ارباب جمشيد، ارباب رستم گيو، دكتر اسفند ياريگانگى، دكتر بوذرجمهرمهر، فرنگيس يگانگى
زرتشتيان ايران كه اكثراً خوشنام مى باشند از هموطنانى هستند كه چه در ايران و چه در هندوستان و در هر كشورى كه اقامت گزيدند اكثراً درستكار و مورد اعتماد خاص مردم بودند.
يك تن از آنان كه به صف روزنامه نگاران و رسانه هاى گروهى پيوست بهرام شاهرخ بود كه نه تنها خوشنامى پدر و زرتشتيان را نداشت بلكه مورد اعتماد هيچ گروه و سازمان و حزبى نبود و فرد هزار چهره اى معرفى شد. از بدو مشروطيت تا سال ۱۳۵۷ ارباب جمشيد، ارباب كيخسرو، دكتر اسفنديار يگانگى، دكتر بوذر جمهرمهر سمت نمايندگى مجلس را از طرف زرتشتيان برعهده داشتند كه همگى به خوشنامى و حسن شهرت معروف بودند كه اشاره مختصرى به زندگى برخى از آنان كه در دسترس بود مى شود.
ارباب كيخسرو شاهرخ
۱-كيخسرو فرزند شاهرخ در سال ۱۲۵۳ شمسى در شهر كرمان متولد گرديد. در ۶ماهگى پدر خود را از دست داد و تحت سرپرستى مادربزرگ شد و به تحصيلات مقدماتى پرداخت و با كمك انجمن زردشتيان به بمبئى رفت و پس از پايان تحصيلات و فراگرفتن زبان انگليسى با عنوان معلم به كرمان بازگشت و مدتى به روسيه سفر كرد و سرانجام از مديران تصفيه امور ارباب جمشيد شد.
۲-ارباب كيخسرو شاهرخ مدت ۱۰دوره (از دوره دوم تا يازدهم) به نمايندگى زرتشتيان به مجلس رفت و مدتى كارپرداز مجلس بود كه نقش بسيار مهمى در كارهاى ساختمانى مجلس داشت و از او به نيكى و پاكى و درستى ياد مى شود.
۳-ارباب كيخسرو شاهرخ در سال ۱۳۱۹ هنگام بازگشت از يك مجلس عروسى به طور مرموزى درگذشت كه اين مرگ ناگهانى او را با فعاليت فرزندش در آلمان مربوط مى دانند.
جد پدرى او ملا گشتاسب منجم مشهور زمان آغامحمدخان قاجار بود. او كه بعدها به (ارباب كيخسرو شاهرخ) معروف گرديد ۱۰دوره از دوره دوم تا يازدهم نماينده زرتشتيان در مجلس شوراى ملى بود كه بين سياست پيشگان احترام خاصى داشت. سال ها كارپرداز مجلس بود و درستى و صداقت و شايستگى او را همه مى ستودند و در كارهاى عمرانى مجلس نقش بسيار مؤثرى داشت. آنقدر در درستى شهرت يافت كه مدرس مى گفت: (مجلس شوراى ملى فقط يك مسلمان دارد كه آن هم ارباب كيخسرو شاهرخ است.)
حسن مرسلوند درباره او چنين مى نويسد: ارباب كيخسرو شاهرخ در شش ماهگى پدر را از دست داد و تحصيلات خود را تحت سرپرستى مادرش (پيروزه) در كرمان به پايان رسانيد و در ۹سالگى به تهران آمد و به تحصيل ادامه داد. با كمك انجمن زرتشتيان به بمبئى رفت و (دين شاه) رئيس انجمن اكابر پارسى او و برادرش را تحت حمايت قرار داد و پس از پايان تحصيلات از طرف انجمن مزبور با سالى سيصد روپيه به آموزگارى دبستان كرمان به كار اشتغال ورزيد. مدتى در كرمان به اصلاحات فرهنگى پرداخت و از راه مشهد به عشق آباد روسيه رفت و چندى در (ادسا) به سر برد و به تهران آمد و جزو مديران تصفيه امور (ارباب جمشيد) شد.
ارباب كيخسرو شاهرخ مانند بعضى از همكيشان خود در نهضت مشروطيت نقش مؤثرى داشت و در دوره دوم مجلس به جاى (ارباب جمشيد) به نمايندگى زرتشتيان ايران در مجلس شوراى ملى انتخاب شد. درستكارى او توجه خاص نمايندگان را جلب كرد به همين جهت ساليان دراز كارپرداز مجلس شورايملى بود.
