يكى از خان هاى مانوى، از بقاياى دولت اويغورى ها واقع در تحت حمايت چين، سامانيان را بدين ترتيب تهديد كرد كه اگر از طرف آنان به مانويان خراسان آسيبى برسد وى نيز درباره مسلمانانى كه در قلمرو او زندگى مى كنند به طور متقابل رفتار خواهد كرد.» (ايران در قرون نخستين اسلامى ـ بتولد اشپولر ـ ترجمه جواد فلاطورى ـ جلد اول ـ انتشارات علمى و فرهنگى ـ ص ۳۷۸)
قدرت هاى سرزمينهاى اسلامى به مبارزه با اين بازمانده هاى مانوى پرداختند و آنها را تقريباً از صفحه روزگار حياتشان، پاك كردند، تنها رگه هاى باريكى از مداخله مانويان در قيام هائى همچون المقنع و خرميان به چشم مى خورد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •