*در سال هاى پايانى دهه چهل، سال هاى شكوفائى فرهنگى در ايران، گهگاه شاعران جوانى نيز از لابلاى صفحات ادبى نشريات سر برمى آوردند كه هم حرفى براى گفتن داشتند و هم در جستجوى مستمر براى يافتن زبان تازه بودند. «سرمشق» هاى اوليه نيز در اوج درخشش خود بودند. شاملو و فرخ زاد و سپهرى، راه ها و زبان هاى تازه اى را گشوده بودند و نوپايان را به پيروى از راه و زبان خود وسوسه مى كردند. اين وسوسه ها، اگر چه علاقه به كار شعر را در جوانان تقويت مى كرد، ولى زيانش اين بود كه «كليشه» مى ساخت و استقلال شاعرانه جوانان را زير تأثير قرار مى داد. از سوى ديگر جاذبه و شهرت «سرمشق» ها، جا را براى شعر جوانان تنگ مى ساخت و يا بر آن سايه مى انداخت. شمار اندكى از نشريات، ولى، عادت ها را مى شكستند و با گشاده دستى، سروده هاى شاعران جوان را، آشنا يا ناشناس، از هر كجا كه مى آمد، انتشار مى دادند. مجله فردوسى، به سردبيرى «عباس پهلوان» را همه با همين گشاده دستى مى شناسند. بسيارى از سروده ها البته داراى ارزش شاعرانه نبود، ولى در ميان انبوه آنها، گاه جرقه هائى به چشم مى خورد كه مى توانست به «زبانه» اى تبديل شود. تنى چند از شاعران خوب سال هاى بعدى، نخست در همان صفحه ادبى فردوسى جرقه زده اند. جرقه زده اند بى آن كه «غره» شوند. همچنان به تمرين و جستجو ادامه داده اند. به مرور از سرمشق ها- كه در جاى خود نيرو بخش بوده اند، دور شده اند و كوشيده اند ذهن و زبان مستقل خود را حفظ كنند.
- «ژيلا مساعد» ، شاعره ايرانى مقيم سوئد كه هم اينك تازه ترين مجموعه شعرى او با عنوان «اقليم هشتم» زير نگاه ماست، از جمله آنهاست.
*
*ژيلا مساعد، در سال ۱۳۲۷ در تهران زاده شده و تحصيلات خود را در تهران و اهواز- و در دانشگاه جندى شاپور- گذرانده است. سفرى نيز به آمريكا داشته، ولى تنها زبان آموخته و «خشونت» جارى در آن سامان، او را رمانده و به ايران بازگردانده است.
«ژيلا» ، كار شاعرى را از ۱۵سالگى آغاز كرده، دو سه سالى بعد چندتائى از شعرهايش را ابتدا براى «خوشه» و سپس براى «فردوسى» فرستاده كه انتشار يافته است. چند سالى را هم با برنامه كودك راديو و تلويزيون همكارى كرده و شمارى از شعرهاى خود را به همراه موسيقى، به سفارش كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، بر روى سه نوار به ضبط درآورده و سرانجام در سال ۱۳۶۴ نخستين مجموعه شعر خود را با عنوان برانگيزاننده «غزالان چالاك خاطره» انتشار داده است.
