|
خاطرات زندگى من- ابوالحسن عميدى نورى مدير روزنامه داد
امروز همه «فلوس» بخوريد
اميركبير، دارالفنون را در حريم خانه شاه بنا كرد تا اهميت دانش را به پادشاه قاجار تفهيم كند
آن روزها در ايران حصبه سوغات مرگ و تنها پزشك معالج آن آقاسيد بهاء مسيح السلطنه بود!
ابوالحسن عميدى نورى فرزند شيخ محمدرضا عميدالشعراء از همان كلاسهاى چهارم و پنجم مدرسه دارالفنون به عنوان خبرنگار روزنامه هاى ستاره، وطن كار مطبوعاتى خود را آغاز كرد. سپس به عنوان سردبير و مدير داخلى روزنامه ستاره ايران و سردبيرى روزنامه طوفان كار را ادامه داد ولى با توقيف روزنامه طهران در زمستان ۱۳۰۷ از كار روزنامه نگارى كناره گرفت. وى در پى آشنايى با داور در ۱۳۰۶ با عنوان داديار دادسراى تهران به دادگسترى رفت. در كمتر از يك سال اشتغال به خدمت قضائى به وكالت دادگسترى روى آورد.
پس از شهريور ۱۳۲۰ به امر تاسيس روزنامه و چاپخانه داد پرداخته كه تا سال ۱۳۴۰ انتشار آن ادامه داشت. ابوالحسن عميدى نورى فعاليتهاى سياسيش را بعد از شهريور ۱۳۲۰ با ورود به تشكيلاتى موسوم به جبهه آزادى به طور جدى آغاز كرد. وى در روند فعاليتهاى سياسى خود مدتى به قوام نزديك مى شود تا اينكه در بهمن ۱۳۲۴ به همراهى هيأتى كه قوام السلطنه نخست وزير در راس آن قرار داشت براى مذاكرات مستقيم درباره رفع اختلاف دو كشور ايران و شوروى به مسكو مى رود بعد از بازگشت از شوروى بود كه قوام (اوايل تير ۱۳۲۵) تصميم مى گيرد حزبى به نام دمكرات ايران تاسيس كند كه بتواند در انتخابات مجلس پانزدهم تاثيرگذار باشد و مجلس را در اختيار خود درآورد. ابوالحسن عميدى نورى يكى از اعضاى موسس حزب قوام بود و از طرف كميته حزب مأمور تشكيل حزب در مازندران مى شود. وى در سال ۱۳۲۸ به اتفاق عده اى از مديران روزنامه هاى آن روز كشور هسته اوليه جبهه ملى را تشكيل دادند. كه به علت اختلافاتى كه بين عميدى نورى و جبهه ملى بروز كرد وى از آن جبهه كنار گذاشته شد. بعد از اين جريانات است كه مى بينيم عميدى نورى به زاهدى و شاه نزديك مى شود تا جايى كه در جريان ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به عنوان يكى از چهره هاى شاخص خودنمايى مى كند. به اين ترتيب وى به معاونت نخست وزيرى دولت زاهدى و نمايندگى دوره هيجدهم مجلس شوراى ملى نائل مى شود.
عميد نورى در دوره نوزدهم مجلس نيز مجددا به مجلس راه يافت. ولى بعد از دو دوره نمايندگى مجلس از صحنه سياست كنار گذاشته مى شود و حتى روزنامه داد نيز به وسيله سازمان امنيت تعطيل شود.
بعد از ۱۳۴۰ و پايان دوره نمايندگى مجلس شوراى ملى و تعطيلى روزنامه داد بيشتر اشتغالات عميدى نورى را حضور در جمع دوستانى كه نوعا يا در مقامات بالاى حكومت هستند و يا مرتبط با آنها تشكيل مى دهد. در همين دوره است كه وى به تدوين خاطرات و دستنوشته هاى خود مى پردازد. كه تاكنون هيچ يك از آنها به چاپ نرسيده است البته سعى بر آن است تا در آينده اى نزديك مجموعه دستنوشته هاى وى به چاپ برسد. متن حاضر از يكى از دستنوشته هاى عميدى نورى به نام خاطرات زندگى من انتخاب شده است.
