|
گزارشى از پشت صحنه آكواريوم تازه ترين ساخته ايرج قادرى
«همه اين بيست و پنج سال زندانى بودم»
سهيل آصفى
شصت و ششمين سكانس «آكواريوم» جديدترين ساخته ايرج قادرى كنار رستوران پارك ارم در حال فيلمبردارى است. لازم نيست بدانى كه پشت اين دوربين و اين ويزور ايرج قادرى ايستاده. وارد لوكيشن كه مى شوى، زمين و آسمان گواهى مى دهد كه اينجا ايرج قادرى، فرمان حركت مى دهد و كات، باز هم همان سبك آشنا، همان ديالوگ ها، نورپردازى ها، چهره پردازى ها و... اما اين بار در لوكيشن هائى متفاوت، فرنگى، آن ور آبى و...
نه اينجا لوكيشنى در حاشيه پارك ارم تهران نيست، ديسكويى است در تركيه كه «پك خانه» مى خوانندش. در راس پك خانه آكواريوم ايرج نوذرى نشسته و به نقش «صاحب» جان مى دهد. جاويد كه روياى آن سوى آب در سر داشته هرجور شده بيرون زده و تا تركيه خود را رسانده، در سكانس ۶۶ او آمده و مهناز افشار دخترك مورد علاقه خود را مشغول مى بيند در پك خانه اما نه آنگونه كه به مذاق او خوش آيد! ...
در بك گراند سكانس ۶۶ سه آكواريوم بزرگ قرار گرفته، زير تصوير بزرگى از آتاتورك پرچم تركيه روى ميز قرار دارد و سه سوى صحنه قفسه هائى جاسازى شده مملو از تلويزيون. نورپردازى تكميل مى شود، تلويزيون ها هم روشن شده و نسخه بدل اصل را مانند مى شود! نه تقلبى نيست، اصل كار است و تهيه كننده همان كرده كه «قادرى» خواسته و...
على سرتيپى (تهيه كننده به همراه سرمايه گذار فيلم، حميد اعتباريان) همراهم مى شود، از پله هاى ساختمان بزرگ نيمه كاره بالا مى رويم. اينجا زندان آكواريوم است. سرتيپى خلاصه داستان را اينگونه برايم تعريف مى كند: «جوانى در مسابقات رالى اول شده، ايران را براى خود كوچك مى بيند. براى اينكه به آمريكا برود، راهى تركيه شده، در آنجا مسائلى براى او به وجود مى آيد و نهايتاً سرخورده باز مى گردد...»
تهيه كننده تصريح مى كند قصه ظاهرى معمولى دارد اما بسيار دراماتيك است.
به او مى گويم خب. قادرى هم كه استاد يكه تاز ملودرام است حرفم را تصديق مى كند: «بله، ايرج قادرى به من گفته در فيلم هائى كه بعد از انقلاب ساخته اند آن چيزى كه مى خواستم در اختيارم نبوده و هنوز فيلم خودم را نساختم... ما در فيلم آكواريوم اجازه داديم قادرى هر كارى مى خواهد انجام دهد؛ هر شرايطى كه بوده فراهم كرديم تا او بتواند فيلم خودش را بسازد. همين محيطى كه شما اينجا مى بينيد ما مى توانستيم در يك اتاق يا سوله سروته آن را هم بياوريم، ولى...»
مى گويم زندان را هم ساختيد؟ مى گويد: «بله، چون جديداً براى فيلمبردارى در زندان مجوز نمى دهند. بعد از فيلم زندان زنان كمى سخت گرفته اند! ...» حرف از زندان زنان مى شود، چهره آشناى حكمت را مى بينم. منيژه حكمت آمده تا به آكواريوم سرى بزند. سلام وعليك و خوش و بشى با او كات مى شود به خيل انبوه سياهى لشكرهاى رنگ و وارنگ، زن و مرد. خب در چنين لانگ شات پر ابهتى از يك ديسكو در قلب تركيه نياز به اين همه هنرور خوش ذوق نيز خواهد بود...
آنتراكت برقرار است و سياهى لشكرها همهمه اى در يك سوى سالن به پا كرده اند... گروه در طبقه بالا همچنان مشغول كار است. سروصداها ادامه يافته. گروه كار را قطع مى كند. حالا ماهى ها از راه رسيده اند و بچه هاى تداركات در تدارك به آب اندازى ماهى ها، يكى از يكى بزرگ تر.