در جنگ جهانى اول همراه ساير آزاديخواهان مهاجرت كرد و در قم به نمايندگى از طرف مستوفى الممالك با اعضاى كميته دفاع به مذاكره پرداخت. در سال قحطى معروف از طرف دولت مأمور خريد غله شد و خيلى ها را از مرگ نجات بخشيد. هنگام انعقاد قرارداد ۱۹۱۹ از طرف وثوق الدوله به مخالفت پرداخت و در سفر به آمريكا نطق هائى كرد و مقالاتى عليه قرارداد نوشت و حتى به عنوان نماينده مجلس ايران در مجلس آمريكا به ايراد نطق پرداخت.
ارباب كيخسرو شاهرخ بعد از مراجعت به ايران نمايندگان مجلس را براى تشكيل جلسه خصوصى در منزل خود دعوت كرد و اعلاميه الغاى قرارداد را نوشت و به امضاى عده اى از نمايندگان رسانيد و شبانه آن را منتشر ساخت. ارباب كيخسرو در سال ۱۳۱۰ همراه چند تن از دانشمندان ايران (انجمن آثار ملى) را تأسيس نمود كه نخستين اقدام انجمن پيشنهاد ساختن آرامگاه فردوسى بود كه به جمع آورى اعانه پرداخت. در سال ۱۳۰۵ از طرف انجمن به طوس فرستاده شد تا مدفن فردوسى را دقيقاً بررسى كرده و مقدمات كار را فراهم سازد.
ارباب كيخسرو شاهرخ جزو كميسيونى بود كه از طرف دولت براى رسيدگى به جواهرات احمد شاه تشكيل شد كه پس از رسيدگى اعلام داشتند كه احمدشاه هيچگونه جواهرى را همراه خود نبرده است.
ارباب كيخسرو شاهرخ در نخستين مجلس مؤسسان از طرف زرتشتيان به نمايندگى انتخاب گرديد و عضو هيأت رئيسه مجلس مؤسسان بود و به تغيير سلطنت از خانواده قاجار به خانواده پهلوى رأى داد.
ارباب كيخسرو شاهرخ با سياست هاى روس و انگليس در ايران مخالف بود و گرايش به سياست آمريكا داشت و (مورگان شوستر) آمريكائى در كتاب اختناق ايران چنين نوشت: «ارباب كيخسرو تاجر محترم زرتشتى كه در زبان انگليسى مهارت تامى داشت بهترين و صميمى ترين دوست ما بود كه در مدت توقف آمريكائى ها مورد توجه آنان قرار گرفت. تاجرى محبوب بود كه در مواقع امتحان هيچ تزلزلى در اراده راسخ او پيدا نمى شد.» در حالى كه ارباب كيخسرو با دكتر مليسپو موافقتى نداشت.
ارباب كيخسرو مدتى رئيس شركت تلفن بود كه اولين قرارداد تهاترى را بين ايران و سوئد امضاء كرد. همچنين او نماينده شخص رضاشاه در مورد تحويل گرفتن كارهاى ساختمانى راه آهن از آلمانى ها و خارجى ها گرديد.
ارباب كيخسرو شاهرخ كه ۶۶سال زندگى كرد در بازگشت از مجلس عروسى به طور ناگهانى درگذشت. ارباب كيخسرو شاعر هم بود و چند جلد كتاب درباره (آئين پارسيان) نوشته است.
***
بهرام شاهرخ فرزند ناخلف
بهرام شاهرخ نقش مرموزى در ايران داشت. در جنگ دوم جهانى در راديو برلن مطالبى عليه رضاشاه مى گفت كه برخى مرگ ناگهانى پدر او را ناشى از همين فعاليت مى دانند. در جريان ملى شدن نفت، بهرام شاهرخ را از مدافعين منافع بريتانيا مى شناختند و مدتى هم سرپرست راديو تهران شد و همواره از خود نقش مرموزى آشكار مى ساخت. در سال هاى بعد در روزنامه كيهان مورخ ۲۲دى ماه سال ۱۳۴۴ اين مطلب چاپ شد.
(تشرف به دين اسلام- به طورى كه امروز محضر شماره ۱۲۷۶ اطلاع داد آقاى بهرام شاهرخ در آذرماه سال گذشته در حضور آيت الله قوامى به دين اسلام مشرف گشته است.)
در شماره دوم بهمن ماه ۱۳۴۴ اين خبر در كيهان به چاپ رسيد: پيرو خبرى كه محضر ۱۲۷۶ درباره تشرف اين جانب به دين مبين اسلام منتشر نموده و در شماره چهارشنبه آن روزنامه به چاپ رسيده بود لازم به توضيح مى دانم كه اصولاً اعتقادات مذهبى افراد جنبه شخصى دارد و اين جانب با وجود اعتقاد ديرين به دين مبين تمايل به تظاهر نداشته ام وگرنه زودتر از اينها شخصاً به انتشار آن مبادرت ورزيده بودم.
