Nimrooz
Vol. 16, No. 818, January 14, 2005
سال شانزدهم - شماره ۸۱۸ - جمعه ۲۵ دى ۱۳۸۳
بازتاب- آوازه
شاعر و پرنده ها
* «محمود كيانوش» در ميان روشنفكران ايرانى اهل قلم، چهره اى كمياب است. كمياب نه تنها از نظر برترى هاى كيفى كار كه مقوله اى جداگانه است و نياز به وارسى دارد، بلكه نيز از نظر تنوع عرصه هائى كه در آنها قلم زده است. شمار تأليفات او از ۸۰ فقره فراتر مى رود.
-و اين البته غير از شعرها و مقاله ها و ترجمه هائى است كه به صورت پراكنده در مجلات معتبر ادبى انتشار يافته است. -۱۲مجموعه شعر، ۹ مجموعه داستان كوتاه و بلند- و رمان، ۲۱ترجمه از ادبيات جهانى، ۱۳مجموعه شعر- و داستان براى كودكان و نوجوانان، ۷نقد ادبى و ۴طنز اجتماعى در فهرست تأليفات او به چشم مى خورد.
آنگونه كه از شرح زندگى كيانوش برمى آيد، او از همان سال هاى اول دبيرستان كه به شعر و قصه علاقمند شده، عرصه ها و شيوه هاى مختلف را تجربه كرده است. شعر هم به سبك توللى و نادرپور مى سروده و هم به سياق «محمدعلى افراشته» براى چاپ در «چلنگر» . هم داستان مى نوشته به شكلى كه باب طبع «جلال آل احمد» باشد و در «نيروى سوم هفتگى» چاپ شود و هم آن گونه كه مناسب براى انتشار در هفته نامه «شب چراغ» ابوتراب جلى باشد.
خيلى ها اينگونه پراكنده كارى ها را نمى پسنديدند- و نمى پسندند- و مى گويند كه نيروى خلاقه ذهن آدمى را تقسيم و در نتيجه تضعيف مى كند. اگر اين حكم نيز مثل هر قاعده ديگرى، استثناء بپذيرد، محمود كيانوش نيز يكى از استثناهاست. در هر كارى كه مى كند، نهايت دقت و وسواس را به كار مى گيرد. در نتيجه كارهايش در همه عرصه ها خواندنى است. تجربه در عرصه هاى مختلف پشتوانه اى شد براى سردبيرى او بر مجله «سخن» ، معتبرترين ماهنامه فرهنگى در آن سال ها، -و اما محمود كيانوش، پس از مهاجرت به انگلستان، در سال ۱۹۷۵ به فكر كار در عرصه ديگرى نيز افتاده است: نوشتن و سرودن به زبان انگليسى و برگرداندن آفريده هاى شاعران و نوسيندگان ايرانى به اين زبان. او تاكنون يك مجموعه از شعرهاى «شازه شاعر كلاسيك ايران» را «كه براى غربيان شناخته نيستند. ولى از شخصيت هاى درخشنده در پهنه ادبيات فارسى به شمار مى روند، به انگليسى برگردانده است و در انتظار روزى است كه ناشرى براى چاپ آن پيدا شود. مجموعه ديگرى ولى از او در اين عرصه انتشار يافته است كه شعر نوى ايران (Modern Persian poetry) را بازمى تاباند. اين مجموعه كه انتشارات» راكينگهام «آن را به بازار فرستاده، ۱۲۹ شعر از ۴۳ شاعر نوگراى معاصر را در برمى گيرد و مقدمه مفصل آن خواننده انگليسى زبان را با چند و چون شعر نوى ايران آشنا مى سازد.
-پس از آماده ساختن اين دو مجموعه كه مى توان حدس زد كه چه زمان و توانى براى آن هزينه شده است، كيانوش به فكر شعرهاى خود افتاده است! شعرهائى كه به انگليسى انديشيده و سروده شده و سپس به فارسى برگشته است. با اين همه برگردان فارسى آن، چند سالى زودتر، (در سال ۱۹۹۸) از سوى» چاپ و كتاب ارزان «در سوئد انتشار يافته و سر و سامان دادن به چاپ نسخه اصلى در لندن تا نيمه دوم سال ،۲۰۰۴ به درازا كشيده است. همان ناشر» شعر نوى ايران «يعنى» راكينگهام «، مجموعه را با عنوان:» از پرنده ها و انسان «(Of Birds and men) منتشر ساخته است. هر دو مجموعه (فارسى و انگليسى) هم اينك پيش روى ماست. هر چند كه به دومى نيازى نداريم، چون شاعر خود آنها را به همان شيوه كه خواسته به دقت به فارسى برگردانده است.