تداركات اولين ماهى را به آب مى اندازد. ماهى ها گوشتخوارند و گرسنه؛ احتياط شرط عقل است، ذوق و شوقى به پا است.حالا بحث ماهى شناسى درگرفته، سياهى لشكرها هم از قافله عقب نمانده و برخى آمده اند يك طبقه بالاتر تا از نزديك ماهى هاى اخمو و سياه سبيلو را رويت كنند. يكى مى گويد: اين پنل است. ديگرى مى گويد: اين يكى بنتون است و... و تهيه كننده در گوش من: «مى بينيد! اين هشتاد هزار تومنه، اين يكى دويست هزار تومن و...»
نه دلم خيلى به آب و تاب نمى افتد.
فيلم ايرج قادرى خوب مى فروشد از خوب هم كمى آن طرف تر...
هوا سرد سرد است. پوليور و ژاكت ما هم افاقه نمى كند. امين حيايى دوگوشه ژاكت را عين من بالا برده و مثلاً مى خواهد گرما را ميهمان شود. مى گويد: بالا كولر روشن كرده اند!
مى گويم: تو اينجا قهرمان رالى هستى و... «بله قهرمانى كه در اينجا بخت خود را كوتاه مى بيند و....» مى گويم و از كليت كار راضى هستى؟ در روند تثبيت از تلويزيون به سينما و... «بله اما متوجه نمى شوم منظورتان از تثبيت شدن چيست؟» برايش توضيح مى دهم و از برخى از لحظات جاندار بازى اش در «كما» مى گويم. «اين كار هم يك كار خاص بود. صحنه اى هست كه جاويد دچار اعتياد مى شود. سعى كرده ام، نقش متفاوتى شود...» مى گويم با رالى و اينها كه مشكلى نداشتى؟ مى خندد و مى گويد: «نه من همه كاره ام...» على سرتيپى از كار زياد در تركيه مى گويد: همه چيز گران است و سخت...
بخش اعظم توليد آكواريوم در تركيه گذشته، حدود هشتاد درصد كار. فيلم حدود صد و شصت لوكيشن مختلف داشته و نرخ لوكيشن هاى تركيه، روزى پنج هزار دلار. به حيايى مى گويم، شهرت خوب است، نه؟ «خوب و بد، با بخش هاى منفى هم كنار آمده ايم. انگار تو در يك ويترين باشى.»
پروژكتور ها اينجا نيستند، فيلتر هاى قرمز نيز. سيماى قادرى در كنار من آشناى آشناست. كارنامه اش اوراق پرشمارى دارد. ريشش تقريباً سفيد سفيد، موهايش نيز. بارانى بلند كرم رنگى به تن دارد و گهگاه سيگارى آتش مى زند. به او مى گويم به نظر من شما خوش تيپ تر از جوانى تان شده ايد، «اختيار داريد.»
از سختى هاى كار در تركيه مى گويد. گرفتارى ها در مرز بازرگان و... مى گويم. شنيده ام آكواريوم از آن كار هاى باب دل ايرج قادرى است.
«خب هيچ وقت شرايط فيلمسازى در اينجا طورى نيست كه ما بگوييم حالا بهشت برين است.»
حالا قصه فيلم را از زبان كارگردان مى شنويم.
«آكواريوم حرف دل و تن است، ديدم بعضى جاها نوشته اند كار درباره مهاجرت و اين حرف ها است اما اينها اصلاً موضوع ما نيست تن يك جوان اينجاست و دلش آن سوى دنيا! مى رود اما بعد تنش آنسو است، دلش اينجا! ...»
«سوسن دين محمد» آسيستان يك و برنامه ريز قادرى مى خواهد بقيه بحث را به زمان نور پردازى موكول كنيم. قادرى ادامه مى دهد: «ببينيد ما البته آدم هائى را داريم كه رفته اند آن سوى دنيا و مثلاً در ناسا هستند. اما من اينجا يك بحث كلى دارم... خيلى از جوانان ما اكنون در عشق غرب هستند، مى روند و داغون و له روى چرخ دنده هاى آنجا گوشت كوبيده شان برمى گردد. يا اصلاً روى بازگشت ندارند و...»
خلوت با ايرج قادرى رنگ خودش را دارد، در طول همه اين سال ها بارها كارهايش را فيلمفارسى نام داديم، غافل از آنكه چه خوب كه فردى شناسنامه مشخصى دارد...
كوتاه با او از مرگ نابهنگام فرزندش مى گويم و بازتاب اين خاطره تلخ در سناريوى آكواريوم.
«در خارج از ايران مسائل دراماتيك زيادى براى من پيش آمده است. شما مى دانيد و به آن اشاره كرديد، (حلقه اشك به وضوح چشمانش را خيس كرده) هيچ وقت آنجا را دوست نداشته ام...»