با تجديد ارادت، بهرام شاهرخ
پسر ديگر ارباب كيخسرو افلاطون نام داشت كه تجارت مى كرد و از قرار معلوم از نظر مالى دچار مشكلات فراوان شد كه كار به ورشكستگى و زندان كشيد.
يكى از فرزندان ارباب كيخسرو در سال ۱۲۹۹ همراه ميرزارضاخان ارفع الدوله از راه فارس براى تحصيل عازم اروپا بود كه در راه دزدان به كالسكه آنها حمله كردند كه اين جوان به قتل رسيد.
يك پسر ديگر او هم فريدون نام داشت كه از قرار معلوم مرد موفقى در زندگى نبود.
***
فرنگيس شاهرخ (يگانگى) مادر صنايع دستى ايران
دختر ارباب كيخسرو كه با خانواده يگانگى ازدواج كرد دنباله رو پدر بود و در همه محافل از او به نيكى ياد شده است.
منصوره پيرنيا درباره اش چنين نوشته است:
دختر ارباب كيخسرو بانى و مؤسس جمعيت زنان زرتشتى و عضو شورايعالى زنان بود. نويسنده كتاب (در جستجوى راستى ها) عضو مؤثر و مؤسس انجمن فرهنگى ايران باستان گرديد. فرنگيس احياء كننده هنرها و صنايع دستى ايران بود كه به حق بايد او را مادر صنايع دستى ايران و احياء كننده هنرهاى ظريفه ايرانيان خواند. مدت ۶ماه به روستاهاى ايران سفر كرد و از شهرها و روستاها نمونه هائى از هنر و صنايع دستى ايران را جمع آورى و در وزارت اقتصاد متمركز نمود.
فرنگيس يگانگى از بانيان شورايعالى زنان بود و يكى از چهار زنى است كه به عنوان هيأت مؤسس شورايعالى زنان انتخاب شد.
فرنگيس از احترام خاصى برخوردار بود و همه جا با تبعيض و اجحاف مبارزه مى كرد و همواره در راه حقوق زنان كوشا بود.
فرنگيس يگانگى در تبعيد نيز معبد زرتشتيان را در (پال التو) جنوب كاليفرنيا پايه گذارى كرد و خود نيز در جوار معبد ساكن شد.
***
ارباب رستم گيو
از زرتشتيان خوشنام ايران كه در سياست و تجارت از او به نيكى ياد شده ارباب رستم گيو است كه هفت دوره از دوره ۱۲ تا ۱۹ نماينده زرتشتيان در مجلس شورايملى ايران بود و سپس در دوره چهارم مجلس سنا سناتور انتصابى تهران گرديد. در تمام اين مدت رياست انجمن زرتشتيان ايران را برعهده داشت.
نكته جالب اين است كه ارباب رستم گيو مشير و مشار ارباب كيخسرو شاهرخ بود كه ده دوره از دوره دوم تا يازدهم نماينده زرتشتيان در مجلس شورايملى ايران بود و بعد از او رستم گيو هم به نمايندگى زرتشتيان رسيد و هم رئيس انجمن زرتشتيان ايران گرديد.
رستم گيو در سال ۱۲۶۷ شمسى در يزد متولد شد. پدرش شاپور گيو نيز تاجر معتبرى بود كه با كشورهاى خارج از جمله هندوستان داد و ستد داشت. رستم گيو در اروپا به تحصيل پرداخت و با فراگرفتن علوم اقتصادى و تجارى به ايران آمد و ضمن شروع به فعاليت تجارى عضو انجمن بلديه تهران شد. همكارى صميمانه اى با ارباب كيخسرو داشت كه جانشين او گرديد و تنها زرتشتى است كه در مجلس سنا عضويت يافت. زيرا در مجلس سنا همواره يك تن از نمايندگان اقليت شركت مى جست كه بعد از او فليكس آقايان از ارامنه جزو سناتورهاى انتصابى بود كه با نزديكى به درباريان ديگر فرصتى نداد كه ساير افراد اقليت جانشين او شوند.
ارباب رستم گيو كه در ۸۰سالگى زندگى را ترك گفت وصيت كرده بود كه قسمت اعظم دارائى اش صرف امور خيريه گردد.
دكتر اسفنديار يگانگى (پدر آبيارى ايران)
از زرتشتيانى كه با همه گروه ها خصوصاً با شعرا و روزنامه نگاران حسن مناسبات داشت دكتر اسفنديار يگانگى بود كه سازمان وسيعى براى آبيارى تشكيل داد و گروهى از مهندسين و كارشناسان را استخدام كرد و از اين طريق كار پر ارزشى در كشور خصوصاً در مناطقى از قبيل يزد و كرمان انجام داد به همين جهت او را (پدر آبيارى مدرن در ايران) ناميدند.