سالى ديگر به مردم تهران بهتر از سال قبل نگذشت پشت سر قحطى سال پيش اپيدمى حصبه و اسهال چنان دمارى از روزگار مردم تهران درآورد كه تعداد تلف شدگان از مرض، كمتر از گرسنگى نبود چنان كه در خانه ما همه مبتلا به حصبه شديم نه تنها من و مادرم بلكه همشيره يك ساله ام عذرا نيز سخت دچار حصبه شده بود تنها از خانه ما كه اتاقهاى متعدد اجاره نشينى داشته سه نفر از حصبه مردند. من چنان سخت مريض شدم كه قطع اميد از من شده بود خصوصا اينكه بين امتحان كتبى و شفاهى كلاس، مبتلا به مرض شدم و هذيان گوييم همه اش از امتحانات و درس بود. آن وقتها با حصبه كه يك مرض شرقى است به نحوى كه امروز با تزريق آمپول مخصوصى ظرف ۲۴ ساعت معالجه مى كنند روبه رو نمى شدند بلكه با مرض راه مى رفتند تا دوره خود را طى كند اگر خدا مى خواست معالجه مى شد و گرنه مى مرد به همين جهت آن سال بيش از پنجاه درصد، اين مرض در تهران تلفات داشت من كه يكى از دهها هزار مريض حصبه اى بودم يادم مى آيد وقتى به مطب آقا سيدبهاء مسيح السلطنه كه در كوچه غربى تكيه سنگلج واقع بود مى رفتم ساعتها انتظار مى كشيديم تا آن مسيحا دم از عيادت مرضا كه با الاغ خود به اين طرف و آن طرف مى رفت مراجعت كرده انبوه مرضا را كه حياط و اتاقهاى مطب و راهروهاى او را پر كرده بودند معالجه نمايد، بيچاره مسيح السلطنه گرفتارى خاصى داشت زيرا چون تخصص در معالجه حصبه داشت بى اندازه طرف مراجعه اعيان و اشراف بود و نمى رسيد در محكمه مردم را درست معالجه كند ناچار وقتى چشمش به جمعيتى بيش از يكصد نفر مريض مى افتاد دسته جمعى نسخه مى داد يعنى مى رفت بالاى يك چهارپايه مى ايستاد در حالى كه عبايش از كولش مى افتاد مى گفت: «امروز همه فلوس بخوريد» و به عجله مى پريد پايين تا سوار الاغ خود شده كه به عيادت مريضها به خانه هايشان برود. حصبه من كم كم سنگين مى شد موقع بحران من مى رسيد يعنى چهاردهم و پانزدهم روز مرض كه حال مريض خطرناك مى شود. به همين جهت ديگر نتوانستم به مطب او بروم ناچار آقاى سيدبهاء را يكى دو مرتبه بالاى سرم آوردند كه دستور داده بود كرمهاى توى باغچه حياط را برداشته ميان كيسه بگذارند و آن را روى سرم كه تراشيده بودند با يخ قرار دهند تا سرسام نگيرم و خوراكم هم مغز خيار باشد تا حرارت تب، قلبم را از كار نيندازد. خلاصه پس از چند روز كه در حالت اغما بودم بحران را گذرانيده عرق كردم و قدرى سبك شدم تا اميد حياتى يافتم به همين جهت يادم مى آيد در عيادت ديگرى كه آقا سيدبهاء آمد بالاى سرم گفت^ اى دم بريده عزرائيل را جواب كردى «من خوشحال شدم از مرگ نجات يافتم ولى به توصيه دكتر گوش فرادادم كه بدغذايى نكرده روده هاى مجروح از حصبه را پاره نكرده والا خطر مرگ حتمى بود زيرا در آن موقع خطر حصبه بيشتر پس از گذرانيدن دوره بحران آن بود كه مريض به غذا افتاده از بى احتياطى خود را به كشتن مى داد. بعد از من همشيره ام عذرا و بعد مادرم نيز دچار همين مرض شدند ولى من قبلا براى تقويت مزاج از طرف پدربزرگم به ناحيه نور فرستاده شده ايام تابستان را در آن ييلاق خوش آب و هوا گذرانيده صحت گذشته را به دست آوردم در حالى كه براى خواهر كوچك و مادرم بسيار دلواپس بودم.