به قادرى مى گويم هوس نكرده حالا يك فيلم به اصطلاح روشنفكرى هم بسازد؟
«خير شما خوب مى دانيد خيلى ها با شرايط پرآوازه فيلم مى سازند، بنده اولاً آن شرايط را ندارم، دوم آنكه اصولاً توان آن جنس فيلم ساختن را ندارم براى اينكه نمى توانم، من ايرج قادرى هستم! نمونه مهم اينكه مجبور شدم پانزده سال از بهترين سال هاى عمرم را زمين بگذارم و...
من بايد هم اكنون با شرايط ايرج قادرى كار كنم، طورى فيلم بسازم كه كارم اكران شود و مشكل ايجاد نشود؛ مثلاً دقت كنم خانم ها از نظر حجاب مسئله اى نداشته باشند و...
همه اينها را ايرج قادرى بايد دقت كند. شما نمونه هاى ديگر را مى بينيد و مى دانيد من چه مى گويم، حتى من مى خواهم بگويم سينمايى كه مرده بود با فيلم من زنده شد.
«مى خواهم زنده بمانم «مردم را به سينما ها كشاند، هيچ كس هم به ما نگفت حالت چطور است! دستت درد نكند، بعضى وقت ها هم به ساختن فيلم هائى تن مى دهم كه دلخواهم نيست، به هر حال بايد زندگى كرد. چيزى كه اينجا براى اولين بار مى خواهم به شما بگويم خيلى مطلوب نيست. آنقدر از روزگار خسته ام كه شايد ديگر كار نكنم. البته نود و سه درصد اين طور است ممكن است آن هفت درصد فائق شود و دوباره اشتباه كنم و فيلم بسازم!»
مى گويم البته فكر كنم اين حرف شما بيشتر به دليل قرار گرفتن در كوران و فشار كار است تا...، مى گويد: «فشار كار، فشار زندگى، فشار نان و همه چيز مرا به هم ريخته و...»
خب، چرا آكواريوم؟
«چون شما در اين محفظه آكواريوم هم كوسه ماهى مى بينيد و هم ماهى زيبا. شما در اين دريا، در اين توفان، در اين غليان و اين فضاى فشرده خوب و بد مى بينيد. در فيلمنامه ها هم آدم هائى هستند كه عشق شنا در اين آب ها را دارند ولى...» ولى اسير كوسه ماهى ها مى شوند. ماهى هاى زشت. «بله، حرف زياد است. من مجبورم خودسانسورى كنم. اصلاً نمى توانم حرف بزنم، به آقايون گفته ام من ديگر مى خواهم آرام راه بروم، آرام نفس بكشم، كارى نمى توان كرد، هفته ها مى توانم برايتان حرف دل بزنم و همه را هم شما تأييد كنيد. بايد لال شوم...»
«من زندگى ام را باختم، هستى ام را در اين كار باختم! ...»
«همين كارى كه آقاى افخمى در حال فيلمبردارى هستند، اگر من انجام دهم، قطعاً تيرباران مى شوم!» قادرى، حرف هاى دل، به قول خودش بسيار دارد: «به كسانى كه مى گويند اى ايرج قادرى فيلمفارسى ساز! مى گويم، باشد، شما چى مى سازيد؟! شرايط زمانه شما را در جايگاهى قرار داده است كه يك درصد آن هم به من تعلق نگرفته. بسيار خب ما فيلم نمى سازيم، شما راحت بخوابيد، من در يك لنز وايد و در يك لانگ شات جامعه را مى بينم. دوست هم ندارم.
اشكالى ندارد. اگر در گذشته فيلمى بازى كرده ايم، ما نمى دانستيم كه آن غلط است. آن نظام به اين شكل بود... سئوال اين است چطور آنها كه رفته اند، آمده اند و دارند فيلم بازى مى كنند ولى من كه مانده ام نبايد بازى كنم؟ خب اغلب اين بازيگران بزرگ بيش از بيست و پنج سال است دارند بازى مى كنند در حالى كه به ما اجازه بازى ندادند، حالا من در اين مملكت مانده ام، اگر مجرم هم بودم و بيست سال محكوميت داشتم، بعد از ده سال عفو مى خوردم و مى آمدم بيرون. من همه اين بيش از بيست و پنج سال زندانى ام! ...»
«ما دو دسته بوديم. يك دسته آنهايى كه بعد از انقلاب از ايران رفتند و يك دسته آنها كه ماندند. بعضى از افرادى كه مجبور به مهاجرت نشدند، وضعيت خود را در مخاطره مى ديدند ولى بعضى اصلاً دليلى براى اين كار نداشتند. بنده در تمام اين سال ها زير بمباران و موشك باران در اين مملكت بودم...»
