|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سوء تفاهم آمريكائيان در باره مردم ايران
از ديد نويسنده كتاب پرفروش «سفر از سرزمين نه»
خانم رويا حكاكيان، نويسنده كتاب پرخواننده «سفر از سرزمين نه» هفته گذشته طى مقاله اى در روزنامه آمريكائى «هرالد تريبون» چاپ پاريس مى نويسد:
سئوالى كه بعد از ورودم به امريكا در سال ۱۹۸۵ مرتباً آزارم ميداد، يك پرسش معمولى و پيش پا افتاده نبود. به رغم چالشهاى عملى آشنايى با محيط جديد، سئوالم عجيب به نظر ميرسيد. چطور ممكن است يك ملتى در مورد ملت ديگرى اين چنين عميقاً دچار سوء تفاهم باشد؟
در آن سال تازه به كالج رفته بودم. هم اتاقم كه ميخواست سر صحبت را با من باز كند با شور خاصى از من پرسيد: خوب، چطورى در تهران به اين طرف و آن طرف ميرفتى؟ با شتر؟
من كه يك نوجوان معمولى بودم مثل بقيه، با كمى بدجنسى و شيطنت از هم اتاقم خواستم كه بنشيند تا كمى از مقررات راهنمايى و رانندگى تهران برايش بگويم. به او گفتم كه روزهاى فرد با گاو و روزهاى زوج با اسب و قاطر در شهر حركت ميكنيم.
تقريباً دو دهه است كه از آن زمان مى گذرد. اكنون نيويورك خانه من است اما سوء تفاهمها هنوز ادامه دارد و در حالى كه ديگر از ايرانيان بعنوان طرفداران حكومت دينى نام برده نمى شود ولى همچنان آنها افرادى مذهبى تلقى ميشوند.
چرا اين طور است؟
ايرانيها به صورت حيرت آورى گرايشهاى مذهبى شان كمتر و كمتر شده به طورى كه چنين حركتى اگر همراه با چند نهاد اجتماعى درست و حسابى ميبود ميتوانستيم آن را حركت بسوى سكولاريسم يا جامعه غير دينى بدانيم. بطور مثال بر اساس گزارشها ۷۵ درصد از جمعيت ۶۰ ميليونى ايران و ۸۶ درصد از دانش آموزان و دانشجويان ايرانى نماز نمى خوانند. جوانان بين ۱۵ تا ۲۹ سال به طور فزاينده اى خبرهاى خود را از راديو فردا به دست ميآورند كه از طرف دولت امريكا پخش ميشود. ازطرف ديگر ۶۳۵ درصد افزايش فحشاء و روسپيگرى در ميان دانش آموزان دبيرستانى ديده ميشود كه صرفاً به خاطر شرايط اقتصادى موجود است و آنها كه در خيابانها ديده نمى شوند به اصطلاح به شبكه جامعه جهانى در اينترنت پيوسته اند. يكى از محلهاى محبوب آنها «اوركاتOrkut» است، جايى كه تبادل نظر ميان انسانها با كمك علامتهايى چون ستاره، علامت تعجب و صورتهاى خندان و گريان انجام ميشود و مرزهاى جغرافيايى را در هم ميريزد. در نتيجه جاى تعجب نيست كه زندانيهاى سياسى اخير در ايران كسانى هستند كه با اين سايتهاى اينترنتى سر و كار دارند.
۲۷ سال تحريم مشروبات الكلى باعث خيلى چيزهاى ديگر شده كه خويشتندارى جزو آن نيست.
قاچاق و ديگر كار هاى غيرقانونى به يك ركورد تاريخى رسيده و بهترين هديه از خارج از كشور دستگاه خرد كردن قوطى است كه آثار مصرف گناه آلوده قوطى هاى آبجو را محو ميكند.
لباسهاى اسلامى كه در دوره من منحصر به يك روسرى تا روى پيشانى، يك شلوار و پوششى تا زير زانو بود و كفشى كه پنجه پا را نمايان كند و فقط به رنگهاى خاكسترى، قهوه اى، سرمه اى و سياه ديده ميشد همگى دچار تحولات عظيمى شده اند.
روسريها اكنون به زحمت سر را ميپوشانند، لباسها همگى از آخرين مدها و به رنگهاى مختلف، تنگ و كوتاه با چاكهايى كه جاهايى را نمايان ميكنند كه حتى آخوندها از نام بردن آن خوددارى ميكنند. در تهران هيچ بوتيكى كه اجناس ويكتوريا سيكرتز را انبار نكرده باشد، خود را بوتيك نمى داند! گالرى هاى هنرى روز بروز زيادتر مى شوند و موفق ترين آنها توسط بانوان اداره مى شوند.
اغلب آمريكائى ها وقتى از ايران نام برده مى شود، بذهنشان جائى مثل عربستان ويا افغانستان ميرسد. اما براى زنان ايرانى كه مهمترين نيروى مخاتف رژيم هستند، اوضاع بصورت ديگرى است.
جامعه ملى زنان پاتيناژ باز، زنان سنگ نورد استان اصفهان، جامعه زنان در مسابقات رانندگى، فقط چند نمونه از فعاليت هاى زنان در ايران است.
وقتى رژيم ماهواره هاى تلويزيونى را ممنوع اعلام كرد، مردم آنها را در باغ هاى گل مخفى كردند. وقتى قاچاق فيلم وموزيك خارجى سراسر مملكت را فراگرفته، ديگر تحريم موسيقى از طرف رژيم معنى ندارد.
اكنون موسيقى رپ مد روز شده وبراى اعلام خالصانه وفاداريشان به موسيقى رپ، جوانان سرهايشان را از ته ميتراشند و همچون چهره هاى مشهور موسيقى رپ در غرب، لباس ميپوشند و كراوات مى زنند.
هفته پيش يك جبهه ديگر نيز فتح شد. يك گروه موسيقى پاپ موفق شد رسماً اجازه برگزارى كنسرت بگيرد تا جوانان بصورت مختلط در آن شركت كنند. بيش از ۵۴ هزار بليط در كمتر از ۶ ساعت بفروش رسيد. همچنين مهمترين عيد و جشن ملى ايرانيان برغم ترس و وحشت رژيم و كشورهاى عرب همسايه، روز باستانى نوروز است كه يادگار و ميراث قديمى ايرانيان زرتشتى است.
اما با وجوديكه جهان ما در حد يك دهكده كوچك شده، تصورات نادرست همچنان ادامه دارد. اين تصورات ابتدا بصورت يك پديده خوش خيم شناور ميشود ولى بعد در آنطرف آبها، دشمنى هائى را ايجاد مى كند كه باين سادگى برطرف نميشوند.
اخيراً در سفرم به اروپا به هنگامى كه در يكى از كافه هاى شلوغ آمستردام در هلند نشسته بودم، صاحب كافه از من پرسيد كه كجائى هستم وقتى به او گفتم آمريكايى، گفت شما باندازه كافى چاق نيستيد در نتيجه نمى توانيد آمريكائى باشيد. اما دو نفر از مشتريان كافه كه مكالمه ما را مى شنيدند فكر كردند كه من از خواهران تارك دنيا هستم!
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
جليل شهناز
استاد تاروسه تار كه بر تارك هنر ايران مى درخشد
|
|
الموتى
|
يكى از هنرمندانى كه هنگام اقامت در ايران شناختم جليل شهناز بود كه همه او را استاد مسلم تار و سه تار مى دانند.