شعرهاى اين مجموعه البته به دلائل روشن نمى توانسته باب دل و مذاق كارگزاران فرهنگى نظام اسلامى باشد. شاعر جوان، به همين سبب در يكى دو تا از روزنامه هاى وابسته مورد اهانت و تهديد قرار گرفته و ناگزير از مهاجرت به سوئد شده است. ژيلا مى گويد كه او در يك خانواده كاملاً غير مذهبى پرورش يافته و نمى توانسته با آن همه قيد و بندهاى بيهوده فرهنگى كنار بيايد. در مهاجرت نيز، سوئد را بهتر از هر جاى ديگر اروپا يافته كه از نظر سياسى و فرهنگى با آزادانديشى هاى او سازگارى بيشترى داشته است. براى زيستن واقعى در سوئد البته، دشوارى هاى بسيار را پشت سر نهاده و زبان را آنچنان آموخته كه بتواند به محافل فرهنگى راه پيدا كند. ژيلا از سال ،۱۹۹۶ به زبان سوئدى هم مى نويسد، هم مى سرايد. علاوه بر آن با روزنامه هاى معتبر سوئد، همكارى دارد. مقالات بسيار، عمدتاً درباره فرهنگ گذشته ايران، برايشان مى نويسد. او تاكنون دو جايزه فرهنگى سوئد را نيز از آن خود ساخته است: بورس ادبى «گوستاو فرودينگ» (۱۹۹۷) و جايزه سراسرى ادبى ABF (۱۹۹۹) .
ژيلا مساعد ولى هرگز، با وجود همه دور ماندن ها كارهاى زبان و شعر فارسى را رها نكرده و از همان نخستين سال اقامت در سوئد، مجموعه هاى ديگرى از شعرهاى خود را انتشار داده است، همه با عنوان هائى در يادماندنى:
-پنجره باز، رو به خواب هاى قديمى/ يله بر كجاوه اندوه/ پنهان كنندگان آتش/ ماه و آن گاو ازلى/ پرى زدگان/ سرخ جامه اى كه منم/ و اقليم هشتم.
-ژيلا دو مجموعه از شعرهاى خود را نيز، به زبان سوئدى انتشار داده كه با استقبال بسيار روبرو شده و او را بر آن داشته كه سومين مجموعه را نيز به زير چاپ ببرد. مجموعه سوم در نيمه اول سال ۲۰۰۵ به بازار خواهد آمد.
ژيلا مى گويد، از شعر سوئدى خود، آئينه اى ساخته است براى فرهنگ ايران باستان.
مى كوشد كه آن بخش از تاريخ فرهنگى اساطيرى ايران را كه هميشه سعى در پنهان كردنش داشته اند به جامعه ادبى سوئد معرفى كند. كتاب خوان هاى سوئدى بسيار كنجكاوند و مشتاق براى آشنا شدن با زرتشت و ميترا و آناهيتا و.... او نيز اين اسطوره ها را به عمد در شعرهاى خود مى گنجاند تا پاسخگوى آنان باشد. هر جا و با هر كس هم كه صحبت مى كند، مى گويد كه دختر زرتشت و نوه ميترا است! احترام او در برابر زرتشت، نه به خاطر «پيامبر» بودن اوست، بلكه بيشتر به سبب «آزادانديشى هاى» انسانى اوست. چيزهائى در آموزه هاى او هست كه مى شود از آنها بهره گرفت.
ژيلا رمانى نيز در سوئد انتشار داده است به نام «ايشتار» كه زن- خداى سومرى است و همان آناهيتا در ميتولوژى ايران است. «اقليم هشتم» ، آخرين مجموعه شعرى ژيلا مساعد، را به نگاهى گذرا درمى نورديم تا ببينيم ره توشه او از اين اقليم تازه چيست؟
*
نگاه از «اقليم هشتم»
*عنوان «اقليم هشتم» را كه گويا در اسطوره ها جاى زايش «ميترا» است، ژيلا مساعد، از مجموعه ديگر شعرى خود، پرى زدگان، به وام گرفته است. در نخستين شعر آن مجموعه مى گويد: «از اندرون معطر نيلوفر زاده شدم/ از صخره/ از صدف/ از» اقليم هشتم «/ و» روشنائى «نامم بود.» در مجموعه تازه، اقليم هشتم را، «هشتمين طبقه روح خويش، به شمار مى آورد كه از فراز آن مى تواند به» پرتگاه هائى «نگاه كند كه هميشه را» ميان دو حس بى نهايت/ مرگ و عشق «، معلق نگاه داشته اند:» در اقليم هشتم روح/ ميان ساعت هاى بى عقربه/ و تقويم هاى بى عدد/ نشسته/ رج به رج/ لباس پوسيده جسمم را مى شكافم./ تا عريانى كامل چيزى نمانده است! «با اين» عريانى «است كه شاعر مى خواهد، شعر خود را با صداقتى عارفانه درآميزد. ولى براى رسيدن به كمال عريانى هنوز نياز به يارى» سرمشق «ها دارد.
