شكسته لبخندش، چو بيد لرزان است
نگاه بى تابش، به رنگ باران است
حقيقت ِهستى، پليدى و پستى
به رغم ِ نو سالى، چقدر عريان است
سكوت، مرثيه بار، نشسته بر لب ِ دار
و چادر سرخى، كنار ميدان است
نمى كند چشمش، مدد نديدن را
دو پا دويدن را- نه تن به فرمان است
به خشم و كينه يكى، تُفى كند بر روش
كسى كِشد از موش، كه «دُ ختِ شيطان است!»
***
«خدا كند مادر، بگيردم در بر،
كه دانم آغوشش، بهشت ايمان است
خدا كند فرياد، برآرد از بيداد
هميشه خاموشى، شروع طغيان است
و دامن رقصان، فراز تيرك ِ دار
درفش خونينى از عشق و وجدان است
خدا كند! -اى واى- كجايى اى مادر
چه خفته اى! برخيزكه وقتِ عصيان است!»
***
دوباره مى باردبر اوتُف و نفرين
و دخترك چون برگ به دست توفان است
يكى دگر با رحم، بگويدش «بگريز
نهفتن ِ اين زخم، يگانه درمان است
در اين زن بدنام، مجو نشان از مام
گناه كرده، جزاش، به امر يزدان است».
***
به بهت مى جويد، خدا و شيطان را
«كدام فرجامى، از اين و از آن است؟
كجاست يزدانى كه بسته چشمان را
به روى كردارى كه ننگ انسان است؟
كجاست شيطانى، كه عشق ِبى پرواش
ميان اين دوزخ، زچشم پنهان است؟
خداكند مادر، بگيردم در بر
خدا و شيطان ام، به ديده يكسان است!
خدا كند- اى واى- كجايى اى مادر....»
دى ماه ۱۳۸۳