*سنت گرايان، موسيقى ايران را «موسيقى شفاهى» مى دانند- و مى خواهند، يعنى همه چيز بايد در آن سينه به سينه و گوش به گوش منتقل شود. پس جاى شگفتى نيست اگر تاريخ موسيقى ايران نيز يك تاريخ شفاهى باشد! همه چيز در آن به حكايت و روايت بستگى دارد و از آن جا كه روايت ها به تعداد راويان مختلف است، هيچ «داده» ى تاريخى را نمى توان در آن يافت كه از صحت و دقت كافى برخوردار باشد. البته تاريخ نگارى در ايران غالباً با حكايت و روايت و حدس و گمان درآميخته بوده ولى پايش به عرصه موسيقى كه رسيده، همان مختصر توجه و دقت خود را هم از دست داده است. شايد به اين دليل كه كار در اين عرصه، مغاير با اعتبار اجتماعى و اخلاقى تاريخ نگار بوده است! در نتيجه، آگاهى ما از روند تكوينى موسيقى سنتى و نقش مثبت و منفى موسيقيدانان در آن- حتى در همين يكصد و پنجاه سال اخير- بيشتر متكى بر حكايت ها و روايت ها است.
نمونه اى مى آوريم از اين «آگاهى» ها، درباره «آقا على اكبر فراهانى» سرپرست «خاندان نصر» كه نخستين تدوين رديف موسيقى سنتى را به او نسبت مى دهند. زادروز و سالمرگ او را نمى دانيم. فقط مى دانيم در دوره ناصرالدينشاه زندگى مى كرده است. تار نواز برجسته اى بوده، سند آن البته روايت هاى ديگران است. «كنت دوگو بينو» ى فرانسوى ساز او را شنيده و گفته نه تنها خود او كه همه اروپائيان كه در تهران ساز او را مى شنوند- و هيچوقت هم به موسيقى مشرق توجه نداشته اند- دچار تأثر مى شوند! يا «محمدصادق خان» سنتور نواز دوره ناصرى گفته است وقتى ساز آقا على اكبر را مى شنود خودش و ساز خودش را فراموش مى كند! بعد هم «گفته اند» كه قبل از مرگ، با يكى از همسايگان خود مشاجره داشته، تار را برداشته، روى بام خانه رفته، با ساز به مناجات و راز و نياز مشغول شده و سرانجام جان به جان آفرين وانهاده است!
اين هاست آگاهى هاى تاريخى ما درباره سرسلسله خاندان هنر و تدوين كننده رديف موسيقى سنتى. حالا ببينيد «عموى مهربان تاريخ»، با ديگران كه اين اهميت را هم ندارند چه كرده است؟ در اينگونه تاريخ نگارى ها، چه بسا نام ها كه حذف مى شود و چه بسا رويدادها كه به درستى ديده نمى شود. دوستى با كسى، يا دشمنى با ديگرى، معيار تشخيص خوب و بد كار آنها مى شود.
با توجه به اين آشفتگى ها بود كه «روح الله خالقى» درست پنجاه سال پيش، بر آن شد تا تاريخ جمع و جورى براى موسيقى دوره قاجار فراهم آورد. ولى او مى دانست از آنچه گذشته، سندى تازه نمى تواند به دست بياورد. بايد از همان قصه ها و روايت ها كمك بگيرد و آنها را با تجربيات خود محك بزند. از همين روى هم بود كه بر كتاب خود نام «سرگذشت موسيقى ايران» را نهاد و آن را با داستان زندگى خود در عرصه موسيقى همراه كرد. او در مقدمه «سرگذشت» چند بار به عادت نداشتن خواننده ايرانى به خواندن «تاريخ» هاى خشك و جدى نيز اشاره مى كند تا توجيهى براى شيوه نگارش سرگذشت باشد. ولى او آنچه را شنيده در «ترارزى ذوق و انديشه و احساس گذارده» و اگر قابل قبول به نظر آمده، به تحرير درآورده است. مهم اين است كه در بيان مطالب هيچگاه از «حقيقت و انصاف» دور نشده است... تا خواننده از گذشته موسيقى كشورش به درستى اطلاع حاصل كند.