جليل شهناز نه تنها در ميان هنرمندان ايران مورد احترام خاصى بود بلكه به علت صفات ممتاز اخلاقى كه داشت در هر مجمع و محفلى كه شركت مى كرد با روش متين خود توجه و احترام همگان را جلب مى كرد و شاگردان زيادى هم تعليم داده است.
جليل شهناز كه در اصفهان متولد شده خود و خانواده اش همه اهل هنر بودند و در رشته مختلف هنر از جمله تاروسه تار و سنتور و كمانچه به مقام استادى رسيدند.
جليل شهناز كه تصور مى كنم اكنون در ايران زندگى مى كند جامعه هنرمندان معتقدند كه از اساتيد مسلم تاروسه تار است.
مرتضى حسينى دهكردى در مجله (ره آورد) چنين مى نويسد:
يكى از هنرمندان بنام كشور جليل شهناز است كه ساليان دراز به زندگى مردم صفا و معنى بخشيد. او نغمه سراى آرزوها و تمنيات چند نسل از جامعه خويش به شمار مى رود.
جليل شهناز در سال ۱۳۰۰ شمسى در خانواده اى هنرمند در اصفهان متولد شد. پدرش علاوه بر تاركه ساز اختصاصى او بود سه تار و سنتور هم مى نواخت و نواى شيرين سازها و آهنگ ها هميشه از خانه آنها به گوش مى رسيد. عموى او غلامرضا سارنج بهترين كمانچه كش به شمار مى رفت. در چنين خانواده اى جليل شهناز پرورده شد و جوانه هاى هنر در دل و جانش پرورش يافت.
پدر و برادرانش در تعليم او نقش مهمى داشتند. حسين برادرش در سال ۱۳۱۸ درگذشت. تعليم جليل از ۱۴سالگى شروع شد و هر روز پدرش چند ساعت به او آموزش مى داد. از حسن تصادف اين كه جليل شهناز با حسن كسائى استاد نى در كنار هم قرار گرفتند. پدر كسائى حاج جواد كسائى مديركارخانه ريسباف اصفهان بود كه از شيفتگان موسيقى به شمار مى رفت. دوستى خانواده شهناز و كسائى موجب گرديد كه جليل و حسن در موسيقى همنواز شدند- جليل شهناز از سال ۱۳۲۴ مقيم تهران شد و از همان ابتدا با راديو تهران شروع به كار كرد و در بسيارى از برنامه ها به عنوان تك نواز شركت مى نمود.
اوج درخشش هنر شهناز از سال ۱۳۳۶ شروع شد كه برنامه گل ها به همت داوود پيرنيا طرح ريزى و در راديو اجرا گرديد. در مدت كوتاهى موسيقى ما تجديد حيات يافت كه در همه ادوار تاريخ ايران بى سابقه است. در اين برنامه شهناز با معروفترين خواننده ها و نوازنده هاى زمان همكارى داشت. ساز شهناز در بيان آوازها و گوشه ها و تحريرها واقعاً به سرحد اعجاز مى رسيد. بى ترديد نغمه هائى كه با سر پنجه سحار او نواخته مى شد ريشه در انديشه هاى تابناك عرفانى و تاريخ و جامعه و ادبيات غنى ايران داشته به همين جهت ساز او به راحتى مى تواند با شنوندگان رابطه برقرار كند.
در آرشيو راديو ايران آثار او با همكارى خوانندگان بلندآوازه اى نظير تاج اصفهانى، اديب خوانسارى، عبدالوهاب شهيدى، اكبر گلپايگانى گنجينه فوق العاده اى است. بعد از بهمن ۵۷ كه موسيقى حرام شناخته شد، دولت براى احياى موسيقى تلاشى نكرد و هنرمندان هر يك به گوشه اى رفتند ولى شهناز برنامه هائى داشته است كه نمى توان آنها را با برنامه گل هاى جاويدان و گل هاى رنگارنگ مقايسه كرد.
از كارهاى جالب استاد شهناز حدود ۶ ساعت نوار او با استاد همايون خرم است كه تاكنون نسبت به نشر آن اقدامى نشده است.
شهناز نيز با استفاده از تكنيك هاى برجسته در شيوه تارنوازى توانست بسيارى از رديف هاى موسيقى سنتى ايران را با تار بنوازد كه از جمله نواختن در مايه دشتى و دشتستانى است كه بسيار با ارزش است.
|
|
|
|
|
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
در مدت اقامت در آنجا من مقاله «ايران: بالاخره چه خواهد شد؟» نوشته اليانوفسكى و نيز زمين كوچك نوشته برژنف را از آذربايجانى به فارسى ترجمه كردم كه اولى توسط فرقه چاپ و منتشر شد و دومى به علت مرگ برژنف «نوش داروى بعد از مرگ سهراب» بود و هرگز چاپ نشد و چه بهتر!
از شوروى هنوز چيزى نديده بوديم. در همان زندگى در اردوگاه نكات منفى و كمبودها و نارسائى هاى بسيارى مى ديديم، اما براى همه آنها توجيهى مى يافتيم. بعدها به هنگام زندگى واقعى در درون جامعه شوروى، دانستيم كه مدت اقامت در اردوگاه پناهندگى در واقع «ماه عسل» دوران اقامت ما در شوروى بوده و همان بهترين چهره شوروى بود كه مى توانستند به ما نشان دهند.
به جز ف.ا. كه يك پايش پيش «كميسر» ها بود، بعضى افراد هم رفت و آمد زيادى پيش آنها داشتند، از جمله نوجوانى به نام حسن كه به علت فضولى و كنجكاوى كه در همه كارها مى كرد او را «حسن ميليس» مى ناميدند و او گويا گزارش همه امور را به «كميسر» ها مى داد. ديگرى منصور ا. بود كه روابط خاص خود را داشت. من يك بار پيش كميسرها فراخوانده شدم و مأمورى كه يك بار هم در بيمارستان نظامى از من بازجوئى كرده بود، ضمن تكرار پرسش هاى پيشين، نظر مرا درباره گذشته برخى از ساكنان اردوگاه و از جمله زنده ياد هوشنگ پوركريم پرسيد. من آنچه را مى دانستم گفتم.
اما هرگز سئوال يا پيشنهادى درباره همكارى با كا.گ.ب. با من مطرح نكردند. يك بار ف.ا. كه گاه براى بازى شطرنج به اتاق ما مى آمد، حين بازى و آهسته و زير لبى گفت: «رفيق لاهرودى مى گويد كه ما فلانى (يعنى نويسنده اين سطور) را نمى شناسيم. تو (يعنى ف.ا.) كه با او همشهرى هستى و او را مى شناسى، بپرس ببين آيا حاضر است با [ما] كار كند» و با نگاهى پرسشگر منتظر پاسخ من ماند. من نمى دانستم كه منظور از اين «ما» كيست، اما به نظر آمد كه منظور باند اردبيلى ها است كه ف.ا. درست كرده بود. نيمه شوخى و نيمه جدى پاسخ دادم: «به او بگو كه اگر قرار بود من با امثال» تو «كار كنم، الان اينجا نبودم و در جاهاى خيلى بهترى بودم» ! اين «تو» نيز دو پهلو بود و ف.ا. مى توانست آن را خود يا لاهرودى تفسير كند. او چيزى نگفت و بعد از پايان بازى رفت و رفتارش با من از آن روز به بعد عوض شد.
