اينجاى حرفاش كه رسيد، يه نفس بلند كشيد و يه نگاهى به دو تا قلب كرد و گفت:
-وقتى از شمال برگشتيم، خونه مريم اينا خالى بود. از بچه ها كه پرسيدم، معلوم شد فرداى همون روز از اون خونه رفتن. فقط مريم يه چيزى برام باقى گذاشته بود! يه يادگارى! يه پيغام! يه سرزنش!
بچه ها دستم رو گرفتن و بردن جلو خونه مريم اينا و رو تنه يه درخت يه چيزى بهم نشون دادن! مى دونين چى بود؟ عكس يه قلب! يه قلبِ تير خورده!
يادمه همون موقع پريدم و از ديوارشون رفتم بالا و پريدم تو حياط خونه شون! خونه خالى خالى بود و همه چيز به هم ريخته! پشت در حياط شون نشستم و گريه كردم!
وقتى برگشتم تو باغ خودمون، اومدم زير همين درخت و زير اين دو تا قلب، يه قلب تير خورده كشيدم!
ديگه از اون به بعد يادم نمى آد كه چند تا قلب صحيح و سالم كشيدم و چند تا تير خورده!
اين آخريا آنقدر دستم روون شده بود كه تا چاقورو مى ذاشتم و خود چاقو برام دو سه تا قلب مى كشيد!
اينو گفت و برگشت با خنده منو نگاه كرد كه داشتم بهش مى خنديدم!
كتايون: داداش، منم مى تونم يه روزى رو اين درختا قلب بكشم؟
كاميار با خنده نشست جلو كتايون و گفت:
-آره عزيزم اما به شرطى كه نه اون قلبا و نه اين درختارو به گند نكشى! اين چيزا تا زمانى قشنگن كه به كثافت كشيده نشده باشن!
بعد صورتش رو ماچ كرد و بلند شد و به نگين كه ساكت داشت نگاهش مى كرد گفت:
-فكر كنم كه وقت رفتنِ شماس نگين خانم!
نگين: چه طور مگه؟!
كاميار: آخه يه آدم پستِ بى شرف به آقابزرگه خبر داده كه عليه باغش دارن توطئه مى كنن! اوناهاش! اونم آقابزرگ كه داره مى ره به كانون فتنه!
همگى برگشتيم طرف جائى رو كه كاميار نشون مى داد نگاه كرديم! آقابزرگه داشت با عصاش جلو مى رفت و مش صفرم دنبالش!
يه دفعه همه به طرف خونه كاميار اينا دوئيدن! فقط من و كاميار و گندم همونجا وايستاديم! برگشتم طرف درختى كه كاميار روش قلب كشيده بود و گفتم:
-چقدر خوبه كه خاطرات رو تنه اين درختا مى مونن!
كاميار: اينا كه خطرات اين ارتفاع از درختاس! اگر بتونى از هر كدوم از اين درختا بالا برى، خيلى قلباى ديگرو هم مى بينى كه توش خاطرات نسل هاى قديميِ ماها خونه كرده!
دو تا قلب با خط عمو! يه قلب با يه تير با خط بابا! دو تا قلب ديگه كه خيلى ام ظريف كَنده شده با سنجاق سرِ عمه!
با تعجب بهش نگاه كردم و خنديدم و گفتم:
-راست مى گى كاميار؟!
كاميار: اين كه چيزى نيس! من مطئنم كه اگه بتونيم يه خرده بيشتر از درختا بريم بالا، قلباى خيلى پيرى رو هم مى بينيم كه يا با چاقوى آقابزرگ تو درخت كَنده شدن يا با سنجاق سرِ خانم بزرگ خدا بيامرز! عشقِ ديگه! هميشه بوده و هميشه ام هس!
اينو گفت و يه خنده اى به من و گندم كرد و راه افتاد طرف خونه شون!
دوتائى واستاديم و رفتن كامياررو نگاه كرديم كه گندم گفت:
-تو اون دختره يادت هس؟
-آره، يادمه.
گندم: چه شكلى بود؟ خوشگل بود؟
-تو اون سن و سال، معلوم نمى شه يه دختر قشنگه يا نه!
گندم: چرا. معلوم مى شه!
-منكه متوجه نمى شدم!
برگشت طرف من و روبروم واستاد و تو چشمام نگاه كرد و گفت:
-توام تا حالا رو درختا قلب كشيدى؟
-نه.
گندم: جدى مى گى؟!
سرمو تكان دادم و گفتم:
-آره!
گندم: يعنى تا حالا يه دونه ام نكشيدى؟!
-نه. يعنى مى دونى، اين كارا به نظرم بچه بازيه! مسخره اس!
گندم: هيچ ام بچه بازى نيس!