-خالقى جلد نخست «سرگذشت» را در سال ۱۳۳۳ انتشار داد و دو سال بعد جلد دوم آن را، ويژه «على نقى وزيرى»، استاد و مراد خود، ساخت. اگر چه در اين جلد به اعتبار رابطه با وزيرى از بعضى از موسيقيدانان دوره پهلوى نيز حرفى به ميان مى آيد ولى همچنان «وزيرى نامه» باقى مى ماند.
خالقى در سال هاى پيش از مرگ نابهنگام، در صدد انتشار جلد سومى براى سرگذشت برآمد و پيشاپيش بخشى از محتواى آن را كه به موسيقى در دوره پهلوى ها برمى گردد، در مجله موزيك ايران به چاپ رسانيد. درست چهل سال بعد، مطالب پراكنده جلد سوم، در دو كتاب از نو گردآورى و ويراسته و همزمان- در سال ۱۳۷۷ وارد بازار كتاب شد. يكى از اين دو چاپ كه كيفيت برترى دارد به كوشش دكتر ساسان سپنتا، استاد دانشگاه و موسيقى شناس فراهم آمده كه نكته هاى سودمند بسيارى را در حواشى به آن افزوده است.
-شايد همين دقت هاى ويرايشى در «سرگذشت» خالقى است كه سپنتا را برانگيخته كه خود نيز نگاه تازه اى به تاريخ موسيقى ايران بيندازد. «چشم انداز موسيقى ايران» دستاورد اين نگاه تازه اوست كه اينك چاپ دوم آن با «ويرايش تازه» به دست ما رسيده است.
*
چشم انداز....
*حُسن بزرگ «چشم انداز» در «مآخذ و منابع» آن است. سپنتا كه سال هاست به پژوهش هاى «الكترو آكوستيكى» در موسيقى ايران مشغول است، «صدها» اثر ضبط شده صوتى از ساز و آواز نوازندگان و خوانندگان قرن اخير ايران را با استفاده از «استوانه هاى حافظ الاصوات»، (وسيله ضبط صدا قبل از اختراع گرامافون) گردآورى كرده و آنها را مورد بررسى دقيق فنى قرار داده است.
او در «چشم انداز» هر كجا كه صحبت از حد و حدود صداى سازى يا خواننده اى به ميان مى آورد، آن را به پژوهش هاى فنى خود مستند مى سازد. در ميان گردآورى هاى تدوين شده او حتى مى توان «همنوازى هاى اركستر نظام دوره ناصرالدينشاه»، «صداى اركستر مدرسه درويش خان» و نواى «اركستر مدرسه موسيقى على نقى وزيرى» را به دست آورد.
هر چند كه در چشم انداز از «روايت» و «حكايت»، بى نصيب نمى مانيم ولى مستندات نيز در آن كم نيست. بسيارى از «قول» هائى را كه سپنتا نقل مى كند، «دست اول» است و نتيجه ديدار و گفتگوى خود او با بزرگان موسيقى است كه خيلى از آنها، ديگر در قيد حيات نيستند. او حتى براى دستيابى به آگاهى هاى دقيق تر، از دوره ناصرى با «دوستعلى خان معيرالممالك»، نوه ناصرالدينشاه كه به سبب علاقه به هنر و موسيقى با همه موسيقيدانان دربار نزديكى داشته، به گفتگو نشسته است.