نويسنده نيز با او دوستى نزديك داشتم و از او خاطرات خوبى دارم. در كار خير و كمك به هموطنان همواره پيشگام بود. به خيلى ها از نظر تحصيل و زندگى كمك مالى مى كرد و در مجلس نيز از وكلاى مورد احترام بود و در چند دوره نمايندگى همواره از او ذكر خير مى شد.
دكتر فرهنگ مهر و رياست انجمن زرتشيان ايران
فرهنگ مهر فرزند ارباب مهربان مهر در سال ۱۳۰۲ شمسى در تهران متولد شد. پس از دريافت ديپلم از دبيرستان فيروز بهرام به اروپا رفت و در رشته اقتصاد از دانشگاه لندن درجه دكترا گرفت. در مراجعت به ايران در وزارت دارائى به كار مشغول گرديد. مديركل نفت و امتيازات در آن وزارتخانه شد. وقتى هويدا وزير دارائى شد به معاونت وزارت دارائى منصوب گرديد و زمانى كوتاه هم كفيل وزارت دارائى شد.
وقتى هويدا نخست وزير بود مى خواست دكتر فرهنگ مهر را وزير دارائى كند ولى چون در قانون اساسى قيد شده كه وزير بايد (مسلمان) باشد به وزارت نرسيد و كفيل وزارت دارائى شد. سپس مدتى مديرعامل و رئيس هيأت مديره شركت سهامى بيمه ايران گرديد.
سرانجام دكتر فرهنگ مهر رئيس دانشگاه پهلوى شد و زمانى طولانى در شيراز اقامت گزيد و استادان و دانشجويان و دانشگاهيان مى گويند فرهنگ مهر دانشگاه پهلوى را خيلى خوب اداره كرده است.
دكتر فرهنگ مهر بعد از انقلاب در خارج از كشور اقامت گزيد و ساليان دراز رياست انجمن زردشتيان را عهده دار است.
دكتر بوذرجمهرمهر
در آخرين دوره هاى مجلس شورايملى دكتر بوذرجمهرمهر نماينده زرتشتيان در مجلس شورايملى بود كه پزشكى حاذق و خوشنام بود كه بعد از تغيير اوضاع از وضع او بى خبرم.
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
فصل دوم
به سوى آينده خيالى
پرواز
ما جوانان انقلابى بر اين خيال بوديم كه شوروى بهشتى براى مردم اين كشور ساخته است. همان بهشتى كه ما نيز قصد داشتيم نسخه اى از آن را هم براى مملكت خود بپيچيم. ما به «سوسياليسم واقعاً موجود» و ايدئولوژى لنينيسم ايمان خدشه ناپذير داشتيم و نسبت به مزاياى شخصى كوچك ترين اعتنائى نداشتيم. فداكارى تا حد ايثار جان براى ما نه يك شعار بلكه رفتارى بود كه هر يك بارها در زندگى سياسى و اجتماعى بدون اين كه خم به ابرو آوريم، از خود بروز داده بوديم. چنان به درستى راه و گزينش خود ايمان داشتيم كه به طور انعطاف ناپذيرى هر چه را كه به شوروى و سوسياليسم مربوط مى شد چشم بسته درست و مقدس مى دانستيم.
نخستين هفته ها و ماه هاى ورود به شوروى و احساس شروع به تماس با زندگى سوسياليستى ذهن ما را سرشار از رضايت و غرور مى كرد. گريز از دام مرگ و زندان، احساس امنيت و آرامش مى آفريد. حضور در كشور مهد سوسياليسم و دژ پرولتارياى جهان افتخار بزرگى به حساب مى آمد و قلب ها را به تپش مى انداخت. اضافه بر اين در اولين روزهاى اردوگاه نوعى احساس همبستگى كه سرنوشت و راه و پيكار مشترك اساس آن را تشكيل مى داد ميان ما شكل گرفته بود. يك اعتماد عمومى به يكديگر و يك صف و زندگى مشترك همه را به هم نزديك كرده بود.
احمد اين شانس را داشت كه تنها پس از چهار روز از بازداشتگاه مرزى به اردوگاه آبشوران در نزديكى باكو روانه شد. همانجائى كه در همان هفته هاى اول دست كم بيش از ۱۰۰تن از اعضاء و كادرهاى سازمان اكثريت و حزب اسكان داده شده بودند. در ميان آنها چند تن از اعضاى كميته مركزى حزب هم به چشم مى خوردند. همه فدائيان و توده اى ها يكسان به شوروى عشق مى ورزيدند.