-يعنى هر كى عاشق شد بايد يه چاقو ورداره بره درختارو زخمى كنه؟!
گندم: اين زخمى كردن درختا نيس! به ثبت رسوندن يه احساسه، يه خاطره س، يه هيجانه، يه بلوغه!
-خب آدم مى تونه اينارو يه جور ديگه در ذهن و روحش ثبت كنه!
گندم: تو بى احساسى! تو هر چيزى رو فقط از جنبه منطقى اش نگاه مى كنى!
-نه! اصلاً اينطورى نيس! فقط شايد...
گندم: شايد چى؟
-نمى دونم؟
گندم: اصلاً تو تا حالا عاشق شدى؟
-نمى دونم، شايد!
گندم: پس شدى!
-مى دونى، دبيرستان كه بودم، يه دختره بود كه مسيرش با من يكى بود. هميشه تو راه مدرسه مى ديدمش. صبحا كه با كاميار مى رفتيم مدرسه، اونم از همون مسير مى اومد و هى به من نگاه مى كرد. منم نگاهش مى كردم. بعد از چند وقت متوجه شدم كه بهش يه احساسى دارم. حالا نمى دونم عادت بود يا عشق! آخه دختر خيلى قشنگى بود! وقتى به آدم نگاه مى كرد، يه جور خاصى بود كه انگار...
گندم: خيلى خب! كافيه! ديگه نمى خواد انقدر مفصل برام توضيح بدى!
-ولى خودت ازم پرسيدى!
گندم: من فقط پرسيدم كه تا حالا عاشق شدى يا نه؟ همين!
-خب منم داشتم مى گفتم ديگه!
گندم: تو مى تونستى يه كلمه بگى، آره يا نه!
-آخه خودمم نمى دونم آره يا نه!
گندم: ديگه بدتر! حتماً براى عشق تون، دو تا قلبم رو درختا كندى؟!
-نه! من اصلاً بلد نيستم رو كاغذ سفيد بامداد يه قلب درست حسابى بكشم، چه برسه رو تنه درخت، اونو با چاقو!
گندم: واقعاً كه سامان! بهتره هر چه زودتر برى و كندن قلب رو درخت رو با چاقو ياد بگيرى! اينطورى حداقل مى شه باهات حرف زد!
-چرا عصبانى مى شى؟!
گندم: من اصلاً عصبانى نيستم!
-پس چرا دارى داد مى زنى؟!
گندم: توام دارى داد مى زنى!
-خيلى خب! بهتره منطقى باشيم! ببين گندم! به نظر من اگه يه پسر بلد نباشه روى تنه درخت با چاقو قلب بكنه، اين دليل هيچى نمى تونه باشه! از نظر منطقم درست نيس!
گندم: گوش كن سامان! من اصلاً از هر چى منطق و آدم منطقى بدم مى آد! فهميدى!
اينو گفت و با عصبانيت برگشت و رفت! دو سه قدم كه ازم دور شد برگشت و گفت:
-پسره شير برنج شُل!
يه دفعه زد زير گريه و دوئيد و رفت! مونده بودم چرا همچين كرد! خيلى عصبانى شدم! دفعه اولى نبود كه ماها از اين حرفا بهم مى زديم! تو جمع، تو مهمونى ها، تو باغ، وسط بازى ها، خلاصه گاه گدارى سر به سر هم مى ذاشتيم و از اين حرفا بهم مى زديم اما از امروز صبح به بعد كه ديد و احساسم نسبت به گندم عوض شده بود، اين حرفش خيلى ناراحتم كرد! خودشم اين دفعه اين حرفارو يه جور ديگه زد! هميشه وقتى از اين چيزا به همديگه مى گفتيم، بعدش مى خنديديم و شوخى مى كرديم اما اين دفعه با گريه گذاشت و رفت!
يه دفعه متوجه شدم كه سر و صدا از طرف خونه كاميار اينا بالا گرفت. خواستم برم اونجا ببينم چه خبره اما حوصله شو نداشتم. راه افتادم طرف خونه خودمون و تا رسيدم از پنجره پريدم تو اتاقم و رفتم تو رختخوابم!
از دست گندم خيلى عصبانى بودم كه اون حرفارو بهم زده اما يه احساس خوبى هم بهش داشتم كه از احساس امروز صبح هم بهتر و بيشتر بود!
يه دفعه نمى دونم چرا خنديدم و تو دلم يه حال عجيبى حس كردم! شايد عشق همين بود! يعنى عاشق شده بودم؟! عاشق گندم! چه اسم قشنگى!