يكى از بزرگترين ناراحتى هاى همه ما و به ويژه همسرم، عدم امكان دادن خبر سلامت مان به خانواده هايمان بود. عده زيادى از ساكنان اردوگاه همه گونه تلاشى كردند، اما در دل سنگ مأموران و مسئولان مؤثر نيفتاد. لاهرودى و خاورى مرتب قول مى دادند كه پيغام ها را به خانواده ها خواهند رساند، اما هرگز كارى نكردند. لاهرودى از خيلى ها و از جمله همسرم نامه گرفت تا به آدرسى در فرانسه بفرستد، اما هيچ يك از اين نامه ها هرگز فرستاده نشد.
اقامت طولانى و بلاتكليفى و برنامه يكنواخت روزانه همه را خسته و عصبى كرده بود و خيلى ها مدام به مسئولان رجوع مى كردند و خواستار انتقال از آنجا بودند. پاسخى كه داده مى شد اين بود كه خانه هاى تازه اى دارند براى ما مى سازند و ساختمان هنوز حاضر نيست! بعدها دانستيم كه گويا ابتدا در نظر داشتند كه ما را در شهر باكو و در خانه هائى در خيابان لنين كه يكى از بهترين جاهاى شهر بود اسكان دهند، اما بعد گويا تصميم عوض شد و بعد از سه ماه و اندى اقامت در «زوغولبا» ، در سپتامبر ۱۹۸۳ اغلب ما را با اتوبوسى به فرودگاه و از آنجا به شهر مينسك پايتخت بلاروسى بردند. باقى افراد را به تاشكند فرستادند.
تا فراموش نكرده ام. همينجا قيد كنم كه شناسنامه ها و مدارك تحصيلى ما را به ما پس دادند، اما اسناد شناسائى عده زيادى را كه بعد از ما آمدند و از جمله در باكو ساكن شدند، هرگز به آنان پس ندادند. «
ده روز طاقت فرسائى را كه حيدر و همراهان در پادگان نظامى مرزى تركمنستان گذراندند هنوز چيزى نبود كه آنها را به» كشور شوراها «بدبين و معترض كند. گرچه رفتار نظاميان روسى و اتاق كوچك كثيفى كه اجازه ترك آن را نداشتند همراه با بازجوئى هاى متعدد و بيمارى شديد حيدر و فرزندش روزبه شروع چندان خوبى به نظر نمى رسيد. اضطراب و فشارهاى روحى و محيط زيست بسيار كثيف و غير بهداشتى به عفونت شديد گوش و تب بالاى ۴۰درجه حيدر در سومين روز اقامت در پادگان منجر شد. پس از دو روز تحمل، بالاخره نگهبان پزشك پادگان را به سراغ ما آوردند. دكتر مربوطه كه جز زبان روسى چيزى نمى فهميد براى ضد عفونى كردن ناحيه گوش يك لوله ضخيم را چنان به سوراخ گوش فرو برد كه درد آن بيمار را تا آستانه غش كردن پيش برد. اما هر طور بود اين ۱۰ روز دشوار انتظار به پايان رسيد. پس از آن حيدر و همراهان با قطارى كه پر از كالخوزچى هاى تركمن و محصولات روستائى و حيوانات خانگى بود به اردوگاه پناهندگان ايرانى در تركمنستان موسوم به» كمونالنيك «در نزديكى شهر چارجو دومين شهر بزرگ تركمنستان پس از عشق آباد منتقل شدند.
در آن هنگام چند روز از زندگى عبدالله در اردوگاه زوغولبا در نزديكى باكو گذشته بود. اما على و خانواده اش در اردوگاه در لنكران به سر مى بردند. در لنكران امكانات رفاهى بى نهايت ناچيز بود. هر سه خانواده در يك اتاق زندگى مى كردند. از همين جا بود كه دشوارى هاى زندگى و طعم تلخ در به درى و شكست به پيدايش همه گونه اختلافات شخصى و سليقه اى و فكرى در ميان افراد دامن مى زد و خط كشى ها و يارگيرى هاى به جا و نابجا آغاز به شكل گيرى كرد. چند روزى از زندگى سه ماهه على در لنكران نگذشته بود كه با امير على لاهرودى دبير اول فرقه دمكرات و عضو هيأت سياسى حزب توده ديدار كرد. نگاه سرد و ادارى لاهرودى و كلام رفتار بيگانه اش با تصورات و انتظارات على هيچگونه همخوانى نداشت. در تقسيم بندى كه به سرعت در لنكران شروع به شكل گيرى كرد و دستى نامرئى افراد را به دو گروه درجه يك و درجه دو، به خودى و غيرخودى مرتبه بندى كرد، قرعه على، به نام غير خودى ها افتاد. اين قرعه را شايد نگاه يخ زده لاهرودى و يا اولين اعتراضاتى كه به شيوه غير بهداشتى غذا دادن و دزدى هاى كاركنان اردوگاه از سوى پناهندگان با شركت على در آنها شروع شده بود نصيب او كرد. هر چه كه بود همه به زودى پى بردند كه از ۱۵۰ روبلى كه هر ماه بابت يك نفر براى غذا در نظر گرفته شده حتى يك سوم آن نيز صرف نمى شود و بقيه ميان شبكه كاركنان و مقامات» بالا كشيده مى شود. «در يكى از همين روزها اعتراضى براى حضور يك نماينده از پناهندگان در آشپزخانه اردوگاه بود كه ۱۵ نفر در اثر مسموميت غذائى به اسهال خونى دچار شدند. يكى از مسمومين على بود كه به دليل نبود امكانات و از دست دادن خون زياد فشار خونش تا ۴ سقوط كرد و تا آستانه مرگ پيش رفت.
