|
از لابلاى متون
زندگى خصوصى و سياسى سيدحسن مدرس
سرتيپ درگاهى رئيس نظميه به رضاشاه گزارش داده بود كه داور محرك سوءقصد به مدرس بود!
(به انگيزه شصت و هفتمين سالگرد شهادت اين روحانى سياست پيشه- آذرماه ۱۳۱۶)
(بخش پنجم و آخر)
در چهارمين بخش از مقاله مرحوم ملك الشعراى بهار در مورد مدرس به آنجا رسيديم كه پس از سوءقصد به مدرس در پائيز ۱۳۰۵ او را به بيمارستان نظميه (شهربانى) بردند و دكتر عليم الدوله هر بار كه حلقه لاستيكى را براى بستن به بازوى مدرس و جلوگيرى از خون ريزى امتحان مى كرد، لاستيك ها به علت پوسيدگى پاره مى شد. مرحوم بهار جريان را اين چنين پى مى گيرد:
«عليم الدوله مشغول لاستيك پاره كردن بود كه مردم آمبولانس مدرس را برداشته و به مريضخانه دولتى برده تحت نظر دكتر سعيدخان لقمان و دكتر اعلم الدوله قرار دادند و زخم را بستند.
در مجلس بعد از اين واقعه هنگامه راه افتاد. خاصه آقاى آشتيانى و داور نطق هاى مهيج كردند. جمعى آنجا بودند. رئيس نظميه (سرتيپ درگاهى) عقيده اش اين بود كه اگر دولت مصونيت را از يك نفر وكيل بردارد ايشان دست قاتل (ضارب) حقيقى مدرس را گرفته به عدليه تحويل خواهد داد. بعضى هم در كريدورهاى مجلس گفتند كه داور محرك اصلى است.بعد از اطلاع يافتن داور از اين تهمت، به شاه از درگاهى شكوه كرد و شاه از داور بازخواست كرد و درگاهى با آن كه خود اين شهرت را داده بود آن را به گردن من انداخت كه ملك الشعرا چنين گفت!
بنابر اين من نيز در حضور شاه سوابق بى مهرى آقاى درگاهى را از عهد حكومت وثوق الدوله با خودم و داستان صحبت او راجع به يك وكيل مورد سوءظن را كه در حضور جمعى گفته بود شرح دادم و بالاخره داور قانع شد ولى نطق هاى او و ساير وكلا در پيدا كردن ضارب مدرس به جائى نرسيد و همه مى دانستيم اما گفتن نمى توانستيم. حتى مدرس نام كسى را كه» ماورز «را به او قراول رفته بود و تير مى انداخت مكرر به ماها مى گفت. اين واقعه كدورتى بين شاه و مدرس ايجاد كرد و ديگر ملاقات هاى روز پنجشنبه موقوف گرديد. كابينه حاج مخبرالسلطنه روى كار آمد و اطرافيان براى پيشرفت خود مدرس را لولو قرار دادند و او را به مخالفت مجبور مى كردند اما مدرس ديگر آن دل و دماغ سابق را نداشت و بوى دوروئى و فساد و علائم ظلم و اجحاف را از در و ديوار مى ديد و رفقايش روزبروز كاسته و به چند تن انگشت شمار منحصر گرديد. من و يكى دو نفر افتخار داريم كه تا ختم مجلس و بلكه تا شبى كه مدرس را بردند نسبت به او وفادار مانديم و به نصيحت مكرر تيمورتاش كه آينده را كاملاً (غير از واقعه خودش را) پيش بينى مى كرد توجه ننموديم... مدرس در خانه نشست. بعضى به اروپا گريختند مانند آقاى زعيم و بعضى به كارهاى شخصى و ملكى پرداختند مثل آقاى مصدق و بيات (شيخ العراقين) و آشتيانى، به بعضى هم كارهاى عمده و مهم از ايالت و سفارت و وزارت دادند مثل تقى زاده و علاء و من هم به تأليف و تصحيح كتاب و تدريس پرداختم و بعد از يكسال به زندان رفتم.
مدرس مى فرمود: سستى و عدم لياقت دربار و نادانى وليعهد (محمدحسن ميرزاى قاجار) نه تنها تخت و تاج اجدادى را به باد داد بلكه اصول ديانت و اخلاق و هر كس كه پيرو ديانت و اخلاق بود نيز به باد رفت و به قول مستوفى الممالك طورى اخلاق را فاسد خواهند كرد كه صد سال مجاهده و زحمت و تأليف كتب و سالات نخواهد توانست اين فساد را مرتفع سازد. بنابراين، اين مرد عجيب شب ها خوابش نمى برد. با آن كه صورتاً شكست خورده بود باز هم روح قوى او بيكار نمى نشست. مى خواست جلوى اين فتنه را يكه و تنها سد كند. به هر چيز فكر مى كرد و عاقبت كسى نفهميد چه كرد.... ولى اداره شهربانى مدعى است كه مدرس مى خواست مملكت را برهم زند!
سرتيپ محمدخان درگاهى رئيس شهربانى عداوت و بغض به خصوصى با مدرس و ماها داشت و محضاً لله در انهدام بنياد حيات ما ساعى و جاهد بود. او مدرس خانه نشين را نتوانست سلامت ببيند. پرونده هائى ساخت و شبى با چند تن دژخيم وارد خانه سيد شد. آقاسيد جلال الدين تهرانى قبلاً آنجا بوده است. درگاهى وارد مى شود و دشنام به مدرس مى دهد. مدرس به او تعرض مى كند. درگاهى خود را روى پيرمرد مى اندازد و او را كتك مى زند، در اين حين فرزند او سيد عبدالباقى از اطاق ديگر مى رسد و با درگاهى طرف مى شود. درگاهى امر مى دهد دژخيمان سيد را سر برهنه و يك لاقبا دستگير مى كنند و اطاق او را هم تفتيش كرده چهارهزار و هشتصد تومان از زير تشك مرحوم مدرس برمى دارند و به او مى گويند: اين پول ها را از كجا آوردى؟ لابد از خارجى ها گرفته اى...! و با توهين زياد او را از خانه بيرون مى برند.
(اين وجه متعلق به مرحوم مدرس بود كه پس از سئوال شيخ الاسلام ملايرى در مجلس سيزدهم به ورثه او پرداخت گرديد). مرحوم مدرس شصت و پنج سال داشت كه دستگير شد (شصت و يكى دو سال به نوشته مكى) و هشت سال زندانى بود و در زندان با بدن نحيف و دل شكسته روز مى گذرانيد و گاهى چيز مى نوشت و اوقاتى به مأمورين شهربانى درس فقه مى داد... اين بود احوال مردى بزرگ كه به سخت ترين احوال او را در زندان نگاهداشته بودند... آيا چنين مردى بزرگوار كه هشت سال زجر ديده پير شده، يك چشمش نابينا شده، ۷۳سال از عمرش گذشته چه خطرى داشت؟ كجا را مى گرفت؟ اگر هم او را رها مى كردند چه مى كرد؟ ... (پايان)
(برگرفته از مقاله مرحوم ملك الشعراى بهار مندرج در روزنامه نوبهار سال ۳۳ شماره هاى ۹۹ و ۱۰۰ به نقل از كتاب» مدرس قهرمان آزادى «جلد دوم، تأليف حسين مكى) .
|