مدرسه دارالفنون قديم و تحصيلات من در آنجا
ميرزاتقى خان رهبر، كارگردان مدرسه سپهر بود و سازمان نوين آن را با آن هيأت مديره و معلمين آن اداره مى نمود، آرزوهايش بلندتر از امكانات مالى و قدرتش بود چنان كه اصرار داشت لااقل چند كلاس دوره دبيرستانى نيز بر آن مدرسه بيفزايد در حالى كه در آن موقع فقط مدرسه دارالفنون و مدرسه سياسى بودند كه نقش دبيرستان كامل را در ايران بازى مى نمودند تهران بيش از چند دبستان ملى نداشت كه به همت بانيان آن اداره مى شد.
دو دبيرستان فوق هم دولتى بودند كه مى توانستند سرپاى خود بايستند. ولى، خان ناظم دبستان ما اصرار داشت پاى خود را جاى پاى آن دبيرستانها گذارد به همين جهت ما فارغ التحصيل هاى شش ابتدايى را در همان مدرسه سپهر نگاه داشت و كلاس هفتم آن را تشكيل داد. البته ناقص، هم از حيث تعداد دانشجو و هم معلم و وسايل، كار چنان كه يكى دو سال بعد مدرسه سپهر منحل شد.
به هر حال يك سال عمر من به هدر رفت عاقبت پدرم توانست با توصيه اى كه از مرحوم آقاسيدعلى آقايزدى، پدر آقا سيدضياءالدين طباطبايى كه نزد او نيز به تحرير قبالجات محضرش مى پرداخت به دست آورد مرا وارد كلاس اول مدرسه دارالفنون نمايد زيرا از طرفى داوطلبان آن مدرسه زياد بودند و از طرف ديگر به همه كس اجازه ورود به آنجا داده نمى شد فقط توصيه يكى از بزرگترين مجتهدهاى تهران مرا به اين فيض رسانيد. دارالفنون چهل و پنج سال پيش هنوز داراى آثارى از مقام اوليه اش بود كه مرحوم ميرزاتقى خان اميركبير آن را پايه گذارى نموده بود.
اين موسسه علمى منحصر ايران در آن روز اولا داراى فضاى وسيعى بود كه يك در آن از پشت يكى از بن بستهاى فعلى خيابانى سردرمى آورد كه مستقيما به وزارت دارايى مى رود كه آن روز به نام خيابان «سر در الماسيه» معروف بود و درهاى ديگر آن در طول خيابان ناصريه باز مى شد كه سمت شمالى آن به پشت عمارت وزارت پست و تلگراف و سمت جنوبى آن به پشت خيابان شمالى وزارت دارايى مى رسيد ثانيا در اين فضاى وسيع علاوه بر مدرسه دارالفنون كه در حياط چهارگوش بزرگ آن كلاسهاى دبيرستان كامل و دفتر و لابراتوار و سالنهاى نقاشى و سالن بزرگ سخنرانى آن قرار داشت، دانشكده طب [و] دانشكده موسيقى نيز در عمارتهاى ديگر آن قرار داشت كه محل دانشكده موسيقى در حياط وسيع پشت محل فعلى وزارت پست و تلگراف بود كه پدر مين باشيان با لباس مخصوص نظام خود آن را اداره مى نمود.