-» مى رقصم/ مى رقصم و مى خوانم/ پاى دامنم را حافظ گرفته است/ چين پيراهنم را مولانا، صاف مى كند/ و گيسوانم را خيام، با شراب، شانه مى زند/ رقصنده جهان كلامم/ اما هر غروب/ سر بر شانه حلاج مى گذارم و مى گريم/ زنى سراينده ام...! «
در عريانى و ناوابستگى است كه مى توان آن چه را كه هست، درست ديد و آنچه را كه ديده مى شود، به روشنى بيان كرد:
» زمانى بود كه آناهيتا به زينب تبديل مى شد/ و رستم به اكبر/ اينجا زهراها به سارا تبديل مى شوند/ شانه هاى زمين سوراخ است/ زبان ضحاك در دهان مردى از تگزاس مى چرخد/ كاسه چشمان مرگ، پر خون است.../ جهل همسايه بر بهار خواب خانه من/ سايه مى اندازد... «
روح عريان شده ژيلا مساعد، همه تابوهاى قدسى و قديسان را نيز، برهنه پيش چشم ما مى گذارد:
ما خود آزارانى نادانيم. چهار قرن پيش از» آغوش ناامن سنى حنفى «به دامان» كوردلان شيعه گرى «روى آورديم» تا دست آموز جهل شويم! «
نادانيم، نادانيم زيرا» غم حسين را مى خوريم «ولى» نوزادمان را سر راه مى گذاريم «! نادانيم زيرا» به زبانى كه نمى دانيم/ دعا مى كنيم/ قسم مى خوريم/ توبه مى كنيم... «
شاعر گناه همه ناهنجارى ها را به گردن خود ما مى گذارد نه تنها به خاطر نادانى، گاه به سببى فراتر از آن:
» ما بى شرفانيم/ بى شرفانيم/ چشمانمان را مى بنديم/ وقتى برادرمان را سر مى برند/ مادرمان را شكم مى درند/ و خواهرمان را مى فروشند «و ما» فربهان را باد مى زنيم تا در عرق خود غرق نشوند! ... «
شاعر ديگر از روزنامه خواندن نفرت دارد. بس كه» كلمات رعب آور شده اند «و» مرگ از سطرهاى افقى و عمودى آويزان است «! /» جهان بيل بزرگى به دست گرفته/ گور خود را حفر مى كند «ولى مگر مى شود، در جهان اطلاعاتى، از رنج خبرها در امان ماند؟ :
» رختخوابم را/ بر پشت بام كدام سياره بيندازم/ كه ناله بشرى بيدارم نكند؟ «
ژيلا در شعرى ديگر،» مانيفست كودكى ۱۲ساله «، تصوير مكررى از جهان امروز ما به دست مى دهد. از» غول هائى «مى گويد كه» دندان هايشان از تسبيح ساخته شده «و» نفسشان بوى ودكا و قل هووالله مى دهد. «از ترس همين» غول «هاست، شايد كه پدر هر شب اسلحه اى كوچك زير بالش مى گذارد و مادر» با نارنجكى كه به پستان سومش شبيه است «بى قرار در اطاق راه مى رود. شاعر» منتظر انفجار «است. زيرا مى انديشد كه سرانجام» پدر روزى اسلحه اش را روى غول ها نشانه خواهد گرفت. او خيال دارد بعد از انفجار هم، زندگى كند!