به سراغ مهناز افشار مى روم و مى گويم، خانم افشار باز هم تكرار؟ يا... «نه فكر كنم كار متفاوتى باشد. اميدوارم در اجرا هم در بيايد و در تدوين هم همين طور.»
و آن شباهت هاى مشهور با آوازخوان و هنر پيشه شهره؟ «اين قضيه كاملاً تمام شده؟» از شيرين بيشتر بگوييد؟ «او خيلى متفاوت است. شخصيت يك وجهى ندارد. از آن نقش هاست كه بايد ديد و...»
اما ايرج نوذرى بدمن خوش تيپ آكواريوم، گريم شده در هيأت «صاحب» . «من از خيلى سال ها پيش مى خواستم با آقاى قادرى كار كنم. وقتى فيلمنامه را براى من فرستادند، درگير مجموعه «ريحانه» بودم كه حالا اسمش هم عوض مى شود... آن زمان نقش را منفى محض ديدم؛ منفى بدجور. آن نوشته اى كه آن روز خواندم با چيزى كه الان هست تفاوت زيادى دارد...»
ولى باز هم در هيأت نقش منفى آكواريوم شديد؟
«خب خيلى ها گفتند شما سبك منفى را عوض كرديد. نقش هاى من هيچ كدام منفى محض نبودند. آدم ها هيچ كدام بالفطره منفى نيستند و طى شرايطى اين گونه مى شوند، «مسافرى از هند» كه اصلاً منفى نبود، اين طور مى نمود چون جلوى دو جوان را گرفته بود و...»
توصيه منوچهر نوذرى چه؟ «پدرم با اينكه در كار دخالت نمى كند اما گفت بسيار عالى. تا حال كارت خوب بوده و خودت را محك زدى، ولى اگر زياد از حد پيش روى در اين شخصيت ها جا مى افتى و...»
از نوذرى پرسيدم آيا به همان روانى زبان هندى در زبان تركى هم يدى طولا دارد؟
«نه. من تركى را بيشتر متوجه مى شوم. اما نه تركى استانبولى، تركى خودمان را. چند جمله اى لازم بود ياد گرفتم و گفتم. زبان هاى من سانسكريت، هندى، هندوستانى، اردو، فرانسوى، اسپانيولى، انگليسى و فارسى است.»
و صاحب «آكواريوم» ! «صاحب بيك، صاحب اين مكانى است كه شما مى بينيد، او براى شخصيت منفى خود دلايلى را مطرح مى كند... من فكر كنم اين كار از متفاوت ترين كارهاى ايرج قادرى باشد. شايد اگر اغراق نكنم از نظر كارگردانى از بهترين هاى كارهاى ايشان باشد.»
حالا همه چيز مهياست. فريدون جيرانى در كنار من و حكمت، ميهمان ديگر آكواريوم قادرى است. با جيرانى حرف از سياست هاى جديد معاونت سينمايى به ميان مى آيد و نيز تركيب جديد هيأت مديره خانه سينما. هيأت مديره اى كه گويا فعلاً حركت با چراغ خاموش را ترجيح داده و...جيرانى مى گويد فردا عازم به آنجايى است كه كيميايى «حكم» را مى سازد...
حالا ريل ها چيده شده، سكانس ورود امين حيايى (جاويد) به پك خانه. حيايى وارد مى شود. قادرى چشم به مانيتور است. سياهى لشكرها همگى آماده. در كنار ايرج قادرى صحنه را مى پايم. دو هنرور، يكى مرد و يكى زن، بك گراند ورود حيايى به پك خانه اند. نورهاى نئون فضاى خارجى را روشن كرده، سبز و قرمز. قادرى مى گويد اين ديگر خيلى لاله زارى شد! و نوذرى: آقا منوچهرى اش كن!
در حين ورود جاويد و تراولينگ دوربين، دو سياهى لشكر زن از سمت چپ كادر به سمت راست مى آيند. قرار بر اين است تا در حين عبور صداى خنده شان شنيده شود. تمرين ها تمام شده و نوبت رسيده به تك نهايى! همه چيز خوب، خنده ها هم ديگر مصنوعى نيستند، جاويد و صاحب روياروى هم! به محض ورود حيايى، دختركان سياهى لشكر از پشت او عبور كرده و خنده چند بار تمرين شده را سر مى دهند، لحظه اى تراژيك، حيايى جدى و استوار تا نيمه راه آمده، ناگهان با اجراى سياهى لشكرها بمب خنده منفجر مى شود. تمام سالن بزرگ يكپارچه با او مى خندند.
|