پس دارالفنونى كه من در آنجا به درس خواندن پرداختم هنوز اثرى از فضاى «دارالفنون» داشت يعنى در واقع به جاى دانشگاه فعلى بود خصوصا اينكه از نظم نظامى هم چندان دور نبود. مرحوم اديب الدوله رئيس دارالفنون وقتى لباس رسمى مى پوشيد و حمايل بر تن مى افكند و شمشيرى مى كشيد و خبردار مى گفت خيلى پرهيمنه تر از ارتشبد امروز ما بود البته وقتى اين كار را مى كرد كه وزير معارف به دارالفنون مى آمد و لازم بود چنين استقبالى از او به عمل آمده باشد. معلمين آن هم همه از فضلا و بزرگان علم و ادب بودند مثلا مرحوم ريشاردخان كه شايد اصلا فرانسوى بود و براى تدريس فرانسه به ايران آمد بعداً تبعه ايران شد و فرزندانش هم با نام خانوادگى ريشارد، ايرانى شدند.
معلم فرانسه ما از كلاس اول دارالفنون بود يادم مى آيد از تنبيهاتى كه او مى كرد اين بود كه وقتى شاگردى در سر درس مى خنديد از پشت عينكش او را خيره خيره مى نگريست و جلو تخته سياه احضارش مى نمود و مى گفت براى درس ديگر فرانسه پنجاه دفعه ورب ريز «Rire» يعنى فعل خنديدن را بنويس يا آنكه در درس ديگر مرحوم مزين الدوله پدر سرلشكر مزين فعلى كه در متجاوز از نود سالگى با آن ريش سفيد و چشمهاى كم نور و سر و دست لرزان سر كلاس مى آمد نفس از كسى درنمى آمد مخصوصا اينكه وقتى به بچه خيلى شيطانى برمى خورد او را مى خواست و جلوى همه شاگردها عصايش را بلند نموده به او مى گفت: «كره خر با اين عصا، احمدشاه شما را تنبيه كردم تو ديگر چه مى گويى؟» يا معلمينى مثل ميرزاعبدالعظيم خان قريب گرگانى كه واضع دستور زبان فارسى و فوايدالادب در ايران بود از همان كلاسهاى اول و دوم به تدريس ما مى پرداختند. از همه با سياست تر مرحوم دكتر احياءالدوله شيخ بود كه درس علم الاشياء مى داد.
يادم مى آيد وقتى جلوى تخته ايستاده درس مى داد و با گچ بعضى از اشياء را مى كشيد همچه كه مى ديد شاگردى در آخر اتاق بازيگوشى كرده به او نگاه نمى كند فرياد مى زد: پسر بگير! سپس گچ را چنان به سوى او پرتاب مى كرد كه آن گچ به كلاهش مى خورد و ثابت مى كرد در هدفگيرى، اين دكتر در طب، جلوتر از معلمين علم الاشيا است. خلاصه در اين فضاى وسيع نخبه اى از فرزندان اعيان و اشراف آن روز ايران جمع بودند كه محيط مخصوص علم و دانش آن روز را به وجود آورده بودند. وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه ايران هم در جنب دارالفنون و بالاخانه هائى از قسمتى از ساختمانهاى آن قرار داشت يعنى نشان مى داد معارف و دارالفنون در نظر بانى آن يكى بوده و يك موقع خلق شده بود خصوصا اينكه در دوره قاجاريه ارگ دولتى و وزارتخانه ها در محوطه اى قرار داشت كه از سمت شمال دروازه هاى خيابان ناصريه و سر در الماسيه و از سمت مشرق دروازه شمس العماره و از سمت جنوب محل ورودى فعلى كاخ گلستان آن را محفوظ و مسدود مى نمود و دارالفنون و وزارت معارف كه جنب يكديگر قرار داشتند در حقيقت در حريم ارگ دولتى يعنى خانه هاى شاه جاى گرفته بود.
|