شاعرى كه در هشتمين طبقه روح خويش، در اقليم هشتم، نشسته و دارد پرتگاه هاى ميان مرگ و عشق را- زير پاى خويش نگاه مى كند، همچنان همه چيز را عريان مى خواهد- به ويژه مناديان گمراهى را. آن فريبكارى كه وقتى آمد بر «كتل هاى عريان، عبا پوشانيد» و «زير پوش سامى» را «بر تن الفباى پارسى» كرد. پس از آن،
- «گور هر ملاى نادان/ امامزاده اى گشت/ و بر آتش عشق و خرد/ خاك جهل پاشيده شد».
شاعر اقليم هشتم، بى هراس از آن چه كه در هفت اقليم ديگر مى گذرد، در انديشه آن است كه خدا را نيز عريان كند:
- «خدا را عريان كنيم/ و روح را/ آزاد بگذاريم/ تا خود لباس خويش را بگزيند.»
و يا: «ميان سنگ و خدا/ انسان ايستاده بود/ قربانى مدام تخيل بى رحم خويش».
و اين رازى است كه سال هاست زير زبان است. بايد آن را گفت «تا از توهم كهن به درآئيم» !
-به نظر مى رسد كه رازگوئى ها و عريان سازى ها در آدميان هفت اقليم زمينى كارساز نيست و شاعر را از تلاش خود دلسرد مى سازد و خشمگين رها مى كند «رسالت» خود را! ديگر، خم نمى شود و از آن فراز اثيرى به اعماق نگاه نمى كند و حرف آخرش اين است:
«شما دره ايد/ شما حفره ايد/ شما از خود تهيانيد.../ از شما دور مى شوم/ ذره ام/ با باد يكى شده ام/ نام و تبار از آن شما/ من وزنده ام.../ از شما دور مى شوم/ تا آن سوى ديوارهاى درك/ آن قدر كوچكم/ كه ديگر هيچ خدائى مرا به جد نمى گيرد! ...»
*
زبان تند سپيد!
*چيزى كه بيش از هر چيز ديگر در شعرهاى ژيلا مساعد نظر را مى گيرد، زبان اوست. زبانى كه از يك سو تصويرساز و از سوى ديگر تند و سركش و گستاخ است. تندى زبان حتى بر تندى انديشه اش پيشى مى گيرد. انديشه هائى از اين دست، در ذهن بسيارى از شاعران- و حتى غير شاعران- مى گذرد ولى بيان ناشده- يا بهتر بگوئيم، «درست عريان نشده» باقى مى مانند. اگر چه مى توان گفت كه ژيلا نيز زبان گستاخ را، چون همنسلان خود از فروغ فرخزاد به ارث برده است. ولى شكل بروز آن تقليدى نيست. واژه ها و تركيب واژه ها از نوع ديگرى است. اگر بخواهيم مته را به خشخاش بگذاريم، در دو سه تائى از شعرهاى او مى شود سايه اى از ردپاى فروغ را ديد. مثلاً در شعر «بازگشت به ابتدا» :
- «من از كوزه اى آب نوشيده ام/ كه ته نداشت/ و در خيابان هائى راه رفتم/ كه كنيزان چشم بسته/ با لباس هاى سفيد/ براى آزادى آيندگان/ تظاهرات مى كردند! / من غلامانى را ديدم/ كه چهار دست و پا مى دويدند/ و شيادانى كه به طمع آينده/ ياوه بر پوست درخت خرما/ مى نگاشتند...»
و يا در شعر «پيشگو» :
- «امروز عصر/ وقتى پنجره ات را/ به سوى كوچه مى بندى/ مرا ببين/ كه به ابر نازكى تكيه داده ام و منتظر زايمان زمينم...»