احمد در اين باره مى گويد: «پس از ورود به استراحتگاه با چند نفر كه آشنا درآمدند روبوسى كردم. بعد از دو ساعت تعدادى جمع شدند كه بدانند خبر تازه چيست و تازه واردان چه كسانى هستند. من گفتم كه از فدائيان اكثريت هستم. روز ديگر به ما كت و شلوار و يك جفت كفش دادند. خوشحال شديم. اما وقتى خواستم لباس اهدائى را امتحان كنم، ديدم كت و شلوار مدل دوران پدربزرگم است. يكى از هم اتاقى ها گفت اين كت و شلوار مدل خيابان ناصرخسرو است، چه كسى مى خواهد اينها را بپوشد؟ اما هنگامى كه زندگى در جامعه شوروى را شروع كرديم در به در دنبال همين اجناس بوديم.»
ف. شيوا كه از اولين كسانى بود كه قدم به شوروى گذاشته بود درباره نخستين روزهاى اردوگاه مى نويسد: «در روز چهارم ما دو نفر و مسعود. ر را با يك جيپ به اردوگاه پيشاهنگى در نزديكى لنكران بردند. از آن جمع فقط سعيد مهراقدم را مى شناختم كه زمانى مسئول شعبه تبليغات آذربايجان بود و در يك سمينار با شركت مسئولان تبليغات شهرستان ها كه در محل دفتر حزب در تهران تشكيل شده بود، با او آشنا شده بودم. اشياء و ساختمان ها و وسائل زندگى، تختخواب، ميز و صندلى و همه چيز كهنه و فرسوده و قديمى و از» مد افتاده «به نظرمان مى آمد. اما با غذاهاى خوشمزه اى از ما پذيرائى مى كردند. آب تنى در دريا را به بهانه خطر غرق شدن ممنوع اعلام كرده بودند و يكبار كه عده اى از آذربايجانى ها به تحريك حسين معروف به» ماست خور «كه بعدها گوينده» صداى صلح و ترقى «(راديو ملى سابق) شد، آب تنى كردند، مورد شماتت مقامات قرار گرفتند. در اينجا فكرت احمد اُف معاون نخست وزير و رئيس صليب سرخ آذربايجان، همراه با خانمى كه صدر حزب كمونيست در كميته لنكران بود به ديدار ما آمدند و با ما ناهار خوردند. احمد اُف كه شنيده بود من و همسرم نتوانسته ايم در ايران جشن عروسى برپا كنيم، بعد از رفتن به باكو جبعه شكلات خيلى بزرگى براى ما فرستاد كه با آن از همه اهل اردوگاه پذيرائى كرديم. بعدها هرگز جعبه شكلاتى با آن كميت و كيفيت در هيچ جاى شوروى نديديم! مى گفتند رقيه دانشگرى همراه با شخصى ديگر از سازمان اكثريت هم آنجا بوده اند تا با مقامات شوروى درباره» عقب نشينى سازمان يافته «سازمان اكثريت مذاكره كنند و پيش از آمدن ما سه نفر به اردوگاه، به ايران بازگشته اند.»
اولين گروه رهبرى سازمان اكثريت پس از چند هفته اقامت در هتل بدون اين كه امكان تماس با كسى را داشته باشند و حتى شهر لنكران را ديده باشند، شبانه از لنكران به باكو و از آنجا با هواپيما به تاشكند فرستاده شدند.
هر چه كه بود اولين شب هاى اردوگاه ها در حومه شهرهاى باكو و چارجو به شعر و شعار و سرودخوانى مى گذشت. در اين دوران اشعار شادروان سياوش كسرائى از محبوبيت خاصى برخوردار بود. آخرين نسل، روزهاى شروع زندگى خود در شوروى سابق را هر شب با سرود «امشب در سر شورى دارم» و «هر كس به راه خويش مى رود، من به راه توده مى روم» به بستر مى رفت. شعر «پرواز» كسرائى كه با شور و حرارتى شگرف- كه از مهم ترين خصوصيات روانى شاعر نيز بود- سروده شده به زيباترين شكلى وصف حال ما بود:
در غروب يك زمستان سياه
مرغك من ز آشيان خود گريخت
دور شد، در اشك چشمم محو شد
بعد از او هم سقف اين كاشانه ريخت
در بهار پر گل اين بوستان
دست من تك ساقه پائيز ماند
برگ هاى خشك عشقى سوخته
بر فراز شاخه ها آويز ماند
گر چه ديگر آسمان ها تيره است
شب زدامان افق سر مى كشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزوئى در دلم پر مى كشد
مى فريبد دل به افسون ها مرا
مى سرايد بر من اين آوازها