درست يك ماه از حضور حيدر، توران و طاهره در اردوگاه كمونالنيك چارجو گذشته بود كه پرويز و شهرام از بچه هاى اميرآباد تهران به آنها پيوستند. اما دو روز قبل از آنها رحيم، جوان ورزشكار تركمن به خاطر آشنائى با منطقه بدون هيچ دشوارى خود را به اين سوى تركمنستان رسانده بود. رحيم كسى بود كه درباره چيزى كنجكاو نبود و نه تنها به كسى و چيزى اعتراضى نداشت بلكه از اجراى رهنمودهاى سانتراليسم دموكراتيك ارگان هاى رهبرى لذت مى برد و دچار غرور مى شد. شايد به خاطر همين ويژگى روحى و شخصيتى بود كه در همين قرعه كشى نامرئى نامش به ليست خودى ها اصابت كرد. يحيى يكى از هم تيپ هاى رحيم بود كه يك سال قبل از حيدر به كمونالنيك آمده و اينك ساكن شهر چارجو بود. او از بچه هاى نازى آباد و از اعضاى سازمان مخفى حزب بود. يحيى فردى لوطى منش و بى ادعا بود اما خود را يك شيداى تمام عيار حزب توده و حزب كمونيست شوروى مى دانست و بدان افتخار مى كرد. هرگونه بحث و نقد و گفتگوى سياسى خارج از چارچوب روزنامه نامه مردم را انحراف از مشى حزب مى دانست و شعارش اطاعت محض از دستورات رهبرى بود. او به عضويت كميته حزبى درآمده بود و به زودى به خاطر گزارش هاى پى در پى كه براى على خاورى مى فرستاد و دفاع آتشين از حزب و شوروى، در كنفرانس ملى حزب به عضويت مشاور كميته مركزى نيز انتخاب شد. شهرام اولين مرحله ورود به شوروى را چنين به ياد مى آورد:» خوش شانس ترين پناهندگان پس از چند بازجوئى طولانى و حدود ۲ تا ۴هفته اقامت در بازداشتگاه كه معمولاً يك سربازخانه بود به اردوگاه هاى پناهندگى منتقل مى شدند. تعدادى كارشان به سلول انفرادى، كتك خوردن و يك تا دو سال زندانى كشيده شد. زيرا گزارشاتى عليه آنها به كا.گ.ب. رسيده بود. مثلاً اين كه خود را به ارگان هاى ج.ا. معرفى كرده و يا از نظر امنيتى مشكوك اند. «
از همه تأسف بارتر اصابت قرعه بدفرجام به نام فريبرز، خسرو، عباس در اردوگاه كمونالنيك چارجو بود. اين سه تن جوان ترين اما قديمى ترين و ماندگارترين ساكنان اردوگاه كمونالنيك بودند. آنها با هم از مرز عبور كرده و از اولين افرادى بودند كه به شوروى گام گذاشته بودند. اما بدون هيچ پايه و اساسى مورد بدبينى مقامات شوروى قرار گرفتند و به اصطلاح به دلايل امنيتى كه هيچگاه به طور آشكار اعلام نمى شد در حالت بلاتكليف نگهداشته شده بودند. اين سه تن همراه با بهنام از انتقال به شهر محروم ماندند و بيش از سه سال را در اردوگاه گذراندند. آنها وجب به وجب اين اردوگاه را كه حق دور شدن از شعاع يك كيلومترى آن را نداشتند مى شناختند. اين سه سال انتظار آنها را به اندازه ده سال فرسوده كرده بود. عباس معروف به» عباس خاراشو «(خاراشو به فتح» خ «و» ر «كلمه اى روسى به معناى خوب است، كه آن را براى توصيف هر چيزى به كار مى بردند)، به تدريج در اين اردوگاه تعادل روحى اش در معرض خطر قرار گرفت. راه مى رفت و در عالم خيال با خود و خانواده اش در ايران گفتگو مى كرد. در اين گفتگوهاى خيالى او آرزوها و فانتزى هاى آينده خود را شرح مى داد و تأكيد مى كرد كه وضع فعلى اش بسيار خوب است و جاى نگرانى نيست. خسرو، فريبرز و بهنام نيز با همه روحيه زنده و شادى كه داشتند پس از مدتى به افسردگى مبتلا شدند. تأثير مخرب آن سال ها هيچگاه از روح و روان آنها زدوده نشد. هيچ مرجع و قانونى براى دادخواهى اين افراد وجود نداشت.
توران به ياد مى آورد:» با پايان مرحله بازجوئى، پناهندگان به اردوگاه موقت كه محلى دور از شهر و زندگى شهروندان شوروى بود، منتقل مى شدند. اين اردوگاه ها كه تحت نظر مستقيم كا.گ.ب. اداره مى شدند، از امكانات بسيار عقب مانده زندگى برخوردار بودند. هيچگونه تماسى با خارج از آن امكان نداشت. حتى گوش كردن به راديوهاى خارجى و يا ارسال و دريافت نامه و نشريه غير حزبى ممنوع بود. آموزش زبان روسى آن هم اغلب بدون معلم و امكانات اوليه تنها كار ممكن در اين اردوگاه ها براى پناهندگان بود. داشتن پول توجيبى، خريد يك شكلات براى كودكان و گردش در شهر از آرزوهاى دست نيافتنى ما بود. «
على به ياد آورد:» پس از سه ماه در اردوگاه لنكران به اردوگاه جديدى در سومقائيت شهر صنعتى آذربايجان شوروى در نزديكى باكو منتقل شديم. اين انتقال نشانه پذيرش و تأييد ما به عنوان پناهنده از سوى شوروى بود. قرار بود سه ماه هم در اين اردوگاه اقامت كرده و سپس در باكو ساكن شويم. اما در عمل ۷ماه در سومقائيت ماندگار شديم. نكته به يادماندنى از اين دوران روزى بود كه براى رفتن به باكو جلسه اى ترتيب داده شد. داستان از اين قرار بود كه همگى ما به توصيه مقامات شوروى و رهبران حزب و سازمان اكثريت در لنكران و سومقائيت داراى اسامى مستعار و غير واقعى بوديم و شرايطى درست شده بود كه همه از افشاء شدن نام واقعى خود نگران بودند. اما در اين جلسه كسى به نام احمد اُف بعد از يك سخنرانى، وقتى خواست كه نام كسانى را كه قرار بود به باكو برده شوند قرائت كند از روى فهرستى كه در دست داشت اسامى واقعى افراد را صدا زد. بدين ترتيب موضوع اسامى مستعار كه آن قدر براى همه حساس بود به يكباره افشاء شد. البته خود احمد اُف اصلاً متوجه نشد كه داستان از چه قرار است. «
دوران اقامت و وضعيت پناهندگان در اين اردوگاه ها در باكو و تركمنستان تا حدى متفاوت بود. در تركمنستان مدت اقامت در اردوگاه» كمونالنيك «براى اكثر افراد بيش از ۱۲ماه طول مى كشيد. در آنجا حتى يك دوش آب گرم وجود نداشت و هر از چندگاهى پناهندگان را به يك حمام بسيار كثيف در شهر چارجو مى بردند.
با پايان دوران اردوگاه پناهندگى، كه مدت آن متفاوت بود، افراد به محل اقامت دائمى خود كه توسط شوروى تعيين شده بود نقل مكان داده مى شدند. اولين گروه پناهندگان كه به شهر تاشكند منتقل شدند فدائيان بودند كه از جمله بخشى از رهبرى و كادرهاى اصلى سازمان فدائيان خلق ايران اكثريت را هم در برمى گرفت.
احمد به ياد مى آورد:» پس از نزديك دو ماه اقامت در اردوگاه ناگهان اعلام شد كه چند روز ديگر به سوى مقر اصلى حركت مى كنيم. اما سيستم به اصطلاح امنيتى شوروى ها آنقدر عقب مانده و ضد انسانى بود كه حتى پس از پياده شدن از هواپيما هنوز هم نمى دانستيم كه به شهر تاشكند وارد شده ايم و قرار است در اينجا زندگى و كار كنيم. «
سه ماه پس از آن نخستين گروه توده اى ها به شهر مينسك منتقل شدند. اما گروه هاى بعدى بنا به منطقه مرزى ورود خود به خاك شوروى، يا در باكو پايتخت جمهورى آذربايجان شوروى و يا در شهرهاى چارجو و تاشائوز واقع در تركمنستان اسكان داده شدند. برپائى تشكيلات و سازماندهى مجدد توده اى ها و فدائيان كه از همان دوران اردوگاه ها به شكل موقت شروع شده بود اينك در شهرهاى نامبرده با تشكيل كميته هاى شهرى شكل ظاهراً محكم ترى مى يافت. اما با باز شدن چشمان اين اعضاء به واقعيت ها و گسترش بحث هاى سياسى» غير مجاز «يخ انجماد فكرى افراد باز مى شد و به تدريج اين حوزه هاى سازمانى و حزبى به محل جدل هاى پايان ناپذير ايدئولوژيك و طرح انتقادهائى تبديل مى شد كه در واقع مى رفت كه تيشه به ريشه اين سازمان ها و سنگ بناى ايدئولوژيك آنها بزند.