ساسان سپنتا به «فضل تقدم»، سرگذشت موسيقى ايران تأليف خالقى اذعان دارد و آن را از منابع اصلى كتاب خود به شمار مى آورد. ولى آن چه در سرگذشت آمده بيشتر به دوره قاجار مربوط مى شود و سال هاى نخستين دوره پهلوى، حال آن كه «چشم انداز» سپنتا، شعاع نگاه را تا «حوالى سال ۱۳۴۴»، مى گستراند كه متقارن است با پايان گرفتن زندگى خالقى و «برنامه ممتاز گل هاى راديو ايران» و «كنار رفتن تدريجى چهره هاى شاخص موسيقى ايران». سپنتا در مقدمه چاپ دوم مى نويسد كه تأليف او صرفاً «گردآورى يا نقل مطالب دست دوم» نيست، بلكه او كوشش كرده كه «مطالب كتاب حتى الامكان تازه باشند.»
اين تأليف تازه و سودمند ولى با اين همه نيازمند متممى است كه به چهل پنجاه سال زندگى اخير موسيقى ايران بپردازد. سپنتا مى گويد بايد صبركرد تا «نقاد زمانه» كار خود را بكند و مهر ماندگارى را بر آنها كه بايد و شايد بزند، بعد به سراغشان رفت. غافل از اين كه زمانه تنها «نقاد» ندارد، «نقال» نيز دارد! بايد تا هستند به آنها پرداخت. چرا پس از مرگ؟ به ويژه كه با وجود همه حرف ها، چهل پنجاه سال گذشته براى موسيقى خالى از صحبت نبوده، رويدادهاى بسيار تأثيرگذار پيش آمده و موسيقى را در حوزه هاى مختلف به فراز و نشيب برده است. اينها همه دستمايه هاى تاريخ نگارى است. نكته ديگرى را نيز بايد همين جا مطرح كرد. وقتى مى گوئيم موسيقى ايران، بايد چشم به همه حوزه هاى آن داشته باشيم. موسيقى سنتى، همه موسيقى ايران نيست، اگر چه بخش بزرگى از آن است. تاريخ، زمانى كامل مى شود كه همه چيز را بكاود و بگويد. ارزش داورى ها نبايد باعث حذف اين يا آن حوزه بشود.
-بارى «چشم انداز موسيقى ايران»، به ويژه در چاپ گسترده تر و آراسته تر دوم، كتاب بسيار سودمندى است. موسيقى ايران را از دوره باستان تا سال هاى چهل خورشيدى در چشم انداز خواننده قرار مى دهد، هر چند كه به ناگزير، دوره قاجار با حكايت ها و روايت هايش سهم بيشترى مى برد! و موسيقى پيشرو ايران در چشم انداز ۴۷۰ صفحه اى- كمتر از ۳۰ صفحه را به خود اختصاص مى دهد.
*
... و حاشيه ها
و اما ساسان سپنتا بر چشم انداز اصلى خود، حاشيه هائى زده است كه نكته هاى جالبى را مى توان در آنها يافت و حيف است كه از آنها بگذريم. اين نكته ها، گاه واقعاً در حاشيه آمده اند و گاه نيز كه در متن آمده اند، محتوايشان حاشيه اى است! :
*در فهرست تصنيف هاى دوره قاجار، آنها كه سازنده و سراينده مشخص نيز ندارند، از تصنيفى به نام «عشق پنجه» ياد شده است. عشق پنجه را كه بر روى شعرى به همين نام نهاده شده، «مسيولومر» فرانسوى- همان كه براى تنظيم و تدوين موسيقى نظام، از فرانسه به ايران آمده بود- نت نويسى كرده و خود پس از تنظيم آن را با اركستر مدرسه موزيك نظام به اجرا درآورده است. جالب اين است كه «محمدعلى جمال زاده» نويسنده معروف، «عشق پنجه» را مى شناخته و خود او آن را در سال ۱۳۲۹ هجرى قمرى (پنج سال پس از انقلاب مشروطيت)، همراه با دوستانش كه براى تحصيل عازم بيروت بودند، روى كشتى انزلى- بادكوبه مى خوانده اند به گونه اى كه مورد پسند مسافران اروپائى نيز واقع شده است و اما متن اين تصنيف فراگير چنين بوده است:
- «عشق، پنجه اى دارد، آهنين/ چون برآورد سر ز آستين
صد هزار شب تيره مى شود/ بر دَرِ اَياز چون سبكتكين!»