كم كم برگشتم به خاطراتم. ياد موقع هائى افتادم كه من و كاميار با گندم و آفرين و دلارام و كامليا بازى مى كرديم. يادمه موقع ياركشى، هميشه گندم مى اومد با من! يادمه هميشه وقتى گرگم به هوا بازى مى كرديم و گندم مثلاً گرگ مى شد، با اين كه مى تونست منو بزنه، اينكارو نمى كرد و بقيه رو مى زد!
تو اين فكرا بودم كه صداى پدرم و مادرم رو شنيدم كه داشتن مى اومدن خونه و با عصبانيت با همديگه حرف مى زدن! تا رسيدن به پنجره اتاق من، پدرم صدا كرد:
-سامان!
-بله.
-خوابيدى؟!
-نه، بيدارم...
پدرم: پس چرا چراغ اتاقت خاموشه؟
-همينطورى. دراز كشيدم.
پدرم: تو نفهميدى آقابزرگ رو كى خبر كرده؟
-نه! مگه چى شده؟
پدرم: شماها كجا بودين؟
-با كاميار اينا تو باغ بوديم. طورى شده؟
پدرم: نه، بگير بخواب.
اينو گفت و با مادرم اومدن تو خونه. حوصله نداشتم در مورد اين چيزا فكر كنم. دوباره برگشتم به خاطراتم و هر لحظه اى رو كه با گندم بودم، آوردم تو مغزم! به هر كدوم كه فكر مى كردم يه چيز تازه دستگيرم مى شد! هميشه گندم يه جورى خواسته بود كه خودشو به من نزديك كنه اما من متوجه نشده بودم! عجب آدمى هستم من! انگار حرفائى كه بهم زد همه اش درست بوده!
دوباره خنده ام گرفت! يه خنده اى كه يه حالت ذوق توش بود! واقعاً گندم حق داشت كه بهم بگه شيربرنج شل! از حرصش اين حرف رو بهم زد! حتماً بعد از اين همه سال، وقتى امروز صبح ديده كه يواشكى رفتم جلو پنجره اش و نگاهش مى كنم، با خودش گفته كه اخلاقم عوض شده و به قول معروف مَرد شدم و حتماً مى رم جلو و باهاش صحبت مى كنم! بعدش هم وقتى امروز چند بار خواست سر حرف رو باهام واكنه، منِ احمق صحبت رو عوض كردم! عجب خرى هستم من!
توى اين فكرا بودم كه انگار يه دفعه چشمام گرم شد و خوابم برد! يه وقت با يه صدا از خواب پريدم! «
كاميار: اهالى باغ آسوده بخوابيد، باغ در امن و امان است! آهاى جونِوَرا نجنبينا! نلولينا! داروغه بيدار است! آهاى! دخترخانما! آقا پسرا! آهسته بيائيد! پدر و مادر هنوز هشيار است!
ساعتم رو نگاه كردم، يه خرده از دوازده نصفه شب گذشته بود! نفهميدم چطور خوابم برده!
كاميار: آهاى! دختر عمه ها! پسر عمه ها! دختر خاله ها! پسر خاله ها! دختر دائى آ، پسردائى آ پاورچين و آهسته بيائيد، باغ هنوز نسبتاً بيدار است!
رسيدم دم پنجره اتاق من كه پدرم سرشو از پنجره طبقه بالا كرد بيرون گفت:
-پسر مگه تو خواب ندارى؟ نصفه شبى ول كن برو ديگه!
كاميار: سلام عموجون.
پدرم: تو اين وقت شب اينجا چيكار مى كنى؟!
كاميار: امشب نوبت كيشيك منه! حاج ممصادق بهم گفته امشب تو باغ كيشيك بكشم. بعد از نصفه شب هر كى رو تو باغ ديدم اسمش رو بنويسم و صبح بدم بهش كه تنبيه اش كنه! شمام زودتر برو بگير بخواب تا اسمتو ننوشتم آ!
پدرم يه چيزى زير لبش گفت و سرشو كرد تو و پنجره رو بست!
پريدم و از اتاق رفتم بيرون.
كاميار: كجائى تو؟!
-خوابيده بودم.
كاميار: پس چرا نيومدى خونه ما! نمى دونى چه خبر بود!
-حوصله نداشتم.
كاميار: گندم كجا رفت؟
-رفت خونه شون.
كاميار: خب، چه خبر؟
-هيچى.
كاميار: چشمات مى گن دارى دروغ مى گى! بگو ببينم چى شده!
-بيا بريم وسط درختا تا بهت بگم.
كاميار: نكنه باز يه جا واستادى و دزدكى گندم رو ديد زدى و حالا دنبال مفاد قانونى اش مى گردى؟!
-گم شو! بيا بريم يكى مى شنوه!
دو تائى با هم رفتيم وسطاى باغ و يه جا كه تاريك تر بود واستاديم و با خنده گفتم:
-كاميار من الان واقعاً احتياج به كمك دارم!