معماى راديوى موج كوتاه
از همان ابتداى ورود به شوروى و دوران اقامت در استراحتگاه ها و يا اردوگاه ها و نيز در اوائل انتقال ايرانيان به شهرهاى مسكونى يكى از معماهاى مهمى كه در ذهن بسيارى شكل گرفت موضوع راديو موج كوتاه بود. البته در آن دوران هنوز كسى نمى دانست كه اين راديوهاى موج كوتاه ترانزيستورى كه ژاپنى هاى اعجازگر چندى پس از جنگ جهانى دوم خلق كرده بودند و در همه جاى ايران نيز يافت مى شد حامل چه ويروسى بودند كه مقامات شوروى آنقدر از آن مى هراسيدند.
ابتدا روايت احمد را بشنويم كه ابعاد قضيه را از منظر باور صادقانه اوليه خود به شوروى تفسير مى كند:» روزى در آبشوران راديوى يكى از دوستان كه از ايران با خود آورده بود گم شد. همه فكر مى كردند كه كسى به شوخى آن را جائى پنهان كرده است. به تنها چيزى كه هيچكس شك نداشت، دزدى كاركنان شوروى بود. چند روزى از گم شدن راديو گذشت كه ديگر داستان آن همه جا پيچيده بود. من به دوستان گفتم كه فلانى من فكر نمى كنم كسى راديو را به شوخى بلند كرده باشد. احتمالاً اين كار خود جماعت كاركنان شوروى است، با شنيدن اين سخن وى چنان خشمگين شد كه فريادزنان گفت كه تو حق ندارى به شهروندان شريف شوروى توهين كنى. ذهن تو هنوز از تبليغات ضد شوروى امپرياليستى پاك نشده است. به وى گفتم من با وجود اين كه به سيستم سوسياليستى اتحاد شوروى مانند تو اعتقاد دارم اما چند سال است كه به خاطر زندگى در منطقه مرزى، تلويزيون باكو را مى بينم و مى دانم كه چندى پيش دزدان اموال عمومى را محاكمه كردند كه اتفاقاً دو نفر از آنان هم عضو حزب كمونيست بودند. اما وى گفت كه يا تو خوب نفهميدى و يا تنها برداشت شخصى خودت را مى گوئى. «
اين رويداد ساده كه نظاير آن در برخورد به مسائل روزمره زندگى هر روز رخ مى داد نشانگر آن است كه ما تا چه اندازه خشك انديش و در عين حال خوش باور بوديم. روايت ف. شيوا ابعاد واقعى اين راديو دزدى كوچك را تا حدودى باز مى كند.
ف. شيوا در تشريح وضعيت يكى از مشخصات استراحتگاه» زوغولبا «مى نويسد:
» گيرنده راديو در دسترس ما وجود نداشت. در اتاق هاى استراحتگاه فقط «راديوهاى بى موج» مخصوص شوروى وجود داشت كه اگر خراب نبودند و كار مى كردند، فقط صداى راديو باكو را پخش مى كردند. يكى از رفقاى ما، رحيم. آ- كه بعدها با خانواده اش از مينسك به افغانستان رفت و از آنجا به اردبيل و به كار و زندگى خود بازگشت، يك راديوى كوچك و مدرن سونى كه ده موج كوتاه داشت و همه جاى دنيا را مى گرفت با خود از ايران آورده بود. همزمان با اخبار ساعت ۱۴ راديوى ايران عده زيادى در محوطه مقابل ساختمان دور راديوى او جمع مى شديم و در عين بازى شطرنج و خواندن روزنامه هاى آذربايجانى و گپ زدن، اخبار را هم گوش مى داديم. در تمام اين مدت مردى با تيپ معمول آذربايجان شوروى (دندان طلائى و كلاه كپى) روى نيمكتى در چند مترى ما مى نشست، هيچ نمى گفت: با هيچكس از ما كلمه اى حرف نمى زد و به ظاهر كارى به كار ما نداشت. بعد از حدود دو هفته كه اين موضوع ادامه داشت، روزى اتفاقى چند متر دورتر افتاد، همه به آنسو رفتند و رحيم نيز لحظاتى از راديوش غافل شد. بعد كه به جاى خود برگشتيم، راديوى رحيم و آن مرد ناپديد شده بودند! همه تلاش هاى بعدى رحيم براى پس گرفتن راديوش از طريق «كميسرها» به جائى نرسيد. قضيه روشن بود: آن مرد رهگذرى عادى نبود، زيرا ورود افراد متفرقه به محوطه استراحتگاه ممكن نبود. او مأموريت داشت كه اين دستگاه راديو را از ما بدزدد، زيرا هم داشتن راديوئى با آن امواج در شوروى مجاز نبود و مأموران مرزبانى يا متوجه آن نشده بودند و يا نخواسته بودند علناً آن را مصادره كنند و هم قرار نبود كه ما از اخبار ايران مطلع باشيم! اين تنها مجراى كسب خبر ما هم بسته شد.
اصرار مداوم ما براى دريافت روزنامه هاى ايران به نتيجه اى نرسيد. يكى دو بار چند شماره روزنامه تاريخ گذشته اطلاعات برايمان آوردند كه بعضى صفحات آن ناقص بود. اصرار كرديم كه لااقل نشريه راه توده را كه در آن زمان در آلمان منتشر مى شد برايمان بياورند. چند بار فقط يك نسخه آوردند و همان را هم خواستند پس بگيرند و بنابراين مسعود. ر. با همكارى همسرم و بهروز. م. و جواد. م. و يكى دو نفر ديگر، آن را رونويسى مى كردند و به شكل روزنامه ديوارى در اتاق عمومى نصب مى كردند. مى گفتند امكان فتوكپى آنها وجود ندارد و در صورت دسترسى به دستگاه فتوكپى، براى كپى گرفتن از هر برگى در شوروى بايد اجازه گرفت و ما نمى توانستيم اين را باور كنيم و البته اين نشريه از لحاظ خبرى ارزشى نداشت. «
راديوى موج كوتاه كه اين قدر براى نظام سوسياليسم مدل شوروى خطرناك تلقى مى شد و پشت مقامات بالاى اين كشور را به لرزه مى انداخت چه كاركردى داشت؟ پاسخ به اين سئوال ساده تر از آن است كه نياز به يك بحث سياسى و ايدئولوژيك خاصى داشته باشد. اين راديوهاى موج كوتاه نه تنها ديوارهاى آهنين مرزى شوروى و سيستم مخوف امنيتى را در مى نورديدند بلكه ديوارهاى سانسور شديد دولتى را نيز فرو مى ريختند. به اين ترتيب روشن مى شود كه ممنوعيت راديوهاى با موج كوتاه در شوروى در واقع مظهر ممنوعيت انديشه آزاد و انتقال اطلاعات و اخبار معمولى بود. نظامى كه در برابر اين موج كوتاه راديوئى كه در جهان معاصر هنوز چند دهه قبل از عصر كنونى اطلاعات و اينترنتى به بازارهاى جهانى عرضه شده بود اين چنين خود را آسيب پذير مى ديد، كوچكترين قابليتى در حفظ و دفاع از خود نمى توانست داشته باشد و فروپاشى آن حتمى بود. اما راز اين راديوهاى با موج كوتاه هنوز براى آخرين نسل در دوران اقامت در شوروى در پرده ابهام قرار داشت. افراد آخرين نسل هميشه تصور مى كردند كه دسترس نبودن راديو موج كوتاه شايعه دشمنان سوسياليسم است و يا مخالفان و برگشتگان