بال دارد، بال دارد مرغ عشق
باز خواهد كرد پروازها
اين اشعار و سرودها التيام بخش بود. روحيه شكست خورده ما را تقويت مى كرد و به ما اميد و جان تازه مى داد. شوك نجات سبب مى شد كسى به چيزى فكر نكند. خواندن دسته جمعى ترانه «مرا ببوس» چنان شور و هيجانى مى آفريد كه اشك شوق در چشم ها جمع مى شد:
مرا ببوس، مرا ببوس
براى آخرين بار- ترا خدا نگهدار
كه مى روم به سوى سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوى سرنوشت
به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها
كه برفروزم آتش ها در كوهستان ها
در اردوگاه كمونالنيك چارجو ترانه «مرا ببوس» چنان تأثير شگرفى بر منوچهر مى گذاشت كه اين ترانه به نام او ثبت شده بود. فريبرز، خسرو و عباس كه هر يك تنها ۱۹ سال داشتند و از جوان ترين اعضاى جمع كونالنيك چارجو بودند در اين شب ها با ترانه هاى «ويگن» غوغا به پا مى كردند. آنها هنوز نمى دانستند كه بدون هيچ دليلى مورد شك امنيتى قرار گرفته اند و محكوم به سه سال حبس كامل در اردوگاهى هستند كه به يك زندان شبيه بود. بهنام نيز كه با هنرنمائى و روحيه بشاش و شوخى هاى بامزه خود به جمع روحيه مى داد، هم سرنوشت آن سه عضو سازمان جوانان بود. اما هر چه كه بود نوبت اين گروه هميشه با اين ريتم شروع مى شد:
تا سر و گردن ناز تو پيدا مى شه
تو كوچه تند و تند پنجره ها وا مى شه
دل ميگه اومد، دل ميگه اومد
بچه هاى فدائى و نيز برخى از توده اى ها كه روحيه خشك تر و رفتارى به قول خودشان «انقلابى» داشتند به ريتم آهنگين ترانه هاى اين گروه با اخم و ناراحتى روبرو مى شدند. برخى از مسئولين فدائيان خلق كه عبوس تر و اخموتر بودند در مواردى حتى در اين شب نشينى ها شركت هم نمى كردند. در دوره هاى بعد نيز تقريباً هيچ گاه مراسمى مثل عيد نوروز به طور مشترك ميان توده اى ها و فدائيان برگزار نشد. از اين جهت نوعى اختلاف فرهنگى و رفتارى همواره ميان اين دو گروه وجود داشت كه از همان ابتدا به چشم مى آمد. هر چه كه بود در شب هاى ترانه خوانى پس از چند ترانه و شعر نوبت به صداى سوزناكى مى رسيد كه با ترانه «از آن شبى كه برنگشتى» «پروين «شب را پايان مى داد:
درد عشق و انتظار
دارم ز آن شب يادگار
در آن شب سرد پائيز
آهنگ سفر مى كرديم
از رهگذرى محنت خيز
بى باك گذر مى كرديم
درد عشق و انتظار
دارم زآن شب يادگار
تو رفتى و دلم غمين شد
قرين ز آه آتشين شد
از آن شبى كه برنگشتى
جهان كه شادى آفرين بود
به چشم من غم آفرين شد
از آن شبى كه برنگشتى
از آن شب سرد خزان شب ها گذشته
روزگارى بر من تنها گذشته
هر چه كه بود در روزها و هفته هاى اول حضور در سرزمين شوراها براى ما كه براى فتح خورشيد پا به اين سرزمين گذاشته بوديم همه چيز درخشان و عالى بود. روحيه جوانى، شور انقلابى و حضور در سرزمين رويائى و ايده آل، جائى براى بازبينى گذشته و نگرانى از آينده باقى نمى گذاشت. اشعه هاى طلائى خورشيد درخشش ديگرى داشت. سرها سرشار از آوازهاى عاشقانه بود. همه درها به سوى آينده باز مى شد.
اردوگاه ها
روزهاى طلائى سرودخوانى و» ماه عسل «به سرعت گذشت. در همان اوائل زندگى در اردوگاه ها معلوم شد كه كسانى به اصطلاح در پى تشكيل حكومت در حكومت براى خود بودند. اينها كاسه هاى داغ تر از آشى بودند كه در اجراى مقررات بسيار سختگيرانه اردوگاه ها و تبليغات شوروى پرستانه دست مقامات شوروى را هم از پشت بسته بودند. هر چه كه بود از همينجا صف كشى ها بر سر مسائل مختلف چه فكرى و چه سليقه اى به تدريج و در اثر برخورد به حوادث امور روزانه شروع شد.