-حالا چرا اين تصنيف را به جاى پنجه عشق، عشق پنجه ناميده اند، روشن نيست!
*حاشيه ديگر مربوط مى شود به سال هاى درماندگى «عارف قزوينى» كه عزت نفسش، فقرش را مغلوب مى كرد!
-رضازاده شفق كه هميشه مراقب حال عارف بوده، به دينشاه ايرانى، رئيس انجمن زرتشتيان بمبئى كه شعرهاى عارف را به انگليسى برگردانده بوده نامه اى مى نويسد درباره مردى كه به «سزاى آزادگى درستكارى و عزت نفس كه دارد، بسيار پريشان و محتاج و مستأصل شده است.» بعد شفق يادآورى مى كند كه اگر انجمن زرتشتيان مى خواهد كمكى به او برساند مواظب عزت نفس او باشد.
«عارف چيزى به عنوان هديه از كسى قبول نمى كند، پس بهتر است «همان ترجمه اشعار» را عنوان كرده و «يارى به او بنمايند»- (اصل نامه نزد مؤلف «چشم انداز» است.)
*نام «حيدرعلى كمالى» هميشه در ميان نام دوستان و همكاران نزديك علينقى وزيرى مى آيد بى آن كه همه دانسته باشند كه او كيست؟ كمالى بر روى بسيارى از آهنگ هاى وزيرى شعر نهاده، شعرهائى كه در زمان خود «رنگ تجدد طلبى» داشته است. ولى بد نيست بدانيد كه حرفه اصلى او بلور فروش و چاى فروش بوده است! كمالى در «اَبَرقو» (مى دانيد كجاست؟)- بله از تواب يزد- به دنيا آمده و هميشه مثل پدرش دنبال «كسب و كار» بوده است. در تهران ابتدا دكان بلور فروشى باز كرد كه بعدها جايش را به چاى فروشى داد... با اين همه از جوانى به جمع مشروطه طلبان پيوسته و مجله اى هم به نام «پيكار» منتشر كرد كه ارگان «حزب سوسياليست هاى انقلابى» بوده است! ... مى گويند مغازه اش هميشه مركز تجمع شاعران و نويسندگان جوان بوده است.
*در حاشيه شرح حال «رضا محجوبى» معروف به «رضا ديوانه» مى خوانيم كه او با رضاى معروف ديگرى نيز دوست و معاشر بوده است: رضا كمال شهرزاد كه اهل تئاتر به خصوص هميشه به او انديشه مى كنند. در «سن لوئى» درس خوانده بود و هميشه «حساس و محزون و مظلوم» بود... «بيشتر حكايت هاى هزار و يكشب را از حفظ بود و قطعاتى از شعر و نثر فرانسه را به فارسى ترجمه كرد... كار او سرانجام به خودكشى انجاميد، ولى چگونه؟ : «شبى در اوج يأس و دلسردى (از نبود تشويق مردم!) پيژامه ابريشمى زيبائى را كه تازه خريده بود پوشيد و با خوردن سم خودكشى كرد...» به نظر مى رسد مى خواسته در برابر مرگ نيز آراسته باشد!
-در ادامه همين حاشيه اشاره اى نيز به يك مرد ديگر تئاتر، «ميرسيف الدين كرمانشاهى»، مى آيد كه بعد از تحصيل تئاتر در خارج به ايران آمده و بر اثر «رقابت هاى مكارانه و حيله رقيبان بى مايه بد باطن»... خودكشى كرده است. گفتنى است كه انقلابيون اهل تئاتر، اين دو خودكشى را نيز به حساب «جنايت هاى رضاشاه» گذاشته اند!