از سوسياليسم اين حرف ها را رواج داده اند. اما اكنون با اين موضوع روبرو شدند كه وجود پارازيت هاى راديوهائى كه غرب ادعا مى كرد شوروى ها مى فرستند تا چه حد واقعيت دارد. اما به هر حال عده اى از ايرانيان راديوهاى ژاپنى خود را به هر قيمتى بود حفظ كرده بودند و بدين ترتيب عصر موج كوتاه كه مربوط به دوران پس از جنگ جهانى دوم در دنياى معاصر بود پس از چند دهه به طور زيرزمينى از سوى ايرانيان وارد شوروى سوسياليستى شد. عصر موج كوتاه دورانى بود كه» پيام «توان چند برابر يافت. ديگر نه نيازى به آنتن هاى بلند و راديوهاى بزرگ بود و نه راديو آنقدر خصوصى و محدود بود كه يك گروه با انحصار اخبار و اطلاعات و دانش، در واقع قدرت سياسى را نيز انحصارى كند. اما راز ممنوعيت راديوهاى موج كوتاه در شوروى حتى تا اواخر دهه هشتاد چيزى جز انحصارى كردن قدرت سياسى از سوى حزب كمونيست شوروى در يك جامعه تك صدائى نبود. جامعه اى كه شهروندانش نامحرم تلقى مى شدند و پنهانكارى و اختناق تنها شيوه پاسدارى از حكومت تك حزبى بود. بايد تصريح كرد كه چنين نبود كه از نظر فنى شوروى قادر به توليد راديو موج كوتاه نباشد. زيرا راديو» آكيان «كه يك راديوى ساخت شوروى بود به عنوان يك راديوى صادراتى به بسيارى از كشورهاى جهان فروخته مى شد. اما مصرف داخلى نداشت و فروش آن در داخل شوروى ممنوع بود. تنها پس از مدت ها چهار دستگاه راديو» آكيان «در اختيار اعضاى اصلى و مشاور كميته مركزى حزب در مينسك قرار گرفت. يكى از اين راديوها نيز در دسترس فام نريمان از اعضاى كميته مركزى حزب در مينسك قرار گرفت كه پس از مدتى و در پى اعتراضات بسيار افراد براى تهيه اخبار ايران و تهيه بولتن خبرى، از سوى وى به ساكنان ساختمان واگذار شد و در طبقه آخر ساختمان مينسك گذاشته شد. آنچه كه به نبود راديوى موج كوتاه در شوروى مربوط مى شد البته نشان از يك نظام سيستماتيك اختناق در شوروى مى داد. جلوگيرى از آگاهى مردم از اخبار و اطلاعات، انداختن پارازيت بر روى فرستنده هاى غربى و ديگر راديوهائى كه گوش دادن آنها در آن دوران مى توانست افق تفكر و تنوع فكرى را لااقل در مقابل مردم قرار دهد و جلوگيرى سيستماتيك از استفاده از وسائل چاپ- حتى يك ماشين تحرير ساده- كه به كسب مجوز از كا.گ.ب. مشروط مى شد، از مظاهر چنين نظامى بود.
|
|
|
|
|
نخست وزير سه دقيقه قبل درگذشت
محمود تربتى سنجابى
دستور به نخست وزير
گفتند دستوراتى به وسيله آمريكائى ها به نخست وزير داده مى شد، نمى دانم اگر خوب استنباط كرده باشم. وزير ممكن است، ولى نخست وزير؟ بنده به شما اطمينان مى دهم كه نه سفير آمريكا نه شوروى و نه هيچ كشورى نمى تواند به خودش اجازه بدهد كه به نخست وزير ايران دستور بدهد. ولى اگر با وزيرى صحبت كند، مسلماً سفراى خارجى مطالبى مطرح مى كردند، روابط بين دو كشور غالباً مطرح مى شد و مثلاً بين كانادا، آمريكا، انگليس بود، مطرح مى شد، ولى از اين نظر كه دستور رسمى گرفته باشد، خير.
رئيس: آن طور كه قانون اساسى اجرا مى شد، شاه رئيس قوه مجريه و رئيس قواى سه گانه بود. عرض كنم، مطابق همان قانون، شاه هيچ اختيارى نداشت. تفسير قانون اساسى با شاه نبود با مجلس مؤسسان بود. آنچه صريح است، اين است كه شاه در سال ۵۵ در جلسه اى كه از امراى ارشد ارتش تشكيل داد، صحبت كرد و اين صحبت در ايران به حدود چهل و چند امير ابلاغ شد، فقط آن روزها خلاصه اى چاپ شد و لُب مطلب چاپ نشد و سندش الان گم شده، مى گويد كه من شاهى هستم كه اين همه كارها به شما امرا دادم. من شما را حفظ مى كنم و شما بايد مرا حفظ كنيد. قانون اساسى را بايد اجرا كنيد، اما آن قانون اساسى و به آن نحو كه شاه اجرا مى كرد. مى گويند كه دخالتى در حريم فرهنگى نداشتيد و احتياجى البته به دليل ندارد. حكمى كه شما به دكتر منوچهر آزمون داديد به تاريخ ۲۴ شهريور ۳۵ يعنى ۵۵ مى خوانم: جناب آقاى دكتر منوچهر آزمون نماينده مجلس شوراى ملى! پيرو جلسه اى در پيشگاه مبارك اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهر، در مورد ديالكتيك انقلاب ايران تشكيل گرديد و اوامر مطاع مباركشان درباره مسائل مطرح شده وجود نداشت. اينك خواهشمند است در جلسه اى كه ساعت ۱۶ شنبه ۲۸/۵۵ كه در همين مورد ودر اينجا تشكيل مى گردد، حضور به هم رسانيد. معناى اين مطلب اين است كه شما گرداننده حزب رستاخيز بوديد، نه مخالف آن. كسى كه ديالكتيك را نمى فهميد به چه جهت چنين دعوتى كرده بود.
هويدا: من نگفتم مخالف آن بودم.
رئيس: در اعتراضتان هست كه گفتيد من دبيركل آن بودم، ولى با آن مخالف بودم. معنايش اين است كه شما گرداننده آن بوديد.
هويدا: خدمتتان عرض كنم كه بنده عرض كردم وقتى حزب رستاخيز تشكيل شد مى دانستم موفق نمى شود. نگفتم مخالفم. ثانياً جناب آزموده در ديالكتيك استادند، به خاطر اين كه ايشان تحصيلات بسيارى در اين زمينه داشته اند.
دادگاه: منظور من شخص اعليحضرت بود (تماشاگران: خنده) .
هويدا: جلسه اى تشكيل شد، زيرا در حزب رستاخيز روى تزى كار مى شد كه دبيركل اش غير از اداره كنندگى شغلى نداشت، زيرا سيستم داشت، هيأت ادارى داشت، ولى ديالكتيكش بين آزمون و آقاى (محمد) باهرى اختلاف افتاد و اينها نتوانستند متنى روى اصل ديالكتيكى آن تهيه كنند. در حضور پادشاه نظر دادند و آن نظريات در جلسه ساعت ۴ بعدازظهر آن روز مطرح شد، لذا خواستم بگويم منظور اين نيست. آنجا كه جنابعالى فرموديد در قانون اساسى من از جلسه امر اطلاعى نداشتم و آن تقصير نخست وزير است كه چرا اطلاعى نداشته. هر جلسه اى كه قرار بود تشكيل شود بيشتر جلساتى بود كه من تشكيل مى دادم و همه مى دانستند و اين را فكر مى كنم جاسوسان ساواك گزارشاتى راجع به جلسات بنده مى دادند، ولى متأسفانه از آن طور جلسات به من اطلاعى نمى دادند.