ف. شيوا اين دوران را چنين وصف مى كند:» در همان اردوگاه لنكران يك حالت «خودى» و «غير خودى» ميان ما احساس مى شد. بعد از چند روز همه ما را با اتوبوسى به سوى باكو حركت دادند و ديروقت شب به «زوغولبا» (يا به قول بر و بچه هاى خودمان «زاگولبا» ) كه استراحتگاه تابستانى كادرهاى درجه يك حزب كمونيست آذربايجان بود، رسيديم. ف.ا.، از مسئولان حزبى اردبيل و نامزد حزب براى نمايندگى مجلس از اين شهر از همان ابتدا رابط ميان جمع ما و مقامات محلى بود. دو نفر از مأموران امنيتى در اتاقى در ساختمان مجاور مستقر شده بودند كه ما به آنها «كميسر» مى گفتيم و در همان اتاق براى بار چندم تقريباً همه را مورد بازجوئى مجدد قرار دادند. يك «كميسر» ديگر هم كه به ظاهر نسبت به آن دو مقام ارشديت داشت به آنجا رفت و آمد مى كرد كه نامش «كامل» بود و يكى از ۱۸ «ديپلمات» كارمند سفارت شوروى در تهران بود كه در ارتباط با دستگيرى رهبران حزب از ايران اخراج شده بودند. اتاق ها و تزئينات و مبلمان آنها تعريفى نداشت، اما رستوران استراحتگاه و ساير تأسيسات عمومى آن نسبتاً مجلل بود. متخصصان تغذيه كه رستوران را اداره مى كردند، با غذاهاى مفصلى از ما پذيرائى مى كردند. باد مداومى در آنجا مى وزيد و هر گاه كه نمى وزيد پشه، مگس و انواع حشرات ديگر دمار از روزگار ما درمى آوردند. يك يا دو بار ما را به سينماى تابستانى استراحتگاه بردند. آب تنى در دريا مجاز بود، اما اجازه نداشتيم محوطه باغ بزرگ استراحتگاه را ترك كنيم و مثلاً به شهر برويم. حتى سر كشيدن به همه گوشه هاى محوطه استراحتگاه هم توصيه نمى شد. يك نفر در جمع ما وجود داشت كه به ظاهر از اين قاعده مستثنى بود: كيومرث از اهالى آستارا كه بعداً همراه با هواداران اكثريت به تاشكند فرستاده شد، مدتى ناپديد شد، او آزادانه به همه جا مى رفت و كسى كارى به كار او نداشت. مقامات درجه اول حزب و دولت آذربايجان براى استراحت به آنجا مى آمدند و البته در بخش هاى ديگرى ساكن مى شدند. از جمله گارى كاسپاروف شطرنج باز معروف و قهرمان جهان را در آنجا ديديم.
ضروريات زندگى، از قبيل وسائل نظافت و پوشاك و غيره را گويا مطابق عهدنامه ژنو به ما مى دادند. از همه ما در محل درمانگاه نسبتاً مجهز استراحتگاه معاينه كامل پزشكى به عمل آوردند و به كسانى كه نياز داشتند، داروهاى لازم را دادند. چيزهاى نسبتاً تجملى، مثل سيگار مارلبورو و نسكافه و غيره را هم مجانى مى دادند و ما بعدها فهميديم كه اينها چيزهائى گرانبها و ناياب و «زير ميزى» است. همه نوع لباس زير و رو و كفش هم براى همه آوردند. حتى مشابه اينها هم، كه به نظر ما بنجل و دهاتى وار مى آمدند، بعدها در شوروى گيرمان نيامد! دو كارمند بانك به آنجا آمدند و هر كسى پولى به همراه داشت، برايش به روبل تبديل كردند. گويا به كسانى كه هيچ پولى نداشتند پيشنهاد پرداخت پول توجيبى كرده بودند، اما آنها كسر شأن خود دانسته بودند كه از «رفقاى شوروى» پول بگيرند. از نظر مطبوعات و كسب اخبار به شدت در مضيقه بوديم. يك تلويزيون در اتاق مشترك حميد فام نريمان و هرمز ايرجى وجود داشت و يكى ديگر در اتاق «عمومى» كه براى گردهمائى هاى ما اختصاص يافته بود. اما اين ها كه از بهترين تلويزيون هاى رنگى ساخت شوروى بودند، مدام ايراد داشتند، با كوچك ترين «نسيمى» رنگ و تصويرشان درهم مى ريخت و جز برنامه تلويزيون محلى باكو و آن هم نه هميشه، چيزى در آنها نمى شد ديد. شبى در تيرماه ۱۳۶۲ كه قرار بود تلويزيون جمهورى اسلامى اعترافات تازه اى از كيانورى نشان دهد، تلويزيون عمومى خراب بود و عده زيادى در اتاق فام و هرمز جمع شده بوديم تا شايد چيزى ببينيم و بشنويم. حسين «ماست خور» بالاى پشت بام رفته بود و آنتن را به هر طرف مى چرخاند، اما جز سايه پر برفكى از كيانورى چيزى نديديم و صدايش را هم نشنيديم. فرداى آن روز «كميسرها» از طريق ف.ا. حسين را مورد بازخواست قرار دادند و گفتند كه كار او مجاز نبوده است... از همين زمان نارضايتى ها و دسته بندى ها و پشت سر حرف زدن ها به تدريج جوانه زد، اما موضوع مجادلات هميشه ساختگى و غير ضرورى به نظر من مى رسيد. بعدها به اين نتيجه رسيدم كه عواملى اين بحث ها را ايجاد مى كردند تا مواضع و شخصيت افراد را بشناسند.