-ويژگى ديگر زبان ژيلا مساعد، همانگونه كه اشاره كرديم، نيروى تصويرساز آن است. ژيلا خود البته معتقد است كه تصويرهاى تمثيلى در شعرهاى مجموعه تازه او كاهش يافته و در عوض سادگى زبان و بيان افزايش پيدا كرده است. شايد چنين باشد. ولى با اين همه مجموعه از تصويرهاى نو و زنده خالى نيست. نمونه مى آوريم:- «تاريكى را/ تا مى كند/ و كلاف باز نشده كابوس ها را/ كه در شكم شب چمباتمه زده اند/ در گنجه مى گذارد.» (خاتون)
- «شبنم زده ام/ بلبلم/ از باغ قاليچه گريخته ام/ آهويم/ كه از دشت فرش فرار كرده ام/ زير دامان بهار گم مى شوم/ در خلسه بيدارى...» (تولد)
- «به هره نازك مه تكيه داده ام... من پاى خسته ام را به سم بادها مى بندم...» (سفر)
بندهائى از بعضى از شعرهاى «اقليم هشتم» خود، هايكو گونه هائى با حس و حالند:
- «بر پنجه هاى پايم ايستادم/ از پنجره چشمانت/ درون تو را ديدم/ خالى بود...» ! (خالى)
- «اطاق خالى پر نور را پرده زديم/ پنجره هايش را بستيم/ و ششصد هزار شب در آن خوابيديم» ! (اطاق مويه)
- «انتظار مرتفع است/ قله دارد/ دامنه دارد/ صبر، دشت است/ فراخ و باز/ و دلتنگى/ نم نم باران است» . (انتظار)
- «زعفران چين سحرگاهم/ تا اندوه گران دشت پير را/ از گونه هايش بزدايم...» (زعفران چين)
- «دهان شب از (به) پولك آغشته است/ بازدم عشق/ تنهائى است» ! (پايان من)
-ذهن و انديشه ژيلا آنچنان از ناهنجارى هاى جهان امروز انباشته شده كه جائى براى «حديث نفس» در شعر او باقى نمى گذارد. تنها تك و توكى شعر حديث نفسى را مى توان در اقليم هشتم او پيدا كرد كه در آنها نيز پايبند «عريانى» است:
- «زيباترين اندوه/ اندوه عشق است/ عريانم/ پيراهنى كه از دير باز/
در بهار خواب خانه تو/ تاب مى خورد/ فقط اندازه تن من است.» (اندوه)
و يا: «عشق خارى بود/ كه از نوك پستان هايم گذشت.../ خار شكسته بيرون كشيده شد اما چه دردى دارد عشق...!» (عشق)
*
-در ميان آنها كه از آغاز به دنبال شعر سپيد رفته اند، ژيلا مساعد، شاعر موفقى است. وزن و موسيقى پنهان، از درون واژه ها و از پيوند آنها با يكديگر، پديد مى آيد، آنچنان سايه وار كه شايد حتى خود شاعر حضور آن را حس نمى كند. هر چند اگر حس نمى كرد، اين همه اعتماد به نفس هم پيدا نمى كرد! اعتماد به نفس البته چيز بسيار خوبى است. اهرم پيشرفت است. به شرط آن كه به غرور و خودستائى نيانجامد.
ژيلا مساعد در گوشه و كنار «اقليم هشتم» حرف هائى دارد كه از اين بابت كمى سبب نگرانى مى شود:
- «من هم صداهائى شنيدم/ هنگامى كه در كوه بودم.../ ولى تنها معجزه من شعر من است/... مى ميرم/ درست مثل بقيه پيامبران...» ! (معجزه)
- «اين دشت در حال خشكيدن است/ و روزى از بسيارى اندوه/ در خود آتش مى گيرد/ و اين كاسه كوچك آب/ شعر را نجات خواهد داد...» (شعر)
و در آخرين شعر، اقليم هشتم، با عنوان «انقلاب» شاعر فرمانى به ما مى دهد كه از نازيدن او به شعر خود مايه مى گيرد:
- «پس از مرگ من/ گرد استخوانم را/ به پرندگان بخورانيد/ تا شعر از نوك هايشان چكه كند...!»*
*ژيلا مساعد، اقليم هشتم، چاپ و نشر ارزان، سوئد، ۱۳۸۳.