رئيس: ولى آن جلسه در روزنامه چاپ شد.
هويدا: در چه موقع؟
رئيس: در همان موقع كه جلسه تشكيل شد.
هويدا: به هر حال من در آن جلسه نبودم كه امضاء كنم و بگويم من هستم، در قانون اساسى كه مى گويد قوه اجرائى مخصوص پادشاه است پادشاه به اين نظر نگاه مى كرد حتماً كه آن قوه مخصوص ايشان است وزير بايد امضاء كند نه اين كه وزير پيشنهاد كند و پادشاه فرمان صادر كند.
استدعاى تخفيف
من سئوالم اين است كه نخست وزير مقصر است كه چرا شعورت نرسيد و نفهميدى كه اين معنى اش اين صورت است. مى گويم پنجاه سال به اين ترتيب فهميده بودند (خنده دادگاه و تماشاگران) .
به فرض اگر طورى مى گويم كه جنابعالى تبسمى مى فرمائيد، تبسم جنابعالى به بنده قوت قلب مى دهد لذا بگويم كه تمام اين نخست وزيران قبل كه مورد احترام هم بودند، اين صورت تفسير كردند ولى به من كه رسيد، مى گويند چرا اين طور تفسير كردى؟ خوب من از خودم سئوال مى كنم كه من حاضرم كفاره اش را قبول كنم، ولى استدعا دارم در اين قسمت به من تخفيف هم بدهيد كه چون تو با هوش تر از بقيه بودى پس بايد شعورت بيشتر مى رسيد. در آن زمان اين طور تفسير مى شد و من خيال نمى كنم كه كار زيادى نشده باشد و وزير مسئول امضاء نكرده باشد.
پس، از لحاظ قانون اساسى، اجرا شده سئوال من از خودم اين است كه نخست وزير حق تفسير قانون اساسى را ندارد، بايستى از قانون اساسى چيزى را استنباط كند و من استنباط مى كردم كه ما قانون اساسى را اجرا نمى كرديم، ولى شعور و ذهن من نفهميده بود. ولى در كشور مقاماتى بودند كه وظيفه داشتند اين كار را بكنند آنها چرا اين كار را نكردند؟ مجلسين و ديوان عالى كشور مى توانند قانون تفسير كنند.
آنها در اينجا مسئوليتشان از من بيشتر است. قبل از من اين كار را مى كردند، اگر ما به انقراض قاجاريه برگرديم كه تغيير سلطنت و قانون اساسى در اين حدودها تفسير مى شد به جز متمم هائى كه بعداً به آن اضافه شد، نخست وزيران اين طور عمل مى كردند. اگر شما به بايگانى وزارتخانه ها مراجعه كنيد، مى بينيد كه به جز مدت كوتاهى در تاريخ ايران چنين عمل مى كردند.
رئيس: چه زمانى؟
هويدا: دوره مصدق. به جز آن دوره همين طور عمل مى شد. بنده هم متأسفانه تحصيلاتم را در خارج كردم و بيانم هم ناقص است و هميشه قاصر بوده و در تعبير حقوق اطلاعاتم درباره حقوق مدنى و يا حقوق اساسى كم بود، من تقصيرم بايد كمتر باشد، ولى آن مقاماتى كه مسئوليت داشتند كه اگر لايحه اى من مى بردم غير قانونى بوده بايستى تصويب نمى كردند.
رئيس: آقائى كه بعدها رئيس ديوان كشور شد و شما مى دانيد كه شرط قانونى است كه بايد از بين رؤساى شعب ديوان كشور انتخاب شود، براى اين كه وزير مشاور شما كه حقوقدان بود همه اين مطالب را مى دانست و در طول چند سال كه ايشان مشاور حقوقى شما بود، در طول اين چند سال، براى اين كه بتوانند ايشان را رئيس ديوان كشور كنند، ۲۴ ساعته ابلاغ رياست شعبه را از وزير مشاور بودنشان گرفتند و بعد به رياست ديوان كشور گماردند. آيا ايشان به عنوان بهترين مقام قضائى در اختيار جنابعالى نبود؟
هويدا: جناب آقاى رئيس ايشان وزير پارلمانى بودند و بعد هم سناتور شدند و از دولت كنار رفتند. پس آن موضوع اين است كه مسئله مطرح نشده و اين كه چه استنباطى است كه قوه اجرائيه مخصوص پادشاه است. اگر ابلاغ هم مى كرد و وزير هم امضاء مى كرد، سيستم آن زمان به اين ترتيب نبود، ولى آن موقع به عقيده بنده اگر وزيرى بود و در گوش من مى گفت: كار خوبى مى كرد و اگر رسماً بايستى كارى صورت مى گرفت اين كار به عهده مجلسين و ديوان عالى كشور بود كه بايستى انجام مى دادند.
رئيس: پاسخ اين است: بودند حقوقدانانى كه دانستند اينگونه تفسير مغرضانه، براى رسيدن به چيزهائى است كه نبايد باشد، اما در دستگاه شما آنها نبود و اگر مى گفتند، اجازه نداشتند كه بگويند، زيرا اگر مى گفتند به آنها آن مى شد كه شما مى دانيد.
هويدا: من خيال مى كنم بودند كسانى كه نه تنها با قانون اساسى بلكه با سيستم حكومت هم مخالفت مى كردند زيرا اگر نبودند كه تغيير رژيم صورت نمى گرفت! پس بودند افرادى، من مى گويم كه ما در زمانى بوديم كه اين طور قبل از بنده تفسير مى شد، يعنى پنجاه و اندى به اين ترتيب تفسير مى شد، به جز در يك زمان كوتاه. من مى گويم كدام وزير در مقام هاى مسئول خود تذكر داده و من نشنيدم كه هنگام نطق پادشاه و حتى نطق در مجلسين. نشنيدم در عريضه جوابيه مجلسين چنين مسئله اى را مطرح كرده باشند. اگر ما لايحه اى برديم و جناب دادستان از من سئوالاتى مى فرمودند مى گفتند اين لايحه با قانون اساسى مغايرت دارد. عرضم اين است كه اگر مقصر هستم، تخفيف هم به بنده بدهيد در اين قسمت.
هويدا بعد با مراجعه به قانون اساسى رژيم گذشته گفت:
اصل ۴۸ مى گويد: انتخاب مأمورين رئيسه دواير دولتى از داخله و خارج با تصويب وزير مسئول، از حقوق پادشاه است. يعنى پادشاه تعيين مى كند و مسئوليتش را وزير دارد. از من سئوال شده بود كه چرا وزير دادگسترى ۳ اسم براى هر پست به نخست وزيرى مى فرستاد و نخست وزير نيز به نوبه خود به دفتر مخصوص مى فرستاد كه وزير دادگسترى براى فلان پست سه نفر را پيشنهاد كرده كه تعيين كنيد. يا خود وزير شرفياب مى شد و اين موضوع مطرح مى شد كه هر كدام دلتان مى خواهد، انتخاب كنيد. منظورم اين است كه رعايت فرم در كارها مى شد و كمتر اتفاق مى افتاد كه رعايت فرم نشود.
در بعضى از كارها مسئوليت بنده بر روى كاغذ بود و بنده استدلالى ندارم، يعنى بنده در مواد نظامى امنيتى خارجه، اطلاعات زيادى ندارم، آنجا كه فساد بود و جلويش را مى توانستم بگيرم مى گرفتم و آنجا كه لازم بود زندگيم نمونه است براى بقيه و جرأت هم داشتم كه اينجا بمانم.