*بيشتر خوانندگان زن در ايران پس از آن كه شهرتى يافته اند كارشان به كاباره كشيده است (درباره هايده هفته پيش سخن گفتيم) علت هاى مختلف مى تواند داشته باشد كه مهمترينش فقر و نياز به پول است.
در يكى از حاشيه هاى «چشم انداز» مى بينيم كه «قمر» نيز به همين درد مبتلا شده است. زنى كه در دوره جوانى اش در سالن پرزرق و برق «گراند هتل» در برابر اعيان و اشراف كنسرت مى داد، در اواخر عمر شب ها در «كافه متروپل» در اوائل همان خيابان لاله زار (چه سرگذشتى دارد اين لاله زار؟) براى گذران زندگى آواز مى خواند. سپنتا البته نظر ديگرى دارد و كافه خوانى هاى قمر را نه از سر نياز مالى كه از نياز به «جمعيت» مى داند. جمعيتى كه بتواند برايشان بخواند. قمر حتى پس از سكته دوم روزى به سپنتا گفته است كه «تنها آرزويش اين است كه يك بار ديگر بتواند بخواند!»
*حاشيه ديگرى كه اهميت تاريخى دارد، به استاد از دست رفته موسيقى سنتى «نورعلى خان برومند» مربوط مى شود كه به شناخت دست اول از رديف موسيقى ميرزاعبدالله شهرت دارد. حاشيه كتاب چشم انداز ولى اين «شناخت» را به گونه اى ديگر مطرح مى كند. مى گويد كه برومند اين رديف را از شاگرد مستقيم ميرزا عبدالله يعنى «اسماعيل قهرمانى» به دست آورده كه مدتى را در منزل حاج آقا مجرد ايرانى (يكى ديگر از شيوخ موسيقى سنتى) اقامت داشته است. برومند، رديف ميرزاعبدالله را به طور كامل از او فراگرفت و اجراهاى او را روى نوار مغناطيس پياده كرد. پس از مرگ قهرمانى، بى آن كه سرنوشت اين نوارها روشن شود، برومند رديفى را كه از او فراگرفته بود آفتابى كرد!
-تجويدى گفته است كه پس از مرگ برومند هم معلوم نشد نوارهاى محفوظات قهرمانى به دست چه كسى افتاده است؟!
-گفتنى است كه هنرمندان بسيارى از تدريس برومند بهره مند شده اند از جمله محمدرضا شجريان، مجيد كيانى، حسين عليزاده، محمدرضا لطفى و چند تن ديگر. «ژان دورينگ» همين رديف مورد بحث ميرزاعبدالله را كه به روايت برومند مشهور است، در سال ۱۳۷۰ به نت درآورده و انتشار داده است....
-بارى چشم انداز موسيقى ايران را ببينيد و بخوانيد، ولى از حاشيه هايش غافل نشويد! ...*
*
«سفرت بخير، اما! ...»
* شنبه شب گذشته شاگردان- و ياران- «مجيد درخشانى»- نوازنده و آهنگساز ايرانى مقيم آلمان- مجلس گراميداشتى براى او در شهر كلن برپا كردند. اين گردهمائى موزيكال مناسبت دوگانه اى نيز داشت. اول آن كه بيست سالى از كوشش هاى مستمر درخشانى در آلمان در آموزش و اجراى موسيقى ايرانى مى گذرد و دوم آن كه با همه موفقيت هائى كه نصيب او شده، تصميم بر آن گرفته كه به ايران بازگردد. البته خود او صحبت از بازگشت نمى كند. مى گويد كه مى خواهد، ايران را مركز اصلى كار خود قرار دهد و «پاندول» وار ميان ايران و اروپا در گردش باشد. به همين جهت كلاس هاى او به يارى شاگردانش همچنان در آلمان گشوده خواهد ماند.