*
» محمود كيانوش «مى گويد، پس از انتشار يازده كتاب شعر در ايران كه نُه تاى آنها تجديد چاپ شده و نيز انتشار هشت كتاب شعر براى كودكان و نوجوانان، پاى در عرصه زبان انگليسى نهاده، زبانى كه آن را نيز با خواندن و ترجمه كردن شعر و داستان آموخته است. او مى افزايد از سال ۱۳۳۹ كه منظومه شبستان را منتشر كرده به اين دريافت رسيده كه شعر، او را به» جهان تأملات فلسفى «مى برد. ديگران به دنبال» سياست و سياست زدگى «مى رفتند و او در جستجوى» بينش فلسفى «بود.» از پرنده ها و انسان «، كمابيش جلوه گاه همين بينش فلسفى- شاعرانه اوست. عنوان كتاب نيز از» موش ها و آدم ها «ى» جان اشتين بك «به ذهن او رسيده است. عنوانى كه كتاب را به دو بخش كرده است:
-» پرنده ها «و» انسان «. بخش اول ۲۷ و بخش دوم ۲۱ شعر را در خود دارد، با اين توضيح كه در متن اصلى (انگليسى)، شمار شعرها به ۵۴ مى رسد. ۶تائى اضافه دارد و توالى و جاى شعرها نيز در دو مجموعه يكسان نيست. پس از اين حرف ها برويم به سراغ چند نمونه از شعرها:
-مجموعه» پرنده ها و انسان «با رنگين كمان پرواز پرنده ها آغاز مى شود؛ با» سپيد در آبى «
-» نور‎/ رنگ‎/ آواز‎/ بال‎/بال‎/بال....‎/ هنگامى كه سپيد‎/ در آبى آواز مى خواند‎/ رنگين كمانى بيدار كننده‎/ در گنبد ملال‎/ پديدار مى شود... «
انديشه به پرنده و پرواز، شاعر را به ياد» پرنده الهام «مى برد كه» هرگز براى نهادن تخم هاى امروز، به آشيانه پيشين بازنمى گردد «. شاعر كه پائى در گذشته و پائى ديگر» معلق در آينده «دارد، نگران آن است كه» لحظه اعجاز «را، لحظه اى را كه» زمين در نغمه اى پرّان، مى شكفد «از دست بدهد. پس فراخوانش اين است:» باز گرد‎/ اى پرنده درخشان الهام‎/ و يك بار ديگر‎/ بر آستانه پنجره ام بنشين «!
-شاعر نگاهى نيز به زندگى» خزه «ها دارد كه» هر چند بى نوا، هر چند خاكسار، خوشبخت ترين جامعه در جهان گياهانند. «با هم بودن» برايشان همان «عشق به زندگى» است. در بهره گيرى از آب و آفتاب «همه با هم برابرند.»
- «خاطره» براى شاعر در عصر يخبندانى كه ما در آن به سر مى بريم، اهميت ويژه دارد. «هيمه» اى است كه آتش بزرگ را پديد مى آورد تا بتوانيم در انتظار نوبهارى بمانيم «كه شايد هرگز نيايد!»
-سبب شوربختى مردمان شايد در اين باشد كه «عاشق زندگى اند، اما با آن بيگانه مى مانند» و «از مرگ بيزارند» اما هميشه با آن دست در آغوشند! «
-شاعر با آن كه مى خواهد در فضاى نيمه فلسفى خود باقى بماند ولى جهان پيرامون زورش به او مى چربد!