اگر اين دو جمله روشنگر عرايض بنده هست و بگويم تمام تقصيرات به عهده نخست وزير است و هيچكس به جز نخست وزير نبوده، اگر بنده عاملش هستم و همه كارها را من انجام دادم و من فاسد فى الارضم خوب اين ديگر روشن است و كفاره اش را مى دهم و ديگر صحبت نيست. من كه دارم از جانم دفاع مى كنم، اين دفاع از جان لازم است. جوانان ما يك روز از جان وطنشان دفاع كردند و ما به امر خدا احترام مى گذاريم، من هم از جانم دفاع مى كنم، شما هر تصميمى بگيريد من نمى دانم.
رئيس: اگر قرار بود اين حق به شما داده نشود، شما را تا به حال نگه نمى داشتند، چنين دادگاهى تشكيل نداده بودند و به شما اجازه دانستن مطالبى را كه به عنوان اتهاماتتان هست نمى دادند و اينگونه هم از شما نمى خواستند مطالبى را كه شما در دفاع داريد، بگوئيد ولى آنچه كه مطرح است اين است كه سئوالى مطرح شده كه در ارتباط با شماست.
هويدا: وقتى شما اسم اين دادگاه را دادگاه انقلاب اسلامى گذاشتيد، بنده در آن عدل مى بينم، لذا بايد عرايضم را روشن كنم. چون من فاسد فى الارض نيستم و اگر عربى نيز بخواهيد، دفاع كنم، حاضرم عربى بگويم و حتى رواياتى نيز بياورم و يا سكوت كنم. من عرضم اين است كه اگر گاهى مطلبى مى گويم و مجدداً روى آن برمى گردم معذرت مى خواهم. دارم از خودم دفاع مى كنم و بر رويش (درباره اش) صحبت مى كنم. در هر حال ببخشيد.
رئيس: به شدت شايع است كه شما گفتيد من مداركى عليه شاه دارم كه در خارج از كشور به كسى سپرده ام و حفاظت مى شود. برادران و خواهرانم در اينجا مايلند بدانند اين شايعه تا چه اندازه صحت دارد و اين كه آيا تأييد مى فرمائيد يا خير؟
هويدا: بنده عرض كنم كه اگر خدا به من عمر داد يك تاريخ از ۲۰شهريور تا امروز بنويسم و در اين تاريخ مسلماً نكاتى مبهم روشن مى شود و مداركى هم دارم.
مادرم با كار مرا بزرگ كرد
رئيس: اگر به عنوان دفاع از خود و آنچه كه به هر حال احساس مى كنيد به عنوان آخرين دفاع موثر است، مطالبى داريد، بفرمائيد.
هويدا: بنده تسليم دادگاه هستم و هميشه توكلت على الله شعارم بود و الان هم اينجا عرض مى كنم كه استدعاى بنده از دادگاه اين است كه تمام اين مسائل را سبك و سنگين كند و من نه دستم به مال و نه به خون آلوده است. اگر در زمان من بعضى از اين جوانها از طرف مقاماتى شكنجه ديدند، زجر كشيدند، من عرض كنم كه اطلاعى نداشتم، ولى چون در زمانى بودم كه چنين كارى انجام گرفت، به جز اين كه از آنها عفو بخواهم كارى ديگر از من ساخته نيست. خود من دستى در كار نداشتم، به پرونده هاى انتظامى، چه ساواك و چه پليس، رسيدگى كنيد چه بسا كه خود من هم پرونده هائى داشته باشم و ببينيد كه زندگى بنده چه طور بود. من در يك فاميل ثروتمند بزرگ نشدم، مادرم بعد از فوت پدرم كار كرد و مرا و برادرم را بزرگ كرد، علاقه اى به سياست نداشتم، در آن جريان افتادم، اگر كار بدى كرده باشم، از خداوند متعال عفو مى خواهم، ولى خيال نمى كنم كه كارهائى كه انجام دادم بد بوده، فكر مى كنم من و همكارانم زحمت كشيديم. اگر عده اى نفهميده و نادرست بودند، ولى همه نبودند، همكاران من اغلبشان يا دوستان شما يا برادران و بچه هاى شما و يا خويشاوندهاى شما بودند، من سعى كردم با تمام خلوص نيت عرايضم را بگويم و چون فرموديد به جزئيات نرو، من هم نمى روم ولى آنچه كه در وضع مالى و اقتصادى و مسائلى كه در جزئيات بود، دلايلى هم دارم كه مى تواند ثابت كند كه سياست ها همه غلط نبوده و بعضى از آنها احتياج به زمان داشته تا به نتيجه برسد، امروز بايد بگويم يك سوم مردم ايران به مدرسه مى روند، حال بعضى از مدارس خوب است و بعضى خوب نيست، ولى توجه داده شد، اميدوارم فضائى جديد درست شود، ايمانى كه بين افراد وجود دارد، بماند، زيرا اگر اين ايمان توسعه يابد، اين مملكت از حد خواهد گذشت و به نتيجه خواهد رسيد و از خداوند متعال باز هم عرض مى كنم در اين روز از دادگاه استدعايم اين است كه با تمام آزادى خود، خوبى ها و بدى ها را و هر تصميمى كه بگيرند، حتماً به من ابلاغ مى كنند.
رئيس: ازاين لحظه، دادگاه وارد شور مى شود.
يكى از قضات: تماشاگران بنشينند، تا آقاى هويدا از جلسه خارج شود.
هويدا، وسايلش را از روى ميز جمع كرد، كتش را كه به علت گرماى داخل سالن از تن خارج كرده بود، به كمك يكى از پاسداران به تن كرد و همراه دو محافظ از سالن خارج شد. تماشاگران نيز براى تجديد قوا، سالن را ترك كردند و قضات دادگاه در اتاق شور به مشاوره نشستند.
ساعت ۲۰/۷ دقيقه بعدازظهر، دادگاه براى ابلاغ رأى صادره به هويدا، مجدداً تشكيل شد و رئيس دادگاه اعلام كرد كه دادگاه به اتفاق آراء رأى به اعدام هويدا و مصادره اموال او و اقرباى وى صادر كرده است. لحظاتى بعد، هويدا، جلوى جوخه آتش ايستاد و حكم درباره وى اجرا شد.
***
شليك به زندگى
پس از پايان جلسه چند ساعته دادگاه و داورى شتاب زده و اعلام رأى اعدام براى هويدا، او حوادث زندگى گذشته را چون فيلم سينمائى در ذهن خود مرور كرد. در حالى كه قطرات اشك گوشه چشم هاى درشت بى فروغ او را پر كرده بود مأمورين او را به جايگاه اعدام بردند. حال چه وى را به جوخه آتش سپرده باشند و چه تك تيراندازى از قفا بر گلوى او شليك كرده باشد: خون از گلويش فواره زد، رنج را برايش ارمغان آورد، دنيايش به هم ريخت. لرزه بر اندامش افتاد. تعادلش را از دست داد، به زمين خورد. خودش را جمع كرد. چهره اش درهم فشرده شد.
آنگاه كه آخرين نفس ها را مى كشيد، با صدائى كه تشنج وحشت آميزى از آن نمودار بود، با استغاثه از «كريمى» رئيس زندان قصر خواست كه تير خلاص را شليك كند تا بيش از آنچه زجر كشيده، زجر نكشد و در حالى كه تصوير شيرين زندگى گذشته اش بر ديدگانش سنگينى مى كرد، براى هميشه سرد و خاموش شد.
(پايان)
|
|
|
|