درخشانى، آدم كم سر و صدائى است. از همين روى كوشش هاى چند جانبه او در بيست سال گذشته در آلمان آنگونه كه بايد بازتاب پيدا نكرده است. او در سال هاى پايانى دهه هشتاد، «كانون فرهنگى نوا» را در شهر كلن بنياد كرد تا همه جائى براى تدريس موسيقى داشته باشد و هم ستادى براى برگزارى كنسرت. يازده سال تمام نيز كانون را سرزنده و فعال،- با وجود برخورد با دشوارى هاى بسيار- سر پا نگاه داشت. گام بعدى «بنياد» اركستر جوانان بود كه چون يادآور اركستر مى بود كه «روح الله خالقى» در سال هاى بيست و سى در تهران به وجود آورده بود، نامش را اركستر خالقى گذاشت. در اين اركستر- مثل الگوى قديمى اش- سازهاى خودى و بيگانه همنوا مى شدند. ادامه كار اين اركستر البته پس از چند كنسرت با چند مشكل روبرو شد كه مهمترين آنها، پراكندگى جغرافيائى محل اقامت نوازندگان جوان بود.
چندى بعد درخشانى، اركستر ديگرى را به وجود آورد باز با همان تركيب «خودى و بيگانه» ولى با نوازندگان حرفه اى تر و اين بار با همكارى «زهره جويا» خواننده ايرانى مقيم اتريش كه كنسرت هاى موفق در آلمان- و چند جاى ديگر در اروپا- از دستاوردهاى آن بود. ما در تفسيرى بر يكى از اين كنسرت ها، كه در بهمن ماه سال ۱۳۸۲ در كلن برگزار شده بود (نيمروز ۷۷۱)، اين اميد را به خود داديم كه اين يكى ديگر با مشكلى برخورد نكند و بماند و پرورده شود. بعد هم به خودمان دلگرمى داديم كه درخشانى از آنهائى نيست كه «بى كار» بماند. «با شور و شوقى كه در او هست، اين يكى هم اگر از پا بيفتد، يكى ديگر برپا خواهد كرد...»
حالا مى بينيم كه «دشوارى هاى برونمرزى»، تأثير خود را بخشيده و او را ناگزير از بازگشت به ايران ساخته است. ولى چه خوب است كه او به اين بازگشت حالت موقتى و آزمايشى داده است. در ايران امروز اگر چه ممكن است از بعضى دشوارى ها در امان باشد ولى ممكن است دشوارى هاى ديگرى پيدا كند كه ترجيح دهد به همين «غربت دلتنگى آور» بازگردد.
*
*به هر حال مجلس گراميداشت توأم با بدرود مجيد درخشانى، مجلس پر و پيمانى بود. شايد بيش از ۵۰۰ نفر در آن گرد آمده بودند. شاگردان او نيز سنگ تمام گذاشته بودند. تك نوازى هاى خوبِ تأثيرگذار و چند گروه نوازى، جاى هرگونه پيام و سخنرانى هاى اغراق آميز را گرفته بود. همان آفريده هاى درخشانى كه خوانده و نواخته مى شد، معرف ذوق و احساس و كوشش هاى هنرى او بود... يك زن آلمانى كه ازشاگردان سه تار درخشانى است جمله اى را به فارسى بر زبان آورد كه در ياد ماندنى است: «ما به پنجره روشن خانه نگاه مى كرديم، او در خانه را به روى ما گشود!»
-مجيد درخشانى در پايان، به درخواست حاضران دو تكه از آفريده هاى خود را در پيوند با دو شعر از «مهدى اخوان ثالث» و «محمدرضا شفيعى كدكنى»- همان صحبت گون و نسيم را- خواند كه با مناسبت مجلس او نيز مى خواند. شما نيز آن را بخوانيد:
- «سفرت بخير! اما/ تو و دوستى، خدا را/ چو از اين (از آن!) كوير وحشت/ به سلامتى گذشتى/ به شكوفه ها به باران/ برسان سلام ما را! ....»
*چشم انداز موسيقى ايران، دكتر ساسان سپنتا، چاپ دوم (ويرايش تازه)، مؤسسه فرهنگى ماهور، تهران ۱۳۸۲.