از» نظم نوين جهانى «و قربانيانش مى گويد: كوشش براى از ياد بردن آنان به جائى نمى رسد:
-» مى خواهم چشم هاى گريان پيرمردى را فراموش كنم‎/ كه وطنش را از او گرفته اند‎/ و همه گذشته اش اكنون‎/ زير ويرانه هاى همه آينده اش‎/ مدفون شده است‎/ در گوشه اى از يوگسلاوى از هم پاشيده‎/ در سحرگاه نظم نوين جهانى! «....» مى خواهم ترس منجر را در چشمان يك سركوچك فراموش كنم‎/ كه با قمه اى كُند‎/ از تن دختركى جدا شده است‎/ در گوشه اى از رونداى استقلال زده! ‎/ در سحرگاه نظم نوين جهانى...! «ولى شاعر براى آن كه بتواند اين همه فاجعه را فراموش كند، مى بايد» خود را فراموش كند. «
شاعر در جائى ديگر، در» عشق در بوسنى «يكبار ديگر به» نظم نوين جهانى «مى رسد و» آن دخترك بوسنيائى «را زير نگاه مى گيرد» كه خود را از مهربان ترين شاخه يك درخت حلق آويز كرد. «او» همه عشق باكره اش را نثار مرگ مى كرد‎/ پيش يا پس از آن‎/ كه سربازى گمشده‎/ با شهوت در او «بياميزد.
شاعر، با اين همه، سياست را موريانه اى براى انديشه و احساس مى بيند. ذهن هائى كه چون» آئينه هاى سبز «بودند و از» شكوفه هاى سپيد رازهاى شاد «مى درخشيدند، اكنون» چوب هائى پوسيده اند‎/ در تسليم به موريانه هاى سياست.. «! شاعر در جامه اى سبز چون درختى اميدوار، در دل صحراى برهنه مى ايستد،» شايد پرنده كوچك گمشده اى «از راه برسد و در درنگ خود نغمه هاى فراموش شده را به ياد او بياورد و او را از اين لعنت، لعنت سياست (؟) برهاند.
كيانوش در شعر كمابيش بلندى از مجموعه،» شرق و غرب «را نيز روبروى هم قرار مى دهد.» سكوت روشن درختان‎/ در گذرگاه رمزآميز كودكى او‎/ در جائى از شرق‎/ آئينه اى بود‎/ كه در آن‎/ تصوير سبز تنهائى خود را مى ديد‎/ اما گنجشكان پر شور‎/ به او الهام مى دادند. «در غرب ولى اكنون او، غروب خورشيد رؤياهايش را نظاره مى كند.
-» رقص فلامنكو «شعر بلند ديگرى است با تعبيرها و تصويرهاى زنده.» او، فرزند ميتراى شكوهمند است «و» در رگ هايش خون و شير آناهيتا، روان است «و» حنجره اى دارد از بلند شادى‎/ و آوا تارهائى از ابريشم عشق «! و» هنگامى كه سرودش را‎/ در ستايش روز مى خواند‎/ افسون خواب مى شكند‎/ تاريكى مى گريزد‎/ و دروازه سحر بر جشن زندگى باز مى شود. او همان «پرنده پارسيان» (به گفته آريستوفان) يعنى «خروس» است كه كوليان اندولس در شيوه رقص و آوازشان از او الهام گرفته اند. در زمانه ما جاى «پرنده پارسيان» خالى است:
«شهر دل من‎/ در شب شدم اين جهان جديد‎/ از بانك تو خالى است اى منادى صبح...!»
گشت و گذار ذهنى و فلسفى كيانوش در طبيعت و زندگى، در پايان او را از پاى مى اندازد. زير لب مى سرايد:
- «من خسته ام‎/ خسته تر از خدا» ! *
*
«اما، گفت بايد» !
*گيسو شاكرى «خواننده ايرانى مقيم سوئد» و گروهى كه با او همكارى مى كند، از همان سه چهار سال پيش كه نخستين آلبوم خود را با عنوان «تا به كى خموشى» به بازار فرستادند، نشان دادند كه هدف شان تهيه و ضبط و پخش ترانه هاى ميهنى است. البته جاى چنين ترانه هائى- اگر از مبتذلاتى كه زير اين نام، عرضه مى شد، بگذريم- در برونمرز خالى بود. ترانه هائى كه از شعر و موسيقى خوب و مهمتر از آن از پيوندسازگار اين دو برخوردار باشند.
-در آن نخستين آلبوم، گيسو رفته بود به سراغ ترانه هائى كمابيش مهجور مانده از دوره مشروطيت كه در آنها بيش از هر چيز به رنج و مذلت زنان در ايران و حقوق از دست رفته آنان پرداخته شده است. صداى سازگار گيسو اين آهنگ هاى فراموش شده را جلوه اى تازه مى بخشيد.