كاميار: پسر جون تو كِى كمك خواستى و من دريغ كردم؟! فقط جون مادرت دنبال ماده و تبصره و بند و اين چيزا نگرد و بى خودى ترس تو دل ما ننداز!
-نه به جون تو! اين دفعه ديگه از اين خبرا نيس!
كاميار: آفرين! حالا بگو ببينم چه كمكى لازم دارى تا در اسرع وقت انواع و اقسام خدمات رو ارائه بدم!
-مى خوام يكى رو پيدا كنم كه تو عشق و عاشقى و اين چيزا وارد باشه.
يه نگاهى به من كرد و گفت:
-واقعاً خاك بر سرت كنن سامان! من اين جا بغل دستت واستادم اون وقت تو دنبال يه نفر مى گردى كه تو اين چيزا وارد باشه؟! حالا اگه با يه پاره آجر بزنم تو سرت حق ته يا نه؟!
-اِه...! چه مى دونم! منظورم به خودته ديگه! اما بدون شوخى و لوس بازى آ!
كاميار: خب حالا شد يه حرفى! بگو ببينم چى شده!
خنديدم و گفتم:
-امشب مى دونى گندم بهم چى گفت؟
كاميار: انگار موضوع جدى يه!
-آره! پس چى؟!
كاميار كه حسابى شنگول شده بود با خنده گفت:
-انگار دنيا به كامت داره مى گرده! بگو ببينم چى گفت بهت!
-بهم گفت شير برنج شل! اونقدر از دستم عصبانى شده بود كه نگو!
يه نگاهى بهم كرد و خنده رو لباش خشك شد و گفت:
-با اين حساب بهتره جاى گشتن دنبال يه متخصص در امور عشق و عاشقى، دنبال يه متخصص در امور طناب و ريسمان بگردى كه هر چه زودتر خودتو دار بزنى بدبخت!
-يعنى چى؟!
كاميار: آخه اينم چيزيه كه انقدر باعث خوشحالى آدم بشه؟! نه! مى خوام بدونم اصلاً تو آدمى؟! دختره در نخستين مكالمه عاشقانه بهت گفته شيربرنج شل، اونوقت تو جشن گرفتى؟! والله خجالت داره سامان! اگه يه دختر به من يه همچين حرفى بزنه، بى معطلى يه گلوله تو شقيقه خودم شليك مى كنم. اون وقت تو حرف رو شنيدى و دارى اينجا پايكوبى مى كنى!
-صبر كن بذار بگم چه جورى گفت آخه!
كاميار: چه جورى گفتش ديگه چه فرقى داره؟ همون كلمه اولش براى خودكشى كافيه چه برسه به كلمه دومش!
-آخه لحن گفتن فرق مى كنه!
كاميار: حتى اگه با بهترين لحن ها هم اين حرف به يه پسر گفته بشه بازم نتيجه اى جز خودكشى نداره! يالله معطل نكن تا آبروى ما پسررو نبردى! حداقل انقدر همت داشته باش و آبرو و حيثيت همنوع خودت رو بخر! يالله!
-باز شروع كردى؟! اصلاً برگرد برو خونه تون.
كاميار: خيلى خب بابا! بگو ببينم لحن كلام چه جورى بوده.
-گندم چون خيلى عصبانى بود اين حرف رو به من زد!
كاميار: حق داره والله!
-يعنى از اين حرفش فهميدم كه اونم منو دوست داره! يعنى به طور غير مستقيم بهم گفت كه منو دوست داره.
كاميار: بهتر نيس كه جاى اين همه جون كندن و تفسيرهاى مختلف رو بررسى كردن و آخرش به يه نتيجه نيم بند غير مستقيم رسيدن، اون زبون صاحب مرده ات رو يه تكون بدى و حرفت رو مستقيم بزنى؟!
-اِه...! گوش كن! حالا مى دونى ازم چى خواسته؟
كاميار: يه جو عرضه!
-يه قلب! يعنى دو تا قلب!
كاميار: واسه آدم مريض دنبال قلب مى گرده؟
-نه! بهم گفته تا ياد نگيرم رو تنه درخت قلب بكشم باهام حرف نمى زنه!
يه نگاهى به من كرد و گفت:
-چه شرايط سهلى! كاشكى از اين شرطا از من مى خواستن! به جون تو، دقيقه اى دو تا قلب منبت كارى شده تحويل شون مى دادم! حالا چى شد كه يه همچين چيزى ازت خواست؟
-همه اش تقصير توئه ديگه! از تو مهمونى همه رو ورداشتى بردى زير يه درخت و خاطرات ده پونزده سال پيش ات رو نشون بدى؟!