مطلبى داشتيم درباره رازدارى و حكايتى از مرزبان نامه... دوست ناديده اى از تهران نوشته است، كاش داستان «سنائى» را هم كه در همين زمينه است بياوريد، كه مى آوريم:
سنائى مى فرمايد: مردى عليل را دردى بر جان نشست كه توان از دست داد و به دانائى مراجعه كرد. مرد حكيم، پس از معاينات بسيار به او گفت: بيهوده غمگين هستى، هيچ خللى رد اركان وجودت نيست، بايد درد ديگرى وراى دردهاى جسمانى آزارت دهد. مرد گفت: حق باتست، من رازدار پادشاهانم و اينك حجامت گر اسكندر و ميدانم دو گوش او همچون گوش خران است و اين راز پنهان، شب و روز آزارم مى دهد. مرد حكيم گفت: تنها به صحرا و بيابان برو و در چاه ويرانى سر فرو كن و اين راز، بازگو تا راحت شوى:
مرد، پند حكيم چون بشنيد/ هم چنان كرد، زانكه چاره نديد/ شد به صحرا برون، ندانامرد/ از پى دفع رنج و راحت درد/ ديدچاهى سراب و خالى جاى/ درد خود را چنان شناخت دواى/ سر فرو چاه كرد و گفت اى چاه/ راز ما را نگاه دار نگاه/ شه سكندر، دو گوش، همچو خران/ دارد، اين است راز، دارنهان.
سه بار اين سخن را مكرر كرد و راحت و آسوده بازگشت. اما از آن چاه ويران، شاخه هاى نى روئيد و بالا گرفت و به نيروشد... شبانى كه از آن راه گله مى راند، شاخه ها را بريد و از ميانشان، يك نى توخالى زيبا را برگزيد و نى لبكى ساخت و چون در آن دميد، آوازى از آن برآمد كه:
شه سكندر، دو گوشِ خر دارد
خلق از اين راز، كى خبر دارد
بايد براى اين دوست هوشيار بنويسم كه اصل اين قصه از اساطير يونانى است و آن را به «ميداس» نسبت مى دهند كه وقتى «آپولون» و «پان» خدايان ساز و آواز، به جدال با يكديگر برخاستند و از «ميداس» حِكميّت خواستند و او نغمات موسيقى «پان» را بر آهنگ هاى «آپولون» ترجيح داد... خداى «دلف» از اين داورى برآشفت و دو گوش «ميداس» را به گوش خر، مسخ فرمود!
پادشاه، براى پوشانيدن اين ننگ، كلاه گشادى باب كرد كه هر دو گوش او را مى پوشانيد... اما از كارگر حمام و آرايشگر خويش، نمى توانست اين راز پنهان دارد و او را با سوگندى سنگين، به سكوت واداشت كه او را نيز اين راز، آزار داد و سرانجام، گودالى در بيابان كند و راز نهان، ابراز كرد و گودال را به خاك انباشت.
سال بعد، نى از آن خاك روئيد و هر گاه باد در شاخه هاى نى مى وزيد، اين آواز، از آن برمى خاست:
شاه ميداس را دو گوشِ خر است
ليك، آوخ كه زير تاج، دَر است
شرنگ