-آلبوم هاى بعدى يعنى «شوق رسيدن» و «ارتفاع جنون» اگر چه به اصطلاح «ميهنى» باقى ماندند ولى «امروزى» شدند. پاى شاعرانى چون «مينا اسدى» و «نصرت رحمانى» به ميان آمد كه شعرهايش با موسيقى «محمد شمس» و «مسعود فرنودى» درآميخته بود. البته پيوند كيفى و محتوائى ميان شعر و موسيقى درست و دقيق از كار در نيامده بود. ما در زمان خود به خوب و بد اين دو آلبوم نيز پرداخته ايم (از جمله در نيمروز ۷۵۰) و اينك چهارمين آلبوم از «شاكرى و شركاء» را پيش روى داريم كه عنوان «اما گفت: بايد» را بر پيشانى دارد. شعرها عمدتاً از مينا اسدى است و همانند گذشته داغ و انقلابى كه در سه ترانه با موسيقى محمد شمس و «شاپور باستان سير» پيوند خورده است. بارها گفته ايم كه شعر مينا سخت برانگيزاننده است و در عرصه هاى مبارزاتى مى تواند نقش «خمپاره» را ايفاء كند. ولى ترانه به ويژه اگر آغشته به مايه هاى سنتى باشد، ظرفيت پذيرش خمپاره را ندارد و از پاى درمى آيد! «شمس» كه در جمع نغمه ساز با ذوقى است، در آلبوم «شوق رسيدن» يك سره موسيقى خود را در سايه سنت پرورانده بود و اينگونه كار با رگه هاى عصيانى شعر مينا سازگارى نداشت. او اينك براى جبران، از تفريط به افراط روى آورده و دست به دامان ريتم هاى نظامى شده است! در نتيجه يكى دو تا از تكه هاى آلبوم تازه، بيشتر به سرود مى ماند تا به ترانه. ولى از حق نگذريم كه اين بار آهنگ شمس هماهنگى بيشترى با شعر مينا پيدا كرده است. قطعه اول آلبوم كه هشدارى است «به دشمن» - و با همين نام و با ريتم مارش گونه- نه ترانه كه يك «سرود واقعى» از كار درآمده است:
- «اگر فناى من اميد توست‎/ تا نهايت نشاندنت به خاك‎/ زندگانى ام دراز باد! ....
بر چهار سوى باغ آرزوى من‎/ هر چه در، دريچه، باز باد! ....
بيرق اميد و شادمانى ام‎/ با نسيم درك زندگى‎/ در اهتراز باد» !
-نكته اى را همين جا بگوئيم. ترانه الزاماً نبايد روى ريتم هاى تند بنا شود تا «ميهنى» جلوه كند. اتفاقاً ترانه افغانى «سرزمين من» كه در همين آخرين آلبوم گيسو شاكرى، بازخوانى شده روى همان ريتم هاى آرام افغانى شكل گرفته ولى تأثير «ميهنى» اش از ده ها مارش بيشتر است.- شعر مينا اسدى با همه «باد» هاى شعارگونه كه دارد، مى توانست به جاى آن كه حالت نظامى به خود بگيرد بر بستر ريتم آرام ترى حركت كند. موسيقى و ريتم ملايم تر مى توانست از چاشنى شعارى آن بكاهد و بر تأثير عاطفى آن بيفزايد.
- «اما، گفت بايد» كه عنوان آلبوم نيز هست، شعر ديگرى را از مينا اسدى در پيوند با موسيقى محمد شمس عرضه مى كند كه از «بايد» ها مى گويد: بايد رفت، بايد گفت: «هر چه دست طاق، بايد جفت» ! مخاطبان اصلى شعر كسانى هستند كه تدبير «را در» تسليم شدن به تقدير «مى بينند و به جاى» تاختن به زخم كينه، با شبان تيره «مى سازند.