به ظاهر براى سرگرمى افراد كلاس هاى درسى داير شد كه در يكى از آنها احمد زركش «مبانى جامعه شناسى و فلسفه» را تدريس مى كرد. شركت در اين كلاس به ظاهر اختيارى بود، اما بعد معلوم شد كه عدم شركت در آن و عدم شركت در بحث هاى آن را به حساب نوعى پشت كردن به حزب مى گذارند و از غايبان انتقاد مى كردند! من بعد از يكى دو جلسه شركت در آن، وقتى كه مطالب آن را براى خود تكرارى و پيش پا افتاده يافتم، ديگر در آن شركت نكردم. براى خود من كلاسى گذاشته بودند كه در آن زبان و رسم الخط آذربايجانى را تدريس كنم. در نخستين جلسه كلاس من بيش از ۲۰نفر حضور يافته بودند و از جمله همه افراد تشكيلات آذربايجان. آنها مرا نمى شناختند و درباره دانش من از زبان آذربايجانى ترديد داشتند، اما وقتى كه شجره زبان هاى آلتائيك را روى تخته رسم كردم و از هارمونى مصوت ها در زبان آذربايجانى سخن گفتم، دهانشان باز ماند و ساكت شدند و از جلسه بعد ديگر نيامدند. بعد از چند جلسه تعداد شاگردان من به چهار يا پنج نفر رسيد كه تا پايان اقامت مان در آنجا مرتب به كلاس مى آمدند.
در اين مدت چند بار نامق آخوند اُف رئيس شعبه امور بين المللى حزب كمونيست آذربايجان به ديدار ما آمد و در جلسات عمومى اوضاع سياسى ايران را برايمان «تحليل» كرد و اخبار بى مصرفى درباره رفقاى زندانى برايمان آورد. چند كارشناس هم براى سخنرانى آوردند كه درباره ساختار نظام سوسياليستى و پيشرفت هاى فنى و صنعتى جمهورى آذربايجان براى ما صحبت كردند. در اين جلسات مرا به عنوان مترجم شفاهى تعيين كرده بودند. (رفقاى آذربايجانى در اين مورد هم ترديد داشتند اما بعد از شنيدن نخستين كار من ترديدشان بر طرف شد.) در يكى از اين سخنرانى ها صادقى كه مجتمع كشاورزى و دامدارى مكانيزه در قوچان داشت، از يكى از اين كارشناسان سئوال كرد كه «علت چيست كه كيفيت تراكتورها و ماشين هاى كشاورزى ساخت شوروى و ساير كشورهاى سوسياليستى به خوبى انواع غربى آنها نيست؟» كارشناس مربوطه مِن و مِن كنان در پى توجيه و انكار اين حكم بود، اما كاسه هاى داغ تر از اش در ميان رفقاى خودمان از همه طرف به صادقى اعتراض كردند و شماتت اش كردند كه اصلاً اين طور نيست و سئوال و جواب را ماست مالى كردند. صادقى بعدها مجبور شد تلاش هائى بيش از ديگران بكند تا بتواند اين «لكه» را از دامن خود بشويد.
در يكى از جلسات عمومى كسى پيشنهاد كرد كه يك كميته حزبى در آنجا تشكيل دهيم، اما مظفر مترجمى (از مسئولان حزبى آذربايجان و نامزد نمايندگى حزب براى مجلس از شهر سراب)، مخالفت كرد و گفت كه سازمان حزب در آذربايجان وجود دارد و كافى است كه ما با آن ارتباط برقرار كنيم. از همين هنگام بود كه چشم ما به جمال لاهرودى روشن شد و او ابتدا چند بار تنها به ديدن ما آمد و مقاديرى كتاب را كه گويا برخى از رفقاى «فرقه» لطف كرده و به ما هديه كرده بودند، مثل بعضى جلدهاى منتخب آثار لنين به آذربايجانى و چند كتاب فارسى چاپ پروگرس و از اين قبيل برايمان آورد. يكى دوبار هم خاورى با او آمد و در جلسات عمومى شعار تحويل مان داد.