-قطعه ديگر آلبوم» نيمه ديگر «نام دارد. پيوندى ميان شعر مينا و موسيقى باستان سير. عنوان، خود از محتوى مى گويد. روى سخن مينا با زنان است با اين توصيه كه برخيزند تا هزار قيامت به پا كنند!- ولى چگونه؟
-» آى عشق «، قطعه چهارم از آلبوم، آهنگى دارد از خود گيسو شاكرى كه بر روى شعرى از» ياور استوار «نشسته است. شايد ترانه ترين ترانه مجموعه باشد- در آن معنائى كه ما از ترانه مى فهميم- هر چند كه اين يكى نيز طاقت نمى آورد و بالاخره گريزى به سياست مى زند! شعرى كه» رستم دستان «را به» سمنگان «مى برد، تا راه به منزل جانان برده باشد، ناگهان» رگبار مسلسل «مى شود تا» تابش خورشيد سيه گل شود «!
-آرامشى كه از طنين صداى گيسو، در اجراى» آى عشق «احساس مى شود، نشان مى دهد كه حجم و رنگ و ظرفيت صداى او اينگونه ترانه ها را بهتر مى پذيرد و بهتر بازمى تاباند. گيسو صداى گرم تأثيرگذارى دارد كه بايد جا، رَدِه و مقام درست خود را پيدا كند و در همانجا بماند.
-آلبوم» اما گفت: بايد «، همانطور كه اشاره كرديم با بازخوانى ترانه افغانى» سرزمين من «پايان مى گيرد كه تأثيرش با بارها شنيدن نيز كاسته نمى شود:
-» بى آشيانه گشتم‎/ خانه به خانه گشتم‎/ بى تو هميشه با غم‎/ شانه به شانه گشتم‎/ عشق بهانه من‎/ از تو نشانه من‎/ بى تو نمك ندارد‎/ شعر و ترانه من‎/ گنج تو را ربودند‎/ از پى عشرت خويش‎/ قلب تو را شكستند‎/ هر كى به نوبت خويش‎/ سرزمين من! دردمند بى دوائى‎/ سرزمين من! بى سرود و بى صدائى... «
*
» پير جوان نژاد «!
*فصلنامه كاوه، چاپ مونيخ، در آلمان، چندى است سر و سامان تازه اى پيدا كرده و هر فصل سَرِوقت و گاه حتى پيش از وقت! به دست علاقمندانش مى رسد و اما شماره ۱۰۸ كاوه، (زمستان ۱۳۸۳) كه چند روزى است به دست ما رسيده، خبر بهجت اثرى را نيز در خود دارد:
-دكتر محمد عاصمى مدير كاوه و همكار گرامى ما (در نيمروز) در سرآغاز ژانويه امسال به هشتاد سالگى رسيده است. شما باور مى كنيد؟ ما كه نه! نيروى جسمى و روحى گرانى كه در او هست راه را بر هر باورى مى بندد. ولى چاره چيست؟ وقتى خود او از هشتاد سالگى اش مى گويد، بايد آن را پذيرفت. خوشا به حال او كه تندرست و استوار بر زمين ايستاده است و يقين داريم همچنان خواهد ايستاد. حرف هاى خود او اين يقين را در ما مى پروراند. او در شعرى در كاوه تازه، در برابر» چرخ كج مدار «سينه سپر مى كند كه با آن كه يك عمر، هر چه داده، از او بازپس گرفته است و قصد كرده كه او را به» نياز «و» در يوزگى «بكشاند، ولى كور خوانده است:» اينجا منم كه باز‎/ از كبرياى عرش به زير آورم ترا‎/ انسان، خداى خاكم، اى داور نخست‎/ با اين همه شكستگى ازرم به صد درست! ‎/ اسب چموش شيهه كشم، مست و بد لگام‎/ نه رام روزگارم و نه شيخ را غلام...! «
-عاصمى خود كيمياى زندگى را يافته است: اميد، پادزهر همه دردها و نابسامانى ها. اكسيرى كه همكار فرهيخته ما را، در فراز و نشيب هاى بى شمار زندگى، استوار نگاه داشته است:
-» نور اميد در دل من پرتو افكن است‎/ دل نيست، آفتاب فروزان روشن است‎/ تا آخرين نفس‎/ استاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم...‎/ من آتشم، شرار شرربار سركشم‎/ پير جوان نژاد جوان خوى بى غشم....! «
-براى همكار» جوان نژاد «خود آرزوى تندرستى و استوارى هاى بيشتر داريم.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •